تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S7-part12
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S7-part12
جمعه 14 شهریور 1393 ساعت 11:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درووووود
اسم این فصل هست "فصل آخر" یعنی داستان میره جلو ...دیدم اصلا داستانم خماری نداشته تا الان گفتم یه نقطه ی مبهم توش ایجاد كنم
یه سری چیزها تو این فصل كه نمیدونم چند قسمت بشه مشخص میشه و بعد برای این كه اون مسائل روشن بشه دوباره میریم گذشته...اگه دلتون میخواست حدس بزنید چی میشه ببینم میتونید یا نه...

http://www.mediafire.com/conv/448de475c6c7e6fc859ecbab6399fa358c07975829f066737ce3dd5e61744cf46g.jpg



"فصل هفتم"


فصل آخر

می گفتند باران كه میبارد بوی خاك بلند میشود
اما این جا باران كه میبارد
بوی خاطره ها می آید....


زمستان 2012

هیون از پشت شیشه نگاهی به بیرون انداخت بارون تند تند روی زمین میبارید ...شاید وقتی تو اون هوای بارونی چشم هات رو میبستی و از اعماق وجود نفس میكشیدی میتونستی بوی خاكی كه بلند شده بود رو با تمام وجود حس كنی ...شاید میشد با یه چتر همراه كسی كه عاشقانه عشقش رو توی قلبت نگهداری میكنی راه بری و زیباترین لحظات زندگیت رو باهاش بگذرونی ...شاید....نفس عمیقی كشید...ایستادن پشت پنجره رو خیلی دوست نداشت این طوری معلوم میشد كه منتظره...منتظر برگشتن كسی كه تمام زندگیش بوده و شاید تمام زندگیش رو ازش گرفته ...میتونست این طوری ادامه بده یا نه؟نمیدونست...اصلا نمیفهمید چی شد كه كارش به این جا كشیده شد...چی شد كه گروه از هم پاشید...خیلی سخت بود ...توی این شرایط براش خیلی سخت بود كه برادراش كنارش نباشند... باز هم نفس عمیقی كشید تا شاید بتونه این هوای سنگین رو توی گلوش هضم كنه...آروم به سمت اتاقش رفت كتش رو از روی تخت برداشت و پوشید ...دم در ایستاد میخواست اول چتر برداره اما منصرف شد حتی سوییج ماشین رو هم برنداشت از خونه زد بیرون و توی اون هوای بارونی شروع كرد به قدم زدن ...آروم آروم قدم میزدو فكر میكرد به تمام این سال هایی كه گذشت...به تمام اتفاقاتی كه  افتاده بود...به همه ی این فصل هایی كه خوب و بد گذروند و رسید به فصل آخر...فصل آخر؟یعنی واقعا رسیده بود به آخر خط؟دست هاش رو بیشتر توی جیبش فرو كرد و سرش رو توی یقه ی كتش فرو برد ....ذل زد به زمین و فقط شروع كرد به راه رفتن....یك ساعت بعد درحالی كه تمام لباس هاش و موهاش خیس شده بود خودش رو روبه روی یك خونه ی نقلی و كوچولو دید.نگاهی به ساختمون انداخت ....چشم هاش رو بست و بو كشید...بوی تمام خاطراتی كه این جا گذرونده بود رو میتونست احساس كنه ...چشم هاش رو باز كردو چند قدم به سمت ساختمون برداشت قلبش مثل همیشه شروع كرد به تند تند تپیدن ..میدونست چه اتفاقی خواهد افتاد اما دستش رو گذاشت روی دكمه ی زنگ خونه و فشار داد اما كسی در رو باز نكرد دوباره تكرار كرد اما باز هم كسی در رو باز نكرد میدونست كه توی خونست و نمیخواد درو باز كنه به خاطر همین كلید رو از توی جیبش دراورد و آروم در رو باز كرد....داخل خونه رفت ....سكوت سردو زجر آوری خونه رو دربرگرفته بود...چند قدم به سمت پذیرایی برداشت اما سرجاش خشكش زد تمام میزو صندلی ها روی زمین افتاده بودند و خونه بینهایت به هم ریخته بود اول هول كرد نكنه اتفاقی افتاده؟ممكنه دزد اومده باشه؟اما یه لحظه صدای هق هقی رو شنید كه از تو اتاق بلند شد...با شنیدن این صدا احساس كرد قلبش داره از حركت  وایمیسته ...واقعا طاقتش رو نداشت...طاقت دیدن اشك ها و شنیدن هق هق هاش رو نداشت ....دلش سوخت...دلش گرفت ...دلش به اندازه ی تمام دنیا گرفت ...با همون سرو وضع كه آب از لباسش چكه میكرد به سمت اتاق رفت...نشسته بود رو زمین و سرش رو گذاشته بود رو تخت....شونه هاش از شدت گریه تكون میخورد ...دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره به سمتش رفت آروم در آغوشش كشید سرش رو فرو برد توی سینش و شروع كرد به نوازش كردن موهای لختش...خودش هم بغض كرده بود اما نمیتونست گریه كنه...به خودش این اجازه رو نمیداد...یعنی حق گریه كردن رو نداشت

با صدای لرزونی گفت:هیسان آروم باش ...اینطوری گریه نكن نمیتونم تحمل كنم...من رو ببخش....خواهش میكنم....

هیسان لحظه ای آروم گرفت چه قدر بوی تن هیون رو دوست داشت...چه قدر گرمای آغوشش كه بهش آرامش میداد رو دوست  داشت...اما حالا....نمیتونست هیچ كدوم رو تحمل كنه نه بوی تنش نه گرمای وجودش و نه حتی صداش رو...واقعانمیتونست؟یا شاید هم نمیخواست به خودش این اجازه رو بده؟

آغوش هیون رو پس زدو خودش رو ازش جدا كرد در حالی كه زبونش میگرفت بریده بریده گفت:نم...نمیخوام....نمیخوام بی...ای اینجا....ب..برو بیرون....برو

و بعد از جاش بلند شدو هنوز یك قدم راه نرفته بود كه پاش گیر كرد به پایه ی تخت و افتاد رو زمین ...سریع خودش رو جمع كرد و دوباره از جاش بلند شد درحالی كه دست هاش رو به طرف روبه رو دراز كرده بود سعی كرد تشخیص بده از كدوم سمت باید به در برسه دستش رو میكشید به دیوار و به جلو حركت میكرد...هیون فقط  با غم و ناراحتی بهش خیره شده بود...واقعا این اتفاق براش سنگین بود ...هنوز باور كردنش براش سخت بود دیگه تحمل دیدنش رو نداشت...سریع از جاش بلند شدو همون طور كه هنوز جلوی بغضش رو گرفته بود از خونه زد بیرون هنوز كاملا از خونه خارج نشده بود كه دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره اشك هاش روی گونه هاش جاری شدند و كم كم هوای چشم های ابریش رو صاف كردند...

........................................

جیمین كلافه بود مدام عرض اتاقش رو متر میكرد و با خودش حرف میزد...دیگه نمیخواست بیشتر از این صبر كنه یعنی نمیتونست بیشتر از این صبر كنه میخواست هر چه زودتر این مسئله رو تمام كنه و به آرزوش برسه با همون كلافگی كه حالا دو چندان شده بود از اتاقش بیرون رفت سركی تو خونه كشید و بعد راه اتاق كار یونگ هیون رو پیش گرفت. بدون این كه در بزنه در رو باز كرد...

یونگی پشت میز كار پدر نشسته بود و با دقت مشغول خوندن كتاب مورد علاقه ی یونگ هیون بود میخواست ببینه این كتاب چی داره كه یونگ هیون بیشتر از 10 بار اون رو خونده بود...با باز شدن ناگهانی در و دیدن چهره ی مضطرب جیمین یكم جا خورد از جاش بلند شدو روبه روی جیمین ایستاد وگفت:چیزی شده؟به چیزی نیاز داری ها؟

جیمین بی پوا به یونگی نزدیك شد و دستش رو دور كمر یونگی حلقه كرد سرش رو به بدن مردونش چسبوند و گفت:من فقط به تو نیاز دارم...فقط وقتی آروم میمونم كه تو رو همیشه كنار خودم و برای خودم ببینم...

یونگی بی حركت ایستاده بود تو این مدت به رفتار جیمین عادت كرده بود و هر بار كه این حركت رو از جیمین میدید قلبش به درد میومد...یونگی تقریبا 27 ساله شده بود تو این چند سال اخیر خیلی پخته تر شده بود با خیلی آدم ها رو به رو شده بود...ارتباط برقرار كردن با دختر ها و زن هایی كه همیشه خودشون رو بهش میچسبوندند رو یاد گرفته بود مسائل غیر قابل تحملی رو پشت سر گذرونده بود و حالا مرد شده بود...مردی كه یاد گرفته بود باید چطوری روی هر مسئله ای فكر كنه و بدون پاك كردن صورت مسئله اون رو با بهترین راه ممكن حل كنه...اما این یكی....!!! واقعا گیج شده بود....عقلش یه چیزی بهش میگفت و قلب و احساسش یه چیز دیگه...دلش به حال جیمین میسوخت بیشتر از اون دلش به حال خودش میسوخت...از ته دل جیمین رو دوست داشت...از وقتی كه معنی و عشق و علاقه رو فهمیده بود میدونست كه تا ابد قلبش فقط و فقط برای جیمین خواهد تپید اما حالا...حالا كه جیمین خودش ازش میخواست همیشه كنارش بمونه نمیتونست این كار رو بكنه....نمیتونست احساس جیمین رو جدی بگیره....حالش رو درك میكرد اما نمیخواست بیشتر از این اذیتش كنه...باید چیكار میكرد؟پاك گیج شده بود...

آروم جیمین رو از خودش جدا كرد به چشم های خیس جیمین نگاه كرد و لبخند مهربونی بهش زد...وقتی اون چشم ها رو میدید از گفتن تمام حرف هایی كه تو دلش بود پشیمون میشد اون چشم ها نشون میداد كه جیمین چه قدر سختی و نگرانی رو تحمل كرده...اگه یونگی پسش میزد چه بلایی سرش میومد...دست هاش رو گرفت و آروم گفت:الان وقتش نیست باشه؟باید صبر كنی...باید به جلسه های درمانی كه با دكتر داری بری...چرا نمیخوای باهاش حرف بزنی؟چرا این قدر من رو اذیت میكنی؟

جیمین با خشم دستش رو از دست یونگ كشید:چرا باید برم پیش دكتر؟مگه من دیوونه ام؟همش میگی باید صبر كنیم....چه قدر؟نمیتونم ...بیشتر از این نمیتونم...نگرانم چرا حرفم رو نمیفهمی؟نگرانم از دستت بدم....نمیخوام از دستت بدم خواهش میكنم به حرفام گوش كن....

یونگی بغض كرد اما سعی كرد جلوی خودش رو بگیره چند بار پشت سر هم پلك زد تا جلوی ریزش اشك هاش رو بگیره دستی توی موهاش كشید تا یكم آروم بشه ...دوباره به طرف جیمین رفت و همون طور كه دستش رو انداخت دور كمرش اون رو از اتاق برد بیرون جیمین با خواهش به یونگ نگاه میكرد و یونگی فقط به زمین خیره شده بود نمیخواست چشمم تو چشم های جیمین بیوفته دلش میخواست تمام حقایق رو یه بار دیگه برای جیمین روشن كنه اما میترسید بازم جیمین كار اشتباهی كنه و جونش رو به خطر بندازه...اون رو به سمت اتاق خودش برد و گفت:بهتره استراحت كنی و همون طور كه میبردش سمت تختش ادامه داد:راستی قرص هات رو خوردی؟

جیمین دوباره عصبی شد با لحن خشك و سردی گفت:من به قرص نیازی نداااااااارم....

یونگی لبخندی زد...یه لبخند تلخ كه تمام اون تلخیش زیر منحنی زیبای لب هاش پنهان میشد:باشه هر چی تو بخوای...من كلی كار دارم ...اگه چیزی احتیاج داشتی من توی اتاق خودم هستم

وارد اتاقش شد و بدون این كه حتی چراغ رو روشن كنه خودش رو روی تخت انداخت به یه نقطه توی سقف خیره شدو آروم چشم هاش رو بست شاید همه اون رو یه آدم بیخیال و سردتصور میكردند اما هیچ كدوم نمیتونستند درك كنند چه وزنی رو داره روی قلبش تحمل میكنه شاید دوست داشت وقتی چشم هاش رو باز میكنه به چند سال قبل برگرده و از پدرش بخواد حقیقت رو بهش بگه نه این كه دلش رو خوش كنه به چیزی كه هیچ وقت اتفاق نمیوفته شاید این تنها گله ای بود كه از پدرش داشت این بزرگ ترین ظلمی بود كه یونگ هیون در حقش كرده بود.قطره ی اشكی از گوشه ی چشمش چكید و باز هم تو رویاهایی كه احساس میكرد هیچ وقت به حقیقت تبدیل نمیشند غرق شد....





:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 05:50 ب.ظ
Admiring the time and energy you put into your blog and in depth information you offer.
It's great to come across a blog every once in a while that
isn't the same outdated rehashed material.
Great read! I've bookmarked your site and I'm including your RSS feeds to my
Google account.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:10 ب.ظ
Admiring the time and energy you put into your site and detailed information you offer.
It's awesome to come across a blog every once in a while that
isn't the same outdated rehashed information. Fantastic
read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds
to my Google account.
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 11:42 ب.ظ
ای بابا چی شد یهو ..
هیسان نابینا شد؟؟؟؟ ولی معلوم بود هیون دوستش خواهد داشت
یونگی هم یه مشکلی داره اونم فکر کنم خواهر برادری اجباریش با جیمینه یا اینکه جیمین یه مشکلی داره آقا به من چه من برم ببینم مشکل از کیه
M@R@LI پاسخ داد:
بهله...
حالا داستان هیون رو که بذارم میفهمی چه خبره
ای جووونم برو گلم
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:15 ب.ظ
ممنون عزیزم
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:12 ب.ظ
ممنون عزیزم
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم
selia شنبه 15 شهریور 1393 04:57 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
z.h.t.k شنبه 15 شهریور 1393 01:51 ق.ظ
مثل اینكه دوم شدم.
M@R@LI پاسخ داد:

فرقی نمیکنه عزیز دل
z.h.t.k شنبه 15 شهریور 1393 01:49 ق.ظ
اوووووول
سلااااام آجی گل،خوفی؟؟؟؟
ای بابا آجی چرا همشون بدبخت شدن؟؟؟؟؟
حتما بابای یونگی بهش گفته جیمین و تا آخرعمرش مثل خواهرخودش بدونه ك اگه حدسم درست باشه خودم دوباره میكشمش
همش دلم میخواست این دوتا عاشق هم بشن،بعد باباهه با این حرفش همه آرزوهامو بر باد داد.
من نمیدونم خودت ی كاریش بكن، این دوتا باید اول وآخرش باهم باشن،گفته باشم آجی جونی
بازم مثل همیشه خوشتل بود دوسش دالم
M@R@LI پاسخ داد:
ای جووونم
سلام عزیزم مرسی خوبم خودت چطوری؟
هه هه هه کلا از شخصیت های این داستانم بدبختی میباره
راستش داستان یونگ پیچیده تر از این حرف هاست
ی کاریش میکنم نگران نباش
مرسی عزیز دلم منم همین طور
stella شنبه 15 شهریور 1393 12:30 ق.ظ
واى چه خفن..
M@R@LI پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر