تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S7-part13
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S7-part13
سه شنبه 18 شهریور 1393 ساعت 11:06 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
قاتل ها همیشه چاقو به دست نیستند
آنها همیشه درنده نیستند
آنها همیشه اسلحه نمیکشند
گاهی قاتل های لعنتی آن قدر دیر می آیند سراغت
که میمیری...
لعنت به تو...
به این شهر...
به این انتظار!!!


http://www.mediafire.com/conv/448de475c6c7e6fc859ecbab6399fa358c07975829f066737ce3dd5e61744cf46g.jpg

هیون روی كاناپه لم داده بود با چشم های خمار و سرخش خیره شده بود به قاب عكسی كه تو دستش بود لب هاش شروع كرد به لرزیدن و آروم آروم قطره های اشك روی گونه هاش جاری شدند...سخته یه مرد نتونه تو روزهای سخت روی پاهاش بایسته نه؟ هنوز هم نمیفهمید...همه چیز كه داشت خوب پیش میرفت...چرا باید این جوری میشد چرا یه اتفاق بد باید همه چیز رو عوض میكرد ...مگه چه قدر توان تحمل درد رو داشت؟مگه یه آدم چه قدر میتونه ظرفیت داشته باشه؟تو این دوسال سختی های زیادی رو تحمل كرده بود...از هم پاشیده شدن گروه به اندازه ی كافی بار سنگینی رو روی دوشش انداخته بود...اما این یكی خیلی سخت بود...لیوان رو دوباره پر كردو یه سره سركشید عكس رو چسبوند به قفسه ی سینش و چشم هاش رو بست تمام خاطراتش یكی یكی جلوی چشمش ظاهر میشدند
"چند وقتی میشد كه هیسان به خونه ی پسرا میومد تا كارهاشون رو انجام بده...پسرها هم زیاد اون رو نمیدیدند فقط صبح ها قبل از رفتن ....و بعد از ظهر ها هم تا به خونه برمیگشتند هیسان سریع كارش رو تمام میكرد و خونه رو ترك میكرد.
كارش اون قدرها هم كه اوایل به نظر میرسید سخت و خسته كننده نبود انگار پسرا هم تصمیم گرفته بودند باهاش راه بیاندو زیادی خونه رو به هم نمیریختند.
هیسان هر روز صبح اول از اتاق پسرا شروع میكرد یكم گردگیری و جارو واگه نیاز بود لباس های شسته شده رو تا میكردو میذاشت روی تخت هاشون تا خودشون اون ها رو جابه جا كنند...بعدش میرفت سراغ اتاق پذیرایی كه معمولا همیشه جلوی تلویون پر بود از ظرف های چیبس و پفك و تخمه...با حوصله تمام اون ها رو جمع میكرد و وقتی از تمییز بودن خونه مطمئن میشد شروع میكرد به غذا درست كردن كاری كه همیشه از انجام دادنش لذت میبرد تو فاصله ی درست شدن غذا توی بالكن آشپزخونه می ایستادو بیرون رو تماشا میكرد...نفس هاش رو پر میكرد از هوای تازه ی شهر و از دیدن آسمون آبی شهر لذت میبرد....واقعا از زندگیش لذت میبرد!یه زندگی آروم و بی دغدغه....شاید بقیه اگه میفهمیدند اون یه خدمتكاره اولین چیزی كه به ذهنشون میرسید این بود كه هیسان یه آدم ضعیف و بیچارست كه برای سیر كردن شكمش دست به همچین كاری میزنه....اما هیسان اون قدرها هم  ضعیف نبود یه خونه ی نقلی داشت به دور از خانواده و كار آرومی كه اون رو از آدم های اطرافش دور نگه میداشت...غیر از این چیز دیگه ای نمیخواست...سكوت و آرامش همین كافی بود
اون روز مشغول درست كردن غذا بود كه متوجه صدای در خونه شد یكم تعجب كرد چون برنامه ی پسرا رو میدونست اون ها الان نباید به خونه برمیگشتند سریع به سمت در رفت و پشت در ایستاد...بعد از چند لحظه در باز شدو هیون با چهره ی رنگ پریده و درحالی كه به طرف جلو خم شده بود و دستش رو شكمش بود وارد خونه شد با دیدن چهره ی هیسان كه پر از سوال بود لبخند محوی زدو گفت:ببخشید من زودتر اومدم خونه....حالم....حالم
قبل از این كه بتونهه ادامه ی حرفش رو بزنه جلوی دهنش رو گرفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت...هیسان تا حدودی متوجه موضوع شده بود اما چرا اون رو تنها فرستاده بودند خونه؟چرا به بیمارستان نبرده بودنش؟یكم رفت جلوتر و پشت در دستشویی ایستاد...چند دقیقه ی بعد هیون با چهره ای كه رنگ پریده تر شده بود از دستشویی اومد بیرون و بدون این كه به هیسان نگاه كنه به طرف اتاقش رفت ....رفت داخل و در رو هم پشت سرش بست...به طرف تختش رفت و خودش رو انداخت روی تخت...از صبح یكم حالش بد بود اما فكر نمیكرد این قدر اوضاعش بدتر بشه هر موقع زیادی عصبی میشد معدش به هم میریخت و حالش این طوری بد میشد...توی این چند وقت به خاطر كارش خیلی استرس بهش وارد شده بود...یكم اوضاع به هم ریخته بود و از اون جایی كه اون یه جورایی مسئول همه چیز بود باید جوابگو میبود و كارها رو سروسامون میداد...سعی كرد یكم آرامش خودش رو حفظ كنه تا آروم تر بشه چند دقیقه ی بعد متوجه صدای در شد میدونست كه هیسانه پس با صدای آرومی گفت:بیا تو
روی تخت جابه جا شدو نشست...هیسان با سینی كه توی دستش بود وارد اتاق شد به هیون نگاهی كرد سینی رو روی میز كنار تخت گذاشت و لیوان رو از توش برداشت به سمت هیون گرفت...هیون نگاهی به لیوان كرد ...لبخندی زدو لیوان رو از هیسان گرفت:برام چوشونده درست كردی؟
هیسان سرش رو تكون داد هیون یه قلپ از جوشونده خورد تلخیش اذیتش میكرد میخواست لیوان رو بذاره تو سینی كه هیسان دستش رو گرفت و اون رو وادار كرد تا یكم دیگه هم ازش بخوره....
هیون همون طور كه از تلخی جوشونده اخم روی ابروهاش نشسته بود گفت:این چیه دیگه؟خیلی تلخه
و بعد با سكوت و چهره ی با نمك هیسان كه بهش ذل زده بود روبه رو شد...چهرش جز این كه باید تا ته لیوان روبخوری چیز دیگه ای رو نشون نمیداد...هیون یكم بهش نگاه كرد اون چشم ها طوری بهش ذل زده بودند كه انگار چاره ای جز اطاعت نداشت...نمیفهمید چرا شاید تو رودربایستی قرار گرفت به هر حال لیوان رو یهوسركشیدو بعد نفس راحتی كشید لیوان رو توی سینی گذاشت و رو به هیسان گفت:اه اه احساس میكنم حالم داره بد تر میشه
هیسان با اون چهره ی خونسردو آرومش سرش رو به نشونه ی منفی تكون داد...هیون خنده ای كردو گفت:یعنی حالم بدتر نمیشه؟
هیسان باز هم با تكون دادن سرش حرف هیون رو تایید كرد....هیون از حالت چهره ی هیسان خندش میگرفت مثل بچه ای بود كه بهش گفته بودند حرف نزن تا بهت آبنبات بدم....انگار به زور جلوی خودش رو گرفته بود تا دهنش رو باز نكنه...یكم دلش پیچ داد ناله ی خفیفی كردو بعد رو به هیسان گفت: ممنونم...یكم آروم تر شدم
هیسان لبخندی زدو از اتاق رفت بیرون...هیون برای یه لحظه دلش به حالش سوخت چرا نمیتونه حرف بزنه؟چهرش واقعا زیبا بود و از دخترهایی كه هزارتا عمل و جراحی میكنند خیلی خیلی بهتر بود...حیف كه نمیتونست حرف بزنه وگرنه شاید گزینه ی خوبی برای دوستی میشد...احساس میكرد خیلی خیلی آروم شده چشم هاش رو بست و پتو رو كشید روخودش تا یكم استراحت كنه"
اون دفعه ی اولی بود كه با هیسان برخورد داشت اون موقع هیچ وقت  فكر نمیكرد اون رو برای دوستی یا حتی به عنوان همسر آیندش انتخابش كنه....هنوز چشم هاش رو بسته بود و توی خواب و بیداری بود كه متوجه زنگ گوشیش شد...چشم هاش اون قدر خسته بودند كه نمیتونست درست اسم كسی كه تماس گرفته بود رو ببینه فقط گوشی رو گذاشت روی گوشش:بله ....
صدای آشنایی توی گوشش پیچید صدایی كه پر از نگرانی و غم بود:هیونگ، داداش كیو داره میره ...نباید بذاریم....تو نباید بذاری...اگه اون بره چطوری گروه برگرده...میتونی جلوش رو بگیری
هیون كه یكم زیاده روی كرده بود حالت طبیعی نداشت و اصلا متوجه نمیشد كسی كه پشت خطه داره راجع به چی حرف میزنه...اصلا نمیفهمید كی داره حرف میزنه با صدای دورگه ای گفت:چی داری میگی؟كی داره میره؟؟؟
صدای هق هق پشت خط پیچید:اگه كیو بره باید چیكار كنم؟هیونگ باید كمكم كنی
هیون صاف روی مبل نشست درحالی كه با یه دستش پیشونیش رو فشار میداد كلافه تر شدو با صدای بلندی گفت:من برای چی باید كمكت كنم؟مگه كسی به من كمك میكنه  مگه كسی به فكر من هست؟خستم كردید...داره حالم از همه چی بهم میخره....دیگه حوصله ی هیچ كدومتون رو ندارم
و بعد هم بدون این كه منتظر جواب بشه گوشی رو قطع كرد و انداخت روی میز...
هیونگ اون طرف خط در حالی كه گوشی توی دستش بود خشكش زده بود...بوق های ممتدی كه توی گوشش پیچید اون رو به خودش اورد یكم آب بینیش رو بالا كشیدو با پشت دست آروم اشك هاش رو كه باز هم بی پروا روی گونش میغلتیدند رو پاك كرد...سرش رو روی فرمون ماشین گذاشت و یكم فكرش رو آزاد كرد...به نظر میومد هیون حالش خیلی خوب نیست...كیو داشت اون ها روتنها میذاشت و میرفت...اوضاع یونگی از همه بدتر بود و جونگمین هم....هه  فقط اون بود كه انگار هیچ غمی تو زندگیش نداشت....اما الان بیشتر از همه نگران برادر بزرگترش بود كه تا حالا این طوری باهاش حرف نزده بود...یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟سریع ماشین رو روشن كردو راه خونه ی هیون رو در پیش گرفت.....

http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg

جونگی در رو هول دادو وارد خونه شد لبخند پهنش از پشت شیشه خیلی واضح معلوم بود ...یونگی از پشت پنجره به طرف در ورودی ساختمون رفت در رو باز كردو منتظر جونگی ایستاد...جونگمین با انرژی مثبتی كه بیشتر اوقات به همراه خودش داشت یونگ رو در آغوش گرفت و گفت:داداش دلم برات تنگ شده بود حالت خوبه؟
یونگی لبخندی زدو گفت:هه بهتر از این نمیشم
جونگی به چهره ی آروم یونگی نگاه كردو گفت:واقعا حالت خوبه؟
یونگی:مگه باید بد باشم؟
یونگی داشت جونگ رو دعوت میكرد داخل كه یهو یه چیزی فرود اومد رو كلش با تعجب برگشت و جیمین رو دید كه دست به سینه جلوش ایستاده بود ....بالشتك كوچیكی كه بعد از برخورد با سرش افتاد رو زمین رو برداشت و رو به جیمین گفت:چی شده؟
جیمین مثل بچه ها پاش رو كوبید رو زمین و گفت:حوصلم سر رفته
یونگی نگاهی به جونگی انداخت و خنده ای كرد رو به جیمین گفت:میخوای چیكار كنیم؟
جیمین:مثل همیشه بریم باغچه رو درست كنیم
جونگی یكم تعجب كرد رو كرد به جیمین و گفت:زمستونه...میخوای باغچه رو درست كنی؟
جیمین نیم نگاهی به جونگ انداخت و گفت:تو این جا چیكار میكنی؟هر موقع دلم بخواد باغچه رو درست میكنم
یونگی:هه...ههههههههه...هه هه هه بهتره بریم یه چیزی بخوریم
جیمین یهو به یونگی نزدیك شدو درحالی كه محكم چسبید بهش گفت:نه دلم میخواد با هم گل ها رو تو باغچه بكاریم....قول دادی...باشه بریم؟
جونگمین موهاش رو با دستش مرتب كرد و منتظر واكنش یونگی كه یكم خجالت كشیده بود شد...سعی كرد خودش رو خیلی عادی نشون بده تا یونگی بیشتر خجالت زده نشه...یونگی آروم آروم جیمین رو به طرف اتاقش برد و چند دقیقه ی بعد برگشت پیش جونگمین كه جلوی شومینه نشسته بود....به طرف آشپزخونه رفت و با دو تا قهوه ی داغ برگشت ....روبه روی جونگمین نشست و قهوه رو گذاشت روی میز وسط اتاق...جونگی نگاهی به چهره ی خستش كرد معلوم بود كه هنوز اوضاع همون طوریه ...دلش به حال دوستش میسوخت تو این وضعیت دوست داشت كنارش باشه و بهش كمك كنه هر چند وقتی كه تو یه گروه بودند خیلی رابطه ی صمیمی با هم نداشتند اما حالا بعد از این  همه اتفاق جونگی اون رو به عنوان یه مرد تحسین میكرد...اون همه جوره روی پای خودش ایستاده بود و الان هم داشت با این اوضاع سروكله میزد...لیوان قهوه رو بین دست هاش فشار دادو رو به یونگی گفت:هنوز حالش بهتر نشده؟
یونگ:چرا خیلی بهتره...یكم بهانه میگیره اما خوبه
جونگ:داداش هر موقع نیاز به كمك داشتی خبرم كن...اصلا رودربایستی نكن باشه؟
یونگ خنده ای كردو گفت:ممنونم كه این قدر هوام رو داری...
همون موقع دوباره هر دو با صدای جیمین به خودشون اومدند كه كنار دیوار ایستاده بودو این بار با صدای بلندی گفت:میگم حوصلم سر رفته
جونگمین این بار بلند شد رفت طرفش لبخندی زدو گفت:میخوای سه تایی بریم بیرون؟
جیمین نگاهی به یونگ انداخت چه قدر دلش میخواست دست یونگی رو بگیره رو باهاش قدم بزنه خنده ای كردو چند بار سرش رو به نشونه ی مثبت تكون داد...جونگی:پس برو آماده شو...
سریع به طرف اتاقش رفت...جونگی نگاهی به یونگ انداخت و گفت:منتظر چی هستی بیا بریم بیرون یه هوایی عوض كنی...زودباش
یونگ هم لبخندمحوی زدو از جاش بلند شد...اگه برادراش نبودندواقعا میتونست با این اوضاع كنار بیاد؟برای یه لحظه احساس خوشبختی كرد...با تموم غم هاش احساس خوشبختی كرد




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 06:55 ب.ظ
Keep on working, great job!
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 11:42 ب.ظ
آقااااااا هیون چطور دلش اوومد اونجوی با جونی حرف بزنه؟؟؟ برم هیونو شتک کنم؟؟؟
خب به سلامتی معلوم شد مشکل از جیمینه
نگو که یونگ هیون هم پرید؟؟؟ آقا من تازه داشتم عاشقش میشدم خو
M@R@LI پاسخ داد:
هه هه ههه بلی مشکل از جیمینه
خخخخ پرید دیگه
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:43 ب.ظ
ممنون مارال جان... دستت درد نکنه
ولی جونگ مین اش کم بودها....+)
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم
به جاهایی که جونگمینش هم زیاد باشه میرسیم
نوشین شنبه 22 شهریور 1393 08:05 ق.ظ
سلام جدیدا خواننده داستان شدم خیلی قشنگ می نویسی مرسی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیزم مرسی گلم لطف داری
خواهش میشه عزیز دل
z.h.t.k چهارشنبه 19 شهریور 1393 02:45 ب.ظ
سلا م آجی گل،خوفی؟؟؟
خوشتل وکم بود.
آجی ی کم هیجانشوبیشتر کن.
دپرس شدم از این همه غم،نمیشه ی کم شادتر بنویسی؟؟؟؟؟
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دلم خوبم خودت خوبی؟
این داستان همین جوریه خیلی غمگییینه...
اما یکی دو قسمت دیگه حال و هوای داستان عوض میشه عزیز دل
selia چهارشنبه 19 شهریور 1393 05:36 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر