تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S8-part17
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S8-part17
دوشنبه 31 شهریور 1393 ساعت 03:17 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درود
اومدم با فصل جدید که مربوط میشه به داستان یونگ سنگ برادر امیدوارم خوشتون

سال هاست نبودنت در شب های پاییز
یک ساعت زودتر شروع میشود...

http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

فصل هشتم

اشک های قلبت را پاک خواهم کرد!

ندارمت که ترس از دست دادنت رو داشته باشم

من فقط خواستمت واین ابتدای از دست رفتن من است!

 

شب تولد بود جیمین با این که جای خالی نایونگ رو با تمام وجود حس میکرد اما خوشحال بود... از داشتن خانواده ای به این خوبی خوشحال بود و احساس آرامش میکرد ...

مهمان ها و دوست ها یکی یکی نزدیک جیمین میشدند بهش تبریک میگفتند و هدیشون رو بهش میدادند جیمین هم با مهربونی ازشون تشکر و قدردانی میکرد اما با چشم دنبال یه نفر میگشت و نمیتونست پیداش کنه...نمیدونست چرا بیشتر از همیشه منتظرش بود میخواست ببینه امسال بهش چی میده و غافلگیرش میکنه....هر چه قدر به اطراف نگاه میکرد نمیتونست پیداش کنه که یه لحظه متوجه تشویق مهمون ها شد وگردنبندی که جلوی چشم هاش ظاهر شد...از ته دل خنده ای کرد به گردنبند زیبایی که جلوی چشم هاش بود خیره شد و با صدای بلندی گفت:خیلی قشنگه ....

یونگ هیون آروم سرش رو به گوش جیمین نزدیک کردو گفت:دوستش داری دخترم؟

جیمین:معلومه....ازت ممنونم

جیمین موهاش رو با دست یه طرف جمع کرد و یونگ هیون گردنبند رو به گردن جیمین انداخت...جیمین برگشت به طرف یونگ هیون اون رودر آغوش کشید و ازش تشکر کرد ....وقتی تو آغوش یونگ هیون بود گرمایی رو حس میکرد که هیچ وقت اون رو تجربه نکرده بود توی این یک سال و نبود نایونگ یونگ هیون همیشه کنارش بود مثل یه دوست به حرف ها و درد دل های جیمین گوش میکرد ...تو خرید لباس هاش بهش کمک میکرد هر جا که میخواست بره آماده بود تا باهاش بره و نذاره تنها بمونه...و این یعنی داشتن یه تکیه گاه محکم  که هر کس آرزوی داشتنش رو داره

اون شب یه شب زیبا برای جیمین شد که همیشه در خاطرش موند تنها چیزی که اذیتش میکرد غیب شدن ناگهانی یونگ بود....بعد از این که کادوش رو به جیمین داد از خونه رفت بیرون و خبر داد که  شب هم میره به خونه ی مشترکش با پسرها

 یونگ تو اتاقش روی تخت نشسته بودو فقط فکر میکرد با این که خیلی آروم به نظر میرسید اما کلافه بود یه جورایی احساس بلاتکلیفی میکرد دوست داشت بدونه جیمین چه حسی نسبت بهش داره اما از طرفی میترسید. اگه بهش میگفت این همه سال فقط به عنوان یه برادر بهش اعتماد کرده چی؟با سردرگمی موهای خودش رو به هم ریخت و نفس عمیقی کشید ...روی تخت دراز کشید و سعی کرد دیگه به این موضوع فکر نکنه ....چشم هاش رو بست و کم کم به خواب رفت

.

.

.

چشم هاش رو آروم آروم باز کردو همون طور که به بدنش کش و قوس میداد از جاش بلند شد روی تخت نشست و در حالی که خمیازه میکشید دستش رو برد به طرف موبایلش ساعت حدود 11 ظهر بود با دیدن ساعت سریع از جاش بلند شد اول طبق عادت همیشگی پرده ی اتاقش رو کشید و پجره ی اتاق رو یکم باز کرد با دیدن یونگ هیون که تو حیاط مشغول کاشتن گل های بنفشه تو باغچه بود لبخند دلنشینی روی لب هاش نشست نفس عمیقی کشید و از هوای بهاری لذت برد ....

یونگ هیون متوجه جیمین تو قاب پنجره شد خنده ای کردو براش دست تکون داد با صدای بلندی گفت:هی خوابالو دلت نمیخواد بهم کمک کنی؟

جیمین:الان میام

سریع به طرف دستشویی رفت دست و صورتش رو شست و موهاش رو شونه زد لباسش رو عوض کردو بدون خوردن صبحانه و درحالی که خیلی ذوق داشت به حیاط رفت ...یونگ هیون مشغول بود با دیدن جیمین دست از کارش برداشت نگاهی بهش انداخت و گفت:صبحانه نخوردی؟

جیمین:نه

یونگ هیون:آخه بگو ظهر دیگه کسی صبحانه میخوره؟؟؟؟!

و بعد دوباره مشغول شد ...جیمین قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:ظهر؟؟؟تازه ساعت 11...

یونگ هیون:آهان تو شهر شما به 11 ظهر میگند کله ی سحر نه؟

جیمین:نه!

یونگ هیون همون طور که داشت گل دور یکی از گل ها رو با دست دورش میریخت سرش رو به طرف جیمین گرفت و گفت:اصلا بیخیال بیا...بیا یکم کمکم کن خسته شدم....دیگه پیر شدم نمیتونم زیاد کار کنم

جیمین روبه روی یونگ هیون روی دو تا پا نشست و بیلچه رو از روی زمین برداشت و گفت:خب چیکار کنم؟

یونگ هیون:گودال بکن دیگه....

جیمین  با اون بیلچه شروع کرد به کندن باغچه ....بیلچه رو برای بار سوم فرو کرد تو خاک و اوردش بالا  که همون موقع یه کرم خاکی همراه با خاک اومد بالا...جیغ کوتاهی کشیدو از جاش بلند شد یونگ هیون که از قیافه ی بانمک جیمین خندش گرفته بود گفت:چیه؟این کرم ها آدم دوست ندارند نگران نباش....

جیمین رفت پشت سر یونگ هیون همون طور که دست هاش رو گذاشته بود رو شونش گفت:بکشش...یونگ هیون ازش بدم میاد ...اییییییییییییییی چندشم میشه....

یونگ هیون مثل پسربچه هایی که تازه نقطه ضعف همبازیشون رو پیدا کردند یه لبخند موزیانه زدو کرم خاکی رو از رو زمین برداشت و یهو برگشت به طرف جیمین ...جیمین حول کردو یک قدم رفت عقب یونگ هیون خنده ای کردو گفت:هر چه قدر نگاش میکنم میبینم خیلی بهت شباهت داره....ببینش

و بعد دستش رو به طرف جیمین دراز کردو همزمان با این کارش از جاش بلند شد جیمین این بار درحالی که بیلچه رو به طرف یونگ هیون گرفته بود یه قدم دیگه هم رفت عقب که پاش گیر کرد به لبه ی باغچه و تا خواست به خودش بیاد افتاد رو زمین و صدای آخ و اوخش بالا رفت یونگ هیون سریع به طرفش رفت نشست کنارش و گفت:حالت خوبه؟؟ها؟؟؟چیزیت که نشده....

جیمین که پاش رو گرفته بود دوباره چشمش به کرمی که دست یونگ هیون بود افتاد از رو عصبی بودن جیغی کشیدو گفت:این جونور رو بنداز دوووووووووووووور....حالم ازش به هم خورد....آیییییییییییییییییییییی پام

یونگ هیون سریع انداختش دست کش هاش رو دراورد و به مچ پای جیمین نگاهی انداخت مچ پای جیمین رو بین دست هاش گرفت و درحالی که آروم آروم حرکتش میداد گفت:خیلی درد میکنه؟؟؟نکنه در رفته....یا مو برداشته؟؟؟؟شایدم شکسته؟؟؟چیکار کنم...ها؟ها؟....بریم بیمارستان

جیمین که تا اون موقع اخم کرده بودو مدام غر میزد با دیدن چهره ی یونگ هیون خنده ای کرد خیلی مهربون بود اون قدر که جیمین حس میکرد مهربون تر از اون رو کره ی خاکی وجود نداره شاید وقتی بیشتر با یونگ هیون آشنا شدو بیشتر بهش تکیه کرد تونست تنفرش از مردها رو فراموش کنه و بفهمه همه ی مردها مثل هم نیستند یونگ هیون به آرومی مچ پاش رو ورزش میداد و نگرانش بود براش خوشایند بود با صدای آرومی گفت:چه خبره؟؟؟...یونگ هیون دیگه سنی ازت گذشته...فقط خوردم زمین چیز مهمی نیست...

یونگ هیون:واقعا؟

جیمین:اره خوبم....

یونگ هیون بدون این که دیگه چیزی بگه از جاش بلند شدو درحالی که به طرف ساختمون میرفت گفت:پس اگه این طوریه بلند شو بقیه ی بنفشه ها رو بکار بعدش بیا خونه ناهار بخور

بدون این که بذاره جیمین چیزی بگه راهش رو گرفت و رفت....جیمین با حرص به رفتن یونگ هیون نگاه کرد و از جاش بلند شد یه قدم راه رفت که دوباره درد بدی رو حس کردو نشست رو زمین ...به بنفشه ها نگاهی انداخت و گفت:چیییییییییش حالا با این ها چیکار کنم....ولم کرد رفت انگار منتظر بود بگم خوبم ...بدنجنس

تو همین فکر ها بودو با اخم ذل زده بود به گل ها که متوجه باز شدن در حیاط شد با دیدن یونگی خنده ای کردو با ذوق از جاش بلند شد میخواست به طرف یونگ بره که دوباره صدای آخش بالا رفت ...یونگ  در رو بست و با تعجب نگاهی به جیمین انداخت به سمتش رفت میخواست حرف بزنه که متوجه چهره ی درهم جیمین شد...

جیمین نگاهی به یونگی انداخت لبخند پهنی زدو گفت:داداش تو میدونی که من چه قدر دوستت دارم؟

یونگی نگاهی به دورو اطرافش انداخت و گفت:چیه خبریه؟

جیمین شونه هاش رو بالا انداخت:نه....فقط میخواستم ببینم میدونی چه قدر دوستت دارم؟؟؟

یونگ قیافه ی با نمکی به خودش گرفت و گفت:نه ....نمیدونم چند تا دوستم داری؟؟؟

جیمین دست هاش رو به هم کوبیدو گفت:دوتااااااااااااااااااااا

یونگ خنده ای کردو با دست موهای جیمین رو به هم ریخت و گفت:دختره ی لوس....الان دارم رو ابرها راه میرم بس که ابراز علاقه کردی...منم دوستت دارم دوتااااااا

جیمین موهاش رو مرتب کردو گفت:حالا که تو هم من رو دوست داری میای این بنفشه ها رو با هم بکاریم؟؟؟؟

یونگ نگاهی به باغچه کرد و بعد نگاهی به جیمین که با التماس بهش چشم دوخته بود...جیمین دست هاش رو به هم چسبوند و گفت:خوااااااااااااهش

و بعدش زوم کرد رو لب های یونگ تا ببینه چی میگه ....یونگ هم در کمال بیخیالی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:نه

بعدش به طرف خونه رفت...جیمین این بار پاش رو محکم  کوبید رو زمین که باز فریادش بلند شد نشست کنار باغچه و شروع کرد گودال کندن و غر زدن:پدر و پسر لنگه ی هم اند...چییییییییش حالا چی میشد یکم کمکم کنه ازش کم میومد....یونگ هیون امشب تلافی میکنم ....اییییییییییییی چه قدر جونور این تو زندگی میکنه...حالم به هم خورد...هه هه هه این یکی شکل یونگ هیونه....خخخخخخخ اون یکی یکم چاقه شکل اوووووووووووووووپای نازمه...هه هه هه....اه اه چندددددددددددش

همین طوری داشت با خودش حرف میزدو میخندید که یهو سایه ی دو نفر رو جلوش دید....به آرومی برگشت و پشت سرش رو نگاهی انداخت یونگی و یونگ هیون پشت سرش دست به سینه ایستاده بودند...

یونگی بادی تو گلوش انداخت و گفت:که اون چاقه شبیه اوپاااااااااااااست نه؟؟؟؟

جیمین آب دهنش رو قورت دادو گفت:یه ذره....

با دیدن اخم های یونگ خنده ای کردو گفت:کمی تا قسمتی.....یونگ همچنان با عصبانیت بهش خیره شده بود.....نیست....شبیه اوپا چاقالو نیست....

با این حرفش یونگ و یونگ هیون شروع کردند به خندیدن و هر دو به همراه جیمین مشغول شدند با انجام این کار کلی خندیدند و بهشون خوش گذشت

ناهار رو خوردند و یونگ و جیمین مشغول جمع کردن میز شدند یونگ هیون هم به اتاقش رفت تا یکم استراحت کنه ...جیمین داشت ظرف ها رو میذاشت تو ظرف شویی یونگ هم نشسته بود رو صندلی میزناهار خوری و به جیمین نگاه میکرد ....هر چه قدر نگاهش میکرد خستش نمیشد از دیدنش لذت میبرد دوست داشت ساعت ها بشینه و به جیمین نگاه کنه...خوشحال بود که جیمین تونسته بعد از یک سال با مرگ نایونگ کنار بیاد و حالا با اون همه غمی که تو چشم هاش بود لا اقل گاهی اوقات بخنده جیمین مشغول شستن ظرف ها بود و حواسش به یونگ نبود...یونگ از جاش بلند شد پشت سر جیمین ایستاد برای یه لحظه نفهمید داره چیکار میکنه فقط دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد و اون رو به خودش چسبوند...جیمین جا خورد و برای چند لحظه دست از کار کشید و بی حرکت ایستاد یونگ جیمین رو بیشتر به خودش چسبوند چه قدر احساس خوبی داشت چه قدر دوست داشت ساعت ها جیمین همین طوری آروم و بی حرکت بمونه تا بتونه از گرمای وجودش گرم بشه....جیمین حس خاصی داشت یه حسی که زیاد براش خوشایند نبود بالاخره به خودش اومد و خودش رو از آغوش یونگ کشید بیرون برگشت به طرفش و با اخم بهش نگاه کرد یونگ یکم دست پاچه شد یه قدم عقب رفت و سرش رو انداخت پایین نمیدونست الان باید چی بگه یه جورایی هنگ کرده بود چرا این کار روکرد؟؟؟

جیمین نگاهی به چهره یونگ انداخت میخواست حرف بزنه که یه لحظه هر دو متوجه صدای یونگ هیون شدند...با صدای یونگ هیون هر دو جا خوردند یونگ نگاهی به جیمین انداخت و سریع به طرف اتاق یونگ هیون دوید در اتاق رو باز کردو متوجه یونگ هیون شد که افتاده وسط سالن با دیدن یونگ هیون که چشم هاش رو به هم فشار میداد دستش رو روی قفسه ی سینش میفشرد نگران شد رفت طرفش با سردرگمی یه دستش رو گذاشت زیر سرش و با صدای لرزون و نگرانی گفت:چی شده؟؟؟؟چرا این طوری شدی؟؟؟

یونگ هیون که انگار نفس کشیدن براش سخت بود با صدای آرومی گفت:حالم اصلا خوب نیست...

و از هوش رفت جیمین تو چارچوب در ایستاده بودو با بهت به یونگ هیون نگاه میکرد ...یونگ که حالا هاله ای از اشک تو چشم هاش جمع شده بود با صدای بلندی گفت:بابا .....چشات رو باز کن....یونگ هیون....

چشمش رو به طرف جیمین چرخوند که همون طور خشکش زده بود و ناخنش رو میجوید:جیمین زنگ بزن اورژانس....جیمین با توام...

جیمین به خودش اومد بغض راه گلوش رو بسته بود سریع به طرف تلفن رفت دست هاش میلرزید بالاخره شماره رو گرفت و چند دقیقه ی بعد آمبولانس رسید در در خونه





:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Valentina پنجشنبه 16 آذر 1396 10:33 ب.ظ
I absolutely love your site.. Great colors & theme.
Did you develop this website yourself? Please reply back
as I'm trying to create my very own site and would love to learn where you got
this from or what the theme is named. Kudos!
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 12:03 ب.ظ
I've been surfing on-line greater than three hours today, yet I never discovered any interesting article like yours.

It's beautiful price enough for me. In my opinion, if all site owners and bloggers made good content as you did, the web might be
a lot more helpful than ever before.
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 02:53 ق.ظ
حس بدی نسبت به علاقه ی جیمین دارم ..
برم ببینم این یونگی من قراره چیکار کنه والاااا
M@R@LI پاسخ داد:
برو عزیز دل
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:23 ب.ظ
بازم ممنون عزیزممممممممممممممممممم
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه گلم
نوشین دوشنبه 31 شهریور 1393 04:32 ب.ظ
هورا من اول مرسی عزیزم عالی بودمرسی خوش قول
M@R@LI پاسخ داد:
هووورا تفریک
خواهش میکنم عزیز دلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر