تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S6-part10
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S6-part10
چهارشنبه 5 شهریور 1393 ساعت 10:52 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درووود
دوستان وب اونی اکرم دوباره هک شده

 داستان متاسفم(I'm Sorry) رو تو وب خودم ادامه میدم این هم آدرس وب
http://interestingstories-ss501.mihanblog.com

خوشحال میشم اون جا داستان رو دنبال کنید

از این جا صدایت میکنم
تو از آن جا بغلم کن
دلم گرفته...!


http://www.mediafire.com/conv/282cd6474084cecb3721de5f2017d9383864fff9affab98f01e2315082cbd7026g.jpg


"فصل ششم"
این روزهایم به تظاهر میگذرد...!

عادت ندارم درد دلم را به همه بگم!
پس خاكش میكنم زیر چهره ی خندانم تاهمه فكر كنند نه دردی دارم نه قلبی...!




دور میز صبحانه نشسته بودند و هر كدوم بدون این كه حرف بزنند آروم آروم مشغول خوردن بودند.سكوت سنگینی خونه رو دربرگرفته بود و این یونگی رو اذیت میكرد.میدونست كه باید زودتر جو خونه عوض بشه و این رو هم میدونست كه یكم طول میكشه اما یونگ هیون و جیمین  این طوری نمیتونستند به زندگی عادیشون ادامه بدند...بعضی وقت ها با خودش فكر میكرد حتما قلبش از یخه كه این همه غم رو میتونه خیلی زود هضم كنه و خودش رو كنترل كنه...لبخند محوی زدو نگاهی به یونگ هیون كردو گفت:بابا من از فردا باید برگردم خونه ی مشتركمون...این چند وقت به خاطر من كارها و برنامه هامون خیلی عقب افتاده باید بیشتر وقت بذارم
یونگ هیون سری تكون دادو گفت:میدونم باید به كارهات برسی
و بعد رو كرد به جیمین و گفت:تو هم باید بیشتر رو درس هات وقت بذاری
جیمین به لیوان چایی ذل زده بود و تو فكر بود اصلا متوجه مكالمه ی یونگ هیون و یونگی نبود فقط به لیوان چایی خیره شده بود چشمش رو از لیوان برداشت و به روبه رو نگاه كرد وقتی جای خالی نایونگ رو كنار یونگ هیون میدید بغض راه گلوش رو میگرفت هنوز هم نمیدونست این اوضاع رو باید چطوری تحمل كنه
یونگ هیون این بار با صدای بلند تری گفت:جیمین متوجه شدی چی گفتم؟
جیمین نگاهی به یونگ هیون كردو گفت:خب...نه...چی گفتی؟
یونگ هیون:گفتم باید فكر درست باشی...این چند وقت خیلی عقب افتادی ها
جیمین لیوان جایی رو تو دستش گرفت و گفت:مامان دوست داشت همیشه تو درس خوندن موفق باشم نه؟
یونگ هیون سرش رو انداخت پایین جیمین از جاش بلند شدو گفت:خیلی غیبت كردم بهتره امروز رو سر كلاس حاضر بشم
و بعد هم به سمت اتاقش رفت...یونگی صبحانش رو خورد و وقتی دید جیمین آماده دم در ایستاده نگاهی به یونگ هیون كردو گفت:من میرسونمش...
و هر دو از یونگ هیون خداحافظی كردند و از خونه رفتند بیرون با رفتن اون ها یونگ هیون همون طور كه نشسته بود پشت میز دستی روی صندلی كنارش كشید و نفس عمیقی كشید آروم زیر لب گفت:وقتی من تحمل دیدن جای خالیت رو ندارم چه انتظاری میتونم از جیمین داشته باشم؟!
و آروم سرش رو گذاشت رو میز و چشم هاش رو بست ...جیمین به روبه رو خیره شده بود و هیچی نمیگفت یونگی مشغول رانندگی بود گاهی برمیگشت به سمت جیمین و به نیم رخش نگاه میكرد روبه روی مدرسه نگه داشت و رو به جیمین گفت:خودم ظهر میام دنبالت منتظرم بمون باشه؟
جیمین لبخند محوی بهش زدو همون طور كه داشت كیفش رو روی كولش مینداخت از ماشین دور شد و یونگ هم به طرف كمپانی رفت.
اون روز توی مدرسه جیمین بیشتر ساكت بودو حتی توی كلاس هم به حرف های معلمش زیاد گوش نمیداد فقط فكر میكرد و حسرت میخورد كه دیگه نمیتونه از دردسرهایی كه تو مدرسه درست میكنه برای مادرش تعریف كنه حسرت میخورد كه نمیتونه خبر گرفتن نمره های خوبش رو به نایونگ بده و نمره های بدش رو ازش قایم كنه ...ناراحت بود كه دیگه هیچ وقت مادرش نیست تا مثل بچگی هاش موهاش رو شونه بزنه و براش ببافه...اما خوب میدونست كه اگه بخواد همیشه به همه ی این ها فكر كنه وقتش رو برای زندگی از دست خواهد داد...
زنگ تفریح شده بود و جیمین درحالی كه دست هاش رو تو جیب لباسش فرو كرده بود آروم توی سالن قدم میزد...همون موقع یكی از دخترهای دبیرستان از كنارش رد شدو خیلی محكم بهش تنه زد ...جیمین یهو از جا پرید و با خشم به دختره نگاه كرد....دختره كه معلوم بود از این دخترهای لوسه كه فكر میكنه از دماغ فیل افتاده با اشوه رو كرد به جیمین و گفت:مگه كوری؟چرا جلوت رو نگاه نمیكنی ها؟؟؟
جیمین سرش رو انداخت پایین تا با بی تفاوتی از كنارش رد بشه كه دختره دستش رو گرفت و به سمت خودش كشیدو این بار با صدای بلند تری گفت:انگار كر هم هستی نه....مامانت بهت یاد نداده این طور موقع ها باید عذرخواهی كنی....
جیمین كه از روی كلافگی لبش رو داشت با دندان میجوید نفس بلندی كشیدو تو یه لحظه برگشت به طرف دختره و با دست یقش رو گرفت اون رو چسبوند به دیوار و با حرص خیره شد تو چشم هاش...شاید اتفاقات این چند وقت باعث شده بود خیلی حساس بشه و زود از كوره در بره دختره میخواست دست های جیمین رو از خودش جدا كنه كه جیمین محكم تر اون رو گرفت و گفت:مامان من بهم یاد داده بود وقتی با آدم هایی مثل تو رو به رو میشم بدون این كه ذره ای اهمیت بهتون بدم از كنارتون رد بشم گفته بود بعضی آدم ها همه رو از بالا نگاه میكنند گفته بود تو این طوری نباش ...هر وقت لازم بود عذرخواهی كن..گفته بود خشمت رو فرو ببر و در مقابل حرفاشون لبخند بزن تا نشون بدی به هر حرف و عمل احمقانه ای نباید اهمیت داد...
دختره كه دهنش باز مونده بودو با بهت و چشم های گرد شده به جیمین خیره شده بود هیچی نمیتونست بگه فقط تو یه لحظه احساس كرد اون همه خشم تو چشم های جیمین چاشون رو داده به بغض و غم...جیمین سرش رو انداخت پایین و یقه ی دختره رو ول كردو گفت:از این به بعد كی باید این حرف ها رو برام یادآوری كنه؟؟؟
و بعد درحالی كه اشك هاش رو گونه هاش جاری شدند به سمت كلاسش دوید...
.................................
تمرین تمام شده بود و پسرا نشسته بودند دور هم تا یكم استراحت كنند.یونگی رو كرد به بقیه و گفت:من از امشب برمیگردم خونه
هیونگ خنده ای كرد:ای ول دوباره جمعمون جمع میشه ....(بعد قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و ادامه داد)خونه بدون تو خیلی سوت و كور بود
جونگی دستش رو انداخت دور گردن و یونگ و گفت:اره نه این كه خیلی پرسروصدایی وقتی نیستی نبودت واقعا احساس میشه
یونگی چشم هاش رو ریز كردو گفت:چیه شما دوتا مهربون شدید....
كیو همون طور كه داشت با گوشیش ور میرفت گفت:نه این كه این دوتا رو مجبور كردیم روزی كه نوبت تو بود خونه رو تمییز كنند الان به خاطر برگشتنت ذوق زده شدند
یونگی:ای نامردها...میدونستم...میدونستم شماها این قدر ها هم به فكر من نیستید...
هیون كه تا اون موقع ساكت بود گفت:خو حالا نمیخواد فیلم هندیش كنی...بچه ها خوبه به این مدیر برنامه هامون بگیم یه خدمتكار استخدام كنه...یعنی حالا ما خواننده ایم این چه وضعشه ها؟بابا باید یكم كلاس برامون بذارند
جونگی از جاش بلند شدو گفت:خودت به فكرش باش من كلی كار دارم ...خب دیگه تمرین كه تمام شد من برم جایی شب میام خونه
هیون نگاهی به یونگ كردو اومد حرف بزنه كه یونگ سریع بلند شدو گفت:ای وای باید میرفتم دنبال جیمین كاری نداری؟
كیو كه كلا تو باغ نبود و هیونگ هم كه نمیشد كاری رو بهش سپرد هیون تو آینه نگاهی به خودش كردو گفت:تو باید بری دنبال یه خدمتكار...آفرین پسر ...كار، كار خودته
و هیون هم بلند شد تا بره به كارهاش برسه...هیونگ كنار كیو نشسته بودو همون طور كه لپ هاش رو باد كرده بود سرش رو تكیه داد به شونه ی كیو ...كیو برگشت نگاهی به ریخت و قیافش انداخت و گفت:چه مرگته باز عاشق شدی؟؟؟
هیونگ یهو نفسش رو داد بیرون و گفت:اوهوم...هیییییی...این یكی خیلی خوشگل بود...خانوم ...خوش قیافه...با كلاس...خوش هیكل...مانكنی بود واسه خودش...این قدر قشنگ حرف میزد...اما...اما یه مشكل بزرگ داشت
كیو كه از حالت قیافه ی هیونگ خندش گرفته بود گفت:چه مشكلی داشت؟
هیونگ سرش رو از شونه ی كیو برداشت و همون طور كه صورتش رو نزدیك صورت كیو برد و تو چشم هاش ذل زد گفت:اومدم بهش بگم عاشقتم یهو یكی از پشت سر صداش زد عشقم بیا بریم خونه دیر شده
كیو كه تا اون موقع داشت به چهره ی هیونگ كه دقیقا تو صورتش بود نگاه میكرد یهو پقی زد زیر خنده ...هیونگ ولو شد رو زمین و همون طور كه دراز كشیدو دستش رو گذاشت زیر سرش گفت:اره بخند....تو اصلا چه میدونی عشق چیه؟شكست عشقی چیه؟
كیو از جاش بلند شدو گفت:داداش كوچولو تو هنوز 20 سالت هم تمام نشده چرا این قدر تو نخ دخترایی...تازه فكر كنم این یكی خیلی هم ازت بزرگ تر بوده...بابا خجالت بكش...
و بعد هم هیونگ رو تنها گذاشت هیونگ همون طور كه به سقف خیره شده بود لبخندی زدو گفت:باید از دختره میپرسدم ببینم یه خواهر شكل خودش نداره....
............................................
جیمین دم در مدرسه منتظر یونگی بود تكیه داده بود به دیوار  و به خیابون نگاه میكرد تا ببینه یونگ كی میاد كه متوجه كسی شد كه كنارش ایستاده روش رو برگردوندو همون دختره رو دید...دختره یكم این پا اون پا كردو بعد لبخندی زدو همون طور كه دستش رو به طرف جیمین دراز كرد گفت:من آرا هستم....رفتارم باهات اشتباه بود معذرت میخوام
جیمین یكم  سكوت كردو بعد آروم دستش رو گرفت و گفت:اشكال نداره
آرا كه منتظر بود تا جیمین هم خودش رو معرفی كنه بهش خیره شد اما جیمین دیگه چیزی نگفت...بازم آرا خندیدو گفت:من تازه به این محله اومدم با كسی دوست نیستم....صبح هم به خاطر همین عصبی بودم ....بده آدم یه جایی باشه كه دورش شلوغه اما هیچ كدوم رو نشناسه نه؟
جیمین همون طور كه هنوز هم به خیابون نگاه میكرد خیلی سرد گفت:اوهوم بده....منم اولین بار كه اومدم به این مدرسه همین حس رو داشتم
آرا:میشه با هم دوست باشیم؟
جیمین این بار نگاهی به چهره ی خندون آرا انداخت ...با نگاه كردن به قیافش یه حس خوبی بهش دست داد...با نمك بود و اون خنده كه رو لبش بود باعث شد لبخند محوی رو لب جیمین بشینه انگار با اون دختری كه تو سالن دیده بود خیلی فرق میكرد به نظر میرسید اون قدر ها هم دختر لوسی نیست ...جیمین متوجه یونگ شد كه بالاخره اومده بود همون طور كه داشت به طرف ماشین میرفت رو به آرا گفت:من اسمم جیمینه فردا میبینمت
و سریع به طرف ماشین رفت...درو باز كردو نشست و از پشت پنجره به آرا نگاه كرد كه داشت تنهایی از مدرسه دور میشد ...یونگی كه تا اون موقع ساكت بود رو كرد به جیمین و گفت:سلامت رو خوردی؟
جیمین:سلام
یونگی میخواست ماشین رو روشن كنه كه متوجه جیمین شد خم شد به طرفش و همون طور كه داشت براش كمربندش رو میبست گفت:امروز خوب بود؟
جیمین سری تكون دادو گفت:بد نبود
یونگی ماشین رو روشن كردو راه افتاد:پس خوب نبوده مگه نه؟
جیمین سرش رو به شیشه تكیه دادو دیگه هیچی نگفت
چند دقیقه كه گذشت یونگی دوباره ماشین رو نگه داشت...تا چند دقیقه فقط سكوت بود جیمین از پنجره همون طور به بیرون خیره شده بود و یونگ هم داشت به جیمین نگاه میكرد...به نظر میرسید جیمین حتی متوجه این نشده  كه یونگ ماشین رو نگه داشته...یونگی دستش روروی شونه ی جیمین گذاشت و باعث شد جیمین یهو از جاش بپره...به طرف یونگ برگشت و گفت:چیزی شده؟
یونگ لبخند مهربونی زدو گفت:اره یه فرد مهم تو زندگیم داره خودش رو اذیت میكنه و منم دارم اذیت میشم...بابام هم داره اذیت میشه...فكر كنم مادرم هم داره اذیت میشه
جیمین حرف های یونگ رو خوب میفهمید سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت یونگی بادست سر جیمین رو بالا گرفت تو چشم هاش ذل زدو گفت:جیمین میخوام بدونی كه هیچ وقت نمیذارم احساس تنهایی كنی...فقط كافیه بهم اعتماد كنی و هر موقع دلت خواست با كسی حرف بزنی بهم بگی به تمام حرف هات گوش میدم فقط این طوری سكوت نكن و تو خودت نریز ...بذار گذر زمان همه چیز رو درست كنه باشه؟
جیمین به چشم های مهربون یونگی نگاه كردو گفت:یعنی وقتی من ناراحتم تو و یونگ هیون هم ناراحت میشید؟
یونگی سرش رو به نشونه ی تایید تكون داد و گفت:حتی نایونگ هم ناراحت میشه...
جیمین لبخند زوركی زدو همون طور كه بغض كرده بود گفت:میخوایم بریم خونه بستنی شكلاتی بگیریم؟یونگ هیون دوست داره
یونگی لبخندی زدو همون طور كه ماشین رو روشن میكرد گفت:بزن بریم
اما خوب میدونست كه جیمین با گفتن این چند كلمه حرف حالش خوب نمیشه ....اون باید بهش كمك میكرد و همون طور كه خودش گفت باید اجازه میداد تا گذر زمان همه چیز رو درست كنه...باید دلش رو حتی به این خنده های ظاهری هم خوش میكردو به جیمین فرصت میداد...
...................................
جونگی كه تا اون موقع منتظر بود تا جسیكا از كمپانی بیاد بیرون همون طور كه عینكش رو روی چشمش یكم جابه جا كرد متوجه جسی شد...سریع رفت به طرفش و با شادی وصف ناپذیری پرید جلوش...جسیكا اول جا خورد اما بعد به جونگی لبخندی زدو گفت:اوپا شما هنوز نرفتید خونه؟
جونگی:منتظر تو بودم
جسی با تعجب بهش نگاه كردو گفت:من؟چرا منتظر من بودی؟
جونگی:بیا بریم با هم ناهار بخوریم
و بعد هم بدون این كه به جسی اجازه ی حرف زدن بده دستش رو گرفت و دنبال خودش كشید....سریع سوار ماشین شدند و به طرف رستورانی كه جونگی از قبل در نظر گرفته بود رفتند...
توی رستوران جونگی منو رو داد دست جسی و گفت:چی دوست داری بخوریم؟
جسی همون طور ذل زد به جونگی و بعد چشم هاش رو ریز كردو گفت:اوپا امروز خیلی خوشحال به نظر میرسی ها....اصلا به چه مناسبتی من رو اودری این جا؟
جونگی كه یكم هول كرده بود یهو گفت:تولده مامان زن داییمه
جسی چند لحظه به جونگی خیره شد و یهو زد زیر خنده...جونگی كه فهمید خیلی شدید سوتی داده لبخند پهنی زدو گفت:گفتم ما هم تو شادیشون شریك باشیم...




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure شنبه 9 اردیبهشت 1396 12:16 ق.ظ
Hi Dear, are you in fact visiting this web site daily, if so then you
will definitely get nice experience.
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 11:42 ب.ظ
ای خداااااااااا از دست مینی .. یکی بیاد منو از روی زمین جمع کنه
مثل همیشه عالی .. در مورد جیمین و یونگی فعلنی نظری ندارم چون خیلی داداش خواهری دارن پیش میرن ولی من یونگی رو میدزدم .. داداشم بشه دیگه صرف نظر کردم نوموخوام آقام باشه میخوام داداشم باشه
M@R@LI پاسخ داد:
جونگمین کلا دلخوشه خخخخخ
ممنون عزیزم
هه هه هه یونگی واسه خود خودت
چرا؟؟؟یونگی داداش بهتره؟؟؟
Atiyeh شنبه 8 شهریور 1393 05:28 ب.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
selia پنجشنبه 6 شهریور 1393 04:25 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
stella چهارشنبه 5 شهریور 1393 03:36 ب.ظ
اخى چه قشنگ بود
M@R@LI پاسخ داد:
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر