تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S6-part11
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S6-part11
دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 09:53 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام دوستان
اومدم با قسمت جدید
امیدوارم خوشتون بیاد
قسمت جدید داستان متاسفم رو هم گذاشتم وب خودم


 ♥♥♥♥

ای کاش یکی بود سرشان داد میزد و میگفت :
دست به سینه یک گوشه بنشینید
خاطرات را میگویم
لعنتی ها هی جلوی چشمانم رژه میروند

♥♥♥♥



قسمت دوم از فصل ششم:این روزهایم به تظاهر میگذرد

كیو رو به روش نشسته بودو با حسرت به نقاشی كشیدنش نگاه میكرد.چرا اون هم نمیتونست یه زندگی عادی در كنار خانوادش داشته باشه؟ چرا باید كیو از بقیه قایمش میكرد؟دلیلش برای قایم كردن اون چی بود؟خودش هم درست نمیدونست شاید خجالت میكشید شاید فكر میكرد وجود اون براش دردسر درست میكنه.چند دفعه ای خواسته بود اون رو بذاره بهزیستی اما دلش نمیومد فكر میكرد این كمترین كاریه كه میتونه براش بكنه این كه یه پرستار 24 ساعته براش استخدام كنه و خونه زندگی  راحتی براش فراهم كنه.از وقتی كه یادش بود از همون بچگی سعی میكرد روی پای خودش بایسته و الان هم كه داشت 21 ساله میشد با وجود سن كمش نقشه ها و هدف های زیادی رو برای آیندش ریخته بودو میخواست اون قدر پیشرفت كنه تا بتونه بهترین ها رو برای اون محیا كنه.
هیونا با اون لبخند شیرین و بانمكش برگه ی نقاشی رو از روی میز برداشت و مستقیم گرفت جلوی چشم كیو خنده ای كردو گفت:ببین قشنگه نه؟
كیو لبخند تلخی زدو به نقاشی نگاه كردو گفت:معلومه كه قشنگه
هیونا:پس باید بهم جایزه بدی؟
كیو لپش رو كشیدو گفت:چی میخوای؟هر چی بخوای برات میخرم
هیونا یكم فكر كردو گفت:اوووووووم بیا با هم بریم بیرون بستنی بخوریم میای
كیو یكم فكر كرد دلش میخواست همیشه باهاش بره بیرون بگردونتش دلش میخواست همیشه با هم ناهار بخورند هر شب بعد از این كه ببینه به خواب رفته با خیال راحت بگیره بخوابه اما ....اما نمیتونست...دلیلش شاید غیرمنطقی بود اما نمیخواست كسی از وجود هیونا با خبر بشه به خاطر همین با قیافه ای درمونده به هیونا ذل زد هیونا كه خوب میفهمید منظور كیو چیه لبش رو آویزون كردو گفت:تو الان كلی كار داری آره؟
كیو سرش رو به نشونه ی مثبت تكون داد.هیونا آروم از جاش بلند شدو گفت:پس برو دنبال كارت من با اونی میرم بستنی میخورم.دلت بسوزه دیگه تورو با خودم هیچ جا نمیبرم.
كیو:هیوووووونا....ببخشید باشه؟دفعه ی بعدی با هم میریم
هیونا كه قیافه ی ناراحت كیو رو دید لبخندی زدو گفت:باشه میبخشمت
كیو از جاش بلند شدو وقتی هیونا رو بوسید ازش خداحافظی كردو از خونه خارج شد وقتی درو بست چند لحظه پشت در ایستاد دلش براش میسوخت شاید هم دلش برای خودش میسوخت عذاب وجدان راحتش نمیذاشت وظیفه ی اون بود كه ازش نگهداری كنه اما همیشه تنهاش گذاشته بود...با دلی پر از غم و ناراحتی سوار ماشینش شدو به سمت خونه رفت توی راه سعی كرد مثل همیشه با خودش كنار بیاد تا پسرا متوجه ناراحتیش نشند....
.........................................

جونگمین و جسی داشتند با هم قدم میزدند و هیچ كدوم هیچی نمیگفتند.جونگی یكم استرس داشت شاید بیشتر از 100 بار حرف هایی كه قرار بود به جسی بزنه رو تو ذهنش مرور كرده بود اما الان هیچ كدوم از حرف ها یادش نمیومد هر چه قدر فكر میكرد بیشتر گیج میشد از این كه الان جسی كنارش بود احساس خوبی داشت اما پر از نگرانی بودو دست و پاش رو گم كرده بود شاید چون این اولین بار بود كه همچین حسی به دختری داشت...همون طور كه داشتند راه میرفتند جسی چشمش افتاد به مرد بادكنك فروشی كه كنار پارك ایستاده بود یهو ذوق كردو گفت:اوپا.....؟!
جونگی كه تو فكر بود یهو جا خورد :چی شده؟
جسی:من بادكنك میخوام
جونگی یكم به چهره ی جسی نگاه كردو ابروهاش رو انداخت بالا و با بی تفاوتی گفت:چیییییییش گفتم چی میخواد بگه.... 18 سالته... خجالت نمیكشی؟
جسی ایستاد با دلخوری نگاهی به جونگی كرد و گفت:مگه چیه؟از بادكنك خوشم میاد خیلی دوست دارم
جونگی با دیدن قیافه ی دلخور جسی لبخندی زدو گفت:خب باشه حالا بیا بریم برات میخرم
جسی همون طور كه دست هاش رو به هم كوبید لبخند زدوگفت:بریم
جونگمین با دیدن اون لبخند یه لحظه خشكش زد حس كرد یه چیزی درونش فرو ریخته دوباره احساس كرد داره داغ میكنه و دست و پاش رو گم میكنه آب دهنش رو قورت دادو تو دلش به این عشق شیرین كه زندگیش رو به هم ریخته بود خندید.دنبال سر جسی راه افتاد و همون طور كه هنوز به چهره ی جسی خیره شده بود و به اون نگاه میكرد به مرد بادكنك فروش گفت:من همه ی بادكنك هاتون رو میخوام
جسی كه از حرف جونگی یه لحظه تعجب كرد با ذوق بچه گانه ای رو كرد به جونگی میخواست حرف بزنه كه با نگاه مبهم و خیره ی جونگی رو به رو شد لبخند روی لبش خوشكید تا حالا متوجه نشده بود جونگی این طوری نگاهش كنه اما چند لحظه بعد جونگی نگاهش رو از جسی برگردوندو تمام بادكنك ها رو از فروشنده گرفت و بعد از حساب كردن پول اون ها رو داد دست جسی كه هنوز هم همون طوری خشكش زده بود .چند قدم رفت جلوتر و وقتی دید جسی نمیخواد راه بیوفته خنده ای كردو بلند گفت:هی دختر میخوای این قدر همون جا بایستی تا زیر پات علف سبز بشه...
جسی به خودش اومد سرش رو چند بار تكون داد تا از فكرو خیال بیرون بیاد و دنبال سر جونگی راه افتاد وقتی بهش رسید همون طور كه سرش رو انداخته بود پایین گفت:ممنون اوپا...خیلی خوشگلند
جونگی كه هنوز از دست خودش به خاطر این كه نمیتونه حرف دلش رو به جسی بگه ناراحت بود با صدای گرفته ای گفت:اگه بتركونیشون خودت میدونی و من...
و هردو به راه رفتنشون ادامه دادند اما تو اون لحظه جونگی هیچ وقت نفهمید تو دل جسی چی میگذره...
..............................
صبح روز بعد یونگ هیون درحالی كه وارد اتاق جیمین شد آروم پرده ی پنجره رو كنار زد تا جیمین هم از خواب بیدار بشه و برای رفتن به مدرسه آماده بشه.جیمین آروم چشم هاش روباز كردو درحالی كه داشت خمیازه میكشید از جاش بلند شد...اولین چیزی كه توجهش رو جلب كرد چهره ی خندون یونگ هیون بود كه داشت به جیمین میخندید.جیمین یكم دورو اطراف رو نگاه كردو بعد رو كرد به یونگ هیون و گفت:چی شده؟اتفاقی افتاده؟
یونگ هیون كه داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:هه هه هه  شما دخترها وقتی از خواب بیدار میشید خیلی دیدنی میشید...نگاه موهاش رو....
جیمین كه تازه خواب از چشم هاش پریده بود با شنیدن این حرف تازه دوهزاریش افتاد سریع پتورو كشید رو سرش و گفت:خب...خب تازه از خواب بیدار شدم دیگه...
یونگ هیون دوباره با صدای بلند خنده ای كردو گفت:زود باش دست و صورتت رو بشور بیا صبحانت رو بخور دیرت میشه ها
بعد از رفتن یونگ هیون جیمین پتو رو از سرش كشید و از جاش بلند شد.براش سخت بود با اوضاع جدید به این زودی كنار بیاد داشت یه زندگی جدید رو تجربه میكرد یه زندگی كه جای خالی مادرش رو با تمام وجود حس میكرد و یونگ هیون مدام سعی داشت اون رو پر كنه و جیمین این رو خیلی خوب میفهمید افسرده تر از همیشه به سمت سرویس بهداشتی رفت و دست و صورتش رو شست اما قبل از این كه به آشپزخونه بره یكم موهاش رو شونه زد و همون طور كه به قیافه ی گرفته ی خودش تو آینه نگاه میكرد به خودش گفت:بهتره یكم لبخند بزنی تا با قیافت حال بقیه رو نگیری....
پس لبخند كمرنگی رو مهمون لب هاش كردو به سمت آشپزخونه رفت میز چهارنفره ای كه تو آشپزخونه بود تبدیل شده بود به یك میز كوچولو دونفره.یونگ هیون همون طور كه برای جیمین چایی میریخت گفت:حالا خیلی خوش به حالت نشه ها...دوروز دیگه كه كارم رودوباره شروع كنم تو باید من رو از خواب بیدار كنی و صبحانه درست كنی گفته باشم...
جیمین همون طور كه سرش رو به نشونه ی مثبت تكون میداد هنوز هم چشم دوخته بود به جای خالی اون دوتا صندلی كه یونگ هیون برشون داشته بود.یونگ هیون متوجه جیمین شد نشست پشت میز اما هیچی نگفت چی میخواست بگه؟میگفت نمیتونم جای خالی نایونگ رو كنارم ببینم؟میدونست جیمین حتما این مسائل رو میفهمه به خاطر همین بدون حرف شروع كرد به خوردن صبحانش..جیمین بعد از این كه آماده شد از یونگ هیون خداحافظی كرد و از خونه خارج شد هنوز چند قدمی از خونه دور نشده بود كه متوجه بوق یه ماشین شد سرش رو برگردوند و یونگی رو دید كه اون طرف خیابون منتظرش ایستاده بود سریع رفت به طرفش و بعد از این كه نشست تو ماشین قبل از این كه سلام كنه یهو گفت:تو كار و زندگی نداری هر روز میای دنبال من؟این قدر قیافه ی تكراریت رو دیدم خستم شده
یونگی اخم هاش رو كرد تو هم و چون از این حرف جیمین دلخور شده بود گفت:پس برو پایین...زود باش...
جیمین دست به سینه نشست و به رو به رو خیره شد و از جاش تكون نخورد یونگی یكم چشم هاش رو ریز كردو گفت:پ چرا نمیری پایین...برو دیگه...اگه خوشت نمیاد بیام دنبالت پس برو پایین میرم یه دختر دیگه رو میرسونم مدرسه...جای دست درد نكنته میدونی پسرا رو چه قدر پیچوندم تا نیم ساعت دیرتر برم سر تمرین....
جیمین با بی تفاوتی نگاهی به یونگی كردو گفت:سلام داداش صبح بخیر
یونگی كه فهمید جیمین متوجه اشتباهش شده خنده ای كردو گفت: صبح بخیر...حالت خوبه؟
جیمین نگاهی به یونگی كرد لبخندی زدو سرش رو تكون داد یونگی ماشین رو روشن كردو گفت:پس بزن بریم...
یه چند دقیقه ی بعد جیمین همون طور كه به بیرون خیره شده بود متوجه آرا شد كه تنهایی داشت میرفت سمت مدرسه ...یهو رو كرد به یونگی و گفت:داداش نگه دار
یونگی كه جا خورد پاش رو یهو گذاشت رو ترمز و ماشین رو نگه داشت بعد با نگرانی رو كرد به جیمین و گفت:چی شده؟ها؟
جیمین:هیچی یه دقیقه صبر كن
و بعد از ماشین پیاده شدو خودش رو رسوند به آرا بهش سلام كردو اون رو با خودش به سمت ماشین یونگ برد...آرا همون طور كه خجالت میكشید به اصرار جیمین سوار ماشین شد سلام كوتاهی به یونگی كردو آروم نشست رو صندلی عقب ماشین...یونگی نگاهی به آرا كرد به نظر میرسید از جیمین كوچیكتر باشه چثه ی كوچیكتری نسبت به جیمین داشت رو به جیمین گفت:با دوستت همكلاسی هستید؟
جیمین:نه
یونگی:پس ازت كوچیكتره اره؟
جیمین یكم فكر كردو گفت:نمیدونم...ما تازه دیروز با هم دوست شدیم...راستی آرا بهم نگفتی كلاس چندمی
آرا كه لپاش گل انداخته بود گفت:من 18 سالمه همسن خودتم اما رشتم  با تو فرق میكنه...میخوام دكتر بشم
یونگی خنده ای كردو گفت:به به یه خانم دكتر با یه خانم مهندس غر غرو و بداخلاق دوست شده چه شود...
و باعث شد فضای دوستانه ای تو ماشین به وجود بیاد...اما آرا اون لحظه نفهمید تو ماشین كی نشسته چون دقتی به چهره ی یونگ كه كلاه گذاشته بود و یه عینك بزرگ هم زده بود به چشمش نكرده بود...بعد از این كه یونگ دخترا رو رسوند خودش به سمت كمپانی رفت...
.......................................
پسرا هنوز تو خونه بودند و هیچ كدوم آماده نشده بودند...جونگمین مثل همیشه دنبال جوراب هاش داشت میگشت و جونگی هم داشت صبحانه درست میكرد ...هیونگ مشغول صبحانه دادن به شوكو بود ...هیون هم داشت سرشون غر میزد:یااااااااااااا...زود باشید من این همه سر یونگی غر زدم اون وقت خودمون دیرتر میرسیم كمپانی...این چه وضعشه آخه؟
كیو با آرامش رو به هیون گفت:هیونگ این قدر غر نزن پوستت خراب میشه
جونگی كه بالاخره جورابش رو پیدا كرد داد زد:یافتم...بالاخره جورابم رو یافتم
هیون میخواست دوباره داد بزنه كه متوجه صدای زنگ خونه شد....همه ی پسرا یهو ساكت شدند و همه سرجاهاشون خشكشون زد...هیونگ نگاهی بهشون كردو گفت:پس چرا یهو این طوری شدید؟صدای زنگ خونه بود...نچ نچ خواننده های مملكت رو نیگا....
هیون رفت سمت آیفون...متوجه دختری شد كه پشت در ایستاده یكم تعجب كرد به خاطر همین خودش رفت تا در رو باز كنه ....
هیون در رو باز كرد یه دختر تقریبا 22 یا 23 ساله با ظاهری فوق العاده ساده پشت در ایستاده بود با دیدن هیون تعظیمی كرد و بعد یه پاكت از كیفش دراوردو داد دست هیون...هیون با تعجب به پاكت نگاه كردو گفت:این چیه دیگه؟
دختره فقط دوباره به پاكت  اشاره كردو هیچی نگفت...هیون كاغذی كه تو پاكت بود رو دراورد و شروع كرد به خوندن از طرف مدیر برنامه هاشون بود گفته بود كه این دختر اسمش هیسانه و قراره همون طور كه خودشون درخواست داده بودند از صبح تا وقتی كه پسرا كارشون تو كمپانی تمام میشه خونه رو مرتب كنه و كارهاشون رو  انجام بده فقط یه مشكل داره و اون هم این كه نمیتونه حرف بزنه...
هیون با خوندن نامه لبخند رضایت بخشی رو لبهاش نقش بست به هر حال بهتر از این بود كه خونه همیشه ریخت و پاش باشه و هیچی سرجاش نباشه...رو كرد به هیسان و گفت:بفرمایید داخل ...آقای یون راجع به شما به من چیزی نگفته بود اومدنتون یكم غیر منتظره بود...
هیسان لبخندی زدو دوباره تعظیم كردو وارد خونه شد .یكم عقب تر از هیون داشت راه میرفت و سرش رو انداخته بود پایین وقتی هیون وارد خونه شد هیسان كنارش ایستاد و سرش رو بالا گرفت اما برای یه لحظه خشكش زد...هیون هم دست كمی از اون نداشت كاملا هول كرده بود...هیونگ وسط اتاق پهن شده بود و جونگمین هم افتاده بود روش و هر دو داشتند موهای همدیگرو میكشیدند كیو هم دنبال سر شوكو داشت میدوید و تو دهن شوكو هم یكی از لنگه های كفش جونگمین بود...خونه فوق العاده بهم ریخته بودو  پلاستیك های چیپس و پفك و ظرف تخمه هم پایین تلوزیون افتاده بود و پوسته های تخمه همه جا پخش شده بود...هیسان با دیدن این صحنه اه از نهانش بلند شدو با درموندگی نگاهی به هیون كرد كه هیون به خودش اومد و بلند داد زد:بس كنید دیگه
با شنیدن صدای هیون همه سرجاشون خشكشون زد و متوجه هیسان شدند جونگمین و هیونگ سریع از جاشون بلند شدند و كیو هم كه موفق شده بود شوكو رو بگیره یهو ولش كرد و اون هم افتاد زمین...بعد از این كه بالاخره حواسشون جمع شد هیون هیسان رو بهشون معرفی كردو بعد از یه آشنایی كوتاه پسرا از هیسان خداحافظی كردند و هیسان موندو یه خونه ی بهم ریخته كه از میدون جنگ هم بدتر بود.



كاش من دیگری بودم...
مینشستم روبه روی خودم
سرتا پا گوش میشدم
تا ببینم حرف حسابم
چیست؟؟؟!



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 11:42 ب.ظ
یعنی چی؟؟؟ یعنی کیو بچه داره؟؟؟ نه تو رو خدا ای چه جیجلی باشه این بچه
آرا به به چه آیکیویی داره .. دخترم دکتر که چه عرض کنم آبدارچی بیمارستان هم نمیشی .. خب بچه از صداش باید بشناسیش دیگه ای بابا ..
مررررررررسی
M@R@LI پاسخ داد:
خخخخخ این هم یکی دیگه از معماهای داستانه دیجه
خواهش میشه گلم
نیکی دوشنبه 7 مهر 1393 10:05 ب.ظ
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم
ممنون عزیزم. دستت درد نکنه. خسته نباشی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دل
خواهش میشه گلم
z.h.t.k پنجشنبه 13 شهریور 1393 10:25 ب.ظ
سلاااام آجی گل،خوفی؟؟؟؟
میسی آجی گل،لطف كردی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیزم مرسی خودت خوبی؟
خواهش میکنم عزیزم
z.h.t.k پنجشنبه 13 شهریور 1393 02:52 ب.ظ
سلاام آجی گل،خوفی؟؟؟
مرسی بابت داستان خوشتلت،دوسش دالم خیلی
آجی باز گلی به جمال تو كه داستانتوزودب زود میذاری،بقیه نویسنده هاكه كلا خواب تشریف دارن.والا.
آجی تو این داستانتوتووب اكرم فلفلی هم میذاری،آدرس وب جدیدشونداری؟؟؟؟ آخه اون وبش فل فل شده مثل اینكه.قربونت آدرسشوبرام بذار.ممنون آجی بوس بوس
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دلم ممنون تو خوبی؟
خواهش میکنم خوشحالم دوسش داری
حتما مشکلی دارند بالاخره پیداشون میشه
میذاشتم گلم ...اکرم جون فعلا قصد نداره وب رو دوباره راه بندازه عزیز دلم من داستان هام رو تو وب خودم ادامه میدم http://interestingstories-ss501.mihanblog.com
اونی اکرم هم فکر کنم یکی از داستان هاش رو تو وب مینا گله میذاره یکی دیگش رو تو وب شکوفه هلو یکیش هم تو وب ماریشکا
خواهش میکنم عزیزم بووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر