تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S7-part16
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S7-part16
جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 01:56 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )

میگما یه وقت زشت نباشه من نمیگم چرا تعداد نظرات این قدر کمه؟؟؟!
یعنی من این همه میام نباید چند نفر داستان من رو بخونند
ولی خب من به احترام چند تا از خواننده ها سر وقت میام


دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند !؟
... دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هم نمی پاشد !؟
این روزها همان شیشه ام ؛
خرد و تکه تکه ،
از هم نمی پاشم ...
ولی شکسته ام ...
باور کن





آروم آروم چشم هاش رو باز کرد ...خمیازه ای کشیدو  کش و قوسی به بدنش داد....با چشم های نیمه بازش به ساعتی که روبه روی تخت به دیوار نصب کرده بود نگاه کردساعت 12 ظهر رو نشون میداد..نچ نچ نچ بازم مثل خرس خوابیده بود ...به زحمت از جاش بلند شدو همون طور که به این ور و اون ور میخورد به سمت سرویس بهداشتی رفت دست و صورتش رو شست همون طور که به آینه ذل زده بود صورتش رو با حوله خوش میکرد....دست های نیمه خیسش رو تو موهاش کشیدو نگاهی به صورتش توی آینه انداخت لبخند دلنشینی رو لبهاش نشست...برای تصویر خودش تو آینه بوس فرستادو گفت:پارک جونگمین تو خوش قیافه ترین و جذاب ترین مرد سئول هستی...به وجودت افتخار میکنم...
به سمت آشپزخونه رفت و مشغول درست کردن غذا شد ...دوسالی میشد که تنهایی زندگی میکرد از وقتی که از گروه جدا شده بود نمیخواست برگرده خونه ...تنهایی رو بیشتر دوست داشت این طوری کسی نبود که بهش بگه کی از خواب بیدار شو چی بخور چیکار کن...خودش بودو خودش...فعالیت هاش هم به  لطف کمپانی خیلی کمتر شده بود....تنها دغدغش راحت شدن از شر این کمپانی بود...
بعد از این که به جای صبحانه یه ناهار سبک خورد ولو شد رو کاناپه و تلوزیون رو روشن کرد...این قدر این کانال و اون کانال کرد تا بالاخره یه فیلم توجهش رو جلب کرد ...نشست تا آخر فیلم رو نگاه کرد میخواست تلوزیون رو خاموش کنه ...که تازه متوجه شد اخبار هنرمندان شروع شده ...پس روی همون کانال نگه داشت وبلند شد تا یه قهوه ی تازه برای خودش درست کنه ....تو هوای بارونی قهوه خوردن خیلی میچسبه نه؟ دو روزی میشد که هوای سئول بارونی بود ...انگار آسمون خیلی دلش پر بود...
همون طور که به صدای گوینده ی اخبار گوش میکرد مشغول درست کردن قهوه بود...لیوان مخصوص خودش رو برداشت و توش قهوه ریخت...دسته ی لیوان رو گرفت اون رو به صورتش نزدیک کرد چشم هاش رو بست و عطر قهوه رو بو کوشید....لذت بخش بود...هیچی نمیتونست اون آرامش رو به هم بزنه(غیر از نقشه های خبیثانه ی مارالی هاهاهاها)
لیوان قهوه رو اورد پایین و دوباره به سمت کاناپه حرکت کرد هنوز ننشته بود که تصاویری از جسیکا توجهش رو جلب کرد همون طور که با توجه بیشتری داشت به تلوزیون نگاه میکرد رو کاناپه نشست و لیوان رو روی میز روبه روی کاناپه گذاشت و به حرف های گوینده گوش کرد....با شنیدن حرف های گوینده هر لحظه چشم هاش گشاد و گشاد تر میشد...بعد از یه سری دلیل های مسخره و بی خورد حرف آخر گوینده تو گوشش پیچید "امروز جونگ سئون معروف به جسیکا جونگ خواننده و بازیگر معروف برای همیشه از دنیای موسیقی و بازیگری استعفا داد"
اخبار تمام شده بود و جونگ همچنان به صفحه ی تلوزیون با دهان باز خیره شده بود چند بار دیگه تمام خبر رو تو ذهنش مرور کرد اما به هیچ جا نمیرسید جسیکا چرا باید همچین کاری کرده باشه...یادش میومد به گذشته به اولین کنسرت جسیکا...با چه ذوق و شوقی رو صحنه رفت...اون قدر انرژی داشت که میتونست اون انرژی رو به همه منتقل کنه....
"جونگ در حالی که سعی میکرد زیاد جلب توجه نکنه و کلاهش رو پایین تر میداد بین جمعیت به تماشای جسیکا ایستاده بود از دیدن اون روی سن لذت میبرد...وقتی جسیکارو میدید که با تمام وجود داشت میخوند دلش میلرزید ...دوست داشت سالن خالی از این جمعیت بودو جسیکا فقط برای اون میخوند ...هنوز هم نتونسته بود عشقش به جسیکا رو اعتراف کنه اما فعلا همین که میتونست اون رو ببینه و باهاش هم کلام بشه براش کافی بود...
بالاخره کنسرت تمام شده بود ...جونگ پشت در اتاقی که جسیکا داشت لباس هاش رو عوض میکرد منتظر ایستاده بود به محض خارج شدن جسی دسته گلی که پشت سرش گرفته بود رو روبه روی صورت جسی گرفت و باعث شد جا بخوره...
جسیکا دست گل رو از جونگی گرفت با دیدن چهره ی جونگی خنده ای کردو گفت:ممنون اوپا...خوشحالم که اومدی
جونگ لبخندی زدو گفت:مگه میشه نیام....عاااااااااااااالی بودی واقعا لذت بردم
جسی گل رو بیشتر تو بغلش فشردو گفت:راست میگی؟چه قدر برام هیجان انگیز بود...هنوز هم انرژی دارم اون قدر که میتونم بازم برم رو سن و تا صبح اجرا کنم....بالاخره یکی از آرزوهام برآورده شد
جونگ نگاهی به چهره ی شاد جسی انداخت ...از دیدن شادی اون خیلی آرامش میگرفت
جونگ:امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی...
جسی:باید به همه ی آرزوهام برسم...میخوام خیلی معروف بشم...اون قد که تمام دنیا من رو بشناسند....میخوام بازیگر هم بشم....اووووووووووم دیگه...هدف اصلیم هم اینه که هیچ وقت هیچ وقت از کارم دست نکشم...."
با به یاد اوردن اون شب و اون حرف هایی که جسی بهش زده بود دلش گرفت...برقی که اون شب تو چشم های جسی بود رو هیچ وقت نمیتونست از یاد ببره...حالا چی شده بود که از کارش دست کشیده بود؟؟یعنی ممکن بود به خاطر شایعاتی که براش درست شده بود دست به همچین کاری زده بود؟شایعات؟؟؟؟؟!لبخند تمسرآمیزی روی لبش ظاهر شد.....کاش واقعا شایعه بود....
به قهوه ی سرد شده ی روی میز نگاهی انداخت بعد بدون این که برش داره به اتاقش رفت روی تخت دراز کشیدو پتو رو دور خودش پیچوند چشم هاش رو روی  هم گذاشت نمی خواست بهش فکر کنه...نمیخواست بهش اهمیت بده...اما نمیشد هر کاری میکرد نمیتونست از فکر کردن بهش دست برداره ....دلش براش تنگ شده بود...نگرانش بود....یعنی الان کجا بود؟چه حالی داشت؟سوالات زیادی ذهنش رو مشغول کرده بودند....با کلافگی بالش رو برداشت و گذاشت رو سرش ...چند دقیقه تو همون حالت موند و وقتی دید نمیتونه آروم بمونه از جاش بلند شد شروع کرد به لباس پوشیدن.....
....................................................
هیونگ نشسته بود کنار شومینه و به شعله های نارنجی خیره شده بود...هیون از دیشب که رفته بود تو اتاقش تا اون موقع بیرون نیومده بود و این هیونگ رو نگران تر کرده بود....اون روز چند باری با هیونگ تماس گرفته بودند تا بره و به کارهاش رسیدگی کنه اما نه دلش میومد که هیون رو تنها بذاره نه دل و دماغ کار کردن رو داشت ...فقط دوست داشت تو خونه ی هیون بمونه تا حظورش رو احساس کنه و کمی به خودش و زندگیش فکر کنه...
با فکر کردن به زندگیش لبخندی روی لب هاش نشست و و باز هم مثل همیشه اشک تو چشم هاش حلقه کرد نفس عمیقی کشید و بعد اون رو با حسرت بیرون داد...یادش میومد نقشه های زیادی برای خودش و خانوادش و گروه داشت...میخواست با کمک برادراش خودش رو به همه ثابت کنه ...میخواست خودش و برادراش همیشه بهترین باشند...همیشه بهترین بمونند...میخواست مادرش همیشه از داشتن اون به خودش افتخار کنه اما میدونست که خیلی بد دلش رو شکسته بود....میخواست برای برادرش مثل یه الگو باشه اما....حالا باعث خجالت و شرمندگیش شده بود....این که هیون وجودش رو تحمل میکرد باعث خوشحالیش بود....اون خیلی از چیزها رو خراب کرده بود....یادش میومد همیشه دنبال بهترین دختر برای دوست شدن و شاید زندگی کردن میگشت دختری که با معیارهای اون که خیلی هم کم نبود جور دربیاد...یه دختر با اصل و نسب و با شخصیت...دختری که از طرز لباس پوشیدن و راه رفتنش بشه فهمید که از چه خانواده ایه...از نظر تیپ و قیافه هم باید بدون هیچ عیب و نقصی میبود....با فکر کردن به این چیزها خندش شدت گرفت ...اما برای یه لحظه اخمی توی پیشونیش گره خورد که تلخی اون خنده رو تلخ تر کرد و باعث شد اشک هاش مثل همیشه بی پروا روی گونه هاش جاری بشه...سرش رو میون دست هاش پنهون کردو شروع کرد به گریه کردن...
هیون آروم در اتاق رو باز کردو از اتاق اومد بیرون ...نگاهی به خونه انداخت و متوجه هیونگ شد که روبه روی شومینه روی زمین نشسته و درحالی که زانوهاش رو بغل کرده سرش رو گذاشته روزانوهاش...یکم رفت جلوتر و بیشتر بهش توجه کرد از لرزیدن شونه هاش فهمید که حالش خیلی خوب نیست...این رو دیگه باید کجای دلش میذاشت؟شاید از دیشب تا حالا دلش میخواست با هیونگ حرف بزنه و بگه که چه مرگشه تا شاید یکم سبک تر بشه اما حالا با دیدن اون بیشتر دلش گرفت...رفت کنارش نشست دستش رو دور گردنش حلقه کردو گفت:باز داداش کوچولوی من یاد بچگیهاش افتاده نه؟
هیونگ که متوجه هیون شد سریع به خودش اومد تند تند شروع کرد به پاک کردن اشک هاش ...هیون لبخندی زدو گفت:شجاعت میخواد یه مرد این قدر راحت گریه کنه
هیونگ نگاهی به هیون انداخت چی باید بهش میگفت؟هنوز هم هیون اون رو یه مرد خطاب میکرد...سرش رو انداخت پایین و گفت:متاسفم...
هیون اخمی کرد:یاااااااااااااا دوباره نشستی فکر کردی افکار بیخودی رو تو ذهنت راه دادی که چی ها؟
هیونگ لبخند محوی زدو گفت:من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟؟؟؟
هیون:شکر خدا....
و بعد هیون از جاش بلند شد که هیونگ دستش رو گرفت هیون برگشت بهش نگاه کرد و منتظر بود که هیونگ با من و من گفت:هیون....کیو داره از سئول میره...میگه برای همیشه دارم میرم...داره...داره هیونا رو هم با خودش میبره...هیونگ تنها امیدم این بود که کیو من رو ببخشه اماخودخواه تر از اونم که بتونم هیونا رو از دست بدم....تو این دو سال با این که رابطم با کیو قطع شده بود اما همیشه هیونا رو میدیدم حتی به دیدنش هم راضی بودم....اما کیو فهمیده میگه میخواد برای همیشه بره تا از شر من خلاص بشه...نمیدونم چرا این طوری میکنه؟نمیدونم بعد از این همه اتفاق و بحث چرا قبول نمیکنه...مگه من چه گناهی کردم؟مگه چی ازش میخوام...
هیون نفس عمیقی کشید دستش رو تو موهاش فرو کردو گفت:انگار اوضاع همه بهم ریختست...هه هه هه فکر کنم بدبخت تر از ما 5 تا رو زمین پیدا نشه...هیونگ یعنی واقعا نمیتونی اون ها رو به حال خودشون بذاری...بعضی وقت ها اصلا نمیتونم درکت کنم...نمیفهمم میخوای گروه برگرده یا میخوای هیونا رو داشته باشی؟
هیونگ از جاش بلند شد رو به روی هیون ایستاد و گفت:چیکار کنم؟داره مخم میترکه....من که نمیدونستم هیونا خواهر کیو....
هیون:اگه میدونستی عاشقش نمیشدی؟
هیونگ سرش رو انداخت پایین ...یعنی واقعا اگه میدونست عاشقش نمیشد...میتونست جلوی خودش رو بگیره...میتونست جلوی خودش رو بگیره تا از ،از هم پاشیدن گروه جلوگیری کنه...گیج شده بود احساس میکرد زندگیش مثل یه حبابه که هر لحظه امکان داره بترکه....
.........................................
ایستاده بود بالای پشت بوم و به منظره ی خیس و مه آلود روبه روش خیره شده بود...یه چیزی تو سینش سنگینی میکرد...یه غم بزرگ...یا شاید هم یه بغض بزرگ که راه نفس کشیدنش رو تنگ کرده بود...
از اون بالا منظره ی شهر خیلی زیبا بود...هیچ کس نمیتونست با نگاه کردن به اون منظره بفهمه که چه قدر این شهر و آدم هاش بی رحمند....چه قدر راحت دل آدمای دیگه رومیشکنند....چه قدر راحت به خودشون اجازه میدند خرده های قلب شکسته ی آدم ها رو له کنند...تقصیر خودش هم بود ...اصلا تقصیر خودش و اون قلبش بود که شکسته شدن واقعا حقش بود...
باد خنکی که میوزید باعث میشد صورتش از سرما به سوزش بیوفته اما این چیزها دیگه براش مهم نبود...لبخند تلخی زد این آخرین روزی بود که میتونست از پشت بوم این کمپانی شهر رو نگاه کنه و برای آیندش نقشه بکشه...آینده...هه مگه آینده ای هم براش مونده بود...
دستش رو توی کیفش فرو برد جعبه ی سیکار رو دراورد یکی از سیگار ها رو بیرون کشید و گذاشت گوشه ی لبش...به زور فندک رو با دست یخ زدش روشن کرد و سیگارش رو آتیش کرد...سیگار رو بین انگشت هاش گذاشت...نفس عمیقی کشید چشم هاش رو بست و شروع کرد به پک زدن وقتی سیگار دود میکرد و دودش تو هوای مه آلود محو میشد احساس میکرد قلبش داره آتیش میگیره و این دود قلب شکستشه که محو میشه...
با قدم های تند راه رو طی کرد....از ظهر داشت دنبالش میگشت و پیداش نکرده بود وقتی بهش رسید کنارش ایستاد کمی خم شدو با دست هاش زانوهاش رو گرفت و شروع کرد تند تند نفس کشیدن...حالش که یکم جا اومد به جسی که حتی برنگشت نگاهش کنه نگاه کرد....موهاش تو باد پیچ و تاب میخورد و پریشونی قلب شکستش رو نشون میداد یک قدم رفت جلوتر...نمیدونست وقتی دیدش باید چه حرفی بزنه...اما حالا تمام گذشته از جلوی چشم هاش رد شد...
لبخند تمسخر آمیزی زدو گفت:بدم میاد از دخترهایی که سیگار میکشند و تنها سرگرمیشون مست کردن و الاف گشتنه
با دستش موهاش رو کنار زد سیگاری که به ته رسیده بود رو انداخت رو زمین و با فشار دادن کفشش خاکستر باقی مونده رو هم خاموش کرد...سرش رو برگردوند به سمت جونگمین و گفت: خیلی حقیره سیگار رو میگم...توی جعبه های قشنگ و رنگی میفروشنش وقتی دارن قلبش رو آتیش میزنند اون رو غرق در بوسه میكنند تا سوختن ذره ذره وجودش رو حس نكنه...آخر كار وقتی احساسشون ارضا شد اون رو زیر پا له میكنند .با تمام وجود لهش میكنند.درد داره اون قدر درد داره كه حتی نمیتونه ناله كنه اون قدر درد داره كه بغض گلوش رو قورت میده و تا آخر عمر سكوت میكنه و درهم میشكنه...دركش میكنم...درد داره بعد از اون همه تحقیر شدن حتی عابرها هم بی توجه بهش رد میشن و هر كردوم با فشار پاهاشون قلب مردش رو بیشتر به درد میارن...به خدا درد داره
تو چهرش فقط بی تفاوتی بود و این جونگی رو اذیت میرد دوست داشت الان جسی اشک میریخت گریه میکرد اما این جوری بهش نگاه نمیکرد این بی تفاوتی میترسوندش میترسوندش که نکنه جسی بلایی سر خودش بیاره...
جسی داشت از کنارش رد میشد که جلوش ایستادو گفت:داری کجا میری میخوام باهات حرف بزنم....
جس لبخند محوی زدو گفت:دارم میرم سیگار بکشم و مست کنم و الاف بگردم...چیه مشکلی داری؟
جونگی دستش رو گرفت و این بار با لحن آرومی گفت:داری با خودت چیکار میکنی؟چرا استعفا دادی؟
جسی شروع کرد به بلند خندیدن ...جونگی نگاهی بهش انداخت:چیه؟داری به چی میخندی؟به من ؟که بعد از این همه سال هنوز نگرانتم....یا به خودت که هر روز داری بدبخت تر از قبل میشی؟
جسی یهو ساکت شد دستش رو از دست جونگی کشیدو گفت:زندگی من به تو ربطی نداره...
و بعد هم جونگ رو با کلافگی و سردرگمی تنها گذاشت.....

دوستان من یه داستان به اسم باورم کن دارم مینویسم که دارم میذارمش تو وب ماریشکا
اون جا اسمم شارلینه
داستان متفاوته و خودم دوسش دارم اگه دوست داشتید سر بزنید خوشحال میشم
این هم ادرس وب
http://ts-ad.mihanblog.com/post/category/35





:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 10:12 ق.ظ
Hi Dear, are you really visiting this website daily, if so afterward you will definitely get
pleasant knowledge.
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 11:14 ب.ظ
سلام گلی... ممنون عزیزم
"پارک جونگ مین تو خوش قیافه ترین و جذاب ترین مرد سئولی"...جانم.. بگردمش
بازم ممنون گلی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دلم
خواهش میکنم گلم
نوشین یکشنبه 30 شهریور 1393 07:56 ق.ظ
مرسی عزیزم عالی بود متشکرم
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم
مرررسی عزیزم
فلفلی شنبه 29 شهریور 1393 10:54 ب.ظ
هان ؟ الان خواهر کیوجونگ و عشق هیونگ به اون چه ربطی به جدایی گروه داره ؟ خیلی عجیبه .
این جونگمین و عشق محترمشم که تهشن دیگه .
M@R@LI پاسخ داد:
خخخخ حالا یکی یکی گذشته ی همه ی پسرا رو مرور میکنیم اونی
هه هه هه بلی این دوتا خیلی درگیرن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر