تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part21
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part21
دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 06:29 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
غمگینی آدم هایی که دوستشان دارم غمگینم می کند
گاهی دلم می خواهد با انگشتم
گوشه لب شان را بالا ببرم شاید خنده یادشان بیاید
اینکه کاری از دستم بر نمی آید
اینکه زورم به دنیا نمی رسد
تلخ است
خیلی تلخ...


http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg


یونگ هیون رو به روی جیمین نشسته بود جیمین هم با لبخند بهش ذل زده بود ...هر چه قدر یونگ هیون فکر میکرد نمیدونست الان دقیقا باید چی بگه اصلا باید از کجا شروع کنه؟یه جورایی مسئله این قدر براش مبهم بود که خودش هم  گیج شده بود...یونگ هیون لبخند پررنگ تری زد و گفت:نمیخوای حرفت رو بزنی؟

یونگ هیون نفس عمیقی کشید سعی کرد خیلی محکم و مصمم حرف هاش رو بزنه به جیمین نگاه کرد و گفت: تو نمیخوای درست زندگی کنی؟

جیمین ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:چی؟درست زندگی کنم؟؟؟مگه الان چطوری دارم زندگی میکنم؟

یونگ هیون:جیمین باید این مسئله رو خیلی منطقی حل کنیم

جیمین دوست نداشت حرف هایی رو بشنوه که دلش نمیخواست خودش رو زد به اون راه و گفت:میشه قبلش یه چیزی بخوریم من گرسنمه!!!الان یه چیزی میارم بخوریم هوم؟

و از سر جاش بلند شد که یونگ هیون با صدای خشنی گفت:نه نمیشه....بشین سرجات و تک تک کلمه هایی که میگم رو تو گوشت فرو کن این چند وقت این قدر اذیتم کردی که احساس میکنم دارم دیوونه میشم....پس لطفا چند دقیقه بگیر بشین تا حرف های منم بشنوی

جیمین سرش رو انداخت پایین یونگ هیون هیچ وقت این طوری باهاش حرف نمیزد...آروم نشست سرجاش و منتظر موند تا ببینه یونگ هیون چی میخواد بگه

یونگ هیون:جیمین من تو رو فقط و فقط به عنوان دخترم قبول دارم ...میدونی اون شب بعد از اون اتفاق چه حالی بهم دست داد؟میدونی چه قدر از خودم بدم اومد؟تو دختر نایونگی...دختر کسی که به خاطرش هر کاری میکردم ...کسی که بعد از جدایی ازش به مرز جنون رسیدم اگه مادر یونگ نبود هیچ وقت نمیتونستم رو پای خودم بایستم ....هر چند دل خوشی ازش نداشتم  اما اگه نبود معلوم نبود چه بلایی سر من میومد....وقتی دوباره نایونگ رو پیدا کردم انگار دنیا رو بهم دادند تو تمام سال هایی که جسمش کنارم نبود یاد و خطراتش تو قلبم مونده بود...

جیمین داشت عصبی میشد الان حتی به مادر خودش هم حسادت میکرد هر کلمه ای که یونگ هیون به زبون میوورد اون رو کلافه تر میکرد هنوز حرف های یونگ هیون تمام نشده بود که پرید وسط حرفش و گفت:بسه دیگه...نمیخوام بشنوم

یونگ هیون بدون توجه به جیمین ادامه داد:حالا تو از من میخوای تو رو جای مادرت تو قلبم  جایگزین کنم؟به نظرت مضحک نیست!!!؟خودت چه حسی داری؟واقعا ...نمیدونم!نمیدونم چطوری به این نتیجه رسیدی

جیمین بغض کرده بود اما جلوی خودش رو گرفته بود نمیخواست گریه کنه الان وقت اشک ریختن نبود الان وقت جنگیدن بود تو چشم های یونگ هیون خیره شد و گفت:مضحک؟؟؟هههه هه ههه هه....عشق من مضحکه؟احساسی که نسبت به تو دارم واقعا مسخرست؟؟؟؟اره مسخرست...اما چیکار کنم؟ وقتی میبینم هر روز بهم بی محلی میکنی و با اون زن میری بیرون ازت متنفر میشم  اما ته قلبم نگرانم  ...چرا درکم نمیکنی؟مادرم من رو درک میکنه مطمئنم درکم میکنه....دوستت دارم میگی چیکار کنم؟همون قدری که تو مادرم رو دوست داشتی منم تو رو دوست دارم اگه ترکم کنی منم  به مرز جنون میرسم

یونگ هیون به حرف های جیمین گوش میکرد و هر لحظه بیشتر میترسید این وسط جیمین داشت آسیب میدید اگه یونگ میفهمید ....وااااااای تصور کردن این موضوع برای یونگ هیون سخت بود باید چیکار میکرد؟شاید اگه جیمین رو به یونگ واگذار میکرد و خودش عقب میکشید همه چیزدرست میشد و این علاقه از قلب جیمین بیرون میرفت...

یونگ هیون از جاش بلند شد و گفت:تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که به هیچ وجه نمیتونم درکت کنم...نمیخوام به خودت آسیب بزنی خواهش میکنم  به زندگی عادیت برگرد مثل قبل شو این که غذا نمیخوری و درست نمیخوابی اذیتم میکنه خواهش میکنم این قدر اذیتم نکن دخترم

جیمین پلک هاش رو روی هم فشار داد از جاش بلند شد و فریاد زد:این قدر بهم نگو دخترم؟

یونگ هیون با دست شونه ی جیمین رو گرفت و گفت:عزیزم  چشم هات رو باز کن و عشق رو با کسی که عاشقته تجربه کن

جیمین که حالا کم کم اشک هاش رو گونه هاش جاری شده بودند گفت:من عاشق توئم عشق کس دیگه ای برام ارزشی نداره

یونگ هیون سرش رو انداخت پایین و گفت:جیمین من آخر این هفته با سورا ازدواج میکنم

با گفتن این حرف چشم های جیمین برای یه لحظه گرد شد یعنی این ضربه ی آخر یونگ هیون بود؟ضربه ای که جیمین با اون باید تسلیم میشد؟؟؟گریه ی جیمین به هق هق تبدیل شد:نه...تو با اون نباید ازدواج کنی...پس من چی؟تکلیف من چی میشه

یونگ هیون سرش رو انداخت پایین که جیمین یهو دست هاش رو دور یونگ هیون حلقه کرد سرش رو به سینش چسبوند و همون طور که گریه میکرد گفت:نباید این کار رو کنی...بهت التماس میکنم خواهش میکنم ....هر کاری بگی میکنم باهاش ازدواج نکن....خواهش میکنم

اشک توی چشم های یونگ هیون هم حلقه کرده بود اما چاره ای نداشت این به نفع همه بود شاید این طوری یونگ هم میتونست شانس خودش رو امتحان کنه  یونگ هیون یقین داشت که علاقه ای که جیمین بهش داره عشق نیست...شاید به خاطر خاطرات وحشتناکی بود که با پدرش داشت شاید به خاطر این بود که یه مدت از مردها بیزار بود و همون موقع با محبت های یونگ هیون روبه رو شده بود و تونسته بود بهش تکیه کنه...

اون شب جیمین تا صبح بیدار بود و روز بعد هم از اتاقش بیرون نیومد یونگ هیون نگران بود اما میدونست بالاخره این مسئله از سرش میوفته ...

چند روزی با بدخلقی های جیمین گذشت یونگ خیلی کنجاو بود و نگران جیمین بود اما یونگ هیون نمیذاشت چیزی بفهمه نمیخواست یونگ نسبت به پدرش بدبین بشه...

پنج شنبه شب بود یونگ هیون داشت برای روز بعد که مراسم ازدواجش با سورا بود آماده میشد ساعت حدودا نزدیک 9 شب بود یونگ هیون رسید خونه تو قفل کلید انداخت و وارد خونه شد نگاهی به اطراف انداخت چراغ ها خاموش بود با خودش فکر کرد جیمین حتما تو اتاقشه....با دست دنبال کلید چراغ برق گشت و چراغ ها رو روشن کرد کتش رو دراورد و انداخت رو مبل خودش هم به سمت آشپزخونه رفت تا لیوان آبی بخوره وقتی چراغ آشپزخونه رو هم روشن کرد متوجه جیمین شد ...همون طور که نشسته بود رو صندلی سرش رو گذاشته بود رو میز ناهار خوری و خوابش برده بود ...یونگ هیون به طرفش رفت نگاهی بهش انداخت و گفت:جیمین پاشو...پاشو برو تو اتاقت بخواب...چرا این جا خوابیدی؟

و درحالی که داشت از پارچ آب روی میز ،لیوان آبی رو پر میکرد منتظر موند اما جیمین بیدار نشد....آب رو سرکشید و بعد با دست به جیمین زدو گفت:میگم پاشو....جیمین ....

با دست چند بار تکونش داد اما باز هم بیدار نشد یکم نگران شد یکم خم شد و به چهرش نگاه کرد رنگش پریده بود دستش رو به گونه ی جیمین زد اون قدر سرد بود که یه لحظه لرزه ی بدی به تن یونگ هیون افتاد با دستپاچگی چند بار دیگه صداش زد ....قوطی قرصی که رو زمین افتاده بود توجهش رو جلب کرد قوطی رو سریع از رو زمین برداشت بهش نگاه کرد یه مسکن خیلی قوی حالا ترسش چند برابر شده بود تو قوطی هیچی قرص نمونده بود دیگه یه لحظه هم بیشتر لفتش نداد همون طور که با صدای لرزونی میگفت:با خودت چیکار کردی؟؟؟؟دختره ی دیووونه.........حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟؟؟؟سریع جیمین رو از روی صندلی بلند کرد و از خونه زد بیرون

با بیشترین سرعت ممکن به سمت بیمارستان میرفت بیخودی برای ماشین ها بوق میزد اعصابش اون قدر به هم ریخته بود که نمیدونست داره چیکار میکنه حتی حواسش به حال خودش هم نبود بالاخره به بیمارستان رسید و جیمین رو سریع به بخش اورژانس رسوند...




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 01:24 ب.ظ
May I just say what a relief to find an individual who genuinely knows what they're discussing on the net.
You actually realize how to bring a problem
to light and make it important. More and more people should check this out and understand this side of
your story. It's surprising you aren't more popular because
you surely have the gift.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 03:28 ق.ظ
قرار نبود هم بمیره اینجا به خاطر جیمین میمیره .. بابای یونگی
M@R@LI پاسخ داد:
به خاطر جیمین نمرد که خودش مریض بود
sarina پنجشنبه 10 مهر 1393 10:10 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
نوشین چهارشنبه 9 مهر 1393 07:43 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود مثل همیشه
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم
ممنون عزیزم
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:53 ب.ظ
واااا چرا دختره اینجوری کرد!!!!!!!!!!!!!
افرین افرین خودتو بکش...ته خباثته نه
M@R@LI پاسخ داد:
این دختره کلا دیوونست خخخخخ
هه هه هه بهله بهله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر