تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part18
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part18
چهارشنبه 2 مهر 1393 ساعت 11:13 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
خستــه ام . ..
روحــم مـی خواهد برود یك گوشه بنشیند پشتش را بكند به دنیــا
 پاهایش را بغـل كندو بلند بلند بگوید : . من دیگر بــازی نمی كنم ! شمـآ جــر می زنیــد .


http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

یونگ سنگ ایستاده بود پشت در و جیمین هم روی صندلی کنار اتاق نشسته بود خیلی عصبی و نگران بود گوشه ی لباسش رو بین انگشت هاش گرفته بودو از روی حرص فشارش میداد حالش خیلی بد بود اما حتی نمیتونست اشک بریزه بغض به گلوش فشار میوورد و تحمل اون شرایط رو براش سخت تر کرده بود مدام داشت به یه جمله فکر میکرد اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم؟ سرمای بدی رو تو بدنش احساس میکرد سرمایی که تو این یک سال یونگ هیون گرمش میکرد
یونگ سنگ کنار جیمین نشست کمی به جلو خم شد و سرش رو بین دست هاش گرفت حدود نیم ساعت بعد بالاخره پزشک از اتاق اومد بیرون یونگ سریع از جاش بلند شد اما جیمین همون طور که نشسته بود به لب های پزشک نگاه میکرد یونگ روبه روی دکتر ایستاد دکتر قبل از این که یونگ چیزی بگه لبخند گرمی زدو گفت:نگران نباش حالش خوبه یه حمله ی قلبی بود که خدا رو شکر به خیر گذشت
یونگ نفس راحتی کشید و از دکتر تشکر کرد خیالش اون قدر آسوده شده بود که حس میکرد تمام دنیا رو بهش دادند برگشت به سمت جیمین که دید داره گریه  میکنه کنارش نشست دستش رو روی شونش گذاشت و با مهربونی گفت:شنیدی که دکتر چی گفت؟حالش خوبه
جیمین همون طور که اشک میریخت لبخندذی زدو گفت:خوشحالم  خیلی خوشحالم که اتفاق بدی نیوفتاد
یونگ جیمین رو در آغوش گرفت و شروع کرد به نوازش کردنش تا آروم بشه
.
.
.
دو روز گذشت یونگ هیون حالش بهتر شده بود اما هنوز تو بیمارستان بستری بود تو این دو روز جیمین از کنارش جم نخورده بود و یونگ هم مدام بهش سر میزد.
جیمین پرده ی اتاق رو کشید و رو به یونگ هیون گفت:پاشو حوصلم سر رفت چه قدر میخوابی؟
یونگ هیون چشم هاش رو باز کرد نگاهی به جیمین انداخت و گفت:مثلا من مریضم ها این چه طرز پرستاری کردنه ها؟
جیمین نشست کنار تخت و به یونگ هیون هم کمک کرد تا بشینه چشم هاش رو ریز کرد و گفت: یونگ هیون این قدر خودت رو مظلوم نشون نده تو که حالت از من هم بهتره
یونگ هیون خنده ای کرد و دستش رو گذاشت رو دست جیمین و گفت:این  دوروز خیلی زحمت کشیدی معذرت میخوام
جیمین دست دیگش رو روی دست یونگ هیون گذاشت لبخند محوی زدو گفت:باید هم معذرت بخوای نزدیک بود اون روز خودم هم سکته کنم  تو که حالت خوب بود چرا یهو این طوری شدی؟
یونگ هیون:دیگه پیر شدم مثل شما جوون ها نیستم زود خستم میشه
با گفتن این حرف ته دل جیمین لرزید خودش هم نمیدونست چرا اما وقتی یونگ هیون گفت دیگه پیر شدم حس بدی بهش دست داد این که از حالا به بعد یونگ هیون باید قرص میخورد تو همه چیز بیشتر رعایت حالش رو میکرد جیمین رو نگران میکرد نمیخواست یونگ هیون رو هم از دست بده
یونگ هیون نگاهی به چهره ی جیمین کرد دستش رو جلوی صورتش تکون داد و گفت:هی دختر کجایی؟؟؟؟بیا بیرون اون تو خبری نیست!
جیمین به خودش اومد به یونگ هیون یکم خیره شد یهو خودش رو تو آغوش یونگ هیون جا داد.یونگ هیون اول جا خورد طوری که دست هاش هنوز تو هوا مونده بود اما چند لحظه بعد یه لبخند مهربون و پدرانه مهمون لب هاش شد دست هاش رو دور جیمین حلقه کرد...جیمین این آغوش رو دوست داشت بیشتر از چیزی که تصورش رو میکرد به این آغوش نیاز داشت سرش رو بیشتر به سینه ی یونگ هیون چسبوند حتی صدای ضربان قلبش رو حس میکرد چشم هاش رو روی هم فشار داد و گفت:قول بده دیگه هیچ وقت مریض نشی....
یونگ هیون:دست من که نیست یهو دیدی افتادم مردم چطوری قول بدم؟
با این حرفش جیمین با حرص خودش رو عقب کشید و گفت:یااااااااا حالا کمت میاد قول بدی؟
یونگ هیون قیافه ی با نمکی به خودش گرفت و گفت:خب چیکار کنم؟آدمه دیگه میوفته میمره
همون موقع در باز شد ویونگ به همراه پسرا یهو ریختند داخل اتاق جیمین نگاهی بهشون کردو گفت:اوووووووووف فقط یه زلزه ی ده ریشتری کم داشتیم
جونگی خنده ای کرد و گفت:های آبجی داداش یونگی باهامون درست صحبت کن
جیمین لبخندی زد و پسرا یکی یکی به یونگ هیون سلام کردند و حال و احوالش رو پرسیدند یونگ دست گلی که اورده بود رو  به جیمین داد جیمین هم دسته گل رو توی گلدونی که روی میز کنار تخت بود جا داد
اون روز ساعت ملاقاتی به خنده و شوخی گذشت و این حال یونگ هیون رو هم بهتر کرد.بالاخره روز مرخص شدن یونگ هیون رسید جیمین تو خونه بود مشغول مرتب کردن خونه و غذا درست کردن  از این که یونگ هیون حالش خوب شده بود و داشت به خونه برمیگشت بیشتر از همیشه خوشحال بود
بعد از برگشتن یونگ هیون و شام خوردن یونگ هیون به زور بچه ها رفت تو اتاقش تا استراحت کنه جیمین هم تو اتاق خودش بود و مشغول درس خوندن که با صدای در به خودش اومد یونگ دستش رو به نشونه ی اجازه گرفتن بالا گرفت و گفت:اجازه دختر زشتو میتونم بیام تو
جیمین لبخندی زد و یونگ وارد اتاق شد روی تخت روبه روی جیمین که نشسته بود رو صندلی نشست یکم من و من کرد و گفت:جیمین ....خب میخواستم یه چیزی بهت بگم ....یعنی چطوری بگم؟بیشتر میخوام ازت برای کاری اجازه بگیرم
جیمین با دقت داشت به یونگ نگاه میکرد یعنی چی میخواست بگه که این قدر کلافه بود
جیمین:بگو دیگه داداش
یونگ نفس عمیقی کشید و گفت:دکترمیگه یونگ هیون به مراقبت بیشتری نیاز داره
جیمین لبخندی زد و گفت:خب نگران نباش من مراقبشم
یونگ:اما تو همیشه کنارش نیستی ....یادته که یه بار دیگه هم این طوری شده بود با این که هنوز به 50 سالگی نرسیده اما اوضاع قلبش خیلی به هم ریخته .منم که خودت خوب میدونی چه قدر سرم شلوغه
جیمین ذل زد به یونگ هنوز نمیتونست بفهمه یونگ چی میخواد بگه سرش رو تکون داد و گفت:خب؟
یونگ:خب اگه تو  ناراحت نمیشی میخوام بهش پیشنهاد بدم....پیشنهاد بدم که دوباره ازدواج کنه
با حرف یونگ جیمین جا خورد با چشم های گرد شده طوری که اصلا پلک نمیزد به یونگ خیره شده بود داشت تو ذهنش حرف های یونگ رو مرور میکرد یونگ هم منتظر واکنش جیمین بود...
خب این که یونگ هیون بخواد دوباره ازدواج کنه حق طبیعیشه اما یه چیزی این وسط جیمین رو اذیت میکرد یعنی به خاطر نایونگ بود؟سعی کرد منطقی برخورد کنه چشمش رو از رو یونگ برداشت و به کتاب هاش نگاه کرد یونگ هنوز منتظر بود ببینه جیمین چی میگه که یهو جیمین لبخندی زدو گفت:من ناراحت نمیشم ولی فکر نکنم خودش قبول کنه راضی نمیشه
یونگ:میدونم به نایونگ خیلی علاقه داشت یعنی الان هم داره اما تو این یک سال بیشتر از اونی که فکر میکردم ضعیف شده باید باهاش صحبت کنیم
جیمین:اره منم سعیم رو میکنم
اما خوب میدونست که این حرف رو از ته دل نزده یونگ از اتاق رفت بیرون و جیمین با خودش خلوت کرد رو تخت دراز کشیده بود و مدام به این موضوع فکر میکرد کلافه بود یکم هم عصبی شده بود سعی میکرد فکرش رو آزاد کنه اما نمیتونست دلش نمیخواست زن دیگه ای بیاد تو این خونه فکر میکرد یونگ یکم زیادی پیش رفته هنوز یک سال بیشتر از مرگ نایونگ نگذشته بود اما خب یونگ بیشتر از هر کسی به یونگ هیون وابسته بود اگه یه روز که اون دو تا خونه نبودند دوباره یونگ هیون این طوری میشد کی به دادش میرسید...چشم هاش رو روی هم فشار داد تا خوابش ببره اما همش یه چیزی اذیتش میکرد چیزی که خودش هم اون رو درک نمیکرد ...
از اون روز به بعد جنگ جدال درباره ی این موضوع بین یونگ و یونگ هیون سر گرفت یونگ میخواست هر طور شده یونگ هیون رو قانع کنه اون هم  به هیچ وجه راضی نمیشد این خیال جیمین رو یکم آسوده تر میکرد
اون شب یونگ سنگ پیشنهاد داده بود که برند رستوران و یونگ هیون هم که به خوردن بیش از هی چیز دیگه ای علاقه داشت قبول کرد...
هر سه نشسته بودند پشت میزی که گوشه ی خلوتی از سالن رستوران بود و با هم میگفتند و میخندیدند که چند دقیقه بعد هرسه متوجه خانومی شدند به سمت اون ها اومد و ایستاد یونگ با خوشحالی بلند شد و بهش خوشامد گفت و دعوتش کرد تا کنارشون بشینه اما جیمین و یونگ هیون کمی جا خوردند....اون خانم کنار یونگ هیون نشست یونگی لبخندی زد و رو به پدرش گفت:پدر ایشون خانم مین سورا هستند دوست داشتم با شما هم بیشتر آشنا بشند
یونگ هیون نگاهی به خانم مین انداخت به نطر میومد حدود 35 سالش باشه با یه چهره ی معمولی و مهربون ....یونگ هیون که دست یونگ رو خونده بود یکم چپ چپ به یونگ نگاه کرد و بعد لبخندی زدو گفت:منم که حتما میشناسید یونگ هیون هستم اینم دخترم جیمین
سورا نگاهی به جیمین که با حرص داشت بهش نگاه میکرد انداخت و گفت:واو چه دختر نازی داری
جیمین به زور لبخندی زد و گفت :لطف دارید
شام در سکوت میل شد و جیمین تمام حواسش به حرکات سورا بود که سعی میکرد گاهی اون سکوت رو بشکنه  وبیشتر با یونگ هیون قاطی بشه یونگ هیون هم گاهی با خنده جوابش رو میداد چیزی که بیشتر حرص جیمین رو در میوورد تعارف های زیاد وبی جای سورا به یونگ هیون بود هی غذا میذاشت تو ظرفش و لیوانش رو از نوشیدنی پر میکرد دست آخر جیمین لیوان یونگ هیون رو برداشت و گفت:ببخشید خانم مین مشروب برای یونگ هیون زیاد خوب نیست
با گفتن این حرف سورا نگاهی به جیمین انداخت و بعد روبه یونگ هیون گفت:بهت میگه یونگ هیون؟
یونگ هیون نفس عمیقی کشید و گفت:این طوری راحت تره
جیمین سرش رو انداخت پایین با خودش فکر میکرد نباید رو این موضوع حساس باشه این موضوعی نیست که به اون ربطی داشته باشه اما نمیتونست نمیخواست غیر از اون زن دیگه ای کنار یونگ هیون باشه ...نمیخواست غیر از اون زن دیگه ای کنار یونگ هیون باشه چرا نمیخواست؟گیج شده بود چرا وجود اون زن حرصش رو در میوورد؟
بعد از خوردن شام  هر چهارتا بلند شدند  و به طرف در خروجی رفتند یونگ و جیمین پشت سر یونگ هیون و سورا بودند وقتی میخواستند از رستوران خارج بشند سورا یهو پاش گیر کرد به بلندی خیلی کوتاهی که دم در بود و نزدیک بود بیوفته که یونگ هیون قبل از این که بوفته اون روگرفت دیدن صحنه ای که دست های یونگ هیون دور کمر سورا حلقه شده بود باعث شد چند لحظه نفس جیمین تو سینه حبس بشه یونگ هیون با مهربونی به سورا کمک کرد تا بایسته نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت:حالت خوبه؟
سورا هم پشت چشمی نازک کرد و گفت:ممنون خوبم
از اون شب دیدار سورا و یونگ هیون با نقشه هاو کارهای یونگ بیشتر شده بود و جیمین هر دفعه با دیدن سورا شکش بیشتر به یقین نزدیک میشد تا جایی که حس میکرد واقعا داره افسرده میشه و نمیتونه این اوضاع رو قبول کنه...با این که یونگ هیون علاقه ای به سورا نشون نمیداد اما جیمین ترس داشت...
یونگ هیون متوجه تغییر رفتار جیمین شده بود چند باری میخواست باهاش حرف بزنه اما جیمین همش از حرف زدن فرار میکرد نه تنها یونگ هیون بلکه یونگ هم نگرانش بود ...اون روز جیمین تو حیاط کنار باغچه نشسته بود و به گل های بنفشه ای که کاشته بودند نگاه میکرد به یاد اوردن اون روز براش شیرین بود تو افکار خودش بود که حس کرد کسی کنارش نشسته یونگ دستش رو مثل همیشه دور جیمین علقه کردو گفت:جیمین چرا این جوری شدی؟
جیمین چیزی نگفت یونگ:به خاطر وجود سوراست؟اما خودت قبول کردی من باهات حرف زدم
جیمین نگاهی به یونگ انداخت نمیدونست باید چی بگه نمیدونست چطوری باید احساسش رو به یونگ بگه اصلا کار درستی بود بگه؟سرش روانداخت پایین و گفت:نه به خاطر اون موضوع نیست به خاطر دانشگاه یکم خسته شدم  نگران نباش منم دوست دارم یونگ هیون از تنهایی در بیاد
یونگ خنده ای کرد و گفت:واقعا؟خب پس باید بهت بگم....امشب میخوام کاری کنم تنهایی با هم برند بیرون
جیمین نگاهی به یونگ انداخت و گفت:یعنی چی؟
یونگ:دختره ی خنگ....یعنی خودشون دوتا من و تو باهشون نباشیم
جیمین:فکر خوبیه
و بعد هم از جاش بلند شدو به سمت خونه رفت تو اتاقش مدام راه میرفت کلافه بود یونگ رفته بود بیرون شاید داشت مقدمات این قرار رو جور میکرد دیگه ساعت به 7 شب رسیده بود از اتاقش رفت بیرون یونگ هیون آماده شده بود  جیمین نگاهی بهش کرد رفت نزدیکش و با تردید گفت:کجا داری میری؟
یونگ هیون در حالی که جلوی آینه داشت کرواتش رو میبست گفت:این پسره ی دیوونه دوباره معلوم نیست چه نقشه ای کشیده...
بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:اوه دیر شد باید پرونده ی این قضیه رو هم امشب ببندم....
این حرف برای جیمین دوتا معنی داشت یعنی یا این که سورا رو قبول کنه یا این که پسش بزنه اما اگه قبولش کنه چی؟یونگ هیون برای جیمین دست تکون داد و گفت:من برم برام آرزوی موفقیت کن
و به سمت در خروجی رفت جیمین هنوز داشت به یونگ هیون نگاه میکرد هر قدمی که یونگ هیون بر میداشت و به در خروجی نزدیک میشد احساس میکرد به قلبش بیشتر داره فشار میاد ...
یونگ هیون دستش رو گذاشت رو دستگیره ی در اما قبل از این که در رو باز کنه دست های جیمین که دور کمرش حلقه شده بود رو حس کرد...جیمین محکم چسبیده بود به یونگ هیون چشم هاش رو بست و سعی کرد چیز هایی که تو دلش هست رو بگه:یونگ هیون نمیخوام امشب بری....نمیخوام باهاش ....با اون زنه ازدواج کنی.....خواهش میکنم خودم مراقبتم باشه؟اصلا میخوای دانشگاه نرم ها؟
یونگ هیون اول جا خورد اما بعد لبخندی زد برگشت به سمت جیمین نگاهی بهش کردو گفت:چرا دانشگاه نری؟من....من که نمیخوام ازدواج کنم...دارم میرم ردش کنم
با گفتن این حرف انگار رو اتیشی که تو قلب جیمین بود یه لیوان آب سرد ریختند ....یکم آروم تر شد که یونگ هیون اشک های جیمین رو پاک کرد و گفت:خیالت راحت باشه هیچ کس تو قلبم جای نایونگ رو نمیگیره دخترم
دوباره بغض به گلوی جیمین چنگ انداخت بغضش رو به زور قورت دادو گفت:نمیخوام
یونگ هیون:گفتم که اتفاقی قرار نیست بیوفته
جیمین به چشم های یونگ هیون زل زد و گفت:نمیخوام دخترت باشم
با گفتن این حرف یونگ هیون یکم  ناراحت شد یعنی هنوز اون رو پدر خودش نمیدونه ....میخواست چیزی بگه که جیمین گفت:نمیخوام بهم بگی دخترم ....من خیلی دوستت دارم اما نمیخوام دخترت باشم
یونگ هیون سعی کرد لبخندش رو حفظ کنه:باشه عزیزم ...فکر میکردم تو این چند وقت تونستم برات پدری کنم متاسفم
جیمین سرش رو انداخت پایین باید میگفت باید امشب تمومش میکرد دست هاش رو مشت کرد تا لرزششون رو کمتر حس کنه سرش رو گرفت بالا و خیلی محکم گفت:یونگ هیون من عاشق شدم ...من دوستت دارم
دستش رو گذاشت رو قلب یونگ هیون و گفت:میخوام اگه قرار باشه کسی تو قلبت جای مادرم رو بگیره خودم باشم نه کس دیگه ای
یونگ هیون شکه شده بود حس میکرد زبونش تو دهنش نمیچرخه و گلوش خشک شده با چشم های گرد شده داشت به جیمین نگاه میکرد که جیمین رو پنجه پا خودش رو بالا کشید و همون طور که با دست هاش یونگ هیون رو به سمت خودش میکشید بوسه ی کوتاهی به لب هاش زد این قدر سریع این کار رو کرد که یونگ هیون نتونست به خودش بیاد بعد هم سریع به طرف اتاقش رفت و در رو بست یونگ هیون هنوز سرجاش ایستاده بود باورش نمیشد چی از جیمین  شنیده درکش براش سخت بود همون طور که ایستاده بود تکیه داد به در و کم کم پشت در نشست

کنترل خودتون رو حفظ کنید
بنده قسمت بعدی پاسخ گوی اعتراضات شما هستم



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 04:40 ق.ظ
If you wish for to improve your knowledge simply keep visiting this web page and be updated with the latest news posted here.
tara شنبه 30 خرداد 1394 02:26 ب.ظ
دختره خله......مرسی خانومی
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 03:14 ق.ظ
از همون تیکه که یونگی گفت کی قراره یادت بیاد توی چند پارت پیش من گفتم این دختره چشمش به یونگ هیون هستش ..
من اعصاب نداااااااااارررررررمااااااا
یونگی بیا خودم زنت میشم والاااا
M@R@LI پاسخ داد:
اتفاقا اون رو برای همین گذاشتم ببینم کی به اون جمله توجه میکنه
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:28 ب.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
نوشین جمعه 4 مهر 1393 07:47 ق.ظ
مرسی عالی بود میشه کمی در مورد هیسان هم بنویسی خیلی موضوعش واسم مبهم بود
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه گلم
عزیزم این فصل مخصوص داستان یونگیه بعد از این فصل میریم سراغ داستان هیون و هیسان فدات
فلفلی چهارشنبه 2 مهر 1393 03:12 ب.ظ
دختره ی دیوونه . این الان چشه ؟ زده به سرش . من میدونم . حتما زده به سرش .
M@R@LI پاسخ داد:

ببلی دقیقا این دختره دیوونست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر