تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part20
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part20
شنبه 5 مهر 1393 ساعت 08:51 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درووووود
حالتون خوبه؟
از این به بعد هر شب این داستان رو میذارم
بفرمایید ادامه...

http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

جیمین توی اتاقش نشسته بود میخواست درس بخونه اما تمرکز نداشت ذهنش درگیر بود ساعت حدود 9 شب بود و یونگ هیون هنوز به خونه نیومده بود.نگران بود یعنی الان با کی بود؟داشت چیکار میکرد؟یکم برگه های کتاب رو ورق زد و بعد کتاب رو بست.سرش رو گذاشت رو میز و چشم هاش رو روی هم گذاشت الان یکی دو هفته ای میشد که یه خواب راحت نداشت...یعنی عشق اون نسبت یه یونگ هیون این قدر نفرت انگیز بود که یونگ هیون ازش فراری شده بود؟طاقت دوری یونگ هیون رو نداشت این چند وقت یه بار هم  درست باهاش حرف نزده بود دلش برای گرمی آغوش یونگ هیون که پدرانه و دلسوزانه بود تنگ شده بود اما خودش باعث شده بود همون آغوش رو هم از دست بده ...داشت با این فکر ها ذره ذره ی وجودش رو اذیت میکرد اما این افکار راحتش نمیذاشتند....با صدای در به خودش اومد ذوق کودکانه ای کرد و از جاش بلند شد سریع از اتاقش رفت بیرون اما به محض این که در اتاقش رو باز کرد یونگ سنگ رو جلوی در دید....لبخند از روی لب هاش محو شد و برای یه لحظه بغض کرد ...یونگ لبخند شیرینی زد و گفت:چطوری؟

جیمین همون طور بهش خیره مونده بود الان به یونگ هیون نیاز داشت الان وجود اون آرومش میکرد و باعث میشد که گردآبی که به دلش افتاده آرامش پیدا کنه ....

یونگ متوجه جیمین شد متوجه حلقه اشکی که تو چشم هاش نشسته بود شد ...دستش رو گذاشت رو شونه ی  جیمین و گفت:حالت خوبه؟انگار چیزی شده آره؟

جیمین واقعا دلش گرفته بود از بی محلی های یونگ هیون حتی از خودش که این قدر ترحم انگیز شده بود دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و اشک هاش مثل بارون رو گونه هاش باریدند...

یونگ با تعجب یکم به جیمین نگاه کرد با دیدن اشک های جیمین قلب مهربونش به درد میومد حتما دوباره تنهایی اومده بود سراغش و به یاد نایونگ و گذشتش افتاده بود.خوشحال بود که الان اون جاست و میتونه مرهمی براش باشه بهش نزدیک تر شدو آروم جیمین رو در آغوش گرفت و موهاش رو با عشق نوازش میکرد:چی شده؟باز یاد نایونگ افتادی؟چرا این قدر خودت رو اذیت میکنی ها؟

جیمین دوست داشت با یونگ حرف بزنه اما یونگ هیون گفته بود که نمیخواد یونگ از این موضوع چیزی بدونه میترسید اگه به یونگ چیزی بگه و بعد یونگ هیون بفهمه دیگه باهاش همون دو کلمه هم صحبت نکنه پس چیزی نگفت و سعی کرد آروم باش.

چند دقیقه ی بعد خودش رو از آغوش یونگ کشید بیرون با چشم های خیسش بهش نگاه کرد و گفت:ببخشید دلم گرفته بود

یونگ دستش رو گرفت و بردش تو اتاق و نشوندش رو تخت.لبخند مهربونی زد و گفت:این  حرف ها چیه؟هر موقع دلت گرفته بود هر موقع ناراحت بودی بهم زنگ بزن هر جا باشم میام پیشت دوست ندارم تو این موقعیت ها تنها باشی...میدونی ناراحتی تو چه قدر من رو ناراحت میکنه؟

جیمین سرش رو انداخت پایین و گفت:ممنون ...خیلی ...خیلی دوستت دارم داداش هر موقع نیاز به کمک دارم پیشم هستی

یونگ که رو کلمه ی داداش واقعا حساس شده بود پلک هاش رو رو هم فشار داد نفس عمیقی کشید و گفت:جیمین میتونم ازت یه خواهشی کنم؟

جیمین به چشم های یونگ خیره شد و گفت:چی؟بگو

یونگ به جیمین نگاه کرد وقتی اون طوری بهش ذل میزد میترسید حرف دلش رو بگه میترسید جیمین با همون نگاه بهش ذل بزنه و بگه که تو فقط برای من مثل یه برادر میمونی....پس سرش رو انداخت پایین و همزمان از جاش بلند شد و گفت:هیچی مهم نیست

و از اتاق رفت بیرون ....در اتاق رو بست و خودش به دیوار کنار در تیکه داد سعی کرد آروم باشه چرا تک تک خصوصیات و اجزای صورت جیمین همیشه براش تازگی داشت چرا به دیدنش عادت نکرده بود؟چرا هر موقع میدیدش و باهاش حرف میزد احساس میکرد قلبش داره از جا کنده میشه؟بعضی اوقات این حس رو دوست داشت و بعضی وقت ها محتاج جدا کردن این احساس از خودش میشد....اما چیزی که اذیتش میکرد تحمل این وضع بود باید حرف دلش رو میزد باید تکلیف خودش رو روشن میکرد نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت یک قدم برای رسیدن به این عشق که زندگیش رو مختل کرده بود پیش بذاره...

یونگ هیون اومد خونه نگاهی به  اطراف کرد بچه ها احتمالا تو اتاق هاشون بودند اون هم کتش رو دراورد و رفت به طرف اتاق خودش هنوز تو راهرو بود که متوجه صدایی شد...جیمین در حالی که تو چهارچوب در اتاقش ایستاده بود گفت:اومدی؟چرا این قدر دیر کردی؟

یونگ هیون به طرفش برگشت نگاهی به چهره ی رنگ پریدش انداخت معلوم بود تو این چند وقت یکم ضعیف تر شده....با دیدنش اذیت میشد دلش به درد میومد اما اگه این کارها رو میکرد فقط به خاطر این بود که این عشق از سرش بیوفته

یونگ هیون:کارم طول کشید...شام نخوردی؟

جیمین:منتظر بودم بیای با هم شام بخوریم

یونگ هیون قلب مهربونی داشت نمیخواست جیمین رو اذیت کنه ....

یونگ هیون:یونگ اومده خونه؟

جیمین:اوهوم

یونگ هیون:خب منم گرسنمه تا لباس هام رو عوض میکنم برو میز رو بچین

با گفتن این حرف لبخند محوی رو لب های جیمین نشست قبل از این که بره سمت آشپزخونه با صدای شادی گفت:داداش بیا شام بخوریم

وبه سمت آشپزخونه رفت تا میز رو آماده کنه .چند دقیقه ی بعد هر سه دور میز نشسته بودند ومشغول شام خوردن بودند...جیمین تو این چند وقت درست غذا نمیخورد الان هم با این که گرسنه بود اما دلش اصلا غذا نمیخواست

یونگ نگاهی به ظرفش انداخت براش غذا کشید و گفت:بخور دیگه چرا به ما نگاه میکنی؟

جیمین:باشه خودت هم بخور

یونگ هیون هیچی نمیگفت فقط گهگاهی بهش نگاه میکرد و میدید که داره با غذاش بازی میکنه سرش رو گرفت به طرف جیمین و گفت:به نظر گرسنه میای غذات رو بخور...

با این حرف دوباره جیمین ذوق کرد سریع کارد و چنگال رو تو دستش گرفت تیکه ای از گوشت رو برید و گذاشت تو دهنش به زور قورتش داد...احساس بدی داشت یکم دیگه از غذا خورد که حس کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه سریع دستش رو رو دهنش گذاشت و به سمت سرویس بهداشتی رفت ...

یونگ با دیدن جیمین از جاش بلند شد و گفت:چی شد؟حالش به هم خورد؟

یونگ هیون پلک هاش رو محکم رو هم فشار داد این دختر با خودش داشت چیکار میکرد؟

یونگ پشت در ایستاد و چند بار در زد:حالت خوبه؟جیمین چی شد یهو؟؟؟

جیمین چند دقیقه ی بعد از تو دستشویی اومد بیرون با پشت دست داشت لبش رو خشک میکرد نگاهی به یونگ که با نگرانی بهش خیره شده بود انداخت و گفت:خوبم چیزی نیست

و بعد به یونگ هیون که همون طور پشت میز نشسته بود نگاه کرد...

یونگ:میخوای بریم بیمارستان؟هی میشینی تو خونه فکر میکنی و خودت رو اذیت میکنی که چی؟

جیمین:چیزی نیست بیمارستان برای چی؟

و یه قدم برداشت که احساس کرد سرش داره گیج میره به دیوار تکیه داد تا کنترلش رو حفظ کنه ....یونگ یکم کلافه شده بود

یونگ:میرم ماشین رو روشن میکنم آماده شو بریم بیمارستان....حالت خوب نیست میتونی خودت بیای؟

جیمین داشت کم کم عصبی میشد بیشتر از اون بیخیالی یونگ هیون بود که ناراحتش میکرد با غضب نگاهی به یونگ انداخت و گفت:نه گفتم که لازم نکرده...

یونگ هیون از جاش بلند شد و گفت:یونگ سنگ کمکش کن تا من برم ماشین روروشن کنم

و بدون هیچ حرفی رفت بیرون.یونگ متوجه تغییر رفتار یونگ هیون شده بود ...اما نمیفهمید چرا این طوری شده باید سر وقت باهاش حرف میزد الان حال جیمین بیشتر براش اهمیت داشت .اون شب هر سه به بیمارستان رفتند دکتر جیمین رو معاینه کرد و گفت به خاطر این که چند وقت درست غذا نخورده بدنش ضعیف شده و معدش هم حساس شده...یونگ هیون بیشتر از اونی که چهرش نشون میداد نگران بود حس میکرد یه وزنه ی سنگین روی قلبش سنگینی میکنه باید با جیمین صحبت میکرد نباید میذاشت جیمین به خودش آسیب برسونه...

اون شب بعد از این که جیمین رو از بیمارستان اوردند خونه جیمین به خاطر قرص و سرم خیلی زود به خواب رفت.یونگ بالای سرش بود و بهش نگاه میکرد چرا این چند وقت این طوری شده بود با دست گونش رو نوازش کرد و پتو رو بیشتر روش کشید ....از اتاق رفت بیرون و یا راست رفت سراغ یونگ هیون.

یونگ هیون تو اتاقش پشت میز نشسته بود دست هاش رو روی میز گذاشته بود و سرش رو هم به دست هاش تکیه داده بود...خیلی نگران بود و فکرش مشغول بود...

یونگ روبه روی پدرش نشست و گفت:بابا حالت خوبه؟

یونگ هیون:خوبم ...

یونگ یکم این پا و اون پا کرد گفت:میخوام راجع به موضوع مهمی باهات حرف بزنم اما نمیدونم از کجا بگم...

یونگ هیون لبخندی زد و گفت:از اولش بگو....

یونگ:........... اوووووووووووووم اولش ....خیلی طولانی میشه

یونگ هیون که اخلاق یونگ دستش اومده بود گفت:جمله مهمه رو بگو

یونگ سرش رو انداخت پایین خجالت میکشید چطوری باید به یونگ هیون میگفت...سعی کرد ذهنش رو آزاد کنه و راحت حرفش رو بزنه...یونگ هیون همون طوری منتظر بود :د بگو دیگه بچه

یونگ آب دهنش رو قورت داد و گفت:من ....من جیمین رو خیلی دوست دارم

یونگ هیون خنده ای کرد و گفت:خب منم خیلی دوستش دارم

یونگ:نه....بابا دوست داشتن من فرق میکنه

لبخند از رو لب یونگ هیون پریدیعنی؟یعنی یونگ....!ترس بدی تو وجودش افتاد...

یونگ:بابا من خیلی دوستش دارم ...اما نه به عنوان خواهرم هر بار که بهم میگه داداش قلبم به درد میاد نمیتونم این وضع رو تحمل کنم کمکم کن!خواهش میکنم ....بابا تا حالا این قدر در مقابل یه دختر ناتوان نشده بودم  هر روز دیدنش برام تازگی داره فکر این که تو دانشگاه یکی روببینه و عاشقش بشه داره دیوونم میکنه

حرف های یونگ قلب یونگ هیون رو هر لحظه بیشتر به درد میورد حس میکرد کل دنیا داره رو سرش خراب میشه اون قدر با صداقت اون حرف ها رو میزد که یونگ هیون حس میکرد اگه یونگ متوجه این اوضاع بشه حتما دیوونه میشه...با دست هاش صورتش رو قایم کرد از پسرش خجالت میکشید چی بهش میگفت؟میگفت دختری که تو عاشقشی عاشق من شده؟حس میکرد کم کم داره خودش دیوونه میشه

یونگ نگاهی به یونگ هیون انداخت و گفت:ناراحت شدی؟

یونگ هیون سعی کرد آروم باشه:نه برای چی؟

یونگ:چیکار کنم؟

یونگ هیون ناتوان تر از اونی شده بود که جواب یونگ رو بده فقط دستش رو به طرف در اتاق گرفت و گفت:برو بیرون

یونگ جا خورد با نگاه مبهمی به  یونگ هیون ذل زد...یونگ هیون لبخند محوی زد و گفت:منظورم اینه که فعلا برو بیرون تا راجع بهش فکر کنم...هه هه هه پسرم بزرگ شده نه؟؟؟فکر نمیکردم این قدر بزرگ شدی ...خوشحالم

یونگ هیون لبخندی زد و گفت:مرسی ....عااااشقتم

و بعد هم از اتاق رفت بیرون با رفتن یونگ ...یونگ هیون سریع در کشوی میزش رو باز کرد و جعبه ی قرصش رو دراورد یکی از قرص ها رو گذاشت زیر زبونش و دستش رو روی قفسه ی سینش فشار داد چشمش به عکس نایونگ که رو میز بود افتاد دستش رو روی صورت نایونگ کشید چه قدر دلش پر بود...مگه اشکال داره یه مرد وقتی احساس میکنه بغض داره خفش میکنه اشک بریزه؟آروم آروم اشک هاش از گونه هاش سرازیر شد ....حالا باید چیکار میکرد؟





:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:50 ق.ظ
We stumbled over here by a different web address and thought I may as well check things out.
I like what I see so now i am following you.
Look forward to exploring your web page again.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:36 ق.ظ
Excellent blog you have here.. It's difficult to
find high-quality writing like yours these days. I honestly appreciate individuals like you!
Take care!!
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:47 ب.ظ
براوووووووووووووووووووووووووووووووووووو
ممنون عزیزم
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه عزیز دل
نوشین یکشنبه 6 مهر 1393 10:22 ق.ظ
مرسی عزیزم بازم اول خیلی شوک داشت
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیز دلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر