تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S7-part15
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S7-part15
دوشنبه 24 شهریور 1393 ساعت 12:58 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
همـچـون ساعـت شنی شــده ام
کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد
و الـتـمـاس مـیـکــنــد
یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد
مــن هــم …
نه …! !
لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! !
بــگـذاریــد تــمام شــوم …

http://www.mediafire.com/conv/448de475c6c7e6fc859ecbab6399fa358c07975829f066737ce3dd5e61744cf46g.jpg

ساعت حدود 6:30 عصر بود...هوا بارونی بود و پسرا خسته و کوفته به خونه رسیدند ...هیونگ همون طور که چشم هاش رو بسته بود راه اتاقش رو در پیش گرفت و با صدای بلند گفت:هیون جونگ اگه دفعه ی دیگه هم همین قدر بهمون تمرین بدی خودم با دست های خودم خفت میکنم....نااااااااااااامرد
بعدش هم در اتاقش رو باز کرد و خودش رو روی تخت انداخت ...این قدر خسته بود که حتی متوجه هیسان نشد که داشت به پنجره ی اتاق دستمال میکشید...این قدر کثیف بود که حتی نمیشد درست منظره بیرون رو دید...از حالت هیونگ خندش گرفت...نگاهی به ساعت کرد انگار امروز خیلی کارش رو طول داده بود چون همیشه ساعت 6 از خونه میزد بیرون...
نیم نگاهی به هیونگ انداخت یعنی به همین زودی خوابش برده بود؟پتو رو کشید روش و از اتاق رفت بیرون ...پسرا هر کدوم رو یکی از کاناپه ها ولو شده بودند و اونا هم فکر میکردن که هیسان رفته ...اما با دیدن هیسان همه خودشون رو جمع و جور کردند...
جونگمین نگاهی بهش کردو گفت:تو چرا هنوز نرفتی؟
هیسان لبخندی زد با اشاره بهشون نشون داد که الان میخواد بره...و پالتوش رو برداشت و پوشید کیفش رو هم برداشت میخواست از خونه بره بیرون که هیون دنبالش رفت رو کرد به پسرا و گفت:من میرسونمش ...هم هوا تاریک شده هم داره بارون میاد...
هیسان برگشت به سمتش سرش رو به علامت منفی تکون داد که هیون لبخندی زدو همون طور که داشت به سمت بیرون هلش میداد گفت:اشکال نداره نمیخواد تعارف کنی ....بارون میاد اذیت میشی تا خونه میرسونمت...
به محض این ک نشستند تو ماشین هیون یه خمیازه ی بلند کشیدو بعد نفسش رو با شدت داد بیرون:وااااااااااااای چه قدر امروز خسته شدم....
با این حرفش هیسان دوباره با شرمندگی بهش نگاه کرد هیون متوجهش شد ...نگاهی به چهرش کرد که معلوم بود حسابی خجالت کشیده لبخند مهربونی زدو گفت:اما نه اون قدر که نتونم یه ربع رانندگی کنم...راستی آدرس خونتون رو باید بهم بگی...
و بعد ماشین رو روشن کرد هنوز پاش رو نذاشته بود رو گاز که یادش اومد هیسان نمیتونه حرف بزنه  اما قبل از این که حرفی بزنه هیسان یه برگه بهش داد که توش ادرس خونش نوشته شده بود...
هیون برگه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت بعد رو کرد به هیسان و گفت:تو همیشه آدرس خونتون رو تو کیفت داری؟
هیسان لبخندی زدو با سر حرف هیون رو تایید کرد
هیون همون طور که پاش رو گذاشت رو پدال گاز گفت:اووووکی بزن بریم
بعدش هم حرکت کرد...تو مسیر هیون هیچ حرفی برای گفتن نداشت خب اگه سوالی هم میکرد هیسان نمیتونست بهش جواب  بده پس ترجیه داد ساکت باشه و هیچی نگه ...اون روز خیلی خسته شده بود از ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر بدون استراحت تمرین کرده بودو حسابی هم حرص خورده بود به خاطر همین یکم گیج بود...هر از گاهی پلک هاش سنگین میشد روی هم می افتاد اما زود به خودش میومد ...
هیسان متوجهش شده بود به خاطر همین یکم نگران بود اما خب به روی خودش نمی اورد...یه دفترچه ی کوچیک رو از توی کیفش در اورد و شروع کرد به خوندن برنامه هایی که برای فردا داشت ...میخواست از هیون خواهش کنه تا فردا رو بهش مرخصی بدند چون باید سری به خونه ی مادرو پدرش میزد ...اما نمیدونست باید چطوری بهش بگه خجالت میکشید......سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و چشم هاش رو بست صدای تک تک  قطره های بارون که رو سقف ماشین میخورد و سکوت داخل ماشین رو آرامش بخش تر کرده بود خیلی احساس خوبی بهش میداد احساس میکرد داره کم کم و یواش یواش آرامش های از دست رفتش رو پیدا میکنه تو همین فکر بود که یه لحظه متوجه صدای بوق کامیونی شد یهو چشم هاش رو باز کرد نور چراغ کامیونی که داشت به سمتشون میومدچشم هاش رو اذیت کرد...اما این کامیون نبود که داشت به سمت اونا حرکت میکرد در حقیقت هیون از مسیر خودش منحرفش شده بود...همه ی این ها رو تو یک ثانیه توی ذهنش تجزیه کردو بعد با صدای بلندی داد زد:موااااااااظب باش
هیون که انگار خوابش برده بود با شنیدن صدا به خودش اومد و تو لحظه ی آخر فرمون رو خیلی تند چرخوند به طوری که ماشین از سمت مخالف کامیون از جاده منحرف شد و توی خاکی کنار جاده متوقف شد ...هیون که حسابی گیج شده بود و هول کرده بود در حالی که نفس نفس میزد و دستهاش میلرزید رو کرد به هسیان و با نگرانی گفت:هیییییییی حالت خوبه؟ها؟؟؟اصلا نفهمیدم یهو چی شد؟؟معذرت میخوام....
هیسان درحالی که لبهاش میلرزیدند با بهت داشت به هیون نگاه میکرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد...هیون به سمتش برگشت دست هاش رو گذاشت رو شونه های هیسان و چند بار تکونش داد:هیسان ....حالت خوبه؟اره؟؟؟؟
یواش یواش اشک های هیسان روی گونش جاری شدند و بعد درحالی که زبونش میگرفت یواش یواش گفت:آ...آ...ررره
هیون با تعجب بهش خیره شد ...اون داشت حرف میزد چشم هاش رو ریز کرد و صورتش رو برگردوند به سمت جاده یکم فکر کرد یهو یادش اومد که توماشین صدایی تو گوشش پیچید  که گفت مواظب باش...دوباره به سمت هیسان برگشت اما این دفعه تعجبش دوبرابر شده بود با چشم های گرد شده گفت:تو....تو حرف میزنی؟؟؟
................................................
هیونگ نگاهی به هیون کرد که روبه روش نشسته بودو همون طور که به ظرف غذا خیره شده بود گاهی با قاشق با غذا بازی میکرد...هیونگ نفس عمیقی کشیدو گفت:هیونگ چرا غذات رو نمیخوری؟
با این حرفش  باعث شد رشته ی افکار هیون پاره بشه و از فکر بیرون بیاد...هیون نگاهی به هیونگ کردو گفت:چرا میخورم....
هیونگ:نه هیچی نخوردی؟یکم غذا بخور...نمیدونم چی شده اما خیلی ضعیف شدی...
هیون از جاش بلند شد یه قدم به جلو رفت که هیونگ دوباره گفت:هیییییییییی چرا این طوری میکنی؟میگم بیا یه چیزی بخور...
هیون با حالت عصبی نفسش رو داد بیرون به سمت میز برگشت دستش هاش رو گذاشت روی میز و به سمت جلو کمی خم شد...لبخند مصنوعی زدو رو به هیونگ گفت:ممنون از این که اومدی بهم سر زدی...اما نمیخوای بری خونه؟
هیونگ چند لحظه تو چشم های هیون ذل زدو بعد در حالی که لبخند زد یهو گفت:نه
و بعد هم از جاش بلند و ظرف های غذارو جمع کرد و تو ظرف شویی گذاشت و گفت:با اجازه امشب همین جا میخوابم...
هیون نفس عمیقی کشیدو بدون این که چیزی بگه از آشپزخونه رفت بیرون میدونست که هیون نگرانشه ...میدونست به فکرشه اما الان نیازبه تنهایی داشت میخواست فکر کنه...میخواست فکر کنه تا یه راه حلی پیدا کنه...یه راه حل برای نجات خودش از این باتلاقی که برای خودش ساخته بود...اما دلش نمیومد دل برادر کوچیکترش که این روزها بیشتر از همیشه دلتنگش بود رو بشکنه با این وجود  حضورش هم عصبیش میکرد...ترجیه داد دیگه هیچی بهش نگه و بگیره بخوابه...البته اگه میتونست لحظه ای از فکر کردن دست بکشه....
...................................

http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

یونگ نشسته بود کنار تخت جیمین و به چهرش خیره شده بود ...خوابش برده بود تو خواب خیلی آروم و مهربون به نظر میرسید ...کاش همیشه این قدر آروم و مهربون بود...یونگ گاهی اوقات فکر میکرد که جیمین فقط بلده دل اون رو به درد بیاره چرا محبتش رو هیچوقت با یونگ تقسیم نکرد؟پتو رو کشید روش چراغ مطالعه ی بالای سرش رو خاموش کرد و از اتاق رفت بیرون...
در اتاق خودش رو باز کرد روی تخت دراز کشید و چند لحظه به سقف خیره شد دوباره به یاد دفتر خاطرات جیمین افتاد از تخت آویزون شدو اون رو از کشوی آخر میز کنار تختش دراورد دوباره روی تخت دراز کشید و دفتر رو روبه روی صورتش گرفت بارها این دفتر رو کامل خونده بود ...هر بار که نوشته های جیمین رو میخوند دلش به حال خودش میسوخت دلش به حال جیمین هم میسوخت ...گذشته ی تلخی داشت با این که از گذشته ی جیمین خبر داشت اما شاید تا قبل از خوندن این دفترچه نمیتونست احساسات جیمین رو حس کنه...با این که همیشه از خوندن اون نوشته ها دلش به درد میومد اما خوشحال بود که جیمین اون ها رو نوشته و حداقل این طوری حقیقت براش روشن شده...
دفترچه رو باز کردو چندین برگه رو جلو زدو شروع کرد به خوندن
" مامان الان یک ساله که رفتی...یک ساله که رفتی و من رو با تمام تنهاییام تنهاتر کردی...دیشب تولد 20 سالگیم بود خیلی منتظرت موندم ...حتی به خوابم هم نیومدی نکنه از دستم ناراحتی هوم؟تولد خوبی بود...با این که جای تو خالی بود اما خیلی بهم خوش گذشت ...با این که به پای تولدایی که با هم میگرفتیم نمیرسید اما خیلی دورم شلوغ بود...یونگ سنگ برام یه جفت کفش خرید خیلی دوستشون دارم .مگه میشه کادوی داداشم رو دوست نداشته باشم...یونگ هیون هم بهم یه زنجیر خیلی خیلی قشنگ هدیه داد الان تو گردنمه اون رو هم خیلی دوست دارم...مامان یونگ هیون خیلی آدم خوبیه الان میتونم احساس کنم که همیشه در کنارش آرامش دارم اون واقعا مثل یه پدر ...مثل یه تکیه گاه ازم مراقبت میکنه ....خیلی سعی میکنه جای خالیه تورو برام پرکنه هه هه هه اما خب نمیتونه با این حال نسبت به سال های قبل خیلی بهش عادت کردم...واقعا احساس میکنم اونا خانواده ی من هستند...میخوام بهش بگم پدر فکر کنم خوشحال بشه نه؟تو هم خوشحال میشی؟...اما یه چیزی هست که نمیتونم ازش سردربیارم ...هر دفعه درست وقتی که به چشم های مهربونش و لبخند دلنشینش نگاه میکنم  و میخوام کلمه ی پدر رو به زبونم بیارم یهو از یه چیزی حرصم میگیره و پشیمون میشم ...پدر....پدر...برام کلمه ی غریبیه...بهم کمک کن تا بتونم باهاش کنار بیام...
راستی بهت گفتم؟دلم از یه چیزی خیلی گرفته...از یونگ سنگ ...چند وقته یهو باهام بداخلاقی میکنه گاهی ازم فرار میکنه نمیدونم چرا؟دیشب هم بعد از این که کادو رو بهم داد یهو غیبش زد.شاید من کار اشتباهی انجام دادم نه؟باید حتما ازش بپرسم...دوست ندارم از دستم ناراحت باشه آخه خییییییلییییییییی دوستش دارم ....بعد از تو یونگ سنگ رو از همه بیشتر دوست دارم
وااااااااااااااااای یونگ هیون داره صدام میزنه من میرم آخه میخوایم با هم بریم خرید کنیم...بقیش رو فردا شب برات مینویسم...همیشه دوستت دارم"
کتاب رو بست یکی از دست هاش رو گذاشت زیر سرش و کتاب رو گذاشت روی قفسه ی سینش دست دیگش رو گذاشت روی کتاب و اون رو به خودش چسبوند...شب تولد رو به یاد میوورد ...جیمین تو اون لباس صورتی مثل فرشته ها شده بود...
یونگ کنار سالن ایستاده بود و داشت با کیو حرف میزد پسرها هم قرار بود خودشون رو برسونند در حالی داشت از نوشیدنی کمی مینوشید متوجه جیمین شد که بالاخره از اتاقش اومده بود بیرون وداشت از پله ها میومد پایین ...تو اون لباس مثل فرشته ها شده بود...با دیدن جیمین لبخند پررنگ و زیبایی رو لبای یونگ نقش بست و بهش خیره شد ...هیچ کس دیگه رو نمیدید فقط چهره ی جیمین به نظرش میومد و تو اون همه سرو صدا فقط صدای قلب خودش که داشت از جا کنده میشد رو میشنید...
جیمین به سمت کیو و یونگ رفت...وقتی رسید بهشون به کیو دست داد کیو لبخند مهربونی زدو گفت:وااااااااو  دیگه بزرگ شدیا....تولدت رو تبریک میگم
جیمین تعظیم کوتاهی کردو گفت:ممنون
یونگ با دستش میخواست موهای جیمین رو به هم بریزه که جیمین سری یه قدم رفت عقب و گفت:اوپا دست از این عادتت بردار....امشب رو حق نداری به موهام دست بزنی فهمیدی؟وگرنه خفت میکنم
یونگ خنده ای کردو گفت:باشه ...باشه بابا امشب خودم رو کنترل میکنم
جیمین همون طور که با چشم های ریز شده داشت به یونگ نگاه میکرد یهو دستش رو به طرفش دارز کردو همون طور که بالا  پایین میپرید گفت:داداش کادوم رو بده...زود باش...همین الان...
یونگی یکم به دوروبرش نگاه کرد همه ی مهمون ها داشتند به جیمین نگاه میکردند و لبخند میزدند...یونگی دست های جیمین رو گرفت و گفت:بچه آروم باش 20 سالت شده....همه دارند نگاهمون میکنند...
جیمین خنده ای کردو گفت:حالا چون تویی باشه
و بعد هم بادیدن دوست های خودش به طرفشون دوید...یونگ همون طور که داشت با کیو حرف میزد به جیمین نگاه میکرد دوست داشت همیشه حواسش بهش باشه....نمیخواست بذاره بیشتر از این تو زندگی سختی بکشه ...حالا متوجه این حس شده بود...میدونست چرا همیشه دوست داره ازش محافظت کنه..میدونست که قلبش با تمام وجود عشق اون رو طلب میکنه ...
دیگه کم کم به آخر مهمونی نزدیک شده بود و یونگ هیون داشت هدیه ای که برای جیمین خریده بود رو بهش میداد...وقتی گردنبند رو بست به گردنش جیمین اون رو در آغوش گرفت و ازش تشکر کرد ...معلوم بود که با چشم داره دنبال یونگ میگرده چون به محض این که یونگ رو دید دوباره رفت روبه روش ایستادو دست هاش رو به طرف یونگ دراز کرد چشم هاش رو بست و گفت:داداش زود باش....دیگه طاقت ندارم
یونگی خنده ای کرد باکس هدیه ی خودش رو از روی میز برداشت و همزمان با این که اون رو تو دست های جیمین گذاشت خم شد و پیشونیش رو بوسید...جیمن هنوز چشم هاش رو بسته بود با این کار یونگ و تشویق مهمون ها چشم هاش رو باز کرد به یونگ لبخندی زدو سریع در باکس رو باز کرد با دیدن کفش ها خیلی ذوق کرد یهو دست هاش رو دور کمر یونگ حلقه کرد و سرش رو چسبوند به سینش ...یونگ احساس خوبی داشت...گرمای جیمین رو دوست داشت ....این کارها و مهربونی های  جیمین باعث میشد آتش عشقی که یونگ نسبت به جیمین داشت شعله ور تر بشه...باعث میشد باور کنه اون هم یونگ رو خیلی دوست داره
داشت به همین موضوعات فکر میکرد که جیمین یهو گفت:تو بهترین داداش دنیا هستی....خوشحالم که خدا یه داداش به این خوبی بهم داد ...خیلی ممنونم
و بعد هم از یونگ جدا شد...با این حرف جیمین ته دل یونگ لرزید ...احساس کرد یه لیوان آب سرد روی اون آتیش ریخته شد...همیشه از فکر این که جیمین اون رو فقط به چشم یه برادر ببینه میترسید...عصبی شده بود نمیدونست باید چیکار کنه تنها کاری که کرد این بود که یه لبخند زورکی بزنه و به خلوت بودن حیاط پناه ببره


دلتنگی پیچیده نیست
یک دل....
یک آسمان...
یک بغض...
و آرزوهای ترک خورده!
به همین سادگی...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 05:36 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I find It truly useful & it helped me out much.
I hope to give something back and aid others like you aided me.
BHW شنبه 26 فروردین 1396 04:06 ق.ظ
I know this web page gives quality depending articles or reviews and additional
material, is there any other web site which provides these stuff in quality?
ahys دوشنبه 12 آبان 1393 01:07 ق.ظ
الهی عطیت نباشه چرا این دختره اذیتت میکنه؟؟؟ بیام شت و پتش کنم؟؟؟؟؟ آیا مارال جونم تو اجازه میدی؟؟ شب تولد یونگی من اعصابمم ندارم والاااااا
M@R@LI پاسخ داد:
بهله من اجازه میدم بزن شت و پتش کن دختره ی روانی رو
نوشین چهارشنبه 26 شهریور 1393 06:00 ب.ظ
مرسی عزیزم من اول خیلی قلمت رو دوست دارم خیلی واضح وملموس می نویسی مرسی بازم
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه گلم
ممنون عزیزم لطف داری بهم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر