تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 5
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 5
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 01:03 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )
ســــــــــــلام
من اومدم با پارت جدید
ببخشید که دیر شد
برید ادامه



یه روزهایی هست که دلم می خواد بیام پیشت؛
بشینم و مثل روزای دور دست همو بگیریم...
ومن احساس کنم که فقط "من" تو زندگیت بودم...
ولی افسوس نه تو با وفا ماندی،
و نه من طاقت این خیانت بی انتهایت را داشتم.....

.

.

با عجله طول راهرو رو طی کرد،استرس از سرو روش میبارید..........به پذیرش رسید...روبه پرستار گفت:

هیون:هانا.....هانا کجاست؟؟؟؟؟؟

پرستار با حالت خاصی گفت:بله؟!

هیون اروم تر گفت:کیم هانا.....زنگ زدید گفتید اینجاست....

پرستار چارتی که روی میز بود رو برداشت و در حالی که زیر لب اسم هانا رو تکرار میکرد دنبال اسمش گشت....:بله اینجا هستن....برید طبقه ی دوم،اتاق 205.

هیون با عجله سمت آسانسور رفت و پرستاری که باهاش حرف زده بود درحالیکه خودشو گرفته بود تا غش نکنه رو به پرستار دیگه ای گفت:وای دیدیش؟این فرشته بود یا آدم؟! خوش به حال این دختره!

در حالی که مسیر رفتن هیون رو با نگاهی پر از حسرت طی میکرد یهو سرجاش سیخ شد و گفت:یون هی؟؟؟؟

پرستاری که کنارش بود جواب داد:آره خیلی خوب بود!

با حرص نگاش کرد:نه یون هی!اگه این نامزدشه پس اون پسره که اوردش اینجا کیه؟!

یون هی با نیش باز گفت:اونم خیلی خوب بود!من اونو بیشتر دوست داشتم!

با اومدن رئیسِ بخش هردو در حالی که ریز ریز میخندیدن مشغول کار شدن و بحث قشنگشون قطع شد!!

هیون جونگ حتی نمیتونست سرجاش بایسته....طول و عرض آسانسور رو هزار با طی کرد تا به طبقه ی دوم رسید....با عجله از آسانسور بیرون رفت و دنبال اتاق 205 گشت...بالاخره پیداش کرد......جلوی در ایستاد و از قسمت شیشه ایِ در به هانا که روی تخت خوابیده بود نگاه کرد؛با دیدنش نفس عمیقی کشید و خدارو شکر کرد....اما گیج بود......نمیدونست هانا اصلا واسه ی چی باید اینجا باشه.......دستشو روی دستگیره گذاشت اما قبل از باز کردن در توجه ش به کسی که از انتهای راهرو به سمت اتاق میومد جلب شد.......... موهاش توی صورتش ریخته بود و تشخیص اینکه کیه سخت بود......هیون جونگ سرش رو کمی کج کرد و به جونگ مین که داشت سمتش میومد نگاه کرد.....جونگ مین نزدیک تر اومد و روبه روی هیون جونگ ایستاد، سرش رو بالا اورد و موهاش رو کنار زد:

جونگ مین:سلام هیون جونگ.... همین چند دقیقه پیش گفتم بهت خبر بدن؛چه سرعت عملی دارن این پرستارا !!

هیون ماتش برده بود.......... از دیدن جونگ مین اونجا حس خوبی نداشت؛چون با دیدنش تمام سختی هایی که هانا کشیده بود واسش یادآوری میشد ..... و این حسِ ناخوشایند کاملا از توی نگاهش حس میشد:

هیون:تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟کی برگشتی؟!

جونگ مین لبخندی زد:اینجوری از دوست صمیمیت استقبال میکنی؟

هیون سرشو پایین انداخت و در حالیکه چشماشو بسته بود، نفس عمیقی کشید.....سرشو بالا اورد و به جونگ مین نگاه کرد:

هیون:نگفته بودی میخوای بیای..... خوش اومدی.

جونگ مین دستاشو توی جیبِ شلوارش برد و در حالیکه که  با جلوی کفش به زمین ضربه های اروم میزد گفت: برگشتنم هم مثلِ رفتم شد.....بدون برنامه  و یهویی.....

بی اراده لبخندی که سرشار از تحقیر و تمسخر بود روی لب هیون نشست...با لحن خاصی گفت: آ.....یادم رفته بود. بیشتر کارات بی برنامه و یهوییه.!

جونگ مین ابرویی بالا انداخت و خندید:به هرحال مرسی بابت این 1 سال،اما الان میتونی بهم پسش بدی؛من دیگه برگشتم..

هیون جوریکه انگار منظور جونگ مین رو نفهمیده بود اخم کوچیکی کرد:چی رو پس بدم؟؟؟

خیلی رک و بدون مکث جواب داد:هانا رو!

هیون:جونگ مین نمیدونم روی چه حسابی داری این حرف رو میزنی....اما مطمئن باش هانا هیچوقت تورو نمیبخشه. تو حتی نمیدونی بعد از رفتنت چه اتفاقایی افتاد!پس الکی مدعی کسی یا چیزی نباش که حقِ تو نیست!

جونگ مین نیشخندی زد:مجبورش نکن کاری که نمیخواد رو بکنه هیون جونگ! هانا اگه تورو میخواست نمیذاشت حتی بهش دست بزنم! اما میبینی که،الانم پیش من بود....شرط میبندم که خبر نداشتی!تو حتی نمیدونستی من برگشتم کُره..!

جلو اومد و اروم گفت:درحالیکه من امروز ظهر هم هانا رو دیده بودم!توی ویلامون....جایی که همیشه با هم میرفتیم!فقط من و اون.....

هیون  شکه شده بود...اما نمیخواست جلوی جونگ مین واکنشی نشون بده......چرا هیچی از وجود اون ویلا نمیدونست؟؟؟؟ذهنش بهم ریخته بود...همه ی حرفای هانا از ظهر تا لحظه ی خداحافظیشون توی سرش میپیچید:

هیون:تو لیاقت هانا رو نداری؛خودتم خوب میدونی...همیشه باعث میشی اذیت شه! الانم مطمئنم به خاطر تو؛ اینجا،توی بیمارستانه!

لبحند جونگ مین محو شد و جدی تر به هیون نگاه کرد:بهتره به انتخابش احترام بزاری.میدونی که منو میخواد!

هیون جونگ سکوت کرد.....دلیلی برای سروکله زدن با جونگ مین نمی دید......چند دقیقه بعد هیون زیر لب خداحافظی ای کرد و وارد اتاق هانا شد و در رو پشت سرش بست.....جونگ مین هم که به خاطر سردردش بیشتر از اون حوصله ی اونجا موندن،حالا به هر دلیلی، رو نداشت؛ سمت در خروجی رفت.....و هزار با به خودش لعنت فرستاد که چرا هانا رو با ماشین خودش (ماشین هانا) اورده بیمارستان...چون الان باید با تاکسی برمیگشت....!...

هیون در اتاق رو باز کرد و اروم وارد شد.........فقط یه آباژور ،که نسبتا پرنور به نظر میرسید، روشن بود... با دیدن هانا که بیحال روی تخت خوابیده بود و حتی توی اون نور کم مشخص بود رنگش پریده بغض گلوشو گرفت........ واسه یه لحظه همه چیزو فراموش کرد؛همه ی فکرای جور واجوری که توی این چند دقیقه از ذهنش گذشته بود،جاشونو به نگرانی برای هانا دادن ........ با قدمای اروم جلو رفت و روی صندلی کنار تخت نشست......دست هانا رو گرفت و غرق بوسه کرد.........چند دقیقه در حالی که دست هانا رو توی بغلش گرفته بود و نوازش میکرد به صورت ارومش که رده  های اشک روش کاملا واضح بود خیره موند..........با صدای باز شدن در به دکتر چو که در آستانه ی در ایستاده بود و با نگاهش از هیون میخواست که بیرون بره نگاه کرد...... دست هانا رو اروم رها کرد و پتو رو کامل روش کشید و روی قفسه ی سینه ش رو پوشوند...با لبخندی محوی گفت زیر لب گفت:"میدونی که دوست ندارم لباسای اینجوری بپوشی....ولی چون دلم نمیاد چیزی بگم تو هم به روی خودت نمیاری!".....

سمت دکتر چو رفت و در رو بست:

هیون:سلام دکتر.....شما؟؟؟این بیمارستان هم هستین؟؟؟؟

دکتر چو با خوشرویی گفت:آره بعضی وقتا اینجا هم هستم اما بیشتر واسه عمل های جراحیم میام اینجا هیون جونگ.... امشبم به طور اتفاقی اسم هانا رو از یکی از پرستارا شنیدم و موندم تا از خوب شدن حالش مطمئن شم....

هیون با تردید نگاهی به دکتر انداخت و قبل از اینکه چیزی بگه دکتر چو گفت:بیا بریم اتاق من حرف بزنیم.زیاد دور نیست!

با هم سمت اتاق دکتر چو که انتهای راهرو بود رفتن....اتاق دمای متعادلی داشت و کمی بوی قهوه توش پیچیده بود......:

دکتر چو:بشین هیون جونگ.....این قهوه زیاد تازه نیست!دو سه ساعت پیش درستش کردم... میگم یکی دیگه بیارن....

دکتر چو پشت میزش نشست و تلفن رو برداشت تا از یکی از پرستارا بخواد قهوه بیارن... هیون هم اونطرف میز روی مبل نشست....:

هیون:دکتر.....هانا حالش خوبه؟؟؟

دکتر چو لبخندی زد:میدونم داری به چی فکر میکنی...خوشبختانه همونجوری که انتظار میرفت بیماری قلبیش خیلی بهتر شده بود؛به طوریکه من 1 ماه پیش که هانا رو واسه چک آپ دیدم هیچ مشکلی نداشت.....1 سال پیش که اومدین اینجا و معاینه ش کردم فکر میکردم شاید واقعا راهی واسه درمانش نمونده!وضعِ بد روحی ای که داشت بیماریش رو بدتر میکرد..... اما الان نمیتونم بگم از حال رفتنش فقط به خاطر ضعیف بودن قلبش بوده.....

هیون که نمیدونست باید نگران باشه یا خیالش راحت بشه گفت:منظورتون چیه...؟؟

دکتر چو کمی به جلو خم شد و دستاشو توی هم حلقه کرد:هانا شوکه شده. نمیدونم از چی.... اما حالش خوب نیست......داره شبیه روزای اولش میشه.....وقتی هانا رو اوردن ضربان قلبش نامنظم بالا و پایین میشد و منم نمیتونستم کنترلی روش داشته باشم.... از حال رفته بود اما ناله میکرد و عرق سرد روی تنش نشسته بود.... البته به لطف یه آرامبخش نه چندان قوی الان خوابه و قلبش تقریبا متعادل میتپه...پس نگران نباش.

زبونش بند اومده بود.........چند بار لباشو بهم زد تا چیزی بگه.......سرش رو پایین انداخت.... مردمک چشماش بی هدف و سریع تکون میخورد............  با یاداوری حالِ بدی که هانا بعد از رفتن جونگ مین پیدا کرده بود ترسید.....تشنج ها.....سرگیجه هاش..... گریه های وقت و بی وقت و کابوس دیدن و با جیغ و گریه از خواب پریدناش......توی اون مدت هیون بی هیچ تعارفی به مادر هانا گفته بود که نمیتونه هانا رو تنها بزاره و دوست داره کنارش باشه.....مادر هانا هم که حسابی دلش از جونگ مینِ به قول خودش"عوضی" پر بود،هیون رو قبول کرد و بهش اجازه داد کنار هانا باشه.....چون میدید که چقدر نگرانه و مطمئن بود وجود هیون میتونه کمک کنه حال هانا بهتر شه.........با صدایی که خودشم به زور میشنید گفت:

هیون:باید چیکار کنم؟؟دکتر چو من این بار واقعا میمیرم.....اگه هانا قراره دوباره اونجوری شه من تحمل ندارم....

سرشو توی دستاش گرفت و چشماشو بست؛دکتر چو با احتیاط بیشتری ادامه داد:اون کسی که هانا رو اورد بیمارستان کی بود هیون جونگ؟؟تا حالا ندیده بودمش.

هیون در حالیکه سعی داشت آرامششو حفظ کنه گفت: آدم مهمی نیست دکتر.

دکتر چو خنده ای کرد:میتونم حدس بزنم؟

هیون چیزی نگفت.....دکتر ادامه داد:همون کسی نیست که در واقع باعث بیماری هانا شد؟؟؟

تا چند دقیقه سکوت برقرار بود:آره.....خودش بود. اما اون هنوزم نمیفهمه چه غلطی کرده! نمیدونه با تنها گذاشتن هانا چه اتفاقایی واسش افتاد...!

تقه ای به در زده شد و یکی از پرستارایی که شیفته ی هیون شده بود با گونه هایی گل انداخته وارد اتاق شد....! یه فنجون رو روی میز دکتر گذاشت و اون یکی رو با علاقه روی میزی که روبه روی هیون بود...هیون هم با حرکت سر و تعظیمی کوچیک ازش تشکر کرد که کم مونده بود اون پرستار همونجا غش کنه! تعظیمی کرد و بیرون رفت... دکتر چون در حالی که قهوه ش رو مزه مزه میکرد گفت:

دکتر:ببین هیون جونگ.....این به من ربطی نداره که توی مسائل شخصی بیمارام دخالت کنم.... شاید هانا نخواد راجع به این قضیه با من حرف بزنه.... درسته که با من راحته اما قکر نمیکنم بخواد این چیزا رو بگه...اما بیمارمه،نگرانشم،پس چیزایی که لازمه رو به تو میگم....

هیون سری تکون داد....با دقت به گوش دادن ادامه داد:

دکتر:هانا وابستگی روحیِ شدیدی به این آدم داشت و بعد از رفتنش اوضاعش خیلی بهم ریخت....هانا زمینه ی بیماری قلبی رو داشت؛اما اگه همچین ضربه ای نمیخورد شاید این بیماری هیچوقت مشکلی توی زندگی روزمره اش ایجاد نمیکرد...درواقع این ضربه باعث شد از همه نظر ضعیف شه....از نظر روحی که به جای خود.....ولی به خاطر اون همه قرص و دارو بدنشم ضعیف شد.... خوبه که کسی مثه تورو داره؛که کمکش کنه،که نزاره از زندگیش خسته شه و خیلی چیزای دیگه.... شاید من روانشناس نباشم اما خیلی توی این زمینه ها مطالعه دارم....توی همچین موقعیت هایی با برگشتن عامل سختی هایی که فرد کشیده و تکرار شدن خاطراتی که باعث سردرگمیش میشه؛فقط اوضاع خراب تر میشه . خلاصه ی کلام اینکه یه جوری باید این آدم از زندگیش بره بیرون....

دکتر چو کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:بزار رک بهت بگم هیون جونگ......اگه تو توی زندگی هانا نبودی و من الان به جای تو داشتم مثلا با مادر یا پدرش حرف میزدم؛شاید اینکه بهشون بگم بزارن اون آدم دوباره با هانا باشه گزینه ی خوبی به نظر میومد،اما الان تو هستی ،میبینم اگه هانایی رو که از زمانی که بچه بود میشناسمو واسم مهمه که خوشبخت بشه،چون لیاقتشو داره، دست تو بسپارم خیالم راحت تره.... تا جایی که من فهمیدم اون آدم قابل اعتماد نیست و معلوم نیست توی آینده دوباره هانا رو ول کنه یا نه...! پس بهت راه حلی که من میگم بیرون کردن اون آدم از زندگیِ هاناست.....هرچند که شاید راحت نباشه....

هیون در حالی که به حرفای دکتر چو فکر میکرد به یه نقطه خیره شد و نفسشو با صدا بیرون داد.................




:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:09 ب.ظ
Thank you for another informative web site. The place else may I get that type of info
written in such a perfect way? I've a venture that I am simply now running
on, and I've been at the glance out for such info.
هانیه شنبه 29 شهریور 1393 07:16 ق.ظ
عزیزم ادامه داستانو دیگه نمی ذاری..؟
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چرا عزیزم:*میزارم
p* یکشنبه 16 شهریور 1393 04:11 ب.ظ
ممنون عزیزم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهش:)
بروس جمعه 14 شهریور 1393 01:33 ق.ظ
سلام
قدر وقیحه این جونگیییی
مرسیییی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام^-^
دلت میااااااااااااد؟
خواهش:*
agra دوشنبه 10 شهریور 1393 12:43 ب.ظ
سلام خوبی،جنگ بین رقیبا شروع شدمرسی گلم شاد باشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام مرسی عزیزم:*
بلی بلی:))
سارا یکشنبه 9 شهریور 1393 11:03 ب.ظ
مرسی :)
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم:*
کیانا یکشنبه 9 شهریور 1393 03:25 ب.ظ
عالیییییییییییییی بود ایندفعه زود تر ادامشو
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرســــــــــــــــــــی:*
رنت یکشنبه 9 شهریور 1393 01:37 ب.ظ
بله ولی ظاهرا اونی که نمی خواد جونگ مین از زندگیش بره بیرون خود هانا هست
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چی بگم والا :)))
خواهش گلم:*
غریبه یکشنبه 9 شهریور 1393 11:12 ق.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر