تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 6
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 6
شنبه 15 شهریور 1393 ساعت 09:51 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )


Midnight




کاراگاه نگاهی به همه انداخت و پرونده رو بست و بلند شد:خب فک میکنم کار من تمومه کایی سوران شما از اتهام مبرا هستین من تمام مدارک واسه دادگاه میفرستم اونا پرونده رو مختومه اعلام میکنن
همه از اتاق بیرون اومدن عمه مینسول منتظرش بود جلو اومد
کیم:مینسول مادر دلم برات تنگ شده بود چطور دلت اومد بیخبرم بزاری؟
مینسول خیلی اروم گفت:نمیتونستم تماس بگیرم
کیم:بیا بریم خونه باید استراحت کنی
مینسول:من هیچ جا باهات نمیام دارم میرم ترکتون میکنم
کیم مات مونده بود ولی چهره مینسول  سرد و مصمم بود
کیم:یعنی چی؟
مینسول یه قدم جلو برداشت کیو دست مینسول گرفت
مینسول لبخند زد:از دستت خلاص میشم دارم میرم برای خوذم زندگی کنم قراره با این مرد ازدواج کنم
کیم:نه نمیتونی حق نداری من بهت اجازه نمیدم معلومه که پدرت تصمیم میگیره با کی ازدواج کنی
مینسول داشت عصبانی میشد:اجازه نمیدی؟میتونی جلومو بگیر حتما
راهش رو گزفت و رفت کیم مات مونده بود سوران دنبال بقیه از در اداره بیرون رفت میدونست همه حرفای مینسول دروغه با چیزی که از کیو دیده بود میدونست همش دروغه جریان چیز دیگه ایی بود در عین حال خیلی عصبانی بود
سوران:کیم مینسول
بقیه صبر کردن کیو اروم گفت زیاد کشش ندین اثر قهوه داره از بین میره مینسول اروم سرتکون داد و دوقدم سمت سوران رفت اون با قدمای بلند خودش رو به مینسول رسوند
سوران:کجا بودی؟اینا کین؟چیکارت کردن؟کجا داری میری؟میدونم دروغ گفتین...همتون
به همه نگاهی انداخت و چشماش رو دختری که نمیشناخت و شبیه کره ایا هم نبود ثابت موند
مینسول بازم به نگه داشتن حالت خشک و سردش ادامه میداد:به تو هیچ ربطی نداره کایی سوران
کشیده محکم سوران خیلی غیرمنتظره همه رو غافلگیر کرد کیوجونگ نگران بود اوضاع بهم بریزه
کیو:خانوم بهتره این رفتارتون رو تموم کنید
سوران نگاهش به کیو داد اروم سمتش قدم برداشت و کاملا جلوش ایستاد بهش نگاه کرد کیو میتونست خشم زیادی رو توی چشمای تیره سوران ببینه
سوران:بنظر میاد حالتون از اون شب خیلی بهتره نه؟
مینسول بهشون نگاه میکرد نمیدونست جریان چیه.سوران روش رو سمت مینسول گرفت حتی ذره ایی جای کشیده روی صورتش نمونده بود
-بهتره بریم اینجا موندن چیزی رو عوض نمیکنه
سوران:و شما کی باشین؟
پوجا لبخند زد:پوجا....پوجا خان خوشحالم میبینمت
سوران به پوجا نگاه میکرد این دختر بااینکه بار اول بود میدیدش ولی باهاش جوری بود که انگار خوب میشناختش نگاه گرمش برعکس بقیه دلنشین بود
یونگ:باید بریم هیون منتظره
سورا بهشون نگاه کرد اینا داشتن خیلی راحت میرفتن مینسول داشت با پای خودش میرفت باهاشون...!
سوران بغض سنگینی رو گلوش حس کرد با صدای بلندی گفت
سوران:گفتی ترکم نمیکنی لعنتی
مینسول ایستاد بقیه هم مجبور شدن واستن نگاه غمگین مینسول کیوجونگ رو گوش بزنگ کرده بود دیگه داشت کم کم جو عوض میشد دستش گرفت
کیو:مینسول توجه نکن باید از همه چیز جدا شی
مینسول دستش از دستای کیوجونگ بیرون کشید تا کیو بخواد حرکتی کنه مینسول سمت سوران رفت سوران با دیدنش چند قدم بلند برداشت بهم رسیدن ایستادن کیوجونگ میخواست جلو بره که پوجا مانع شد
کیو:پوجا خطرناکه
پوجا لبخند زد:بزار امتحان کنه اگه شکست بخوره تا اخر عمرش باید تحمل کنه زندگی عزیزش رو گرفته
مینسول حرفاشونو واضح میشنید کیو نگران به مینسول نگاه کرد نمیخواست اذیت شه مینسول چسماش بست نفسش نگه داشت چشماش باز کرد حالا بوی سوران رو حس نمیکرد سوران و مینسول همو بغل کردن محکم تو بغل هم بودن کیوجونگ با تعجب نگاه میکرد مینسول واقعا متفاوت بود پوجا لبخند میزد یونگ یاد خودش افتاده بود تا الان یه قطره هم خون انسان نچشیده بود وجود مینسول و این خودداری عمیقش حال یونگ رو بهتر میکرد سرش چرخوند نمیخواست بیشتر ببینه
سوران:چه بلایی سرت اومده مینسول عوض شدی سردته نه؟یکم خنکی
مینسول:خوبم...سوران من باید برم دیگه دنبالم نیا...خداحافظ
سوران:نمیزارم اینجوری بری تو تنها کسی هستی که دارم
مینسول:متاسفم سوران همه چیز تمومه
سوران:نه
مینسول اشکش پایین ریخت سوران هم اشکش میریخت پوجا و کیو مونده بودن پوجا اروم بود اما کیو اروم و قرار نداشت میخواست زودتر مینسول ببره دوست نداشت مینسول گریه کنه و میدونست چقدر داره بهش سخت میگذره
مینسول جدا شد و عقب رفت:خداحافظ سوران دیوونه بازی در نیار و زندگیت بکن دنبالم نیا من خوبم
سوران:هه باشه تو خوب باش منم دنبالت نمیام...اره؟کور خوندی من باید بفهمم چه خبره
مینسول باز چهرش سرد و خشن شد:هیچکاری ازت برنمیاد
و دور شد سوران موند و دنیایی که براش همه چیزش ظالمانه بود دنیای تاریکی که نمیتونست توش نفس بکشه.تو ماشین بودن برمیگشتن خونه مینسول ساکت بود پوجا بقدری اروم بود که حظورش حس نمیشد هیون به یونگ زنگ زده بود کیو به مینسول نگاه کرد
کیوجونگ:حالت خوبه؟
مینسول بهش نگاه کرد تو نگاهش هیچ حسی دیده نمیشد
مینسول:فک میکنی ابدیت میتونه نفرتی رو که بهت دارم حل کنه؟
پوجا و یونگ به کیو نگاه کردن نگاه کیوجونگ رنگ غم گرفت
کیو:متاسفم مینسول
مینسول:نمیخوام صدات بشنوم
یونگ بی هیچ حرفی رانندگی میکرد.مینسول نگاهی به گچ دستش انداخت با یه ضربه خوردش کرد و دستش رو ازاد کرد.سوران تو اتاقش نشسته بود امشب از تمام شبای قبل هم بدتر بود حرفای مینسول از ذهنش خارج نمیشد اون مردا و اون دختره...نگاه اون دختر...همه چیز براش غیرقابل باور بود؛چطور بود که مادر مینسول در واقع عمش بود اما هیچوقت مینسول نگفته بود تا صبح از فکرو خیال بیدار مونده بود
پوجا:هیون سوران فوق العادست نمیدونم چرا اما هست باید بودی نگاهش میدیدی درضمن رابطه سوران و مینسول خیلی قویه شبیه جونگمین و هیونگ جون!در این حد...
هیون:باز خوبه همه چیز خوب تموم شد
پوجا ساکت بود و به هیون نگاه میکرد حرفای اخر سوران یجوری بود.با طلوع افتاب اماده حرکت بود همون دیشب تصمیمش رو گرفته بود...جواب تمام سوالاش همونجایی بود که ماجرا شروع شده بود.تمام صبح تا ظهرش صرف رسیدن به پارک جنگلی شد باید مبگشت اونجایی که مینسول افتاد پیدا میکرد تا غروب گشت خسته بود پاهاش گرفته بود احساس ضعف و گرما تموم بدنش رو گرفته بود نفسش تنگ شده بود بدون اینکه بخواد رو زمین زانو زد دستش به درخت تکیه داد
هیون ایستاد و تمرکز کرد:مهمون ناخوونده داریم
پوجا سمت هیون برگشت چند لحظه مکث کرد بعد هوا از بینیش بیرون داد
پوجا:میدونستم
با سرعت بالایی بویی که بینیش رو پر کرده بود دنبال کرد وقتی بالا سرش رسید بیهوش بود
هیون:دنبال چیه؟
پوجا:جواب سوالاش...کمک کن ببریمش
هیون:پوجا نه اون یه انسانه درسته مینسول دیروز خوب بود اما دلیل نمیشه پایدار باشه
پوجا:اینجا بمونه تا صبح میمیره هیون اون حالش خوب نیست...بخاطر کیو!
هیون به پوجا نگاه کرد نمیتونست به چشای درشت و منتظر پوجا نه بگه بنابراین خم شدو سوران رو بغل کرد با سرعت برگشتن خونه تقریبا نیمه شب بود قبل اینکه برسن جلو خونه یونگ از تختش پایین پرید و پشت پنجره ایستاد اونا نزدیک شدن یونگ از پشت پنجره گفت
یونگ:چه خبره هیون
هیون:به کمکت نیاز داریم
تا اونا وارد خونه شن یونگ جلو در بود بقیه هم با شنیدن مکالمه یونگ و هیون از اتاقاشون بیرون اومدن
هیونگ:جریان چیه؟
هیون وارد شد:ببرش تو یونگ
یونگ با دیدن سوران با تعجب گفت:کایی سوران؟
مینسول تو اتاقش بود نمیخواست به چیزی اهمیت بده ولی باشنیدن اسم سوران از جا پرید یونگ سوران رو تخت خوابوند لباساش باز کرد مینسول وارد اتاق شد کیو هم بهشون ملحق شد
یونگ با دیدن مینسول:نگران نباش ضعف کرده از خستگی و فشار عصبی بیهوش شده باید استراحت کنه تب داره
مینسول ساکت بود اروم نزدیک تخت شد بدن سوران داغ بود موهای خیس و بلندش به پیشونیش چسبیده بود
پوجا دست مینسول گرفت:خوب میشه عزیزم
مینسول:همش تقصیر منه
هیون:اینطور نیست مینسول همه چیز بسته به مسیر زندگی و تقدیر داره
هیونگ به سوران خیره بود صدای قلب دختر تمام گوشش رو پر کرده بود اروم چشماش بست با خودش گفت:من قویم
جونگمین تازه از بیرون اومد خونه دم در ایستاد صدای قلب کسی اونم داخل خونه؟بوی اشنایی به مشامش خورد تمرکز کرد بعد وارد شد حتما اشتباه میکرد اما این واقعا بوی اون دختر بود؛وارد مطب یونگ شد با دیدن اون دختر روی تخت خشکش زد...اون اینجا توی خونه اون چیکار میکرد بقیه که تو اتاق بودن سمتش برگشتن همه برق چشمای جونگمین رو میدیدن همه میدونستن قراره چه اتفاقی میوفته
جونگمین با تعجب پرسید:اون اینجا چیکار میکنه؟
یونگ:میبینی که!حالش خوب نیست
جونگمین عصبی شد:نیست که نیست به جهنم که حالش خوب نیست!به ما چه؟اصلا این از کجا اومده؟چرا اینجاست؟هیون من اینارو نمیدونم اما ازتو انتظار نداشتم
پوجا:جونگمین عزیزم اروم باش هیچکـ...
جونگمین:نه پوجا!...خوب گوش کنید اگه بهانه مینسول و نمیدونم عشق افسانه ایی کیو بخواین این دختر رو هم به زندگی هیجان انگیز و اکشن عاشقانمون اضافه کنین ....باور کنین انقدر مهربون نمیمونم....
از اتاق بیرون رفت مینسول به کیوجونگ نگاه میکرد چیزهایی بود که نمیدونست و باید براش روشن میشد
مینسول:شما مراقبش هستین نه؟
یونگ لبخند زد:معلومه مطمئن باش تا فردا خوب میشه کاملا
مینسول:ممنون
یونگ سرتکون داد مینسول به کیو نگاهی کرد و سمت در رفت
مینسول:باید صحبت کنیم
کیو نفس عمیقی کشید و به پوجا که داشت نگاش میکرد نگاهی کرد و دنبال مینسول رف تو حیاط ایستادن هوای خنکی بود
میسول:جریان چه کیوجونگ؟سوران تو رو میشناسه!اینم از حرفای جونگمین
کیو بش نگاه کرد راهی نبود باید میگفت:اون شب که افتادی وقتی پیدات کردیم سوران بالا سرت بود مارو دید وقتی حالم بخاطرت بد شد همه رو دید بعدش غش کرد ما تورو اوردیم خونه سوران بردیم کنار ماشینتون
مینسول ساکت بود بعد گفت:حرفای جونگمین چی؟
کیوجونگ:خب...زیاد نمیدونم اما من درگیر یجور جاذبه نسبت به تو هستم یعنی نمیتونم ولت کنم برای همین مجبور تبدیلت کنم
مینسول یکم بهش نگاه کرد:یعنی بخاطر خودت بود؟
چشمای مینسول از اشک برق زد کیو با نگاه غمگینی بهش خیره شد
مینسول:هرچی میگذره بیشتر میشناسمت کیوجونگ
برگشت رفت تو اتاق بالاسر سوران ایستاد تمام شب کنارش موند تمام مدت بهش نگاه میکرد حواسش به نفسا ضربان قلب حتی لرزش پلکای سوران بود اروم دست رو صورتش گذاشت بعد موهای بهم ریختش رو از روی صورتش کنار زد
مینسول:سوران میدونستی خیلی دیوونه ایی؟
یونگ وارد اتاق شد:تقریبا صلوع افتابه برو یکم دراز بکش
مینسول:دیگه مث یه انسان خسته نمیشم
یونگ:اره اینم یکی از عوارضشه...مینسول تو خیلی جوونی چطور وجود سوران اذیتت نمیکنه؟
مینسول:اذیت میکنه!حس میکنم حسم چند برابر شده خیلی دوستش دارم همش میخوام بغلش کنم اما جلو خودمو میگیرم میترسم بش دست بزنم باورت میشه؟....وقتی میخواستیم بریم مجبور شدم قهوه بخورم بدنم گرم شه طعم قهوه برام چندش اورترین چیزی بود تو زندگیم تجربه کردم برعکس قبل که قهوه دوست داشتم الان خوردنش عدابه اما بخاطر سوران تحمل کردم...
یونگ به مینسول نگاه میکرد به خودش فکر میکرد از هیچکس تو زندگیش به اندازه خودش متنفر نبود.سوران اروم چشماش باز کرد افتاب کاملا بالا اومده بود چشم گردوند هیچکس تو اتاق نبود خواست تکون بخوره چیزی رو صورتش حس کرد دستش برد رو پیشونیش،حوله رو برداشت به اتاق نگاه کرد شبیه مطب بود اما نمیدونست کجاست بلند شد نشست با جیر جیر کردن تخت در باز شد و مینسول وارد شد بلافاصله بعد یونگ هم داخل شد سوران با دیدنشون چشاش درشت شد
مینسول لبخند زد:سلام عزیزم بهتری؟
سوران ساکت بود مینسول ادامه داد:میدونستم باهات دعوا هم کنم بیخیال نمیشی لازم بود یکاری کنی مریض شی؟
سوران:من کجام؟
یونگ:خونه ما این اتاقم مطب منه البته تو دومین نفر بعد مینسول هستی که اومد اینجا،من فقط تجهیزاتمو اینجا میزارم اما محل کارم اینجا نیست
سوران به یونگ نگاه میکرد اما حواسش سرجاش نبود
مینسول نگران شد:سوران حالت خوبه؟میشنوی چی میگم؟
سوران:ما کجاییم؟
یونگ:مهم نیست کجایی حالت که خوب شه خودمون برت میگردونیمت خونت هرچی کمتر بدونی به نفع همست
سوران پوزخندی زد یونگ سمت در رفت:تنهاتون میزارم
از در که بیرون رفت مینسول دست سوران گرفت.سوران به به دستاشون نگاه کرد
سوران:خیلی سردی
مینسول:چون مردم سوران دیگه انسان نیستم
سوران چشماش اشک افتاد داد زد:تو نمردی ادم بیفکر
از تخت بیرون رفت ضعف داشت مینسول دستپاچه شد.کیو تو سالن بود همه میتونستن حرفای اونا رو بشنون خونه تو سکوت مطلق بود
مینسول:باشه سوران عصبی نشو تازه تبت پایین اومده
سوران داد زد:به درک...میفهمی؟به درک
مینسول:سوران خواهش میکنم!...اروم باش باشه؟خواهش میکنم بزار حرف بزنیم دارم از دوریت دق میکنم میخوام حرف بزنم این مدت که ندیدمت از مدتیکه مامانم نمیزاشت باهات حرف بزنم هم بدتر بود
سوران اروم گرفت مینسول همه چیز رو برای سوران تعریف کرد دوساعتی بود داشتن حرف میزدن سوران بیشتر سکوت میکرد و بیشتر مینسول از همه چیز تعریف میکرد
سوران:پس تو نسبت به اون اینجوری نیستی؟
مینسول ساکت موند سوران خندید برای دقایقی فراموش کرد شرایطشون فرق کرده
سوران:دیوونه اون واقعا خوشگله
مینسول خندید و یه مشت تو بازوی سوران زد.سوران به خودش پیچید مینسول دستپاچه شد
مینسول:سوران وای سوران خدای من سوران
کیوجونگ اومد تو اتاق پوجا و یونگ هم وارد شدن
مینسول:یونگ سنگ خواهش میکنم کمکش کن
تا یونگ با نگرانی سمت سوران رفت سوران از رو تخت بلند شد و نشست و زد زیر خنده مینسول اخم کرد
سوران حس میکرد دوباره داره جون میگیره:اینجوریاست؟ترسوندمت
پوجا لبخند میزد مینسول به پوجا نگاه کرد و گفت:خنده نداره اخه
سوران خندید:چرا داره درضمن خیلی درد داشت جاش کبود میشه
هیون وارد شد:سر و صداتون کل خونه رو برداشته
سوران ناخواسته به هیون لبخند زد:ببخشید تقصیر منه
هیون باتعجب به سوران نگاه میکرد حالا بیشتر حرفای پوجا رو درک میکرد هیونگ اروم لای در ایستاد
هیونگ:میتونم بیام تو؟
بقیه سمتش برگشتن هیونگ اروم وارد شد نگاهش رو سوران خیره موند سوران باز لبخند زد
سوران از تخت پایین اومد و اروم سمت کیوجونگ رفت لبخند کمرنگی میزد هیچکس نمیدونست سوران میخواد چیکار کنه سوران کاملا جلو کیوجونگ ایستاده بود نگاهش گرمای خاصی داشت سوران اروم دستش دور کیوجونگ حلقه کرد و سرش رو سینش گذاشت
سوران:مرسی نزاشتی بمیره
بعد آروم تو گوشش زمزه کرد: اون فوق العادست همیشه مراقبش باشین
همه شک بودن بیشتر از همه هیونگ اصلا نمیتونست باورکنه این دختره چرا اینجوری بود چی فک میکرد باخودش!کیو مات مونده بود سوران خودش جدا کرد
صدای کسی اونارو به خودشون اورد:اون الانم مرده
سوران سمت صدا برگشت به پسر زیبا و بلندقامتی که جلو در ایستاده بود نگاه کرد ناخوداگاه اخماش واسش تو هم رفت.جونگمین با دیدن سوران کفری شد بیشتر از قبل حرصش گرفت برای همین ترجیح داد بیشتر اونجا واینسته
کیو به سوران نگاه کرد:فک فقط شما ازین مساله خوشحال شدی
سوران با بی قیدی خندید:اینا رو ولش کن درک نمیکنن
کیو به حالت سوران نگاه میکرد این دختر کاراش بامزه بود تنها مشکلش این بود که واقعا درکی از تفاوت یه خوناشام و انسان نداشت.ته دل سوران که ضعف رفت همشون خندیدن سوران بهشون اعتراض کرد
هیون:یادم نمیاد اخرین بار کی این صدارو شنیدم
پوجا:هیون سربسر مهمونمون نذار
هیونگ:خیلی وقت بود خونه واقعا شلوغ نشده بود
یونگ:اره بعد از اخرین کنسرتمون کم کم فراموش شدیم
سوران یهو گفت:مینسول دندون نیش هم داری؟
مینسول:پس چی/ندارم اونوقت چه جوری...
سوران بهش نگاه کرد:ولش کن حالا ولی بعد نشونم بده
مینسول اخم کرد:هرگز
هیون:بریم یچیزی بخور خواب بودی یونگ یکم خوراکی از ده پایین برات اورده
سوران به یونگ نگاهی کرد لبخند زد و گفت:مرسی دکتر زحمت شد
یونگ بازم به سوران نگاه کرد نمیدونست بهش چی بگه باقی مردم نمیدونستن اون اذتش چیه اما سوران میدونست و برخلاف تصور همه خیلی راحت با مساله کنار اومد.پوجا جلو اومد
پوجا:بیا بریم یه چیزی بخور
 مینسول  و پوجا و سوران بیرون رفتن....
___________________________________ امیدوارم پسندیده باشین،من چندروز دیگه دوباره آپ میکنم چون هفته دیگه نیستم میرم چندروز سفر،سعی میکنم برای جبران نبودم وسط هفته آپ کنم
منتظر نظراتتون هستم ممنون بابت همراهیتون




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
livejasmin private hack جمعه 4 اسفند 1396 10:10 ق.ظ
من کمی برای هر مقالات با کیفیت بالا و یا پست های وبلاگ در این نوع منطقه مورد مطالعه قرار گرفته ام.
کاوش در یاهو در نهایت بر روی این وب سایت تردید داشت. خواندن این اطلاعات
بنابراین من راضی به نمایشگاه است که من احساس بسیار عجیب و غریب بسیار من به آنچه که من آمد
مورد نیاز است من بیشتر بدون شک مطمئن خواهم بود که این سایت را نادیده بگیرم
و به طور منظم آن را نگاه کنید.
clash royale generator چهارشنبه 18 بهمن 1396 05:32 ق.ظ
می توانید در این خصوص بیشتر به ما بگویید؟ من می خواهم برخی از آنها را بیابم
اطلاعات اضافی
feet issues شنبه 18 شهریور 1396 04:02 ق.ظ
This paragraph will help the internet people for setting up new website or even a weblog from start
to end.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 02:52 ق.ظ
I really like it when people get together and share views. Great blog, continue the good work!
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:23 ب.ظ
خسته نباشی گلی...ممنون عزیزم
Sogand Seti پاسخ داد:
فدات شم ممنون
MariShka یکشنبه 30 شهریور 1393 09:38 ب.ظ
یییی ^^ سلام .
شناختی دیگه ؟
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام عشقمممممممممممممممممممممم ای به فدات
بسیار دلتنگتم بانو
sunny یکشنبه 23 شهریور 1393 12:16 ب.ظ
اخ اخ اخ
ان سوران چقد بی کله س ...
مردم از استرس
یکی ی بلایی سرش نیاره
Sogand Seti پاسخ داد:
این سوران کلا خودسر بود ابدا نمیخواستم اینجور شه خودش بی کله از اب دراومد
Elly یکشنبه 16 شهریور 1393 06:53 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی عزیزممممممممممممممم
soso یکشنبه 16 شهریور 1393 06:22 ب.ظ
جونگمین خیلی باحاله
Sogand Seti پاسخ داد:
دیوونست بابا
غریبه یکشنبه 16 شهریور 1393 11:43 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
عزیزمی
selia یکشنبه 16 شهریور 1393 05:57 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی گلم
رنت یکشنبه 16 شهریور 1393 02:09 ق.ظ
واو این سوران چه سریع جور شد ایول
مرسی عزیزم خسته نباشی منتظر ادامه اش هستم
Sogand Seti پاسخ داد:
سوران یه تختش کمه
چشم همونطور که گفتم زودتر آپ میکنم چون چندروزی میرم سفر
فدات عزیزم
مریم شنبه 15 شهریور 1393 10:51 ب.ظ
سلاممممممممممم
عالی بود متشكرم
بعنی من تو كف ارفتار این سواران جان موندم به خدا
یعنی درك در حد اتم...
اوففففففففففف مرسی
و خدانگهدار
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام مریم جونمممممممممممم
فدات من مرسی دختری

بخدا زمانیکه داشتم شخصیتشو میچیدم از اول قرار نبود اینجوری باشه ولی از این قسمتا به بعد خودش تو داستان پیش رفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر