تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 5
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 5
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 12:47 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( CM )

MidNight





مینسول اروم پای برهنش روی چمن جلو در گذاشت خنکی چمن حس فوق العاده ایی بهش داد به پاهاش نگاه کرد و لبخند غلیظی زد به کیو نگاه کرد کیوجونگ میتونست برق شوق رو تو چشمای مینسول ببینه.خورشید پشت ابر نور ملایمی داشت مینسول دستش بالا اورد و سمت اسمون گرفت و پشت و روی دستش رو نگاه کرد پوست دستش نرم و لطیف بدون هیچ لک و جوشی بدون نقص بود رنگ روشن پوستش زیبا بود نسبت به قبل تا اندازه ایی شفافتر بود میتونست رگای زیر سطح پوستش ببینه
کیو کنارش ایستاد مینسول نگاش کرد دیدن اون زیر نور خورشید با نور کم زیرزمین خیلی فرق داشت برای چندثانیه به چشمای روشنی که بهش نگاه میکرد خیره شد خیلی زیبا بود انقدر محو تماشاش بود که دیگه هیچی جز اونو نمیدید همه دنیا تاریک شدن روشنایی روز رفت همه صدا ها خاموش شدن فقط فقط کیوجونگ رو میدید ناخواسته دستش رو گونش گذاشت پوست نرمش به لطیفیه پوست یه بچه بود برای چند ثانیه نگاهش رو لبای کیو ثابت موند کیو لبخند زد دست مینسول که هنوز رو گونش بود اروم گرفت بقیه از فاصله دور بهشون نگاه میکردن جونگمین حوصلش سر رفته بود هی این پا اون پا میکرد هیونگ به بیقراری جونگمین نگاه کرد و اروم اشاره داد اروم باشه
کیو به منسول نزدیکتر شد:میدونم چه حسی داری مینسول اما باید تمرکز کنی نزار هرچیزی حواست رو پرت کنه تو الان تو جنگلی دلت نمیخواد بدویی؟بگردی؟دنبال حیوونا بدویی بلند بخندی؟سنگارو پرت کنی اینور اونور؟
کم کم صدای جنگل برگشت خورشید دوباره میتابید درختای پشت کیو ضاهر شدن
مینسول:میدونستی خیلی زیبایی؟
جونگمین کلافه اروم گفت:اخرین باری که فیلم هندی دیدم خیلی گذشته
مینسول یهو سمت درختا برگشت بجای تمام حسای خوب قبلش یه خشم غیرقابل وصف جاش رو گرفت دستش از تو دست کیو بیرون کشید تا کیو به خودش بیاد مینسول فرار کرده بود
پوجا با لحن عصبی گفت:گند زدی جونگمین
هیون:سمت شرق ....سمت شرق....
همه تو منطقه پخش بودن مینسول جلوتر از همه میدوید بقیه دنبالش بودن در همون حین دویدن هیون گفت
هیون:انقدر برات سخت بود یکم تحمل کنی؟
مینسول همه چیز میشنید اما فقط میخواست بدوئه یه کم کم عصبانیتش محو میشد انقد از دویدنش لذت میبرد که بدون اینکه بخواد بلند خندید بقیه از حس مینسول احساس بهتری پیدا کردن مینسول انقدر دوید که رسید لبه پرتگاه بقیه با فاصله ایی دورش بودن مینسول مکث کرد برگشت و با همون چهره خندان دنبال کیو گشت کیوجونگ با اختلاف چند پانیه کنارش ایستاد
کیوجونگ:دوست داری بپری؟
مینسول نگاهی به پایین انداخت و عقب رفت:نه خیلی بلنده...نمیتونم
کیو رفت کنارش و اروم دست مینسول رو گرفت و با خودش جلو پرتگاه برد
کیوجونگ:میخوای امتحان کنی؟
مینسول بهش نگاه کرد تردید تو چشماش مشخص بود کیو بهش اشاره داد و بعد هردوشون پریدن مینسول جیغی از سر هیجان کشید وقتی پاش به ارومی سطح سخت پایین دره رو لمس کرد خندید بعد خندش به طور ناگهانی قطع شد گلوش میسوخت برگشت و سمت دیگه دره رو نگاه کرد نمیتونست تمرکز کنه خیلی ناگهانی سمت جاییکه توجهش جلب شده بود دوید
هیون:...اولین شکار!...کیو نمون دنبالش برو
هیونگ بهشون نگاه کرد ولی دیگه نخواست جلوتر دنبالشون بره جونگمین به هیونگ نگاه کرد میدونست اون چه حسی کنارش موند
هیونگ:امیدوارم از پسش بربیاد
جونگمین:نگران نباش بقیه حواسشون بهش هست
تا جاهایی دنبال بویی که به مشامش میرسید دوید به بوی گرم و تند خیلی تند هرچی جلوتر میرفت تندی بو بیشتر بینیش رو پر میکرد یه کرگدن نر داشت میچرید مینسول با دیدن اون مکث کرد میتونست صدای قلب قویش رو بشنوه حالت تدافعی به خودش گرفت یکم به جلو خم شد پوجا با تمام حواسش به حرکات مینسول نگاه میکرد هیون با فاصله دورتری منتظر بود اولین شکار مینسول رو ببینه مینسول فقط به گرگدن نگاه میکرد بدون اینکه متوجه باشه دندونای نیشش اماده حمله بودن؛سوران میخندید
سوران:همینجا خوبه باشه؟بابا من خسته شدم
مینسول:باشه همینجا زیرانداز پهن کن،میدونستی واقعا تنبلی؟
سوران خندید؛مینسول از اون حالت در اومد به کیو نگاه کرد کیوجونگ از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاره مینسول اروم بود با حرکت مینسول گرگدن فرار کرد مینسول از همون مسیری که اومده بود برمیگشت بقیه دنبالش رفتن جونگمین و هیونگ همونجا مونده بودن با دیدن مینسول با تعجب بهم نگاه کردن هیون داشت دنبال مینسول میرفت جونگمین گفت
جونگمین:هیون جریان چیه
هیون داشت میدوید و دور میشد گفت:منم هنوز نمیدونم
پوجا باسرعت از کنارشون رد شد و دنبال کیو و مینسول و هیون رفت به جونگمین گفت
پوجا:بیاین خونه
همه رفتن خونه مینسول وسط سالن ایستاد کیو پشت سرش رسید و بقیه به ترتیب بهشون ملحق شدن مینسول برگشت و با نگاه نگرانی بهش نگاه کرد کیوجونگ جلو رفت اروم بازوش رو گرفت و برد سمت آشپزخونه و رو صندلی نشوند
هیون:هیونگ چیزی هست گرم کنی؟حالش خوب نیست
هیونگ:الان
همه نشسته بودن
کیو:بهم بگو چی شد چرا فرار کردی اومدی خونه
مینسول سرش تو دستاش گرفته بود سرش بالا اورد بهشون نگاه کرد بعد روش سمت کیو گرفت
مینسول:تمام حواسم به گرگدنه بود اصلا یه لحظه هم فکر نکردم اون ممکنه حق زندگی داشته باشه یه موجود زندست،اما بعد سوران دیدم
اروم قطره اشک از کنار چشماش پایین اومد دستش برد و قطره اشک لمس کرد
پوجا حدس زد و گفت:هرچقد بیشتر حالت انسانی داشته باشی بهتر اشکات میان هستن خوناشاماییکه نمیتونن اشک بریزن
کیوجونگ:سوران دیدی بعد؟
مینسول:نمیتونم به کسی صدمه بزنم نمیخوام
جونگمین فقط گوش میکرد این دختر رو نمیفهمید قوی ترین حس خوناشام ها میل به کشتن بود و این دختر داشت جلوی این مساله مقاومت میکرد و این براش غیرقابل قبول بود
هیون:مینسول باید بتونی شکار کنی،این مساله ربطی به صدمه زدن به دیگران نداره تو میتونی به کسی صدمه نزنی اما خوناشام باشی
مینسول سرش پایین بود جونگمین حواسش به هیونگ بود میتونست حال هیونگ رو درک کنه اون 53 سال بود که تبدیل شده بود اما شکار نمیکرد در اصل با ماجرا مشکل نداشت اما نمیتونست بکشه همیشه جونگمین شکار میکرد
کیو:یکم استراحت کن
مینسول:میتونم حموم کنم؟لباسام کثیفن
پوجا به لباسای خونی مینسول نگاه کرد
هیون:باید سعی کنی موقع نوشیدن ارومتر باشی تا رو لباست نریزه
هیونگ لیوان جلو مینسول گرفت مینسول به هیونگ نگاه کرد و لیوان رو گرفت به هیون نگاه کرد هیون براش سرتکون داد مینسول الارغم ولعی که داشت سعی کرد اروم بنوشه یکم که اروم گرفت به خودش نگاهی انداخت
مینسول:خیلی شبیه وحشیا شدم؟
جونگمین طاقت نیاورد:الان شبیه خودتی چه انتظاری داری یه شهروند متمدن باشی؟
مینسول عصبی شد جلو جونگمین ایستاد حالت تدافعی داشت جونگمین هم از عصبانیت دندوناش به مینسول نشون همه واکنش نشون دادن کیو جونگ جلو مینسول سپر شد هیون دست جونگمین رو گرفت و هیونگ بین دو طرف ایستاد
پوچا:پسرا اروم باشین
مینسول باخشم گفت:اره اتفاقا الان شبیه خودمم قبلا یه حیوون بودم با لباس ادما الان یه حیوونم با ذات یه حیوون با رفتار یه حیوون،الان که فکر میکنم میبینن ادما از صبح بلند میشن فقط ضاهرشون انسانیه اخلاقشون مث حیووناست...نه بدتر از اونا حیوونا لااقل فقط حیوونن...بی معرفتن مث گربه طماعن مث خوکچه فریبکارن مث روباه مرده خورن مث کرکس...ولی من الان...یه حیوونم مث یه حیوون،لااقل حیونا واس تفریح از بین نمیرن فقط غریزشونه...حالا خوب نگاه کن کدوم بدتره؟
همه به مینسول نگاه میکردن جونگمین از حالت تدافعیش بیرون اومده بود پوجا ایستاده بود بهشون نگاه میکرد هیونگ که با دستاش بین دوطرف فاصله انداخته بود دستاش پایین اورد جونگمین مونده بود چی بگه اما ابدا نمیخواست کم بیاره اونم جلو این جوجه یه روزه!
جونگمین لبخند کجی زد:آفرین حالا چی میخوای؟بهت جایزه صلح بدن؟
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه به اتاقش رفت کیو مات مونده بود به مینسول نگاه میکرد هیون به پوجا نگاه کرد لبخند گرم پوجا ارومش میکرد پوجا هم با دیدن هیون پلکاش رو هم گذاشت و سر تکون داد بالبخند سمت مینسول رفت
پوجا:عزیزم تو فوق العاده ایی اما بهتره این لباسارو عوض کنی برو دوش بگیر من بهت لباس میدم بعد میتونی بری خرید
کیو:هیون مینسول کجا باید بمونه؟
هیون:معلومه!اتاق تو...
مینسول یهو به هیون نگاه کرد انگار داشت حرف غیرمعقول و محالی میزد
هیون:اون مهتر توست بهتره اونجا باشی،تو دوروزه تبدیل شدی وقتی حالت خوب نیست فقط اون میتونه ارومت کنه
مینسول به کیو نگاه کرد هیون از غفلت مینسول استفاده کرد و چشکمی زد پ.جا مینسول رو سمت اتاق کیو راهنمایی کرد
هیون:بزار برن دخترا باهم بهتر کنار میان
جونگمین تو اتاقش نشسته بود روز صندلی تمام حرفای مینسول تو گوشش بود عصبی بود چشمش به تلسکوپش افتاد دلش میخواست بازم مث هرشب بهشون نگاه کنه نمیتونست با این دختره کنار بیاد فقط بخاطر کیو باید تحمل میکرد سمت تلسکوپش رفت و روش دست کشید یونگ رسیده بود خونه تو آشپزخونه داشت با هیون و هیونگ و پوجا حرف میزد.مینسول از حموم بیرون اومد کیو تو اتاق بود مینسول مکث کرد کیو سمتش برگشت لباسی که پوجا بهش داده بود خیلی زیباش کرده بود کیو مطمئن بود اگه قلبش میزد الان رو هزار بود
کیو:بیا غریبی نکن ...تو این دوروز نشد اصلا خودت ببینی میخوای ببینی؟
مینسول ساکت ایستاده بود کیو جلو رفت دستش گرفت و برد جلو اینه،مینسول ایستاده و فقط نگاه میکرد این یعنی خودش بود؟خیلی زیباتر از قبل شده بود پوستش میدرخشید موهاش براق و یه دست بود چشماش مشکی و گوشه دار خیلی صورتش عالی و بی نقص بود برگشت و با تعجب به کیو نگاه کرد بعد جلوتر رفت و دستش رو لب کیو گذاشت کیو میدونست مینسول چی میخواد قبل اینکه حرکتی کنه مینسول ل.ب.ش رو ل.ب کیو گذاشت و با حس غیرقابل وصفی بو.س.ید ارامشی که به مینسول دست داد انقدر عمیق بود که نمیخواست دست برداره برای همین بوسش رو محکمتر کرد حس کیو هم کمتر از مینسول نبود دستش دور کمر مینسول قفل کرد و بوسش جواب داد  بعد چند دقیقه خودش جدا کرد
کیوجونگ:سعی کن تمرکز کنی میدونم چه حسی داری
مینسول به خودش اومد:ببخشید واقعا متاسفم متاسفم نمیخواستم اینجوری بشه ببخشید
کیو حسش عالی بود ولی باید خوددار میبود:میدونم چه حسی داره غریزه خوناشاما تو دوچیز خیلی قویه اول شکار و دومی هم.بس.تر شدن ...نگران نباش تو فقط جوونی بعدا بهتر عمل میکنی،وقتی تبدیل میشی تمام حواست تشدید میشن بویاییت تا کلومترها میتونه حس کنه و شنواییت تا شعاع وسیعی رو میشنوه لمست قوی میشه و چشمات کوچکترین چیزارو میتونن ببینن حس غریزت هرچی که باشه مهم نیست چند برابر مشن عشقت واقعا عشقه نفرت دقیقا یه نفرت عمیق و واقعیه وقتی وحشی باشی بدترین موجود میشی
مینسول غمزده:من میخوام مثل شماها باشم
کیو لبخند زد:مث ماها؟مینسول تو از ما چی میدونی؟هیچی!فک کردی راحته؟ما از اول خوناشامای فرشته صفت بودیم؟نه اینطور نیست ما همه خوناشام بودیم فقط شرایطامون فرق میکنه یونگ سنگ هرگز ادم نکشته اما خوناشامه هیونگ شکار نمیکنه اما ادم کشته....فرق اینارو میدونی؟
مینسول:من ...پس یاید چیکار کنم؟
کیوجونگ:اول باید بگیری تمرکز کنی اینو از اول دارم هی بهت یاداوری میکنم
مینسول:سعی میکنم اما درحقیقت پیشرفت چندانی نداشتم
کیوجونگ:خب این مدت برای این مساله کمه واقعا باید به خودت زمان بیشتری بدی
مینسول:زمان ندارم خودتون گفتین اگه خوب و حرف گوش کن باشم کمکم میکنین سوران نجات بدم اما من وقتی ندارم سوران بعد از طلوع هر آفتاب یه روز به مرگ نزدیکتر میشه
کیوجونگ:اونا نمیکشنش اما قبول دارم شرایطش بده
مینسول:مهم نیست چه اتفاقی برام میوفته باید نجاتش بدم برای همین اگر سعی کنین فریبم بدین تلاش نمیکنم اروم بگیرم...
کیو به مینسول نگاه دقیق تری انداخت لحن محکمش از نگاه جدی و مصممش پیدا بود
کیوجونگ:من سر حرفم هستم،یه خوناشام وقتی یه حرفی رو قول میده حتما سرش میمونه چون تا انتهای ابدیت نمیتونه ازش فرار کنه
مینسول سر تکون داد
کیوجونگ اضافه کرد:درضمن بهتره زیاد ازم دور نشی این جنگل غیر ماها مهمونای ناخونده دیگه ایی هم داره
مینسول بهش نگاه کرد ولی حدس نزد منظور کیو چی میتونه باشه
کیو:همیشه تو کتابا تو فیلمایی که دیدی ...هرجا که خوناشاما بودن دیگه کیا بودن
مینسول چشاش از تعجب درشت شد:گرگا؟
کیوجونگ:ما بهشون میگیم اونوریا کسایی که اونور خط صلح زندگی میکنن
مینسول:صبر کن...خط صلح؟خدای من اینا همش افسانست
کیولبخند زد:من افسانم؟یا تو؟درضن افسانه ها از واقعیت میان مردم قدیم راحت تر باور میکردن اما این دوره کسی به این چیزا اعتقادی نداره،خط صلح هم مرزیه که ما توافق کریم ما اینور هستیم اوناهم اونور
مینسول:اونوریا
کیوجونگ:درسته،اونا مردم بدی نیستن اما در اصل طبیعت مارو دشمن هم قرار داده اونا نفرین شده ماه هستن اما نفرین شده خورشید هردوی ما یک چیز هستیم
مینسول:قاتل؟
کیوجونگ:درسته،اما ایناییکه اینجان ادم کش نیستن برای همین تو روستایی پشت همین جنگل زندگی میکنن هر وقت بخوان تبدیل میشن اما زمان ماه کامل اونا وحشین نمیفهمن چکار میکنن محدوده کوهستان مال اوناست وقتی قرص ماه کامل شه میرن اونجا تا به کسی صدمه نزنن،اون شبی که پیدات کردیم شما نزدیک خط بودین
مینسول:فهمیدم
10 روز بعد
سوران از سلول بیرون اومد گروهبان به دستاش دستبند زد و بازوش گرفت و باخودش برد تو حیاط اداره داشتن سوار ماشین میشدن که صدایی اونارو متوقف کرد همه سمت صدا برگشتن سوران چیزی رو که میدید باور نمیکرد اون مینسول بود خود خودش بود نمیدونست چرا اینهمه زیبا بنظر میومد در اینکه اون مینسول بود شکی نبود
مینسول نگاهش به سوران بود اونیکه میشناخت این نبود تو نگاه سوران زندگی نبود هیچ نوری انگیزه ایی هیچی نبود
مینسول:سوران بیگناهه...من خوبم
کاراگاه بهشون نگاه میکرد نمیدونست جریان چیه نگاهش به دوتا پسر جوون و دختری که با مینسول اومده بودن افتاد
کاراگاه:بریم تو اداره...باید توضیحی وجود داشته باشه کیم مینسول اینطور نیست؟
مینسول سرتکون داد همه وارد دفتر شدن کیو بازوی مینسول گرفته بود یکم که نزدیکتر شدن سوران خیلی راحت چهره دو پسر جوون رو شناخت خیلی دلش میخواست داد و هوار بزنه بگه اینا همونا هستن اما نگاه هیون اونو به سکوت دعوت میکرد
کاراگاه:گروهبان به مادر مینسول زنگ بزن
مادر مینسول اومده بود تا دیدش سمت رفت بغلش کرد و کلی گریه زاری راه انداخت
کاراگاه:خانوم کیم لطفا ارامشتون حفظ کنین باید صحبت کنیم
کیم:بله بله خواهش میکنم ببخشید بلاخره من یه مادرم بچمو بهد دوهفته دیدم خدایا شکرت
و بعد اشکش پاک کرد نگاه سرد مینسول خالی از هر حسی بود با لحن خیلی سردی گفت
مینسول:مادر؟...عمه؟
همه بهم نگاه کردن کیو بازوی مینسول سفت تر گرفت مینسول توجهی نکرد
مینسول:تو هیچ وقت مادر نبودی عمه،من یه بچه ایی بودم که تو خانواده سرشناس شما با یه مادر بی کس و کنار دنیا اومد مادرم معلوم کجاست بابا هم سفره منو انداخت تو دامن تو!
انگشت اشارش رو سمت عمش گرفت و "تو" رو با تاکید زیادی ادا کرد کیو تقریبا به مینسول چسبیده بود
کاراگاه:همه اروم باشن خواهش میکنم ...این پرونده باید تکمیل شه تا بشه مختومش کرد؛مینسول!کجا بودی این مدت و چرا سراغ دوستت نیومدی
مینسول:من پرت شدم فک کنم بدونین این اقا پیدام کرد ایشون پزشک هستن واقعا شانس اوردم واقعا خوش شانس بودم که ایشون و دوستشون برای کمپینگ دوروزه رفته بودن جنگل
کاراگاه:تو این مدت کجا بودی؟
مینسول:تحت درمان ایشون...میبینید که!دستم هنوز تو گچه
و به دست گچ شدش اشاره کرد کاراگاه نگاهی انداخت و به همراهای مینسول چشم دوخت حس خوبی نداشت یه چیزیایی عجیب و غیرقابل قبول وجود داشت
کاراگاه:و در مورد اون همه خون روی سنگ چه توضیحی داری؟بنظر میاد تو این مدت انقدر سریع بهبود پیدا کردی که جای هیچ زخمی رو بدنت نمونده
خیلی ناگهانی مردی که همراه مینسول بود جلو اومد و گفت
یونگ سنگ:من پزشک ایشون بودم اینم کارتمه
یونگ کارت به کاراگاه داد و ادامه داد
یونگ:ایشون از بالا پایین پرت شدن دچار اسیب هایی شدن که با دوره درمانی بهبو پیدا کردن اینم اسکن قفسه سینشونه سه تا دندشون شکسته که در حال بهبوده الان خیلی بهتره دستشون بخاطر اسیب شدید به ادامه مداوا نیاز داره در مورد اون خون هم من برگه پزشکی قانونی رو باخودم اوردم که اعلام میکنه اون خونه متعلق به ایشون نبود و فقط مقدار کمی از خون کیم مینسول تو صحنه حادثه وجود داشته
کاراگاه به کارت نگاه انداخت"هیو یونگسنگ" بعد دوباره به چهره یونگ نگاهس انداخت خیلی سرسری مدارک پزشکی و تایدیه پزشکی قانونی خووند و بعد به یونگ نگاه کرد چهره صاف و سرد یونگ با لبخند کمرنگ و بی حالتش حس خیلی بدی به کاراگاه میداد میخواست یه جایی یه موردی برای ادامه تحقیق پیدا کنه اما همه چیز درست و ردیف کنار هم چیده شده بود
کاراگاه:گروهبان زنگ بزن پزشکی قانونی و صحت مساله رو تحقیق کن
رو به یونگ سنگ کرد و گفت:همگی تا روشن شدن قضیه بفرمایید بشینید
همشون نشسته بودن پوچا به سوران نگاه میکرد دلش براش سوخت سوران اصلا حال درستی نداشت مشخص بود داغون شده نگاه گنگش خالی از هرچیزی بود.پوجا اروم به کیو نگاه کرد مینسول با دیدن حالت اون دوتا به سوران نگاهی انداخت دلش میخواست داد و فریاد کنه حتی میخواست سوران بغل کنه و کلی گریه کنه ناخوداگاه بدنش منقبض شد کیو محکم بازوی مینسول گرفته بود با حالت مینسول یونگ یکم رو صندلیش جابجا شد سوران به هیچکس نگاه نمیکرد یونگ به سوران نگاهی انداخت قلبش کند میزد نفساش کوتاه و با فاصله بود لرزش خیلی خفیفش رو فقط یکی مث اون میتونست ببینه رنگ پریده سوران یونگ رو مطمئن میکرد دمای بدنش از حالت عادی پایین تره
یونگ:شما باید چیزی بخورید حالتون خوب نیست
سوران اصلا نفهمید کسی اونو طرف صحبتش قرار داده کاراگاه به سوران نگاه کرد و خواست چیزی بگه که گروهبان وارد شد
-قربان پزشکی قانونی تایید کرده اضهارات این اقا همش درسته
کاراگاه نگاهی به همه انداخت و پرونده رو بست و بلند شد:خب فک میکنم کار من تمومه کایی سوران شما از اتهام مبرا هستین من تمام مدارک واسه دادگاه میفرستم اونا پرونده رو مختومه اعلام میکنن
..................................................
خب چطور بود؟ امیدوار باشم؟
تا قسمت بعد مراقب خودتون باشیـــــــــــــــــــــــــــــــــن دخمریا



:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Vicente جمعه 17 آذر 1396 08:49 ق.ظ
Great delivery. Great arguments. Keep up the good spirit.
http://brokenassistant24.jigsy.com/entries/general/hammer-toe-pain-ball-foot جمعه 30 تیر 1396 05:02 ق.ظ
Hi to all, how is everything, I think every one is getting
more from this web page, and your views are good in support of new visitors.
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 09:48 ب.ظ
I just could not depart your site prior to suggesting that I
extremely loved the standard information a person supply for your guests?
Is going to be again steadily to check up on new posts
sunny یکشنبه 23 شهریور 1393 11:51 ق.ظ
عالی عزیزم .
Sogand Seti پاسخ داد:
فدات گلم
agra دوشنبه 10 شهریور 1393 12:45 ب.ظ
سلام خوبی،فکر کنم مجبور بشن هویتشون رو به سوزانم بگن البته نه الان،میگم جونگی مشکوک میزنه نکنه از یکی از اون وریا خوشش اومده
مرسی گلم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام عزیزم،خوشم اومد از ایدت،آره به سوران میگن!یعنی نمیگن مینسول خیلی نقش مهمی داره
فدایت ممنون از تو
soso یکشنبه 9 شهریور 1393 09:10 ب.ظ
مرسی

Sogand Seti پاسخ داد:
از شما عزیزم
نیکی یکشنبه 9 شهریور 1393 12:07 ق.ظ
سلام عزیزم
ممنون گلی. خسته نباشی....دستت درد نکنه.
ولی من از اون اولاش هیچی سردرنیاوردم... چرا؟؟؟؟ گیرنده هام ضعیف شده.. نفهمیدم واقعیت بود. تخیل بود... حال بود یا گذشته!!! فکر کنم باید یه سری به خودم بزنم
بازم ممنون
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام عزیزممممممممم فدات شم مرسی
خوشگلم کجاشو نفهمیدی؟ داستان فانتزیه،حاله دوتا دختر تو جنگل اتفاقی با 5تا خوناشام رو بروبرو میشن و....
مریم شنبه 8 شهریور 1393 12:26 ق.ظ
سلام و سپاسسسسسسسسس
خوبی
خیلی عالی بود جذاب و دوست داشتنی
مرسی فقط یونگی مدارك ر و چطور جور كرده
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام گلممممممممم
والا دیگه نگفتم چطور،چون خوناشامن دیگه تو داستانای فانتزی قدرت زیادی دارن چه ذهنی چه مالی ،بااستفاده از نفوذشون اینکارا براشون آب خوردنه
Elly جمعه 7 شهریور 1393 02:58 ب.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
غریبه جمعه 7 شهریور 1393 09:39 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی دوستم
selia جمعه 7 شهریور 1393 04:58 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
رنت جمعه 7 شهریور 1393 02:28 ق.ظ
چه خوب که برگشتی عزیزم
مرسی برای دو قسمت
واو خطر از بیخ گوش سوران گذشت هوفففففففف
مرسی عزیزم خسته نباشی منتظر ادامه اش هستم
Sogand Seti پاسخ داد:
فدات عزیزممممممممممم
راستی داشتم بایکی از نویسنده های وب فلفلی درموردت صحبت میکردم خیلی مشتاقم موقعیت شه ببینمت عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر