تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part19
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part19
جمعه 4 مهر 1393 ساعت 10:03 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
چه شود آخر دلتنگیــــــها؛ خــــدا میداند...

گــاهـی آدم میــماند بیـنِ بــودن یــا نبــودن !
به "رفـتن" کـه فــــکر مـی کنــی ..
اتّــفاقـی مــی افتــــــد ..
که منــصرف مـی شـوی !
میخــواهـی بمـــانـی ..
امّــــا ،
رفتــاری می بیــنی که انـگار "بــایــد" بـــروی !
ایـن بـلاتکلــیفــی ،
خــــودش ..
کلــّــی "جهنــّـــم" است !!!

http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

همون طور که ایستاده بود تکیه داد به در و کم کم پشت در نشست هنوز تو شک بود احساس بدی داشت کلافگی،سردرگمی،گیج شده بود یعنی واقعا این ها حرف های جیمین بود؟دستش رو گذاشت روی قلبش ...احساس خلاء میکرد حس بدی بود ...احساس میکرد اون طوری که باید از امانت نایونگ نگهداری نکرده در مقابل نایونگ شرمنده بود حالا باید چیکار میکرد؟
تو افکار خودش غرق شده بود حس میکرد یه وزنه ی سنگین به پاش وصل شده وداره تو این فکر و خیال ها غرقش میکنه همون موقع متوجه زنگ موبایلش شد موبایل رو از جیبش دراورد نگاهی به اسم یونگ که رو صفحه افتاده بود انداخت سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه آروم جواب داد به حرف های یونگ سنگ گوش داد و گفت:نمیتونم بیام خودت یه کاریش بکن...
اما اصرارهای یونگ پشت خط عصبیش کرد با کلافگی داد زد:مگه نمیفهمی نمیخوام بیام دیگه هم اسم این زن رو جلو من نیار
موبایل رو قطع کرد و سریع از خونه زد بیرون...هوای خونه براش سنگین بود و واقعا اذیتش میکرد...
جیمین تو اتاقش روی تخت نشسته بود پاهاش رو تو بغلش جمع کرده بود و به یه نقطه خیره شده بود...عصبی بود این چند وقت فشار روحی زیادی بهش وارد شده بود اما امشب بالاخره تمامش کرد حرفی رو که مثل یه لقمه ی بزرگ تو گلوش گیر کرده بود رو بالاخره به زبون اورده بود از طرفی خوشحال بود شور و اشتیاق زیادی تو وجودش زنده شده بود و از طرفی وقتی منطقی فکر میکرد میدید اون  نمیتونه جای مادرش رو تو قلب یونگ هیون بگیره؟لحظه ای از خودش بدش میومد و در مقابل نایونگ غذاب وجدان میگرفت و لحظه ی بعد به یاد قلب خودش می افتاد ونیاز به وجود یونگ هیون رو بیشتر حس میکرد.احساس ناتوانی و بیچارگی میکرد...اما وقتی یه داستان جدید رو شروع میکنی باید تا تهش بری وقتی یه چیزی برات اون قدر ارزشمنده که از همه چیز حتی خودت حاضری براش بگذری باید به خاطرش بجنگی...جیمین هم همین حس رو داشت نباید کوتاه میومد حالا که عشقش به یونگ هیون رو ابراز کرده بود باید تا تهش میرفت
یونگ سنگ خیلی از دست یونگ هیون عصبانی بود تا نیم ساعت قبلش گفت که آماده شده و حتما میاد سر قرار اما....به خونه رسید ماشین رو پارک کرد و به سمت خونه رفت ....با کلافگی وارد خونه شد نگاهی به اطراف انداخت خبری از یونگ هیون و جیمین نبود یه راست رفت به طرف اتاق یونگ بدون این که در بزنه در رو باز کرد اما باز هم یونگ هیون تو اتاقش نبود نفس عمیقی کشید و این بار به سمت اتاق جیمین رفت در رو باز کرد ...
جیمین که حسابی تو فکر بود با باز شدن ناگهانی در جا خورد و از جاش بلند شد وقتی چشمش به یونگ افتاد یکم هول کرد یونگی روبه روش ایستاد و گفت:بابا کجاست؟
جیمین زبونش قفل شده بود نمیدونست باید چی بگه...یعنی یونگ هیون چیزی به یونگ گفته بود؟از یونگ سنگ خجالت میکشید
یونگ سنگ دستش رو جلوی صورت جیمین تکون داد و گفت:هیییییی با توئم میگم یونگ هیون کجاست؟
جیمین آب دهنش رو قورت داد و گفت:نمیدونم فکر کنم....فکر کنم رفت بیرون
یونگ سنگ نشست رو تخت و گفت:اووووووف من رو مسخره کرده؟اون که گفت میاد چرا یهو نظرش عوض شد؟سورا خیلی ناراحت شد
جیمین با شنیدن اسم سورا دوباره خون تو رگ هاش چوشید رو کرد به یونگی و گفت:یونگ هیون سورا رو دوست نداره چرا این قدر بهش اسرار میکنی؟
یونگی نگاهی به جیمین انداخت و گفت:چطور مگه؟چیزی گفته به تو؟؟؟
جیمین یکم استرس داشت:نه....خب...یعنی آره....گفت اصلا سورا نمیتونه جای نایونگ رو تو قلبش بگیره
یونگ با این حرف از جاش بلند شد چشم هاش رو ریز کردو گفت:تو بهش چیزی گفتی؟حس میکنم یه اتفاقایی افتاده ....بابا عادت نداره اون طوری سر کسی داد بزنه....چی شده که این طوری عصبی شده بود
جیمین سرش رو انداخت پایین....یعنی باید به یونگ همه چیز رو میگفت؟؟؟مدام با دست هاش گوشه های لباسش رو فشار میداد ....یونگ همون طور بهش ذل زده بود و جیمین کلافه شده بود دست آخر نفس عمیقی کشید شاید یونگ میتونست تو این ماجرا کمکش کنه....عرق سردی رو پیشونیش نشسته بود سرش رو بالا گرفت و گفت:خب...من به یونگ هیون گفتم
همون موقع صدای یونگ هیون توجه جفتشون رو جلب کرد ....توی چهارچوب درایستاده بود با یه لبخند پهن گفت:نگران نباش رفتم  پیش خانم مین باهاش حرف زدم
با گفتن این حرف حواس یونگ از جیمین پرت شد رفت طرف یونگ هیون و گفت:تو که گفتی نمیای
یونگ هیون با بیخیالی گفت:خب بعدش بهش زنگ زدم و رفتم باهاش حرف زدم...
یونگ اخمی کردو گفت:چی بهش گفتی؟
یونگ هیون نگاهی به جیمین انداخت ...حتی وقتی بهش نگاه میکرد که با اون چشم هاش ذل زده بود بهش احساس ناتوانی میکرد اما قدرتش رو جمع کرد و گفت:گفتم که ازش خوشم اومده
ته دل جیمین با شنیدن این حرف یهو خالی شد بغض بدی به گلوش چنگ انداخت چند بار پلک زد تا جلوی ریخته شدن اشک هاش رو بگیره با حالت عصبی یونگ رو هل داد به جلو و گفت:از اتاقم برو بیرون میخوام بخوابم
یونگ:ااااااااااا چرا هل میدی دیوونه خودم میرم ....
یونگ لبخندی زد دستش رو دور گردن یونگ هیون انداخت و گفت:بیا برام تعریف کن دقیقا چی بهش گفتی؟
یونگ هیون:هیچی دیگه گفتم خوبه که بیشتر با هم آشنا بشیم
یونگ:پس چرا زنگ زدم اون طوری باهام حرف زدی؟با جیمین بحث کردی؟
یونگ هیون با به یاد اوردن اون لحظه پلک هاش رو رو هم فشار داد و گفت:مهم نیست
اون شب یونگ بعد از این که با یونگ هیون حرف زد رفت ...یونگ هیون هم مستقیم رفت تو اتاقش اون قدر فکرش خسته بود که احساس میکرد داره بیهوش میشه روی تخت دراز کشید و به خواب رفت اما متوجه جیمین نشد که تا صبح چشم روی هم نذاشت و به یونگ هیون فکر کرد....
.....................................
یونگ سنگ به سمت آشپزخونه رفت صبح شده بود هیسان مثل همیشه سر وقت اومده بود خونه و میز صبحانه رو برای پسرا آماده کرده بود ....یونگ صبح به خیری گفت و نشست پشت میز هیسان براش چای ریخت و یونگ مشغول شد...چند دقیقه بعد هیون خیلی شاد و سرحال به طرفشون اومد با دیدن هیسان لبخند پهن و شیرینی زد و گفت:سلاااااام صبح به خیر...
هیسان خنده ای کرد و با سر جواب سلامش رو داد.یونگ نگاهی به جفتشون انداخت این چند وقت خیلی مشکوک شده بودند اما خب هیون رو میشناخت هیون پسری نبود که از دخترایی با تیپ و قیافه ی هیسان خوشش بیاد به افکار خودش خندید و رو به هیون گفت:هیونگ بالاخره موفق شدم
هیون:که چی؟
یونگ:سورا....یونگ هیون....
هیون:اوووووووو پس یه عروسی افتادیم دیگه نه؟
یونگ لبخندی زد و همون طور که فنجون چایی رو از روی میز برداشت گفت:حالا ببینیم و تعریف کنیم...
هیون:بیا برو  بقیه هم صدا بزن چی شده کیو و هیونگ امروز  زود بیدار نشدند؟؟؟
همون موقه کیو و هیونگ وارد خونه شدند هون نگاهی بهشون انداخت و گفت:شما دوتا خونه نبودید؟
هیونگ با نگرانی رو کرد به هیون و گفت:شما متوجه نشدید؟جونگ دیشب خونه نیومد
یونگ:شاید رفته خونه خودشون
کیو:نه....نرفته اون جا، هر چی از دیشب تا حالا به موبایلش زنگ میزنم برنمیداره الان هم که کلا خاموش شده
یونگ با نگرانی از جاش بلند شد و گفت:دیروز خیلی خوشحال به نظر میرسید یعنی چی شده؟؟؟
پسرا اون روز رو به کمپانی نرفتند نباید میذاشتند مدیر یون از غیب شدن جونگی چیزی میفهمد هیون و هیونگ رفتند به جاهایی که جونگی اون جاها زیاد میرفت تا ببینند خبری ازش هست یا نه کیو یونگ هم موندند خونه....ساعت حدود 11 ظهر بود که هر دو متوجه چرخیده شدن کلید تو در شدند چند لحظه ی بعد جونگی اومد داخل ....یونگ نگاهی به سرتاپاش انداخت خیلی ژولیده و به هم ریخته شده بود جونگ با چشم های سرخش به کیو و یونگ نگاه کرد ....یونگ رفت طرفش رو به روش ایستاد و گفت:چی شده؟چرا دیشب نیومدی خونه؟
جونگمین با دستش پیشونیش رو فشار داد و گفت:سرم خیلی درد میکنه....الان حوصله ندارم
کیو:میدونی چه قدر نگرانت شدیم
جونگی:ببخشید
داشت به طرف اتاقش میرفت که یونگ گفت:نمیخوای بگی چی شده؟
جونگی در اتاق رو باز کردو این بار با حالت عصبی و با صدای بلندی گفت:گفتم که الان حوصله ندارم
یونگ و کیو که میدونستند این طور موقع ها نباید خیلی پاپیچش بشند اون رو به حال خودش گذاشتند فقط زنگ زدند به هیون و هیونگ تا اون ها هم از نگرانی دربیاند....
..................................
جیمین باید تمام تلاشش رو میکرد میدونست یونگ هیون سورا رو دوست نداره میدونست که به خاطر اون داره این کار رو میکنه تمام شب رو این موضوع فکر کرده بود باید تلاشش رو میکرد باید به یونگ هیون نشون میداد که دوستش داره
میز صبحانه رو کامل چید و خودش هم نشست پشت میز چند دقیقه ی بعد متوجه یونگ هیون شد یونگ هیون اول نگاهی به آشپزخونه انداخت وقتی جیمین رو دید بدون این که چیزی بگه به سمت در خروجی خونه رفت ...جیمین که دید یونگ هیون داره میره بیرون سریع دنبال سرش راه افتاد روبه رو شدن با یونگ هیون بعد از اتفاقات دیشب براش سخت بود اما سعی کرد از لرزش صداش جلوگیری کنه:سلام صبح بخیر....
یونگ هیون همون طور که داشت کفش هاش رو میپوشید گفت:صبح بخیر...
جیمین:مگه صبحانه نمیخوری؟
یونگ هیون در رو باز کردو همزمان با این که در رو میبست گفت:نه میل ندارم
از اون روز کم محلی های یونگ هیون شروع شد با این که جیمین رو خیلی دوست داشت اما نمیتونست واقعا نمیتونست اون رو به چشم دیگه ای جز دخترش ببینه همش به خودش میگفت اون جوونه یه تصمیم ناعاقلانه گرفته هنوز نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه اما وقتی بهش کم محلی میکرد عذاب میکشید اون رو اگه بیشتر از یونگ دوست نداشت کمتر هم دوست نداشت...یونگ هیون اصلا دوست نداشت یونگ سنگ از این موضوع چیزی بشنوه این رو به جیمین هم گفته بود
جیمین با این که هر دفعه نادیده گرفتنش اذیتش میکرد اما تحمل میکرد برای به دست اودرن دل یونگ هیون هر کاری میکرد و نمیدید یونگ سنگ برای به دست اوردن دل اون چه کارهایی میکنه

و اما یه توضیح راجع به رفتارهای جیمین

خب در حقیقت میشه گفت جیمین یه خلاء روحی داره
وقتی بچه بوده یعنی وقتی که ذهنش و روحش داشته شکل میگرفته شاهد اتفاقات خیلی بدی تو زندگیش بوده و دردهای بدی رو تحمل کرده اون هم به خاطر پدری که به جای تکیه گاه یه کابوس تو زندگیش بوده پس با این فکر بزرگ شده که همه ی مردها مثل هم هستند تا این که با یونگ هیون بیشتر آشنا میشه با این وجود تا قبل از مرگ مادرش باز هم خیلی بهش نزدیک نمیشه چرا؟چون یه تکیه گاه داشته نایونگ همه جوره مواظبش بود و ازش حمایت میکرد اما با مرگ نایونگ حس میکنه دیگه هیچ کس رو تو دنیا نداره تو این شرایط یونگ هیون بهش بیشتر محبت میکنه و باعث میشه جیمین بهش علاقه مند بشه اما خلاءروحی این جا خودش رو نشون میده جیمین در حقیقت اون علاقه ای که هر دختری به پدرش داره رو با عشق اشتباه گرفته چون تا حالا اون رو درک نکرده بوده و حالا فکر میکنه چون یونگ هیون رو دوست داره عاشقشه و از این  که از دستش بده میترسه...
اما علاقه و اعتمادی که به یونگ داره فرق میکنه اونا هر جفتشون هم سن هم هستند و جیمین از همون بچگی که از مردها متنفر بود یونگی رو مثل یه دوست میدید
امیدوارم قانع شده باشید و نگید این عشق خیلی غیر واقعیه ....خب قبول دارم عجیبه تازه عجیب تر از این هم میشه اما ممکنه اتفاق بیوفته نه؟

دوستان میخوام یه داستان خیلی خیلی متفاوت و خاص رو شروع کنم
اطلاعیش رو پست ثابت وبم زدم حتما بیاید بخونید نظر بدید خوشحال میشم
http://interestingstories-ss501.mihanblog.com




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Why does it hurt right above my heel? جمعه 17 شهریور 1396 10:02 ق.ظ
Wonderful items from you, man. I've have in mind your stuff prior to and you are simply extremely
magnificent. I actually like what you have got right here,
really like what you are saying and the way in which you are saying it.
You're making it entertaining and you continue to take
care of to keep it wise. I can not wait to learn much more from you.
This is actually a terrific site.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 03:23 ق.ظ
همون چون محبت رو درک نکرده حالا که این محبت رو درک کرده و بهش وابسته شده اسم عشق روش گذاشته ..
خوشل بود .. دلمان برای یونگیمان میسوزد
بریم به بقیه اش برسیم
M@R@LI پاسخ داد:
دقیقا آره جیمین از لحاظ روحی یکم مشکل داره اونم به خاطر گذشتش بوده
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:42 ب.ظ
ممنون گلی
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
نوشین یکشنبه 6 مهر 1393 10:35 ق.ظ
سلام مرسی خیلی قشنگ خوب ولی حالا چی میشه رفتم قسمت بعدی فعلا
M@R@LI پاسخ داد:
سلام گلم
خواهش میشه عزیزم
برو فدات شم
فلفلی جمعه 4 مهر 1393 10:52 ق.ظ
من که از اول گفتم دیوونه شده . خخ خخ خخ
M@R@LI پاسخ داد:
هه هه هه بلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر