تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 6
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 6
دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 09:23 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )
سلام به همه.... اول از همتون بابت این مدتی که نبودم معذرت میخوام
مسافرت بودم  و فکر میکردم بتونم اونجا که هستم داستان بزارم اما اصلا وقت نشد...
بازم شرمنده عشقای من
الانم که مدارس شروع شده و من زیاد وقت آزاد ندارم... پس با نظراتتون همراهیم کنید
فدای شمابرید ادامه واسه داستان....
امیدوارم پاییز خوبی داشته باشین


لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

 که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ...

 لمس کن لحظه هایم را ...

 تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را .....

.

چشمام رو به زور باز کردم................ سرم کمی گیج میرفت اما قلبم دیگه تیر نمیکشید و میتونستم راحت نفس بکشم..... مشخص بود توی بیمارستانم.....کم کم یادم اومد چه اتفاقی افتاده.....چشمام رو بستم و توی دلم تا جاییکه که تونستم به خودم بد و بیراه گفتم....... بایدم از خودم عصبانی میبودم! اصلا واسه رفتن پیش اون نمیتونستم خودمو ببخشم...."کی منو رسونده بیمارستان...." اروم سرجام نشستم و اتاق رو برانداز کردم....کسی نبود؛به ساعت نگاهی کردم....3 صبح بود و هوا کاملا تاریک بود.....کیفم روی میز کنار تخت بود.... داشتم خفه میشدم.....بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود....همون لحظه در باز شد و سوهیون با عجله و نگرانی وارد اتاق شد....با دیدنش بغضم شکست.......سریع جلو اومد و همونطور که نشسته بودم سرمو توی بغلش گرفت.....زدم زیر گریه......بلند بلند!واسم مهم نبود کسی صدامو میشنوه یا نه....فقط میخواستم خالی شم.... جیغ میزدمو گریه میکردم ... با مشت ضربه های بی جونمو به کمر سوهیون میزدم.....:

سوهیون:همه چیز درست میشه....اروم باش....خواهش میکنم هانا......

اونم گریه ش گرفته بود و میلرزید.....ولی نمیخواست من بفهمم.....همونطور که گریه میکردم

گفتم:اون برگشته......اون.......... میخواد همه چیزو خراب کنه....و من احمق... رفتم پیشش.... راحتم نمیزاره........

سوهیون در حالیکه محکمتر منو توی بغلش میفشرد گفت:نمیزاریم بهت نردیک شه..... وقتی بفهمه تو نمیخوایش بیخیال میشه...آره....حتما همینطور میشه..... هیون جونگ دو سه ساعت پیش به من و جونگ وو زنگ زد و گفت که اینجایی،اما مامانت اینا نمیدونن...خیلی نگران شدیم....

بلند تر گریه کردم و ازش جدا شدم:حالم از خودم بهم میخوره....من هنوزم....دوسش دارم....

سوهیون هیچی نگفت....فقط برگشت و به در اتاق نگاه کرد...منم به تبعیت از اون به در اتاق که باز بود نگاه کردم......با دیدن هیون که وارد اتاق شده بود و دستش روی دستگیره ی در بود جا خوردم....به چشمام خیره بود و هیچی نمیگفت.....زیر لب اسمشو صدا زدم...:هیون جونگ.....

جونگ وو پشت سرش بیرون از اتاق ایستاده بود.....اونم شکه شده بود..... با یاداوری حرفایی که چند لحظه پیش زده بودم گریه م بیشتر شد....:

من:هیون جونگ.....من.....

بدون اینکه به حرفم گوش کنه دستگیره ی در رو با عصبانیت ول کرد و از اتاق بیرون رفت.... نمیتونستم بشینم و ببینم که داره میره.....اونم به همین راحتی....هیون جونگ واسه من مثه یه فرشته ی نجات بود...... نمیخواستم اذیت شه......سرمم تموم شده بود...سوهیون سعی کرد جلومو بگیره تا جونگ وو دکتر رو خبر کنه اما نتونست...سرمم که تموم شده بود رو سریع در اوردم....دستم کمی پاره شد اما دردش رو حس نمیکردم....پالتوم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم:

سوهیون:هانا نرو!کجا داری میری؟!

من:باید برم دنبالش....باید برم...

از در اتاق بیرون رفتم..جونگ وو دستم رو گرفت:بزار تنها باشه هانا.....حالش خوب نیست.... ظاهرا جونگ مین از آلمان برگشته و امشب هم اینجا بوده.....معلوم نیست چه حرفایی بینشون رد و بدل شده....

با درموندگی نگاهش کردم:با هم.... حرف زدن؟؟؟

جونگ وو:اگه نزده بودن هیون اینقدر بهم نمیریخت....بهم گفت جونگ مین اینجا بوده و اون تورو اورده بیمارستان....اما نگفت چیا ازش شنیده....

من:وای......نه........

سوهیون از اتاق بیرون اومد و کنار جونگ وو ایستاد؛سرمو تکون دادم:جونگ وو .....سوهیون... مرسی که اومدین..... واقعا ممنونم که همیشه هستین..... برید خونه.... دیر وقته ...

جونگ وو:هانا مامانت اینا نمیدونن که اینجایی دیگه؟؟

زیر لب گفتم:نه..... اگه بهتون زنگ زدن بگید از من خبر ندارین.....سعی میکنم زود برگردم خونه... بهتره اصلا نفهمن که من ازخونه اومدم بیرون.... موقعی که از خونه اومدم بیرون ساعت از 11 گذشته بود.....اونا خواب بودن....

سوهیون:رفته بودی پیش جونگ مین؟!چیکار کرد که از حال رفتی؟؟؟

سرمو پایین انداختم.....جونگ وو آهی کشید: تو که میدونی اون چقدر دیوونه ست!چطور رفتی پیشش؟! حتما از ازدواجتون خبر داره و حاضره هرکاری کنه که این اتفاق نیوفته....بعد تو به همین راحتی رفتی خونه ش؟

قبل از اینکه دوباره اشکام پایین بریزه سرمو بالا اوردم:اشتباه کردم.....وقتی اونجوری صداشو شنیدم.....نتونستم نرم.........کاری نکرد....من یکم حساسم.....وگرنه نباید الان اینجا میبودم..

منتظر جواب نموندم....:من باید برم......میرم دنبال هیون جونگ....

سریع سمت آسانسور رفتم و کیفم رو زیر و رو کردم .... دعا میکردم که جونگ مین منو با ماشین خودم اورده باشه .... سوییچ رو پیدا کردم.....از آسانسور بیرون رفتم و سمت پذیرش رفتم،قبل از اینکه چیزی بگم یکی از پرستارا گفت:دکتر چو گفتن مشکلی ندارید و هروقت بیدار شدید میتونید برید خونه،نامزدتون هم همین الان کارای ترخیص رو انجام دادن و رفتن.

من:ممنونم.خدانگهدار.

سمت در خروجی رفتم....ماشینم زیاد دورنبود....از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم.... ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم....سریع موبایلم رو در اوردم و شماره ی هیون رو گرفتم... یه دستم روی فرمون بود و با دست دیگه م موبایل رو گرفته بودم....جواب نداد......سه باز زنگ زدم اما جواب نمیداد.....بار چهارم جواب داد:

هیون:بله؟

من:هیون جونگ.....کجایی عشقم؟؟؟هوم؟؟؟

هیون:هانا باید تنها باشم...... باید با حرفایی که شنیدم کنار بیام.!

گریه م گرفته بود:نه هیون جونگ.....من حالم خوب نبود.....یه چیزی گفتم..........

هیون:کجایی؟؟؟

من:دارم میام پیشت.....فقط بگو کجایی....

هیون:دارم میرم خونه....خونه مون.....

من:من....من الان میام اونجا.....

قطع کردم و سمت خونه حرکت کردم....

•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•

سوهیون سوار ماشین جونگ وو شد؛چند دقیقه بعد جونگ وو با یه پلاستیک قرص از داروخانه بیرون اومد و پشت فرمون نشست:

سوهیون:اینا واسه چیه دیگه؟؟؟

جونگ وو:به نظرت این موقع ِ شب به چه بهونه ای باید از خونه بیرون میومدم؟!:| از شانس بد مامانم بیدار بود.... منم گفتم سرم درد میکنه و قرص نداریم و به بهونه ی خریدن قرص اومدم بیرون....! اگه میفهمید حال هانا بد شده و بیمارستانه مطمئنا به مامان هانا زنگ میزد....!

سوهیون خندید:آره خب.....کار خوبی کردی! کسی خونه ی ما نبود....میدونی که مامان و بابام از هفته ی پیش رفتن سفر.....پس فردا برمیگردن..

جونگ وو سری تکون داد و  ماشین رو روشن کرد و سمت خونه ی سوهیون حرکت کرد،آروم گفت:

جونگ وو:پس جونگ مین.....برگشته؛تو درست میگفتی....

سوهیون لبشو با استرس گزید و گفت:حالا باید چیکار کنیم؟

جونگ وو ابرویی بالا انداخت و لپاشو باد کرد....:همه چیز به هانا بستگی داره...... ولی فکر نمیکنم بتونه هیون جونگ رو به خاطر جونگ مین اذیت کنه.

سوهیون:وای جونگ وو... حتی نمیتونم بهش فکر کنم....!

************

از ماشین پیاده شدم و با عجله از پله های پارکینگ بالا رفتم و وارد آسانسور شدم.... اشکام رو پاک کردم و موهام رو مرتب کردم...... از آسانسور بیرون رفتم ....در خونه باز بود... اروم وارد شدم و کفشام رو در اوردم......هیون جونگ روی کاناپه نشسته بود و یه شیشه مشروب روی میز بود و یه لیوان هم دستش بود.... لیوان رو سر کشید و از سرجاش بلند شد.....از اونجایی که ظرفیت بالایی داشت هیچوقت با دو سه لیوان جوری نمیشد که نتونه راه بره با گیج بشه...! نگاهی بهم کرد و به طرفم اومد،بهش نزدیک شدم و دستش رو گرفتم .....جلو رفتم و گونه ش رو بوسیدم.... همونطور ایستاد و هیچ حرکتی نکرد...اولین بار بود همچین رفتار سردی ازش میدیدم....

من:هیون جونگ..... عشقم.....

لباشو بهم فشرد:اون حرفایی که به سوهیون گفتی....جدی بود...؟

سرمو پایین انداختم و دستاشو محکم تر توی دستم فشردم:میدونی که بدون تو نمیتونم زندگی کنم هیون.....چرا این سوالو میپرسی....

چشماشو بست:پس جدی بوده.....

بغلش کردم:نه هیون جونگ .... نه ....اینجوری نگو..... ما با هم ازدواج میکنیم و هیچکس هم نمیتونه باعث شه این اتفاق نیفته.

اروم دستاشو دورم حلقه کرد...:هانا میدونی که فکر نبودنت هم واسم غیرممکنه....میدونی که همه ی دنیای من تویی... فقط بهم بگو که اون حرفا راست نبوده....هوم؟

سرمو پایین انداختم و لبمو گاز گرفتم و اینقدر محکم اینکارو کردم که پاره شد و خون اومد... سریع لبمو پاک کردم و سرمو بالا گرفتم:میدونی که دوست دارم هیون جونگ..... من اشتباه کردم که به تو نگفتم ظهر جونگ مین رو دیدم....و الانم میخوام ازت معذرت خواهی کنم....

لبخندی زد: خوبه که گفتی. حتی همین الان.

با تعجب گفتم:مگه تو میدونستی من جونگ مینو دیدم؟؟!

هیون:آره.... خودش گفت. گفت که ظهر همون دیدین و الانم قبل از اومدنت به بیمارستان پیشش بودی....

من:هیون جونگ اونطور که فکر میکنی نیست......

هیون:میدونی که زدن این حرفا واسم سخته.... حتی مرورش هم سخته ....

چشمامو بستم و صورتم رو با دستام پوشوندم......:هیون جونگ....من میخواستم بگم..... نمیخواستم چیزی رو از تو پنهان کنم.....ولی ..... نشد که بگم.... من فکر کردم و اون حالش بده..... بهم زنگ زد....منم رفتم پیشش.... بعدشم اصلا نمیدونم چی شد...

هیچی نگفت و فقط بوسه ی طولانی ای به موهام زد......:اگه الان حالت خوب نیست و نمیتونی فردا واسه پرو لباس عروست بیای کنسلش میکنیم و میزاریم واسه پس فردا....

با گیجی نگاش کردم:چی...؟مگه آماده شده..؟

هیون:من که بهت اس ام اس دادم...نخوندیش؟

هزار با خودمو سرزنش کردم که چرا اینقدر حواسم پرت بوده:کی فرستادی عزیزم؟

هیون:حدودا ساعت 11 بود.....فکر کردم خوابی که جواب ندادی...

اروم گفتم:نه.....اصلا ندیدم اس ام اس ت رو....

موهامو مرتب کردم:نه..... فردا میام واسه پرو لباس. دوست دارم زودتر بپوشمش.... به مامانم هم میگم.....فکر نکنم واسه فردا برنامه ی خاصی داشته باشه...مامانت میاد دیگه ؟

هیون:آره عزیزم.....میاد.

جلو رفتم و بعد از حلقه کردن دستام دور گردنش لباش رو بوسیدم.....قصدم یه بوسه ی کوتاه بود اما اون منو بغل کرد و محکمتر جواب بوسه م رو داد.... با خنده ازش جدا شدم:عشقم منو ببر خونه..... میخوام قبل از اینکه کسی بیدار شه برگردم.... نمیخوام مامانم چیزی از امشب بفهمه....

سری تکون داد:باشه.....بریم.

از حونه بیرون رفتیم.... سوار ماشین هیون شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم..... ماشینم رو هم گذاشتم توی پارکینگ خونه ی مشترکم با هیون بمونه.....





:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
http://BernardineHoutman.bravesites.com سه شنبه 2 خرداد 1396 12:35 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her
ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I
had to tell someone!
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 10:02 ق.ظ
Wonderful items from you, man. I have understand your stuff prior to
and you are just extremely great. I really like what you've acquired
here, certainly like what you are saying and the way during which you are
saying it. You make it enjoyable and you continue to care for to keep it sensible.
I cant wait to learn far more from you. That is actually a wonderful website.
agra سه شنبه 15 مهر 1393 11:14 ق.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مریم چهارشنبه 9 مهر 1393 10:22 ب.ظ
سلام ممنونم
علی بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
سارا سه شنبه 8 مهر 1393 08:18 ب.ظ
وای هیون جونگ خیلی احمق و خواستنیه حرصم میده
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خیلـــــــــــــــــــی
غریبه سه شنبه 8 مهر 1393 07:31 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
رنت سه شنبه 8 مهر 1393 01:14 ق.ظ
عجب دو راهیی گیر کرده هانا
مرسی عزیزم خسته نباشی خوشحالم برگشتی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره واقعا :|
خواهش گلم
فلفلی سه شنبه 8 مهر 1393 12:58 ق.ظ
چه هیون شیرینی . اینقدر شیرینه که اصلا نمیشه خوردش . خخ خخ خخ
ولی واقعا خیلی بامزه ست . من رو یاد یکی از شخصیت های یکی از فیلم ها میندازه . البته پسره تو اون فیلم عقده ی روانی به دختره داشت ولی واقعا شخصیتش رو دوست داشتم . هر چی دختره پسش میزد کلی حرص میخوردم . حتی وقتی پسره کارهای نامتعارف واسه جلب توجه دختره میکرد مثلا آدمایی که دختره رو اذیت کرده بودن میکشت بیشتر حرص میخوردم . دختره هم که کلا مشنگ . آخرشم با یه نفر دیگه ازدواج کرد. اونم بعد از اینکه پسره ی بنده خدا رو به روز سیاه نشوند .
هوووووووووووووف . دیگه نمیخوام اون فیلمه رو یادآوری کنم . حرصم میده شدید .
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
آره دل آدمو میزنه:)) باید چند تا نکات منفی به شخصیتش اضافه کنم
چه فیلمی بوده؟موضوعشو با روحیات من سازگاره پس
حرص نخور عزیزم:)) داستان منو بخون حرص نخور
مهشاد دوشنبه 7 مهر 1393 11:50 ب.ظ
سلام. خیلللللی دیر اومدی دلم واسه ادامه یه ذره شد
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
ببخشیــــــــــــــدعزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر