تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ... Through The Dark ...
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

... Through The Dark ...
جمعه 31 مرداد 1393 ساعت 03:41 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )
سلام عشقای من
داستان نیووردمببخشیـــــــــــــــــد
فعلا این داستان کوتاه رو بخونین خیلی قشنگهخودم خیلی دوسش دارم♥
اگه رنگِ متن چشماتونو اذیت کرد بگید عوضش کنم:)
فردا پس فردا داستان رو میارم
پ.ن:این داستان رو واسه ولنتاین نوشته بودم:)



I'm never gonna dance again,Guilty feet have got no rhythm,Though it's easy to pretend....I know you're not a fool...I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I'd been given,So I'm never gonna dance again,The way I danced with you
با بغض به برگه ی وحشتناکی که روی میز بود نگاه کردم....نمیدونم چندمین لیوان بود....پر کردم و دوباره خوردم.....اینقدر خوردم که دیگه نمیتونستم راه برم...همونجا روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم؛صدای آهنگ دیگه حریف گریه های من نمیشد ..سردیه سرامیکا بیشتر از داغی مشروبی که میخوردم اذیتم میکرد...آُسمون هم پابه پای من گریه میکرد.داد زدم"خدایا چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟چرا تاوان یه اشتباه کوچیک رو باید با زندگیم پس بدم؟؟؟؟؟؟؟..اینه اون بخششی که ازش دم میزنی؟؟؟؟؟؟؟..."
این آپارتمانِ بزرگ واسم از هرچیزی بدتر بود..چون با هربار انعکاس صدای رعد و برق بیشتر بهم ثابت میشد اون لحظه چقدر تنهام..با چشمای پر از اشکم به تاریخ گوشیم نگاه کردم،ساعت از 12 گذشته بود و دیگه " 14 فوریه"شده بود.. زهر خندی زدم و پیش خودم گفتم"این بدترین ولنتاینِ زندگیته کیم
سویونگ...."... بلند اسمشو صدا زدم....."جونگ مین...جونگ مینِ من..." با ناباوری پلکامو روی هم گذاشتم..."نه...خدایا....این خیلی زیادیه....این مجازات واسه ی من سنگینه خدا......"..سرمو تو دستام گرفتم دردی که توش پیچیده بود اجازه ی نفس کشیدن هم بهم نمیداد؛دوماهی بود جونگ مین رو ندیده بودم و مقصرش هم خودم بودم و برادری که همیشه خواستم تو زندگیم نباشه!...میخواستم اونم مثله پدرو مادرم ازم دور باشه....اما همیشه با دخالتای بیجاش واسه من دردسر درست کرده بود....گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم..بعد از چندتا بوق جواب داد:
-:سلام خواهرم!
من:ببرُ صداتو کیم هیون جونگ.....هیچی نگو.....فقط بلند شو بیا اینجا....همین الان...
-:چی شده؟!نکنه هنوز باور نمیکنی مین هو برگشته آمریکا...؟ببین...همین یه هفته پیش راجع بهش حرف زدیم سویونگ...تو میدونی اون آدمی نیست که یه جا بمونه!
اشکام بیشتر شد...:اسم اون عوضی رو نیار....پاشو بیا اینجا....
-:نمیشه فردا بیام؟؟؟؟؟خسته م....باید برم خونه....
همونطور که گریه میکردم با جیغ گفتم:هیون جونگ گفتم همین الان بیا اینجا....بیا ببین چه بلایی سرم اوردی...بیا شاهکارتو ببین برادرِ دلسوز....
بدون اینکه بزارم جواب بده قطع کردم و موبایلمو به طرف دیگه ای پرت کردم.... 2 ماه پیش.....دقیقا توی همین خونه.....به خاطر مستی و بی حواسی.....به خاطر یه هوس.... با یه احمق بازیه ساده...همه چیزمو،زندگیمو به باد دادم...اما نفهمیدم دارم چه غلطی میکنم....به خاطر عصبانی بودن از کسی که عاشقش بودم خودمو تسلیم یه ادم عوضی کردم....آدمی که فقط همون یه شبو ازم میخواست..از خودم بدم میومد.....از بدنم...از اینکه الان مثه اون عوضی کثیف بودم....چشمامو بستم و با اینکه واسم زجرآور بود اما شبی که دوماهِ پیش با مین هو بودم رو به یاد اوردم....

"دوماه قبل.... 12:30 بعد از نیمه شب":
با تردید رمز در و وارد کردم...مین هو پشت سرم بود و هنوز اونقدر بهش اطمینان نداشتم که بزارم بیاد توی خونه ام....اما نمیتونستم چیزی بگم.."اوفففف هیون...توام با این دوستات..این مین هو از کجا در خونه ی من سبز شد.."اون دوست هیون بود و شک نداشتم که یه عوضی بود بدتر از اون!...دیگه اینجوری فکر کردن راجع به تنها برادرم کیم هیون جونگ؛واسم عجیب نبود!....وارد خونه شدم و کفشامو توی دستم گرفتم.چراغا رو روشن نکردم..اینجوری؛با این نور کم،آرامش بیشتری داشتم...هنوز اعصابم به خاطر دعوام با جونگ مین بهم ریخته بود....هیچوقت اینجوری با هم دعوا نکرده بودیم....اون لحظه با اینکه با تموم وجود عاشقش بودم اما عصبانیتم مانع میشد که کوچکترین حس پشیمونی ای از بهم زدن باهاش داشته باشم،بهم زدن با کسی که 3 سالی میشد بدون اون نمیتونستم نفس بکشم...نباید بغضم میشکست....حداقل جلوی این ادم نباید میشکست...با هربار نگاه کردن به مین هو،حرفایی که همیشه بهم میزد به ذهنم هجوم میورد!یه مشت چرت و پرت و دروغ!حرفایی که مطمئن بودم به هزار نفر جز من زده بود...:
من:بیا بشین تا واست یه چیزی بیارم بخوری....یه لیوان آبمیوه؟
کفاشمو ازم گرفت و روی مبل انداخت...جلوتر اومد و اروم گفت:زیاد باهاش جور نیستم....تو بهتر میدونی چی دوست دارم....شراب قرمز؟اونایی که تو داری رو دوست دارم...
به ساعتش نگاه کرد و گفت:دوازده و نیمه...فکرکنم هیون تا نیم ساعت دیگه برسه...پس همین نیم ساعتو تحمل کن!زیاد مزاحمت نمیشم.
لبامو تر کردم و با بغض لبخندی زدم:باشه....الان میارم واست.
سمت آشپزخونه رفتم و از توی قفسه یکی از شرابای قرمز رو در اوردم....نتونستم جلوی خودمو بگیرم...بدون اینکه متوجه بشم اشکام تمام صورتم رو پوشونده بود؛صدای هق هقم مین هو رو سمت آشپزخونه کشوند...سمتم اومد....داغی دستاشو روی شونه های برهنه م حس کردم...یه لحظه از پوشیدن این لباس پشیمون شدم،اما این حس پشیمونی زیاد طولانی نشد..بی اختیار بغلش کردم و بلند بلند گریه کردم،اونم خوب میدونست تنمو چجوری توی حصار آغوشش حبس کنه...اروم زیر گوشم گفت:
مین هو:نمیخوای بگی چی شده سویونگ؟
من:با جونگ مین دعوام شد....مین هو من نمیتونم...بدون اون نمیتونم....میمیرم....
مین هو:اون اگه لیاقتتو داشت اینجوری اشکتو درنمیورد!
ازش جدا شدم و یه قدم عقب رفتم:راجع به جونگ مین اینجوری حرف نزن مین هو.....
سمت قفسه رفتم و یه لیوان پر کردم....بدون توجه به مین هو که از این حرکتم احساس رضایت کرده بود تا جایی که گیج شدم خوردم و حرف زدم..مین هو بالاخره بعد از 20 دقیقه جلومو گرفت تا دیگه نخورم..لبخندی روی لباش بود و با رضایت بهم خیره بود؛گیج بودم اما خیلی خوب معنی این نگاهاشو میدونستم...اون لحظه منم همون حسی رو داشتم که اون داشت!بی شک آدمی که روبه روی اون
عوضی ایستاده بود من نبودم...:
مین هو:اروم تر سویونگ!میخوای کار دستمون بدی؟!من این موقع شب اگه حالت بد شه نمیتونم ببرمت بیمارستانااااااا.....داداشتم که غیب شده.!
لبخند نصفه نیمه ای زدم و بهش نزدیک شدم..دستشو پشت رونم گذاشت؛منو بلند کرد و روی اوپن گذاشت....حالم دست خودم نبود....با سرمستی خندیدم:
من:همون بهتر که غیب شده!...مزاحم نمیخوام مین هو...
بلند خندید:راست میگی...مهم اینه که الان فقط من و توایم....
همونجور که روی اوپن نشسته بودم یکی از پاهامو دور کمرش حلقه کردم..دستشو روی رونم گذاشت و پیراهنمو بالا زد...اروم زیپمو باز کرد....دستمو دور گردنش حلقه کردم و با خنده نگاش کردم:پس اینجوریاست،نه؟؟؟؟؟؟که میخوای شیطونی کنی...
دستشو زیر پام گذاشت ؛ منو تو بغلش گرفت و سمت اتاقم برد....زیر گوشم گفت:آره....امشب ما با هم خیلی کار داریم سویونگ!
همونطور که توی بغلش بودم دکمه هاشو باز کردم و به اتاق که رسیدیم بلوزشو دراوردم و روی کاناپه انداختم....منو روی تخت انداخت...دستشو روی بدنم میکشید و من میخندیدم...بعد از چند لحظه سنگینی بدنش بهم فهموند که چه اتفاقی داره میوفته... اما دیر شده بود...
♥♥♥♥♥
پرده ی اتاق از شب قبل کنار مونده بود و نور آفتابی که چند روزی ابرا جلوشو گرفته بودن بالاخره اتاق رو خیلی روشن کرده بود...تکونی خوردم....سرم از درد هرلحظه ممکن بود منفجر بشه.... بدنم انگار به تخت چسبیده بود،توانایی جدا شدن ازش رو نداشتم....لبام خشک شده بود و در کل مثل یه مرده بودم که فقط مردمک چشماش با گیجی دنبال نشونه ای بود تا بفهمه چرا توی اون وضعیته....به سختی غلتی زدم...اما با دیدن اون تنِ برهنه و آشنایی که کنارم خوابیده بود از ترس خشکم زد....با صدای بی جونی گفتم.."تو چه غلطی کردی.... هی....مین هو....چرا توی تخت منی...؟...اینجا چه خبره؟.." احساس پوچی میکردم...اروم پتو رو کنار زدم....روتختی سفیدم....خونی شده بود،همه ش.....به کبودیای روی پاهامو قفسه ی سینه م نگاه کردم....اشکام بی اختیار پایین میریخت.....صدام توی گلو خفه شده بود....میخواستم جیغ بزنم....داد بزنم....اما هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد....به سختی پاهامو ازتخت پایین گذاشتم و روتختی ساتن بنفشی که روی صندلی بود رو برداشتم و دورم پیچیدم....ازترس تمام
بدنم میلرزید..فقط یه اسم و چهره توی ذهنم اومد..."جونگ مین....جونگ مینم.....من چیکار کردم....من...." با همه ی ضعفی که داشتم سعی کردم بایستم....همه ی لباسایی که شب قبل تنم بود روی زمین و کاناپه ای که گوشه ی اتاق بود پخش شده بودن... صداهای مبهمی توی گوشم میپیچید....مثه یه نفس...یه صدا....ضربان خاصی رو همه جای بدنم حس میکردم....ضربان تن اون ادمی
که روی تخت خوابیده بود....کسیکه هیچوقت واسم بیشتر از یکی از دوستای عوضی هیون نبود!فقط اونم مثه هیون پول هاش زیادی کرده بود و خوشی زده بود زیر دلش!...پول....چقدر میتونه کثیف باشه....چیزی که هیچوقت به داشتنش افتخار نکردم....مین هو؛اون 1 سال از من کوچیکتر بود....یه پسرِ 25 ساله که توی زندگیش کاری جز خوشگذرونی نداشت....درست مثله من و هیون بدون هیچ سختی ای بزرگ شده بود.... پاهام شل شد و روی زمین افتادم....صحنه های شب قبل مثه یه فیلم از جلوی چشمم رد
شد...حالا جای نفسا و دستاش رو بیشتر حس میکردم....تنی که جونگ مین سه سال واسه داشتنش صبر کرده بود رو به این راحتی دست این عوضی داده بودم..."من....نباید....اینکارو میکردم....همه چیزو خراب کردم....خیلی احمقی کیم سویونگ...."
دستمو به میز گرفتم و بلند شدم...اما صدایی که اون لحظه بیشتر از هرچیزی ازش میترسیدم اسمو صدا زد...:سویونگ؟....بیدار شدی عزیزم..؟؟؟
برگشتم و با صورت خیسم به مین هو که هنوز روی تخت خوابیده بود نگاه کردم..اروم گفتم:تو....با من چیکار کردی مین هو.....؟!
بالاخره صدام در اومد...بلندتر گفتم:با توام.....جوابمو بده........به چه حقی اینکارو با من کردی....؟؟؟؟؟؟
لبخندی زد:چرا اینجوری میکنی؟؟؟....ما شب خوبی رو با هم گذروندیم....مطمئنم هرکسی آرزوشه اولین بارش اینجوری باشه....!توام همراهیم کردی سویونگ!
روتختی رو محکمتر دورم پیچیدم:من مست بودم عوضی......تو هیچ میفهمی با من چیکار کردی؟؟!
از سرجاش بلند شد....رومو برگردوندم؛دیدن اون بدن بیشتر اذیتم میکرد...یه حوله از زیر تخت برداشت و دور کمرش پیچید...سمتم اومد و دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا اورد:چرا اینقدر سخت میگیری سویونگ؟؟؟؟
لبه ی روتختی ای که دورم بود و محکم گرفته بودم تا یقه مو بپوشونم...اما دستاشو روی دستم گذاشت.. به هیچ وجهه توانایی اینو نداشتم که جلوشو بگیرم...شونه ها و گردنمو نگاه کرد و خندید!:خب حالا....بخشید عزیزم....یه کوچولو قرمز شده...خوب میشه!
دوباره دورم پیچیدمش....ازش دور شدم:عقب وایسا....به من دست نزن...
دستمو روی دهنم گذاشتم و بازم گریه کردم....صدایی به جز مین هو منو صدا زد....انگار توی اون دنیا نبودم....سمت صاحب صدا برگشتم...هیون بود که در اتاق ایستاده بود و متعجب به وضعیت من و مین هو و اون روتختیِ از خون قرمز شده خیره بود...قرار بود ساعت 1 شب برسه خونه ی من....اما الان 9 ساعت از زمانی که باید میرسید گذشته بود....ناخوداگاه از مین هو دورشدم و سمت هیون رفتم....بدن بی جونمو توی دستاش رها کردم....
هیون:سویونگ......اینجا چه خبره؟!بدنت چرا اینقدر کبوده...؟؟؟؟!!!!
میخواست منو از خودش جدا کنه اما نذاشتم....همونجور که بغلم کرده بود به مین هو گفت:چش شده؟ چیکارش کردی وحشی؟!
مین هو خندید:هیچی به خدا....این خواهرت پوستش خیلی حساسه ها...
نمیخواستم صداشو بشنوم...با صدای گرفته و ارومی گفتم:هیون خواهش میکنم....بهش بگو بره.....خواهش میکنم....
اولین بار بود اینجوری باهاش حرف میزدم؛همیشه حرفای عادیمون هم دعوا بود....منو سمت کاناپه ای که توی پذیرایی بود بردو موهامو کنار زد،یه پتو دورم انداخت:اروم باش...این چه وضعیه آخه؟!!!!مین هو میشه بگی چه غلطی کردی دقیقا؟!!!!!!
مین هو خندید:واقعا لازمه توضیح بدم؟مشخصه دیگه....
هیون ابروهاشو بالا انداخت و نگام کرد:سویونگ؟؟؟؟تو نگفتی بودی دوست نداری با مین هو باشی؟!بعد الان باهاش خوابـ......
لرزش صدام بیشتر شده بود ...رو به مین هو گفتم:چرا نمیگی من مست بودم؟؟؟؟چرا نمیگی از حالِ بدم،به خاطرِ دعوام با جونگ مین، سو استفاده کردی؟؟!!!چرا نمیگی؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟من حواسم سرجاش نبود...تو چرا اونکارو کردی....چرا جلومو نگرفتی......چرا.....تو که میدونستی من نمیخوام با کسه دیگه جز جونگ مین باشم......چرا اینکارو کردی.....
هیون نفسشو با صدا بیرون داد...:کیم سویونگ.....خانم....بانو.....آخه چی بهت بگم؟!تو از یه آدمی مثه مین هو انتظار داری که دست رد به سینه ی کسی که میخواد باهاش باشه بزنه؟!هیچکس هم نه؛تو! از موقعی که از آمریکا برگشت و به تو معرفیش کردم یعنی از 2ماه پیش منو دیوونه کرده که میخواد باهات باشه...بعد انتظار داشتی همراهیت نکنه؟!
با غیض به مین هو نگاه کرد:ولی باید به من میگفتین...هردوتون...!
مین هو که توی اتاق مشغول پوشیدن لباساش بود بلند گفت:ولی تو حرف نداری سویونگ... فوق العاده ای....!هیون؟واقعا خیلی حیف شد که خواهرته!چیزه خیلی خاصی رو از دست دادی مستر کیم!اگه خواهرت نبود حاضر بودم بزارم توام از همچین فرشته ای لذت ببری..!
حرفاش داشت حالمو بد میکرد....دست هیون که کنارم نشسته بود رو محکم گرفتم و چشمامو بستم....صورتم هنوز خیس بود و اشکام بند نمیومد...:
من:خفه شو مین هو......راجع به من؛مثه یکی از اون هرزه هایی که هر شب باهاشونی،حرف نزن...
از اتاق بیرون اومد و با طعنه گفت:من نگفتم تو مثه اونایی!فرق داری...خیلی خاص تری...بیشتر بهم مزه میدی...
هیون متوجه شده بود که خیلی عصبی ام....با لحن خونسردی روبه مین هو گفت:فعلا از جلوی چشمم دور شو مین هو... بزار ببینم این گندی که زدی قابل جمع کردن هست یا نه!خودم بهت زنگ میزنم....
مین هو:سعی خودتو بکن هیون....من به راحتی از سویونگ نمیگذرم!هنوز کلی کار داریم با هم...
هیون:نبینمت مین هو!بیرون!
عینکشو زد و موبایلشو برداشت:باشه بابا!چرا میزنی...سویونگ...؟من برم دیگه....
جلو اومد و موهامو بوسید:دوست دارم..
خودمو عقب کشیدم...:به من نزدیک نشو....
مین هو:چشم....فعلا ازت دور میمونم تا با خودت کنار بیای!ولی من تمام تلاشمو کردم که اولین بارت خوب باشه عشقم....
جوابشو ندادم....هیون هم فقط سکوت کرده بود....مین هو سمت در رفت...برگشتم و به هیون که کنارم بود نگاه کردم...:اون....اون همه چیزو خراب کرد هیون....همه چیزو.....
دستمو گرفت و نگام کرد:ببین سویونگ....این اصلا اتفاق خاصی نیست....کاری روکردی که اون لحظه خواستی!چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنن؟؟؟
من:هیون جونگ.....من نمیخوام دست مالیِ این عوضیا شم.....نمیخوام......میفهمی؟!
اومد جوابمو بده اما نذاشتم....صدای آشنایی به گوشم خورده بود....با ترس از سر جام بلند شدم و سمت در ورودی رفتم....روتختی ای که دورم بود و محکم گرفتم..هیون هم دنبالم اومد:کجا میری با این وضع؟!
من:ششش....صدای جونگ مین بود....
به در ورودی رسیدم....دنیا رو سرم خراب شد،جونگ مین اونجا ایستاده بود و با مین هو حرف میزد.... از حالت نگاهاش به مین هو میتونستم بفهمم داره چه چیزایی میشنوه....هنوز منو ندیده بود...پاهام حتی قدرت حرکت کردن نداشتن...مین هو برگشت و نگام کرد؛لبخندی زد و به شونه ی جونگ مین زد:
مین هو:به هرحال مرسی بابت دیشب جونگ مین!
به من اشاره کرد....جونگ مین با تردید برگشت و نگام کرد...لباشو بهم زد تا چیزی بگه اما فقط داشت نگام میکرد...مین هو خدافظی کرد و بیرون رفت اما جونگ مین نگاهشو ازمن برنداشت...سمتم اومد و سرتاپامو برانداز کرد...:
جونگ مین:سو....سویونگ.....این...چه وضعیه....چی میگه این عوضی....؟؟؟چرا بابت دیشب از من تشکر کرد؟؟؟من که کاری واسش نکـ....
یه لحظه سکوت کرد...نگاهش روی گردنم ثابت شده بود...به صورت رنگ پریده م نگاه کرد....هیون جلو اومد:
هیون:جونگ مین؟!خیلی وقته ندیدمت!
جونگ مین نیم نگاهی بهش انداخت:این مین هوی عوضی اینجا چیکار داشت؟؟؟
هیون کتشو برداشت و سمت در رفت:من تا یه ساعت دیگه توی کافی شاپِ پایینم سویونگ....اگه خواستی زنگ بزن تا بیام بالا...
قبل از اینکه بره بیرون رو به جونگ مین گفت:اومدی دوست دخترتو پس بگیری جونگ مین؟!!!دیر کردی...باید دیشب میومدی...!الان شاید دیگه نشه پسش بگیری!
صدای بسته شدن در آخرین صدایی بود که توی خونه اومد،هیچی نمیگفت....جلو رفتم تا لباشو ببوسم...اما دستشو روی کمرم گذاشت و کمی عقب رفت:بو میدی سویونگ....بوی اون مین هوی عوضی رو میدی....
سمت اتاقم رفت...با وجود تموم ضعفی که داشتم دویدم تا جلوشو بگیرم....نباید اونجا رو میدید....اما قبل از من به اتاق رسید...اشکام دوباره پایین ریخت...روشو بگردوند تا اون تخت رو نبینه...اون قرمزی روی روتختی سفید خیلی به چشم میومد....زیر لب گفت:تو...چیکار کردی سویونگ....تو با من چیکارکردی....تو با خودت چیکارکردی...
روی زمین نشستم و بلند تر گریه کردم...جای دستای مین هو رو روی بدنم حس میکردم و این واقعا باعث میشد ازخودم بدم بیاد...روبه روم زانو زد و دستشو دوطرف صورتم گذاشت...اروم و با بغض گفت:چرا با من اینکارو کردی سویونگ......؟هوم...؟چرا......به خاطر یه دعوای ساده....به خاطر اولین دعوامون بعد از سال باید اینکارو میکردی....؟

"زمان حال.... 1:00 بعد از نیمه شب..."
با صدای در خونه چشمامو بازکردم و لیوانو کنار گذاشتم.....آهنگی که جونگ مین دوست داشت رو توی
نیم ساعت گذشته هزار بار گوش کرده بودم...دیگه اشکی واسم نمونده بود....

"Time can never mend....The careless whispers of a good friend..To the heart and mind
ignorance is kind.....There's no comfort in the truth, pain is that all you'll find..."
هیون با دیدن چراغای خاموش و دو تا شیشه ی خالی کنارم؛کمی متعجب جلو اومد...چهارزانو روی سرامیکای سرد؛کنارم نشست...:میبینم که خواهرم مست کرده!چی شده سویونگ؟
برگه ی آزمایشمو برداشتم و با دستای لرزون انداختم جلوش...:ببین....اینه....این برگه میگه.....من تا کی زنده م.....ببین....ببین اون مین هوی عوضی باهام چیکار کرد...
هیون خندید.....:سویونگ حالت خوبه؟؟؟؟؟آدم توی ولنتاین از این حرفا میزنه آخه...؟شب به این خوبی رو خراب نکن!
با بغض نگاش کردم:هیون؟؟؟؟؟؟چرا نمیفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟اون برگه رو نگاه کن تا بفهمی شوخی نمیکنم....
برگه رو باز کرد......چند ثانیه نگاهش روش ثابت بود:این.......اصلا شوخی قشنگی نیست سویونگ!
HIV
???
من:کاش...کاش شوخی بود....هیون من.....من نمیدونم چی داره اتفاق میوفته.....بهم بگو که خوابم....
جلو رفتم...دستشو گرفتم و اوردمش بالا...با بغض گفتم:بزن توی صورتم و بیدارم کن.....خواهش میکنم بگو که خوابم...بگو خوابم.....
با بهت نگام کرد:چجوری....؟؟؟؟؟؟کی فهمیدی....؟
زهرخندی زدم:چجوریشو تو بهتر میدونی....اون دوست تو بود هیون......
بینیمو بالا کشیدم:واسه چک آپ رفتم پیش دکترم...گفت آزمایش بدم که مطئن شه همه چیز مرتبه...چقدر هم مرتب بود...!
زبونش بند اومده بود... خنده ای کردم:نمیدونم ....فقط چند ماه یا چندسال وقت دارم هیون.....واسه ی با تو بودن....واسه ی جبران بدی هایی که به جونگ مینم کردم.....باید ببینمش.....باید بهش بگم و توام باید کمکم کنی....
دستشو گرفتم:اینکارو میکنی واسم....؟
چشماش پر از اشک شده بود و فقط نگام میکرد.....لباشو بهم میزد اما حرفی خارج نمیشد....حالم دست خودم نبود...روی زانوهام نشستم و با ذوق گفتم:فردا شب....ولنتایته....میخوام جونگ مینو ببینم....باید دوباره ازش بخوام منو ببخشه....سه ساله که هیچ ولنتاینی رو بدون اون نبودم....امسالم باید باهاش باشم....
همونطور که حرف میزدم اون داشت اشک میریخت...شونه هامو گرفت و سرمو روی سینه ش گذاشت...:
هیون:من با تو چیکار کردم سویونگ.....من چیکارکردم با زندگیه تو....
با ناخونام روی سینه ش نقش میکشیدم....:این سرنوشتی بود که خودم واسه خودم رقم زدم....مقصر اصلی منم.....
هیون:اگه من اونو به تو معرفی نمیکردم...الان این اتفاق نمیوفتاد....
دستشو فشردم و لبخندی زدم....هنوز باورم نشده بود چه بلایی داره سرم میاد....با گیجی دنبال موبایلم گشتم...باید با جونگ مین حرف میزدم.......باید برش میگردوندم.....اون کسی بود که میخواستم تا قبل از اینکه برم کنارم باشه... کسی که عاشقش بودم.....کسیکه با تمام وجود همیشه خواستمش...باوجود جونگ مین .... این ولنتاین هم میتونست جزو بهترین خاطراتم شه.... هنوز وقت داشتم و همین واسم کافی بود....


ساعت از 3 صبح گذشته بود...یه ساعتی میشد که جونگ مین روی مبلی که روبه روم بود نشسته بود و فقط نگام میکرد....سفیدی چشماش قرمز شده بود...بعد از اینکه باهاش حرف زدم و همه چیزو بهش گفتم؛بدون توجه به اینکه دوماه قبل بهم گفته بود نمیتونه منو ببخشه"که من کاملا بهش حق میدادم"خودشو رسوند.....هیون هنوز همون جا روی زمین نشسته بود.. اولین بار بود اینطوری میدیدمش و حس میکردم واقعا برادرمه...لبخند محوی زدم و به هردوشون نگاه کردم...توی دلم به این فکر خندیدم"کاش زودتر این بلا سرم میومد..."..."الان جونگ مین برگشته پیشم و هیون هم قول داده جایی نره...."..سرمو کج کردم و آروم به جونگ مین گفتم:
من:جونگ مین....؟
با اون صدای بم و گرفته ای که عاشقش بودم؛صدایی که اولین بار بود میدیدم اینقدر میلرزه،جواب داد:
جونگ مین:جانم.....؟
من:منو...منو بخشیدی....؟هوم؟؟؟
از روی مبل بلند شد...جلوم زانو زد؛دستمو گرفت و بوسید..همونطور که سعی داشت اشکاشو کنترل کنه گفت:
جونگ مین:من هیچوقت نمیتونم از تو ناراحت باشم سویونگ....این تویی که باید منو ببخشی....میدونم لایقش نیستم....میدونم خیلی بد با اون موضوع برخورد کردم...همه رو میدونم....حالا این تویی که باید لطف کنی و منو به خاطر این دو ماه ببخشی....میتونی جونگ مینتو ببخشی...؟
دستمو روی صورتش گذاشتم و اشکاشو پاک کردم....چشماشو بست و دستمو گرفت:
من:تو حق داشتی.....شاید اگه من بودم....خیلی بدتر از اینا برخورد میکردم...
بالا اومد و گردنمو بوسید:
جونگ مین:ششش...هیچی نگو....فقط بزار این بو رو حس کنم...همین واسم کافیه.
من:جونگ مین...من تا حالا هیچوقت به اندازه ای که الان خوشحالم،خوشحال نبودم.....تو هم نباید گریه کنی....مگه چی شده که اینجوری میکنین تو و هیون....؟هوم؟؟؟
جونگ مین با شنیدن حرفام با بهت بهم خیره موند....بیشتر اشک ریخت ؛بدون هیچ صدا و لرزشی..هیون رو صدا کردم:هیون جونگ؟؟؟؟پاشو بیا اینجا.....زمین سرده....سرما میخوری....
اروم جواب داد:نمیتونم ببینمت سویونگ...نمیتونم نگاهت کنم و ببینم باهات چیکار کردم....
من:لطفا هیون....بیا اینجا....هرچقدر که تو نمیتونی منو ببینی من میخوام خوب نگاهت کنم...نباید اون چشما رو یادم بره!
چند ثانیه بعد بلند شد و اومد...روی مبلِ کنارم نشست و سرشو تو دستاش گرفت...میدونستم دوست نداره اشکاشو ببینم...هیچوقت هیون واسم برادر خوبی نبود....اما الان داشتم یه روی دیگه ازشو میدیدم یه ادم متفاوت..جونگ مین روی مبل دراز کشید و سرشو روی پام گذاشت..دستمو توی موهاش بردم:
جونگ مین:هیون؟
هیون بدون اینکه نگاش کنه گفت:میدونی که اصلا ازت خوشم نمیاد!..ولی..الان واقعا حس میکنم همه ی اینا تقصیره منه.....میدونم معذرت خواستن هیچی رو عوض نمیکنه ... پس نمیگم... .
جونگ مین لبخندی زد:هنوزم همونجوری کیم هیون جونگ....مغرور و یه دنده....
هیون آهی کشید:هنوز باورم نمیشه؛من با دستای خودم تورو چنگ یه عوضی انداختم سویونگ...یه کسی که میدونستم اوضاعش از من خیلی خراب تره....هیچوقت خودمو نمی بخشم...
لبخند زدم که همزمان باهاش چند قطره اشک پایین ریخت،اما این اشکا،هیچ لرزشی توی صدام ایجاد نکرد...به هیون نگاه کردم:
من:نمیخوام اشتباه خودمو گردن هیچکدومتون بندازم...نه تو نه جونگ مین...نه حتی مین هو....
جونگ مین سرشو بلند کرد و کنارم نشست....طولی نکشید که با حلقه ی دستاش؛بدنِ یخم رو گرم کرد... .
از ماشین پیاده شدم و سمت آسانسور رفتم؛ساعت از 9(شب)گذشته بود و جونگ مین زودتر از من برگشته بود خونه....شب قبل هیون و جونگ مین هردوشون پیشم موندن؛بعد از بیدار شدن هم هیون اصرار کرد که خیلی جاها هست که باید با من بره....از صبح تا زمانیکه برگشتم خونه،با هیون بودم و فقط میدونستم جونگ مین قراره امشب سورپرایزم کنه....هیچ سالی،ولنتاینمون عادی نگذشته بود!..دکمه ی طبقه 22 رو زدم و از دیوار شیشه ای اسانسور به بیرون خیره شدم...چند ثانیه بعد آسانسور ایستاد..همونجور که دستام تو جیبم بود و سرم پایین،سمت در خونه رفتم....رمزو زدم و وارد شدم...بوی عطرش همراه با یه بوی خاص و خنک توی خونه پیچیده بود...با حس کردن چیز لطیف و نمناکی زیر پام؛روی زمین رو نگاه کردم....کف خونه پراز گلبرگای رز سفید و قرمز بود همون گلایی که من عاشقشون بودم!روی زمین،کناره دیوار شمع های ریز چیده شده بود....همه چیز همونجوری بود که من دوست داشتم....و علاوه بر همه ی اینا؛آهنگی که هردومون دوسش داشتیم..در رو بستم و چند قدم جلو رفتم... چند لحظه بعد با گرمای لباش روی گردنم این شب قشنگ رو واسم کامل کرد....برگشتم و لباشو بوسیدم...:
من:جونگ مین...واقعا نمیدونم چی باید بگم که این کار قشنگتو جبران کنه....
انگشتشو روی لبم گذاشت:میدونی که با بودنت کنارم میتونی جبرانش کنی...
دستاشو بهم زد و با شیطنتی که عاشقش بودم گفت:هیون جونگ گفت شام خوردین...واسه همین چیزای دیگه آماده کردم...همون شراب قرمزی که عاشقشی و پیدا نمیشد!..گیرش اوردم واست ...
خندیدم..بغض گلومو گرفته بود؛اما وقت گریه کردن نبود..فقط میخواستم از بودن کنارش لذت ببرم،حداقل تا زمانیکه وقت داشتم...دستشو گرفتم و سمت آشپزخونه بردم:
من:پس منتظر چی هستی؟حتما باید امتحانش کنم جونگ مینم...
دستشو دو طرف کمرم گذاشت و منو روی اوپن نشوند...سمت میز رفت،با دوتا لیوان و شیشه ی شراب برگشت...نمیتونستم ازش چشم بردارم؛نمیخواستم حتی یه ثانیه رو هم واسه دیدنش از دست بدم... لبمو به به لبه ی لیوان چسبوندم وبه جونگ مین نگاه کردم..زیر لب داشت اهنگو زمزمه میکرد..اروم گفت:
جونگ مین:آهنگ جدیدم واسه توئه سویونگ..
لبخند محوی زدم و لب پایینمو گاز گرفتم:واقعااااااا؟؟؟؟؟مرسی عشقم....مشتاقانه منتظرم بشنومش..
جونگ مین:دو هفته ی دیگه کاراش تموم میشه و تو اولین کسی هستی که میشنویش...
بهم خیره شد:سویونگ؟
من:جانم؟
جونگ مین:تو گفتی حاضری هرکاری من میخوام بکنی....مگه نه..؟
با اطمینان گفتم:معلومه که آره....هرچی که باشه....
جلوتر اومد و لیوانمو اروم ازم گرفت:پس بزارم خودم انتخاب کنم که میخوام چیکار کنم....باهام مخالفت نکن....
از فکری که به ذهنم رسید ترسیدم.....تقریبا فهمیده بودم میخواد چیکار کنه...اما امکان نداشت بزارم همچین کاری با خودش کنه...دستشو گرفتم و اروم گفتم:
من:نه جونگ مین.....نه....این یکی رو ازم نخواه...
جونگ مین:این انتخاب منه و میدونم که بهش احترام میزاری.....
اشک توی چشمام جمع شد...سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم:نه....نه جونگ مین....نمیتونم بزارم اینکارو کنی با خودت....تو...آینده ی خوبی داری....نباید به خاطر من همه چیزو ول کنی....این تصمیمت اصلا منطقی نیست....مگه من دوست داشتم به این روز بیوفتم که حالا واسه تو بخوام؟؟
بوسه ی کوتاهی به لبام زد...به چشمای مبهوتم نگاه کرد و گفت:نمیزارم بدون من هیچ جا بری.....هیچ جا....


The End



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 10:05 ب.ظ
Good answer back in return of this issue with firm arguments and explaining all regarding that.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 12:04 ق.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this blog loading?

I'm trying to figure out if its a problem on my end or
if it's the blog. Any suggestions would be greatly appreciated.
agra پنجشنبه 6 شهریور 1393 09:19 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی گلم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم:*
خوشحالم که خوشت اومده^_^
کیانا شنبه 1 شهریور 1393 02:43 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرســــــــــــــــــــــــــــــــی ♥:*♥:*♥:*
الی شنبه 1 شهریور 1393 01:54 ق.ظ
قشنگ بود عزیزم مرسی خسته نباشی خانومی.
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرسی عزیزم لطف داری:*:*
رنت شنبه 1 شهریور 1393 01:09 ق.ظ
هییییییییییییی عجب ولنتاین غمگین و عاشقانه ای
مرسی عزیزم خسته نباشی خیلی قشنگ بود
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
هعــــــــــی:(
خوشحالم که دوست داشتـــــی♥
فلفلی جمعه 31 مرداد 1393 09:13 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
:( :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر