تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S5-part9
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S5-part9
جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 11:36 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )

دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند !؟
... دیده ای شیشه خرد می شود ولی از هم نمی پاشد !؟
این روزها همان شیشه ام ؛
خرد و تکه تکه ،
از هم نمی پاشم ...
ولی شکسته ام ...
باور کن



قسمت دروم از فصل پنجم:هیس!كمی آرام تر تنها شو...

پسرا دور هم نشسته بودند مشغول خوردن غذا بودند هیونگ كلش رو كامل كرده بود تو ظرف غذا و تند تند غذا میخورد جونگی یكی زد پس گردنش كه باعث شد كلش كامل توی ظرف فرو بره....با قیافه ی حق به جانبی به جونگی نگاه كردو گفت:یااااااااااا چته؟چرا این طوری میكنی؟
جونگی یه لقمه از غذا گذاشت تو دهنش و همون طور كه میجوید گفت:گفتم راحت باشی دیگه كامل فرو بری تو اون ظرف...نخورده ای مگه؟
هیونگ لب و لوچش رو آویزون كردو گفت:ببین زیر چشم هام گود رفته ...مگه این لیدر گرامی میذاره یه نفس راحت بكشیم؟یا اون معلم رقص عقده ای....
هیون كه داشت به یونگی نگاه میكرد رو كرد به هیونگ و گفت:درمورد من حرف میزنی؟
هیونگ:اره
هیون:خب درست حرف بزن
و بعد هم دوباره به یونگ كه داشت با غذاش بازی میكرد نگاه كرد...دستش رو گذاشت رو شونش و گفت:داداش چی شده؟چرا غذات رو نمیخوری؟
یونگی ظرف غذا رو كنار گذاشت و همون طور كه از سر جاش بلند میشد گفت:گرسنم نیست شما غذاتون رو بخورید...
و بعد هم از اتاق رفت بیرون.كیو كه خیلی نگران حال یونگ بود رو كرد به بچه ها گفت:فكر كنم افسردگی گرفته
هیونگ:خب طبیعیه...خوب میشه
هیون:ما باید بهش كمك كنیم
جونگ كه غذاش رو كاملا خورده بود و كم مونده بود ته ظرف رو سوراخ كنه از جاش بلند شدو گفت:من میرم یه هوایی بخورم
و از اتاق استراحت رفت بیرون داشت توی سالن كمپانی قدم میزد و راه میرفت تا شاید این همه غذایی كه خورده بود هضم بشه كه چشمم به در نیمه باز یكی از اتاق ها افتاد لبخند روی لبش نشست و به سمت اتاق رفت از لای در سرك كشیدو به داخل نگاه كرد مثل همیشه این ساعت جلوی آینه ایستاده بود و داشت تمرین میكرد...نگاه كردنش براش لذت بخش بود دیگه به این حالش عادت كرده بود به این كه هر موقع میدیدش یه حس عجیب بهش دست میداد گاهی اون قدر ضربان قلبش تند میشد كه احساس میكرد الانست از حال بره...تجربه كردن عشق تو سن 20 سالگی واقعا لذت بخش بود ...از یك سال پیش كه اون هم اومده بود به كمپانی و كارش رو شروع كرده بود زندگی جونگی خیلی تغییر كرده بود ...این تغییر رو دوست داشت...همون طور مشغول تماشا كردن بود كه جسیكا دست از رقص برداشت ،نفس نفس میزد و معلوم بود خیلی خسته شده جونگی نزدیك تر رفت...جسی متوجه بند كفشش شد كه باز شده بود میخواست خم بشه تا بند كفشش رو ببنده كه جونگ پیش دستی كردو روی دوتا زانو نشست و مشغول شد...جسی خنده ای كردو گفت:اوپا ممنون...
جونگی وقتی كارش تمام شد روبه روی جسی ایستاد هنوز هم خجالت میكشید تو صورتش نگاه كنه همون طور كه با دستش با موهاش بازی میكرد گفت:قابلی نداشت
یكم ساكت موند و دوباره گفت:راستی غذا خوردی؟
جسیكا دستش رو گذاشت رو شكمش و گفت:نه...خیلی گرسنمه
جونگی نگاهی به چهرش كردو گفت:بیا بریم با هم غذا بخوریم
جسیكا كه از پیشنهاد به موقع جونگی خیلی راضی به نظر میرسید دست جونگی رو گرفت:من غذا اوردم...غذاهای این جا رو دوست ندارم بیا با هم بخوریم...
و جونگی مجبور شد با اون شكم پر یه بار دیگه هم ناهار بخوره....
............................
یونگ هیون از بیرون غذا سفارش داده بود حال و حوصله ی غذا درست كردن رو نداشت...وقتی غذاها رو اوردند به طرف اتاق جیمین رفت آروم چند ضربه به در زدو منتظر موند اما خبری نشد...این بار بعد از این كه در زد در رو باز كرد و سعی كرد شاد به نظر بیاد اما با باز كردن در و دیدن جای خالی جیمین یهو جا خورد وارد اتاق شد نگاهی به اطراف كردو با صدای گرفته ای اسم جیمین رو صدا زد اما خبری از جیمین نبود یكم نگران شد از اتاق اومد بیرون و به طرف حیاط رفت شاید جیمین مثل همیشه كه حوصلش سر میرفت رفته بود تو حیاط تا هوا بخوره اما اون جا هم نبود ...كم كم نگرانیش بیشتر شد همه جای خونه رو گشت و دوباره به طرف اتاقش برگشت در كمد توجهش رو جلب كرد كه باز مونده بود و هیچی تو كمد نبود ...با دیدن اون كمد توی كشو ها هم نگاه كردو متوجه شد كه جیمین حتما از خونه رفته اما كی؟كجا رفته؟دست و پاش رو گم كرده بود اگه بلایی سر خودش میوورد چی؟اون به نایونگ قول داده بود كه همیشه مواظب جیمین میمونه اما حالا....حس بدی داشت...
سریع از جاش بلند شدو سوییچ ماشین رو برداشت و از خونه زد بیرون..
........................
جیمین آروم توی كوچه ی محله ی قدیمیشون راه میرفت ...با راه رفتن توی اون كوچه تمام خاطراتش زنده میشد ...خاطره هایی كه برای فراموش كردنشون با خودش بدجوری مبارزه كرده بود...كم كم به انتهای اون كوچه نزدیك شد دیدن اون خونه ی متروك و كهنه كه حالا پوسیده تر از قبل شده بود تنش رو به لرزه در میوورد...هنوز هم چشم های باز پدرش وقتی كه رو زمین افتاده بود و بهش خیره شده بود رو به یاد می اورد...با یادآوری اون لحظه چشم هاش رو محكم بست و روش رو از اون خونه برگردوند....نمیتونست به اون جا نزدیك بشه.نمیتونست به جایی كه فقط صدای ناله و زجه توش میبپیچید نزدیك بشه...
بغضی كه از روز مرگ نایونگ به گلوش چنگ انداخته بود بدجوری داشت اذیتش میكرد احساس میكرد دیگه نفس كشیدن براش مشكل شده اما هنوز هم باور كردن رفتن مادرش براش سخت بود میدونست كه اگه برای مرگ نایونگ اشك بریزه یعنی همه چیز رو قبول كرده  اما تا كی؟تا كی میتونست این طوری خودش رو گول بزنه؟؟؟!
آروم آروم از اون جا دور شد....سردی هوا باعث شده بود دست هاش كرخت بشه آستین لباسش رو كشید پایین و دوباره دسته ی چمدون رو گرفت و به دنبال خودش كشید.نمیدونست مقصدش كجاست فقط میخواست راه بره و فكر كنه....فكر كنه تا شاید دلتنگیش كمتر بشه....
............................
نیمه شب بود یونگ هیون نگران نشسته بود روی مبل و مدام پاش رو تكون میداد.یونگی هم با این كه نگران بود اما سعی میكرد خودش رو كنترل كنه و درحالی كه عرض اتاق رو متر میكرد به فكر فرو رفته بود ...نگاهی به چهره ی یونگ هیون كردو گفت:بابا گفتی كجاها رو گشتی؟
یونگ هیون همون طور كه با ناخن انگشتش گوشت انگشت دیگش رو میكند گفت:هر جا به ذهنم رسید...
یونگی:شاید رفته قبرستون ها؟
یونگ هیون كه دیگه كلافه شده بود سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:اون جا هم رفتم....اصلا اول اون جا رفتم...دختره ی بی فكر چرا نگرانی و ناراحتیم رو دوبرابر میكنه؟آخه كجا گذاشته رفته؟چرا رفته؟
یونگی نزدیك یونگ هیون رفت دستاش رو گذاشت رو شونش و گفت:میشه یكم آروم باشی...
یونگ هیون از جاش بلند شدو به یونگی خیره شد...توی چشم هاش غم بود نگرانی بود...حالا هاله ای از اشك هم توی چشم هاش موج میزد با صدای عصبی گفت:چطوری میتونم آروم باشم؟اگه بلایی سر خودش بیاره چی؟میدونی كه چه قدر حساسه میدونی كارای عجیب زیاد میكنه...آخه چطوری آروم باشم...اگه یه چیزیش بشه جواب نایونگ رو چی بدم؟چرا نایونگ این طوری تنهامون گذاشت؟اون كه میدونست اگه بره دوباره زندگیمون به هم میریزه
و كم كم اشك هاش روی گونه هاش جاری شد...یونگی حال پدرش رو دردك میكرد تا حالا از چیزی شكایت نكرده بود اما هر آدمی حق این رو داره كه یه بار دلیل اتفاق های بدی رو كه تو زندگیش میوفته رو بپرسه...یونگی با صدای گرفته ای كه معلوم بود بغض كرده گفت:من فكر میكنم الان باید رفته باشه قبرستون جای دیگه ای نداره بیا یه بار دیگه بریم اونجا باشه؟
یونگ هیون قبول كردو هر دو با هم سوار ماشین شدند و یونگی شروع كرد به رانندگی كردن از ته دل از خدا خواست كه برای جیمین اتفاقی نیوفتاده باشه و هرچه زودتر پیداش كنند ...حدود نیم ساعت بعد رسیدند یونگ ماشین رو پارك كردو هر دو با استرس از ماشین پیاده شدند و به طرف قبر نایونگ رفتند...
جیمین كنار قبر نشسته بود الان سه چهار ساعتی میشد كه اون جا نشسته بود اما فقط نشسته بود و هیچی نمیگفت حتی به سنگ قبر هم نگاه نمیكرد حس میكرد خون توی رگ هاش منجمد شده هوا توی شب خیلی سرد تر بود صورتش از ضعف و سرما سفید شده بود و دست  هاش خشك شده بود اما انگار این ها براش مهم نبود ...چشم هاش كم كم داشت بسته میشد كه یهو متوجه صدایی شد
یونگی و یونگ هیون داشتند به سمتش میومدند...یونگ هیون از دیدن جیمین احساس آرامش میكرد اما هنوز هم نگران بود سریع رفت طرفش روبه روش نشست و با بهت خیره شد بهش و درحالی كه دست های یخ زدش رو بین دست های گرمش گرفت با صدای دورگه ای گفت:هیچ معلوم هست تو كجایی؟چرا یهو گذاشتی رفتی؟
جیمین با صدای آرومی كه از ته چاه میومد اما خیلی خشك گفت:هر چه قدر صبر كردم مامان نیومد خونه ...من اومدم پیشش.
یونگی كتش رو از تنش در اوردو انداخت رو شونه ی جیمین یونگ هیون زیر بغلش رو گرفت میخواست بهش كمك كنه تا بلند بشه كه جیمین امتناع كردو گفت:میخوام همین جا بمونم
یونگ هیون نفس عمیقی كشیدو گفت:اگه میخواستی بیای این جا باید به خودم میگفتی ....چرا تنها اومدی الان باید بریم خونه باشه؟
جیمین دست یونگ هیون رو پس زدو گفت:میدونم من رو به اجبار قبول كردی...دیگه لازم نیست تحملم كنی
یونگ هیون از حرف جیمین جا خورد شنیدن این حرف براش سنگین بود...اون جیمین رو مثل دختر خودش دوست داشت هیچ وقت اون رو به اجبار قبول نكرده بود ...جیمین واقعا دخترش بود...اما با این حال جیمین رو درك میكرد میدونست تو وضعیت خوبی نیست میدونست كه جیمین هنوز هم دید خوبی نسبت به مردها نداره خیلی سعی كرده بود این حس رو از جیمین با رفتاراش دور كنه اما خیلی موفق نشده بود...خیلی مهربون گفت:این چه حرفیه كه میزنی؟كی گفته تورو به اجبار قبول كردم ها؟
یونگی فقط ایستاده بود و نگاه میكرد اصلا نمیدونست باید چی بگه و چیكار كنه فقط ترجیه داد همون طور ساكت بمونه...
جیمین:میدونم كه مامان رو دوست داشتی و به خاطر اون ....به خاطر این كه نمیتونست از من دور باشه من رو هم قبول كردی...اما دیگه نمیخوام مزاحم زندگیت باشم اون قدر بزرگ شدم كه بتونم رو پای خودم بایستم
یونگ هیون این بار محكم جیمین رو بلند كرد اما جیمین اون قدر سرما تو بدنش نفوذ كرده بود كه نمیتونست درست روی پاهاش بایسته یونگ هیون زیر بغلش رو گرفت و با بغض گفت:جیمین نمیخوام از این به بعد كلمه ای در این باره بشنوم تو دختر منی میفهمی؟حالا كه نایونگ رفته باید پیش من بمونی...نمیذارم جایی بری...نمیذارم تنهامون بذاری...ما باید از اول شروع كنیم باشه؟باید سعی كنیم باز هم شادی رو به خونه برگردونیم تا نایونگ هم خوشحال باشه
جیمین سكوت كرد یونگ هیون اون قدر مهربون حرف میزد كه باعث میشد جیمین احساس آرامش كنه...
یونگ هیون آروم جیمین رو در آغوش گرفت و با همون صدای گرم...با همون صدای مهربون گفت:من به نایونگ قول داده بودم همیشه ازت مراقبت كنم...همون طور كه میدونم اگه بلایی سر من میومد نایونگ از یونگی مراقبت میكرد....پس دیگه هیچ وقت از این فكر های مسخره پیش خودت نكن باشه؟
و شروع كرد به نوازش كردن موهای جیمین...جیمین احساس گرما میكرد یه گرمای خاص كه حالش رو داشت بهتر میكرد سرش رو بیشتر تو آغوش یونگ هیون قایم كرد...احساس میكرد الان یه تكیه گاه محكم داره یكی كه میتونه تو بغلش گریه كنه...یكی كه اگه تو بغلش گریه آرومش میكنه...دیگه نتونست بیشتر از این اون بغض لعنتی رو تحمل كنه آروم و بی صدا شروع كرد به اشك ریختن اما صدای هق هقش باعث میشد دل یونگ و یونگ هیون به درد بیاد...یونگ هیون هم همون طور كه اشك میریخت جیمین رو آروم میكرد...
بالاخره هر سه تا سوار ماشین شدند و به خونه رفتند وقتی رسیدند جیمین خوابش برده بود یونگ هیون سریع از ماشین پیاده شد و جیمین رو بغل كرد یونگی هم پشت سرش چمدون جیمین رو به خونه برد خوشحال بود كه جیمین حالش خوبه....
یونگ هیون جیمین رو روی تخت گذاشت و بعد از این كه شالگردن و چكمه هاش رو دراورد پتو رو كشید روش نگاهی به چهرش كرد هنوز هم مثل همون شب اولی كه اوردش تو خونه معصوم و مهربون بود...با دست موهاش رو از توی صورتش عقب زد كه متوجه شد جیمین یكم تب داره...
یونگی چمدون رو اورد تو اتاق...یونگ هیون نگاهی بهش كردو گفت:جیمین تب داره تا من لباس هام رو عوض میكنم میتونی یه ظرف آب و یه دستمال تمییز برام بیاری؟
یونگی با سر حرف پدرش رو تایید كرد...یونگ هیون لباس هاش رو عوض كردو همون طور كه دارو تو دستش بود به اتاق برگشت یونگی همون جا نشسته بود یونگ هیون لبخندی بهش زدو گفت:نگران نباش حالش خوبه تو برو بخواب میدونم فردا كلی كار داری
یونگی:میخوای كمكت كنم ؟
یونگ هیون همون طور كه داشت دستمال رو خیس میكرد گفت:نه پسرم تو برو بخواب...
یونگی با این كه میدونست خوابش نمیبره اما شب بخیر گفت و به طرف اتاقش رفت ...یونگ هیون دستمال خیس رو گذاشت رو پیشونی جیمین و همون طوری كنارش نشست هر چند دقیقه یك بار دستمال رو دوباره خیس میكرد و روی پیشونی جیمین میذاشت...كم كم تبش پایین اومد و یونگ هیون خیالش راحت تر شد
جیمین آروم چشم هاش رو باز كرد وجود چیزی رو روی پیشونیش حس میكرد همون طور كه هنوز چشم هاش خواب آلود بود دستش رو به سمت پیشونیش برد و دستمال رو برداشت احساس خستگی میكردو هنوز هم سرما رو حس میكرد...با عطسه ای كه كرد خواب از چشمش پرید سرش رو بلند كردو همون طور كه آب دماغش رو بالا میكشید متوجه یونگ هیون شد كه كنار تخت رو صندلی نشسته بودو همون طور كه سرش رو گذاشته بود رو تخت خوابش برده بود ...معلوم بود تمام شب مراقب جیمین بوده ...جیمین میخواست از جاش بلند بشه كه دوباره عطسه كردو باعث شد یونگ هیون هم كم كم از خواب بیدار بشه با دیدن جیمین لبخندی زد چشم هاش رو مالید و گفت:حالت خوبه؟
جیمین:اوهوم...شما تمام شب این جا بودید؟ببخشید
یونگ هیون :دفعه ی آخرت باشه از این كارا میكنی ها گفته باشم
میخواست دوباره حرف بزنه كه یونگی یهو درو باز كردو با لبخند گفت:خوابالوها پاشید صبحانه حاضره
یونگ هیون:اوووووووو چه پسر سحر خیزی
و بعد هم از جاش بلند شدو از اتاق رفت بیرون...یونگی نگاهی به چهره ی جیمین كرد رفت داخل كنارش نشستو گفت:حالت خوبه؟دیروز خیلی نگرانم كردی
جیمین سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت...یونگی موهای جیمین رو به هم ریخت و گفت:بیا صبحانه بخور منتظرتیم...
و بعد هم از اتاق رفت بیرون

خدایا همه از تو میخواهند بدهی
من از تو میخواهم بگیری
خدا این همه حس دلتنگی را از من بگیر!



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
anonymous std testing یکشنبه 4 تیر 1396 09:27 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که
صدایی مناسب ابتدا آیا نه کار کاملا با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات
شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه
تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من این کردم مشکل خود را با جهش در منطق و
شما ممکن است را سادگی به کمک پر همه کسانی شکاف.
در صورتی که شما که می توانید انجام من را
قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
sarina یکشنبه 9 شهریور 1393 10:40 ب.ظ
داستانتو دوست دارم ^^

مرسی عزیزم

فقط خواهش می کنم این بار کاملش کن
M@R@LI پاسخ داد:
مرسی گلم
خواهش میشه
چشم حتما قول میدم
نیکی شنبه 8 شهریور 1393 11:32 ب.ظ
ممنون عزیزم
جونگ مین....جسیکا
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم
اوووره داداشیم خیلی گوگولیه
*شکوفه هلو* سه شنبه 4 شهریور 1393 10:44 ب.ظ
دعوتنامه فرستاده شد
M@R@LI پاسخ داد:
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر