تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 7
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 7
پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 02:42 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلام دوستای نازم،سپیده دمه شهریوریتون بخیر،خوابتون خوش ؛چندروزی میرم سفر براتون زودتر آپ میکنم جبران نبودم بشه به محض دسترسی به نت نظراتو جواب میدم
ممنون همراهیم میکنید


MidNight






پوجا سمت اشپزخونه راهنمایش کرد وقتی به هال اصلی رسیدن جونگمین رو مبل نشسته بود افتاب کاملا تو اسمون بود پرده های زخمیم خونه تا ته کشیده شده بودن
سوران:خونتون محشره
پوجا:اره من اینجرو خیلی دوست دارم
سوران:مینسول من هنوز اسم همه رو یاد نگرفتم!
مینسول:همه رو بهت میگم تو هم اگه دلت خواست بگو چرا انقدر خوشحالی بیین چی به سرمون اوده
سوران جدی شد:مینسول نمیدونم چی بهت گذشت تا با شرایطت کنار اومدی اما من ...همه چیز برام تموم شد مث دوسال پیش!حتی شاید بدتر از اون...واقعا میخواستم خودمو بکشم
مینسول جا خورد بهش نگاه کرد جلو تر رفت و اروم بغلش کرد حس شیرینی بهش دست داد تمام تن سوران گرم بود بود میتونست نبضش روی تمام سطح پوستش حس کنه یهو عضلاتش سفت شدن خودش جدا کرد لبخند زد
مینسول:هنوز برام سخته
جونگمین روش سمت اونا بود با دیدن اون صحنه رو مبل جا بجا شد طوریکه نبینتشون
پوجا:دخترا باقی حرفا باشه واس تو اشپزخونه بریم سوران چیزی بخوره
سه تایی حرفای معمولی زدن سوران ابمیوه و کیکش رو خورد
سوران:چقدر گشنم بود...خوشبحالتون اشپزی نمیکنین من اصلا اشپزی بلد نیستم
پوجا:من اشپزیم  خوبه کیوجونگ و هیون آشپزیاشون خیلی خوبه هیونگ هم متخصص درست کردن قهوست
سوران:خودت چکاریو خوب بلدی؟
پوجا:من از کولیای هندی هستم برای همینم رقصم عالیه در طول این مدت هم چون وقت داشتم هم علاقه همه جور رقصی که دیدم رو یادگرفتم
قبل اینکه سوران نظر بده هیونگ جلو در ایستاد
هیونگ:میتونم بیاتو؟
سوران به هیونگ نگاه کرد پوجا گفت
پوجا:هیونگ جون حالت خوبه؟
هیونگ:اره خوبم
پوجا:بیا بشین
هیونگ پیششون نشست پوجا ادامه داد:هیونگ جون قبلا صاحب استودیو بود بعد یه عده به قصد کشت بخاطر پول زدنش صورتش داغون شده بود وقتی جونگمین پیداش کرد فک نمیکردیم واقعا اونقدر دووم بیاره که  حتی تبدیل شه
جونگمین که توهال نشسته بود خودش با تلوزیون مشغول کرده بود باعصبانیت رفت تو آشپزخونه
جونگمین:لازمه همه چیز رو جلوشون بگی؟چرا این دختره باید اینارو بدونه؟
صدای دادش کل فضارو گرفت هیون اومد از بالای نرده ها به هال نگاهی انداخت ولی جونگمین تو دیدش نبود،سوران خشکش زده بود پوجا با بی تفاوتی نگاش کرد
پوجا:اصلا بلد نیستی با بزرگتر از خودت چه طوری رفتار کنی؟
جونگمین:فک کنم تو 19 ساله ایی نه من!یه فرقی بین 19 و 22 هست نه؟
پوجا اخمش توهم رفت:تو 78 ساله 22 ساله ایی من 145 ساله 19 سالم کدوم بزرگتره؟
سوران و مینسول بهشون نگاه میکردن هیونگ با دیدن چهره اون دوتا بلند خندید جونگمین عصبانی تر شد و گذاشت رفت پوجا لبخندی زد که
سوران:همیشه انقدر عصبیه؟
پوجا:با ادما و بیشتر از همه با خودش عصبانیه
سوران با حالت ساده ایی گفت:پس همیشه عصبانیه
پوجا خنده لایمی کرد که هیونگ جون گفت:نه اصلا اون فوق العادست بهترینه همیشه واس کارا یه دلیلی داره این عصبانیتش بخاطر محافظه کاریشه ما الان با راه دادن تو توی خونه قوانین بین خودمونو شکستیم
سوران:ببخشید من نمیدونستم اینجوری میشه فقط میخواستم مینسول پیدا کنم
پوجا:فک کردی مینسول چی شده برات عجیب بودیم اره؟
سوران:درسته عجیب بودیم ولی راستش فکر خاصی نداشتم فقط میدونستم هرچی هست به شماها مربوط میشه بار اولی هم که پسرهای خونتون رو دیدم وقتی حال اقای کیوجونگ خوب نبود مطمئن نبودم درست دیدم
هیونگ:مارو رسمی صدانکن لااقل من یفنرو
مینسول:نمیدونستم شما سنتون چقدره خیلی جالب بود بقیه سناشون چه رقمیه
پوجا:هیون جونگ 133 ساله که 26 سالست یونگ سنگ 101 ساله که 24 سالست کیو جونگ هم 92 ساله 24 سالست جونگمین 78 ساله 22 سالست این کوچولوی مامان هم 53 ساله 21 سالست
هیونگ خندید:مامانی
مینسول لبخند زد:همه رو هیون جونگ تبدیل کرد؟چه جوری تبدیل شدین؟
پوجا:داستانش مفصله طول میکشه بگم بهتره یکم وقتت با سوران بگذرونی همینقدر بدون بغیر من کل این خانواده از خون هیون هستن؛هیون یونگ سنگ و جونگمین رو تبدیل کرده یونگ هم کیو رو تبدیل کرده جونگمین هم هیونگ رو الانم که عضو جدیدمون رو کیوجونگ تبدیل کرده....هیونگ پا شو ما بریم یکم این دوتا دوست باهم حرف بزنن
هیونگ:خو ما بریم بازم میشنویم که
پوجا باحالتی نگاش کرد که هیونگ بی هیچ حرف دیگه ایی از جاش بلند شد  و دنبال پوجا رفت
مینسول به سوران نگاه کرد تا سوران خواست حرفی بزنه میسول انگشتش رو لبای سوران گذاشت دستش رو گرفت و اروم کف دستش نوشت:پایه ایی امشب فرار کنیم؟
سوران بهش نگاه میکرد مینسول دوباره کف دست سوران نوشت
:شب بهتره حواس هرکس به کارشه
سوران کف دست مینسول نوشت:خطرناکه
مینسول نوشت:نه نیست...اینا ...مارو...جدا ...میکنن
سوران بهش نگاه کرد و چیزی نگفت تا شب سوران و مینسول وقتشون رو جلو محوطه خونه گذروندن
سوران:چرا نگفتی مادرت عمته؟
مینسول:چه فرقی میکرد نمیخواستم ناراحتت کنم اوایل خیلی داغون بودی بعدشم که بهتر شدی من باتو همه چیز برام تغییر کرد دیگه برام خیلی چیزا مهم نبود خیلی چیزا هم مهم شد که قبلا مهم نبود عمه همیشه ازارم میداد زور میگفت بابام که نبود هیچوقت،هیچ وقت حس نکردم خانواده دارم باور کن
سوران بلند شد و چرخی زد سمت یه باغچه رفت
سوران:این باغچه فوق العاده زیباست چقدر قشنگه کار کیه
مینسول:نمیدونم دیگه از دیدن هر چیز بی نقضی تو اون این خونه تعجب نمیکنم
سوران خندید:بیچاره من!از وقتی اومدم چه چیزایی ندیدم!به خودت تو آینه نگاه کردی؟
مینسول:اره دیدم یکم تغییر کردم
سوران خندید:یکم؟
مینسول:هی یعنی زشت بودم؟
سوران باز خندید:نه معلومه که نه اما اگه برگردی دانشگاه سونگ بدبخت همونجا جلو در غش میکنه
مینسول خندید:ولی منکه برنمیگردم
سوران لبخندش رو خورد:اره میدونم
مینسول هم جدی شد:تا الان برای جفتمون حرف درآوردن
سوران:کی اهمیت میده
مینسول:تو کی اهمیت دادی!
سوران شونه بالا انداخت.هرکس به کار خودش مشغول بود شب بود هیون به مینسول گفته بود سوران رو فردا برمیگردونن خونش.هیون و پوجا تو اتاقشون بودن و هیونگ داشت کلکسیون سنگای تزیینیش رو به عادت شباش برق مینداخت و با سلیقه میچید جونگمین اجزای تلسوپش رو باز کرده بود و روغن میزد یونگ تو اتاقش داشت یه مقاله روانشناسی در مورد رابطه ادما و نوع علاقشون میخووند کیو دراز کشیده بود و ترجیح میداد یکم ارامش داشته باشه.سوران و میسول رو تاب توی حیاط نشسته بودن
هیون:دختر بد بیا اینجا
پوجا خندید:هیون باز لوسیت کم شده!
هیون:تقصیر منه؟این چند روز اینهمه اتفاق افتاده
پوجا خندید پرده رو تا ته کشید و برکشت جلو تخت ایستاد بند لباس خوابش روی بازوش اورد و لباس خواب حریرش از رو بد.ن بی نقصش لیز خورد و پایین افتاد هیون به چشم بهم زدنی کشیدش تو تخ.ت و ل.ب رو ل.بش گذاشت پوجا دستاش دور گرد.نش حلقه کرد و بو.سه محکمتری رو ل.بای هیون گذاشت.کیو غلتی زد کم کم معذب میشد یه چیزی انگار بدنش رو میکشید نمیخواست بلند شه اما نمیتونست مقاومت کنه یهو بلند شد محکم در اتاق باز کرد رفت بیرون صدای محکم در یونگ رو از اتاقش بیرون کشید
یونگ:کیو چته؟
کیو:نمیدونم بدنم داره کشیده میشه
جونگمین تو اتاقش داشت قطعه اخر تلسکوپش رو میبست مکث کرد و بعد با عجله بیرون رفت
جونگمین:مینسول کجاست؟
کیوجونگ به درو دیوار میخورد و سمت در ورودی کشیده میشد
کیوجونگ:نمیدونم با سوران تو حیاط بودن
جونگمین:بجنبین مینسول داره مرز رد میکنه داره از زنجیر خارج میشه
با این جمله همشون بیرون پریدن هیون از بوسیدن پوجا دست برداشت عصبی پتو رو کنار زد
هیون:لعنتی اگه گذاشتن 5 دقیقه اسایش داشته باشیم
پوجا نگران شد:بمون هیون لباس بپوشم
تا جمله پوجا تموم شه هیون تو حیاط بود.مینسول دیگه نمیتونست راه بره عضلاتش سفت شده بودن  سوران نمیدونست چیکار کنه داشت از ترس میمرد
سوران:مینسول چت شده تورو خدا بهم بگو چت شده
مینسول:فک کنم دارم میمیرم...نمیدونم...چرا....ولی انگار
سوران:نه مینسول تو رو خدا!بهت گفته بودم خطرناکه!چیکار کنم حالا چیکار کنم
مینسول افتاده بود سوران فکری به دهنش رسید یه تیکه سنگ تیز پیدا کرد تاریکی و سکوت شب وحشت زدش میکرد سنگ گذاشت بالای مچش چشماش بست میترسید ضربان قلبش بالا رفته بود اما بخاطر مینسول مجبور بود پلکاش روهم فشار داد و سنگ رو پوستش فشار داد تا خون بیرون زد مینسول تکونی خورد سوران سمتش رفت و دستش رو لب مینسول گذاشت مینسول چشاش بسته بود روشو برگردوند
مینسول:نه سوران
سوران دستش رو لب مینسول فشار داد طعم خون که به زبون مینسول خورد تمام مقاومتش از بین رفت دست سوران رو گرفت و جای زخم رو میک زد هرچی بیشتر نوشید توانش بیشتر شد،درد تو وجود سوران میپیچید نمیخواست اعتراض کنه اما دیگه نمیتونست تحمل کنه مینسول دست بر نمیداشت خواست دستش رو ازاد کنه اما مینسول اونو محکم گرفته بود
کیو چیزی رو حس میکرد احساس بدی داشت مکث کرد یونگ بلند پرسید
یونگ:کیو چی شده؟جریان چیه؟
هیون:بوی خون میاد
پوجا:خدای من! سورانه
همه مسیر بو رو دنبال کردن
هیونگ ترس تمام وجودش رو گرفت هنوز چهره دختری که 52 سال پیش کشته بود جلو چشمش بود هنوز یادش بود چه جوری دیوونه شده بود دلش نمیخواست این اتفاق برای اون دوتا بیوفته جونگمین و کیوجونگ جلوتر بقیه میدویدند کیو بی نهایت عصبی بود جونگمین فریاد زد
جونگمین:پوجا حواست به هیونگ باشه
پوجا: باشه
مسیرش عوض کرد و کنار هیونگ قرار گرفت.کیو و جونگمین زودتر رسیدن کیوجونگ مینسول رو گرفت داد زد
کیو:مینسول ولش کن لعنتی کشتیش...ولش کن
جونگمین سوران رو گرفت تا از هم جداشون کردن سوران تو بغل جونگمین افتاد جونگمین بهش نگاه کرد سوران بیهوش بود رنگش پریده بود.بقیه رسیدن جوتگمین سوران بغل کرد کیو مینسول گرفته بود مینسول به خودش اومده بود بلند گریه میکرد
جونگمین:من سوران میبرم یونگ بیا بهت نیاز داره
یونگ جلو اومد پایین تی شرتش رو پاره کرد و دور دست سوران محکم بست تا بیشتر ازش خون نره
هیونگ از دیدن اون صحنه شک شده بود هیون کنار هیونگ رفت
هیون:نگران نباش زندست
هیونگ یه نگاه سرد به هیون انداخت و دنبال جونگمین رفت مینسول نشسته بود زار میزد کیوجونگ خیلی عصبانی بود اما وقت داد و فریاد نبود مینسول بغل کرد پوجا و هیون مونده بودن پوجا کنار مینسول نشست
پوجا:اروم باش باید قوی باشی این اولین تجربت بود
مینسول با گریه:داشتم میکشتش
پوجا:میدونم اما نکشتی خدارو شکر بقیه بودن کمکت کنن مینسول وگرنه تا اخر عمر برات پشیمونی میموند
مینسول سرش بالا اورد با چشمای خیسش به کیو نگاه کرد نگاه کیو خالی از هر حسی بود این باعث شد مینسول بیشتر ناراحت شه دلش میخواست کیو بازم باهاش مهربون باشه نازش بکشه
مینسول:حال سوران خوب میشه نه؟
کیو جوابی نداد هیون بجاش گفت
هیون:اره یونگ مراقبشه...کیو بهتره مینسول ببری جایی غیر خونه
مینسول:نه باید برم پیش سوران
هیون:به صلاح نیست
مینسول:التماس میکنم هیون جونگ بزارین برم خونه قول میدم دیگه قانون شکنی نکنم قسم میخورم
جونگمین وارد خونه شد یونگ رفت تو اتاق وسایلش رو اماده کرد جونگمین سوران رو تخت خوابوند صورت سوران رنگ پریده و اروم بود به دست بستش نگاه کرد این دختر چه فکری کرده بود؟باید جیغ میزد حداقل یکم فرار میکرد یعنی چه اتفاقی بینشون افتاده بود؟سوران نمیتونست خودش داوطلب شده باشه!یونگ جلو تخت ایستاد دست سوران گرفت با قیچی پارچه رو باز کرد هیونگ داشت نگاشون میکرد
جونگمین:هیونگ حالش خوب میشه نگران نباش برو یه هوایی بخور
هیونگ رفت تو حیاط رو صندلی نشست یونگ به جای زخم نگاه کرد
یونگ:جونگمین ضد عفونی کننده رو بده
جونگمین رفت از رو میز ضد عفونی کننده رو اورد یونگ روی دست سوران مایع رو ریخت و شست و شو داد
یونگ:این جای دندون نیش نیست!پوست با یچیزی پاره شده
جونگمین:یعنی میگی کار خودشه؟
یونگ:احتمالا!حتما دیده مینسول حالش خوب نیست خواسته اینجوری نجاتش بده!تو تجربش کردی چه جوریه؟وقتی کسی که وابسته به توست میخواد زنجیر بشکنه؟
جونگمین:بدنت ناخوداگاه سمتش کشیده میشه انگار میخواد تورو جایی ببره که اون هست اگه نری یا نشه که بری اون شخص میمیره من داشتم هیونگ رو از دست میدادم یونگ سنگ!خیلی حس بدیه ترس تمام وجودمو گرفته بود من مسئول اون بودم میفهمی؟من تبدیلش کرده بودم هراتفاقی میوفتاد تقصیر من بود!میدونم الان کیو چه حسی داره واقعا نمیخواستم اونم چیزی رو تجربه کنه که من تجربه کردم وقتی هیونگ اون دختره رو تو جاده کشت من نتونستم کاری بکنم دیر رسیده بودم و هنوزم که هنوزه هیونگ دیگه شکار نمیکنه از ادما فرار میکنه ...الانم دارم میگم این دختر وضعیتش ثابت شه باید بره همینجوریشم خیلی میدونه واقعا برای همه خطرناکه
یونگ دست سوران بخیه زد و بست بهش سرم زد و در اتاق بست و بیرون رفت.به خودش فکر میکرد اون هیچوقت حتی ذره ایی خون انسان نچشیده بود از خودش متنفر بود دوبار خواست خودکشی کنه اما هیون مانعش شده بود پس چرا سوران با اینکه میدونه مینسول فرق کرده دوستش نیست بلکه قاتلشه ولی باز کنارشه میخواد کمکش کنه....




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:54 ب.ظ
ممنون عزیزم....با حال بود
Sogand Seti پاسخ داد:
خیلی مرسی گلمممممممممممممممممممممممممممم
agra یکشنبه 23 شهریور 1393 10:41 ب.ظ
سلام خوبی، قضیه زنجیر چه جالب اینطوری میتونه همیشه مینسول رو پیدا کنه بقیه هم همینطورن یا این زنجیر بعد مدتی از بین میره دوست دارم بقیه چرا تبدیل شدن مرسی گلم شاد باشی
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام در مورد زنجیر بیشتر توضیح میدم
تا زمانیکه از نظر ذهنی مهتر (کسی که تبدیل کرده) نخواد میتونه با شخص تبدیل شده ارتبط داشته باشه ولی اگه نخواد اره ،از بین میره
فدات عزیز
sunny یکشنبه 23 شهریور 1393 11:29 ق.ظ
عااااااااااااااااالی
طفلکی کیوی من . ولی به هر صورت داره تاوان اشتباه خودشو میده . حالا خدارو شکر که به موقع رسیدن .
اوفففففففففف
راستی اون پیام بالایه اشتباه شده بودا
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام دوستم
کیوی شما عشقه ^^ خیلی هم عشقه بعد اصلا کلا مهربونه دست خودش نیستاااااا کلا اینجوریه
فلفلی شنبه 22 شهریور 1393 12:57 ب.ظ
عجب عجب . بیچاره کیوجونگ رو کوبید به در و دیوار این دختره ی بی مسئولیت . ولی فکر کن خوابیده باشی اونوقت بدنت همینطوری پاشه راه بیفته و خودش رو بکوبه اینور اونور . چا بامزه . البته نه واسه کسی که کوفیده میشه به در و دیوار .
Sogand Seti پاسخ داد:
دختره که خبر نداشت ولی کلا همه افتادن تو دردسر
باید اینو تو خوده کیو بگی
sunny جمعه 21 شهریور 1393 10:58 ق.ظ
سلام عزیزم پیامتو دیدم . جوابم دادم . برو بخون . منتظر جوابم
قربونت برم
Sogand Seti پاسخ داد:
عین نداره گلم شما دوست داشتی بیا اینجا نقاشی کن کامنت اشتب که چیزی نیست
رنت پنجشنبه 20 شهریور 1393 08:44 ب.ظ
هوففففففففففف
به خیر گذشت آخه یکی نیست بگه تو که از همه چیز با خبر نیستی واسه چی نقشه می کشی واسه فرار
مرسی عزیزم خسته نباشی
Sogand Seti پاسخ داد:
فدات گلم
اره والا کلا از مرحله پرتن یکی از یکی بدتر
soso پنجشنبه 20 شهریور 1393 08:14 ب.ظ


Sogand Seti پاسخ داد:
Elly پنجشنبه 20 شهریور 1393 05:08 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
غریبه پنجشنبه 20 شهریور 1393 10:58 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر