تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S5-part8
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S5-part8
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 10:51 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
دلم میگیرد از هر چه هست...دلتنگ میشوم به هر چه نیست
چه خوب میشد
نبود هرچه كه هست...بود هرچه كه نیست
دلتنگی هایم را جایی جا گذاشته ام...كجا؟نمیدانم
فقط دلم دل دل میكند...خسته ست و افسرده...
این روزها...
بیخیال...فقط سرم درد میكند...
نشانه ی چیست؟
مرگ؟؟؟!
دوباره چسب خورده ترین قسمت سینه ام میشكند...
جایی كه تمام ساعت های سكوت سعی در جمع آوری ان داشته ام...




"فصل پنجم"

هیس! كمی آرام تر تنها شو!

ردپاهایم را پاك می كنم.به كسی نگویید من روزی در این دنیا بودم

خدایا میشود استعفا دهم؟!

كم آورده ام...!

پاییز 2007

هوا داشت سرد میشد صدای موسیقی باد بیشتر شبها تو فضا میپیچید...آرامش بخش بود!میشد وقتی باد میوزه دقیقه ای چشم هات رو روی هم بذاری و به عمق همه ی اتفاقایی كه تو این چند سال افتاده فكر كنی....به تمام شادی های گمشده ای كه پیدا كرده بودی و حالا دوباره از دست دادی...به روزهایی كه دركنار خانوادت قد كشیدی و زندگی كردی به همه ی روزهایی كه معنی واقعی زندگی رو درك كردی...اما حالا...بازم تنهایی...سرد بود...هوا سرد بود؟یا تنهایی؟؟؟!

نیمه شب بود آروم زیر پتو خزید سرش هنوز درد میكرد...چند تا قرص مسكن بهش داده بودند؟یادش نمیومد...چشم هاش خواب آلود بود اما مغزش...میخواست بیدار بمونه و فقط و فقط منتظر برگشت بی معنیی باشه كه هیچ وقت امكان پذیر نیست...

یونگی آروم از لایه در نگاهی به جیمین كرد لبخند تلخی زد بالاخره به خواب رفته بود...به طرف آشپزخونه رفت لیوانی رو پره آب كردو همون جا نشست پشت میز از روی عصبی بودن دستی تو موهاش كشید هنوز هم باورش براش سخت بود دلش به حال جیمین میسوخت ...به حال یونگ هیون هم همین طور....شاید دلش برای خودش هم میسوخت كه فرصت داشتن یه مادر برای مدت طولانی بهش داده نشده بود...هشت سال گذشته بود از روزی كه نایونگ رو برای اولین بار دیده بود و تو این هشت سال خنده های واقعی یونگ هیون رو دیده بود از اون خنده هایی كه دل یونگ رو به لرزه درمیوورد و احساس میكرد یونگ هیون هم از زندگیش راضیه...حالا یه تصادف باعث شده بود یونگ هیون دوباره احساس تنهایی كنه و جیمین از اون هم تنها تر بشه دستش رو روی میز گذاشت و پیشونیش رو روش گذاشت چشم هاش رو بست چند دقیقه ای گذشت كه صدای برخورد چیزی به میز باعث شد از جاش بپره به چهره ی رنگ پریده ی یونگ هیون كه پارچ آب رو روی میز گذاشت خیره شد یونگ هیون نگاهی به یونگ انداخت و آروم گفت:چرا این جا خوابیدی؟

 یونگ:خواب نبودم...اصلا خوابم نمیبرد

یونگ هیون:پاشو برو بگیر بخواب فردا مگه دوباره نمیری سراغ كارهات

این و گفت و داشت از آشپزخونه مرفت بیرون كه یونگ از سرجاش بلند شد دست یونگ هیون رو گرفت:بابا...

یونگ هیون برگشت به چشم های یونگی كه میخواست چیزی بگه نگاه كرد و منتظر موند.یونگی به یونگ هیون نزدیك تر شد آروم پدرش رو بغل كردو گفت:میدونم تو هم خوابت نبرده بود...متاسفم...تو این چند وقت نتونستم این رو بهت بگم واقعا متاسفم

یونگ هیون كه به اندازه ی كافی از سر شب وقتی جای خالی نایونگ رو كنارش دیده بود بغض كرده بود دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره اشك هاش روی گونه هاش جاری شدند سرش رو بیشتر به شونه ی یونگی چسبوند و زیر لب گفت:اگه من تورو نداشتم باید چیكار میكردم؟

یونگی دلش گرفت از این همه غصه دلش به درد اومد اما تو اون شرایط اون بود كه باید به خانوادش دلگرمی میداد.یونگ هیون یونگی رو از خودش جدا كردو بدون این كه بهش نگاه كنه آروم به طرف اتاقش رفت...

.

.

.

صبح شده بود برخورد نور خورشید به چشم هاش باعث شد آروم چشم هاش رو باز كنه با باز كردن چشم هاش و دیدن پنجره كه پردش كشیده شده بود لبخندی روی لبش نشست سریع از جاش بلند شدو با دو از اتاق رفت بیرون یهو توی سكوت سنگین خونه با صدای بلندی گفت:مامان بالاخره اومدی؟

اما با نگاه غمگین یونگ هیون و نگران یونگ كه هر دو مشغول صبحانه خوردن بودند مواجه شد...چند لحظه خشكش زدو دوباره تمام كابوس ها به ذهنش هجوم اورد تا كی میخواست خودش رو گول بزنه ....خودش هم نمیفهمید...نایونگ همیشه عادت داشت  وقتی از خواب بیدار میشد تمام پرده های اتاق ها رو بكشه میگفت این طوری گرمای نور خورشید خونه رو پر از انرژی میكنه میگفت نور نشونه ی امیده هر وقت شب از همه چیز خسته شدی و با یه دل شكسته به خواب رفتی صبح با دیدن نور خورشید میتونی بفمهی زندگی هنوز هم ادامه داره میتونی خیلی از چیزها رو جبران كنی....جیمین چند لحظه ایستاد و بعد دوباره به طرف اتاقش رفت آروم روی تخت نشست به دیوار تكیه داد وپاهاش رو تو بغلش جمع كرد...به عكس نایونگ كه روی دیوار روبه رویی بود خیره شد...از اون نوار مشكی كنار عكس بدش میود بلند شد كنار دیوار ایستاد روی پنجه ی پا خودش رو كشیدو قاب عكس رو برداشت...نوار سیاه رو از گوشه ی قاب عكس كند و اون رو دوباره سرجاش گذاشت و خودش هم روی تخت روبه روی قاب دوباره نشست...توی این یه هفته یه قطره اشك هم نریخته بود...نمیتونست....شاید هم نمیخواست...بغض داشت خفش میكرد اما دوست داشت فعلا دلش همین طوری ابری بمونه احساس تنهایی میكرد دیگه هیچ كس رو تو دنیا نداشت شده بود یه دختر یتیم كه سربار یه پدر و پسره...

یونگ هیون نگرانش بود حرف نمیزد...درست چیزی نمیخورد...حتی اشك هم نمیریخت این بیشتر از هرچیزی اون رو میترسوند تنها گذاشتنش تو خونه كار درستی نبود میترسید بلایی سرخودش بیاره به خاطر همین فعلا كار رو تعطیل كرده بود خودش هم دل و دماغ كار كردن رو نداشت...یونگ بعد از خوردن صبحانه از یونگ هیون خداحافظی كردو بدون این كه به جیمین سر بزنه از خونه زد بیرون تغییر هوا كم كم داشت اومدن زمستون رو خبر میداد به طرف كمپانی رفت ...وارد رخكن شد تا لباس هاش رو عوض كنه اون روز تمرین رقص داشتند دو،سه سالی میشد كه به چیزی كه همیشه ارزوش رو داشت رسیده بود....كیو آروم وارد رخكن شد و با دیدن یونگ به طرفش رفت با دست كوبید به شونش و با صدای شادی گفت:چطوری هیونگ؟

یونگی با بی میلی نگاهی به كیو كرد كه باعث شد لبخند از روی لب های كیو هم محو بشه...كیو سعی كرد این بار با صدای آروم تری حرف بزنه:یونگ سنگ حالت خوبه؟هنوز اوضاع رو به راه نشده؟

یونگ سنگ سری از روی تاسف تكون داد نفس عمیقی كشید و گفت:نه...همه چیز همون طوریه یونگ هیون بهتر شده اما ...

كیو:جیمین هنوز همون طوریه؟

یونگ سنگ:اره...بیا بریم بچه ها منتظرند

و همراه كیو به سالن تمرین رفتند....در كنار پسرا یكم احساس آرامش میكرد به هر حال اون ها خانواده ی دومش بودند خیلی بهشون عادت كرده بود میشد گفت تمام وقتش رو با اون ها میگذروند این چند وقت به خاطر مرگ نایونگ مجبور شده بود به خونه برگرده ...

.

.

.

جیمین از اتاق اومد بیرون نگاهی به خونه انداخت به نظر میومد كسی تو خونه نیست...آروم به طرف اتاق یونگ هیون رفت دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو باز كرد یونگ هیون پشت میز مطالعه نشسته بود و به چیزی خیره شده بود اصلا حواسش به جیمین نبود ..جیمین نگاهی به چهره ی گرفتش كرد...اون قدر مهربون بود كه نمیدونست واقعا اون چیزی كه تو فكرشه درسته یا نه...خجالت میكشید بره جلو و ازش چیزی بپرسه...شاید اصلا بهتر بود به یونگ هیون چیزی نگه بهتر بود خیلی آروم خونه رو ترك میكرد میدونست اومدنش به این خونه به خاطر ازدواج نایونگ با یونگ هیون بود...اما حالا كه نایونگ نیست جیمین هم نباید تو خونه میموند...این فكر ها مثل خره داشت ذهنش رو خراب میكرد...به اتاق خودش برگشت بدون فكر چمدون رو از زیر تخت كشید بیرون و شروع كرد به جمع كردن لباس هاش...آخر كار عكس نایونگ رو از روی دیوار برداشت نگاهی بهش انداخت بغضش رو قورت دادو مثل همیشه یه جمله رو به زبون اورد:چرا این طوری تنهام گذاشتی؟

قاب رو هم تو چمدون جا داد و زیپ چمدون رو كشید...خودش هم بلند شد لباسی پوشید و شال گردن پهنی رو چند دور دور گردنش بست...در رو آروم باز كرد از لایه در سرك كشید و آروم از اتاق اومد بیرون یونگ هیون توی اتاق همون طور كه پشت میز بود و سرش رو گذاشته بود روی میز خوابش برده بود ...از خونه زد بیرون نفس عمیقی كشید و چمدون رو گذاشت رو زمین آروم دستش رو گرفت و شروع كرد به كشیدن...هوا ابری بود....صدای باد مثل این چند شب بازم تو گوشش میپیچیدو برخورد سرد باد به صورتش باعث میشد چشمهاش سوزش پیدا كنه و پوست صورتش یخ بزنه شال گردنش رو یكم بالا كشید و بدون این كه بدونه كجا قراره بره شروع كرد به راه رفتن...



                                    




:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 05:03 ق.ظ
Hi, i think that i saw you visited my blog so i came to
“return the favor”.I am trying to find things to
enhance my web site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 07:42 ب.ظ
اواااااا آخه چقدر نامردی بود مرگ نایونگ ..
ولی خدایش بیامرزاید ..
آقاااااااااا الان یه حس خوبی دارم .. میدونی ..
آخه الان به وقت کره تولد یونگی شروع شده ..
تولدش مبارک ..
خیلی خوشل بود ولی من حرص خوردم از دست جیمین گفته باشم
M@R@LI پاسخ داد:
خب باید نایونگ میمرد تا به اصل داستان برسیم دیگه
اوووخی اوووره تفلدش مبااااارک
مرسی عزیز دلم
نیکی شنبه 8 شهریور 1393 11:09 ب.ظ
سلام گلی... ممنون برای زحمتی که می کشی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دلم
خواهش میکنم گلم
selia پنجشنبه 30 مرداد 1393 04:29 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
فلفلی چهارشنبه 29 مرداد 1393 06:36 ب.ظ
این دختره دیوونه ست ها . خونه به این خوبی . بابا و داداش به این قشنگی . دیگه دوستش ندارم . دختره ی بده بد .
M@R@LI پاسخ داد:
این دختره کلا کم داره
والا به قرآن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر