تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S4-part7
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S4-part7
دوشنبه 27 مرداد 1393 ساعت 12:04 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
دروووووود

الان به طرز عجیبی نا امید شدم
یعنی واقعا از بین حدود هزار نفر بازدیدکننده فقط سه نفر داستان من رو میخونند؟؟؟
خب اگه مشکلی تو داستان میبینید بگید تا روند داستان رو تغییر بدم
داستان یکم قراره طولانی بشه با این تعداد نظرات اصلا انرژی برای تایپ بقیش ندارم




میدانی از کجای زندگی خسته ام؟؟؟
آنجایی که وسط خنده هایم بغض میکنم ...






"فصل چهارم"

همیشه لبخند بزن!

به انتهای بودنم رسیده ام اما شك نمیریزم!
پنهان شده ام پشت لبخندی كه درد میكند...

سال 2002 بود پاییز شده بود الان درست 4 سال از وقتی كه اولین بار به این خونه اومده بود میگذشت و 14 ساله شده بود.توی این 4 سال شاید طعم واقعی زندگی رو چشیده بود...لبخند های گرم مادرش رو حس كرده بود هر چند یكم خودش رو تو این خونه در كنار یونگ هیون غریب میدونست و هنوز با خیلی از موضوعات زندگیش كنار نیومده بود اما اگه میگفت یونگ هیون در حقش كم كاری كرده از ناشكریش بود...یونگ هیون باهاش مهربون بود و دوست داشت جای پدرش رو براش پر كنه اما نمیدونست جیمین تو زندگیش،توی قلبش نمیخواد جایی برای هیچ پدری داشته باشه و هیچ وقت نمیخواد دل به هیچ مردی ببنده تا شاید اون مرد پدر بچش بشه این تنفر از مردها بعضی وقت ها باعث میشد خاطراتش بهش هجوم بیارند و اون رو به مرز دیوونگی بكشونند اما سعی میكرد باهاش مهربون باشه و كاری بهش نداشته باشه....اما تو این چهارسال یك دوست واقعی داشت دوستی كه همیشه بهش تكیه میكرد وفكر میكرد اون واقعا با همه فرق میكنه چه قدر خوشحال بود كه درست نیم ساعت دیگه برمیگرده خونه و اون رو از این تنهایی درمیاره...
یونگی 17 ساله شده بود سال آخر دبیرستانش بود و خوشحال بود كه داره از شر دبیرستان راحت میشه.زنگ خورده بود داشت وسایل هاش رو میذاشت تو كیفش تا سریع تر به سمت خونه بره...آخرین كتابش رو توی كیفش جا داد و زیپ كیفش رو بست از جاش بلند شد میخواست كیف رو روی كولش بندازه كه صدایی توجهش رو جلب كرد
-اوپا داری میری خونه؟
یونگ برگشت نگاهی به دختر ریزه میزه و بانمكی كه همكلاسیش بودو درست روبه روش ایستاده بود انداخت و بدون این كه چیزی بهش بگه روش رو برگردوند و از كلاس زد بیرون دختره دنبال سر یونگ راه افتاده بود و مدام اوپا اوپا میكرد تقریبا به انتهای حیاط مدرسه رسیده بودند...دخترها بهشون نگاه میكردند اما چیز عجیبی نبود معمولا دخترا دنبال یونگ بودند و یونگ با بدخلقی اون ها رو از خودش میروند كلا تو مدرسه معروف بود پسر بداخلاق و ساكتی كه فقط چند تا دوست فابریك داشت و به بقیه مخصوصا دخترها محل نمیداد...از در مدرسه بیرون رفت اما دختره دست بردار نبود با خشونت سرجاش ایستاد نگاهی بهش كردو گفت:چیه؟چی میخوای؟
دختره یكم سرخ و سفید شدو با صدای آرومی گفت:یونگ سنگ اوپا میتونم باهات خصوصی حرف بزنم؟
یونگی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:همین الان حرفت رو بزن من كلی كار دارم
-اوووم...خب اوپا..من..میخواستم بگم میتونیم با هم قرار...
یونگ حرفش رو قطع كردو گفت:نه نمیتونیم با هم قرار بذاریم بای
بعدش هم بدون این كه صبر كنه و ادامه ی حرفش رو بشنوه اون  رو درحالی كه بغض كرده بود تنها گذاشت و سریع به طرف خونه رفت...
نایونگ داشت سالاد درست میكردو جیمین هم تند تند داشت خیارهای خورد شده رو میخورد...جیمین دوباره دستش رو به طرف ظرف سالاد دراز كرد كه نایونگ زد رو دستش و چشم غره ای بهش رفت جیمین خنده ای كردو به طرف یخچال رفت لیوان آبی برای خودش ریخت كه یهو متوجه زنگ در خونه شد ذوق كردو همون طور كه لیوان آب دستش بود و به طرف در میدوید گفت:آخ جون داداش اومد
وقتی به در رسید یه لحظه ایستاد از چشمی در نگاه كرد و وقتی مطمئن شد یونگی با اون قیافه ی خسته پشت در ایستاده یهو در رو باز كرد و بی مقدمه لیوان آب رو پاشید تو صورت یونگی...یونگی همون طور خشكش زد درحالی كه چشم هاش رو بسته بود و دهنش باز مونده بود نفس نفس میزد و جیمین هم از دیدن قیافه ی خنده دارش از خنده ریسه میرفت...یونگی به خودش اومد چشم هاش رو كه مثل دو تا كاسه ی خون شده بود باز كردو نگاه وحشتناكی به جیمین انداخت جیمین با دیدن چهره ی یونگی خندش رو قورت دادو همون طور كه عقب عقب میرفت با صدای آرومی گفت:داداش غلط كردم...اوه چه ترسناك شدی...
یونگی با همون اخم بهش نزدیك شدو یهو زد زیر خنده و به طرفش دوید...جیمین هم میدوید و بلند بلند میخندید صدای خندشون تو خونه پیچیده بود و باعث میشد نایونگ هم بهشون بخنده ...یونگ همون طور كه میدوید میگفت:صبر كن...بذار بگیرمت به حسابت میرسم وایسا دختره ی خنگ ...
بالاخره بهش رسید اون رو گرفت و همون طور كه افتاد رو كاناپه شروع كرد به قلقلك دادنش جیمین از شدت خنده دیگه نفسش بند اومده بود و خود یونگی هم خستش شد دست از كارش برداشت و همون جا كنار جیمین ولو شد رو كاناپه...نایونگ اومد سراغشون نگاهی بهشون انداخت و با خنده گفت:یونگی پاشو دست و صورتت رو بشور تا غذا بخوریم
یونگی دستی به موهاش كشیدو گفت:مامان خانم دختر زشتت زحمش رو كشیده فقط باید یكی كمك كنه من برم لباس هام رو عوض كنم...
جیمین نگاهی بهش كردو با شیطنت گفت:داداش دیگه پررو نشو پاشو آفرین خرس گنده پاشو برو لباسات رو عوض كن
یونگی دوباره خیز برداشت به سمتش كه جیمین دست هاش رو به حالت تسلیم بالا گرفت و گفت:ببخشید...برو داداشی آفرین پسر گل برو لباس هات رو عوض كن و بیا ناهار...كوفت كن
بعدش هم سریع دوید تو آشپزخونه....یونگی خنده ای كردو به اتاقش رفت در فاصله ای كه یونگ دست و صورتش رو شست و آماده شد یونگ هیون هم از بیرون اومده بود و همه دور میز ناهار  جمع شده بودند نایونگ با سلیقه میز رو كشیده بود و به خانوادش كه این قدر شاد داشتند با هم غذا میخوردند نگاه میكرد چه قدر احساس ارامش میكرد چه قدر احساس دلگرمی میكرد و خوشحال بود. این كه دخترش از الان به بعد توی رفاه زندگی میكنه این كه خوشحاله و دیگه حسرت نمیخوره باعث خوشحالیش بود این قدر از این كه دوباره میتونست كنار یونگ هیون باشه و حالا یه پسر گل مثل یونگی هم داشت احساس رضایت میكرد كه فكر میكرد خوشبخت ترین زن رو زمینه...كاش این خوشبختی رو زودتر پیدا كرده بود...
یونگی نگاهی به یونگ هیون كردو گفت:بابا طبق قولت بعد از امسال من میرم دنبال علایق خودم یادت كه نرفته؟
یونگ هیون نفس عمیقی كشیدوگفت:بهتره الان درمودش صحبت نكنیم باشه؟الان وقت خوبی نیست
یونگی قاشق رو محكم روی میز كوبید و گفت:هر موقع میخوام سر صحبت رو راجع به این موضوع باز كنم همین حرف رو تحویلم میدی..من از نظرم برنمیگردم ...
یونگ هیون نگاه معنی داری بهش انداخت و این بار با حالت تندی گفت:گفتم الان وقتش نیست ...چند بار تا حالا سر این موضوع بحث كردیم نمیخوام آیندت رو این طوری خراب كنی میفهمی یا نه؟
یونگی دوباره عصبانی شده بود الان دوسالی بود كه سر این موضوع با یونگ هیون كلنجار میرفت و اون هم هر دفعه یه جوابی تحویلش میداد از جاش بلند شدو با صدای دورگه ای گفت:تو داری آینده ی من رو خراب میكنی میفهمی؟تو داری خرابش میكنی
بعد هم سریع به اتاق رفت و در رو محكم به هم كوبید...جیمین از این رفتار یونگ هیون همیشه ناراحت میشد یونگی حق داشت برای آیندش خودش تصمیم بگیره حق داشت كاری رو كه میخواد انجام بده...یونگ هیون نگاهی به جیمین كه بهش خیره شده بود انداخت لبخند شیرینی زدو گفت:دخترم چرا این جوری نگام میكنی؟معلومه گرسنته بخور...
جیمین جواب یونگ هیون رو فقط با یه لبخند كم رنگ داد یكم دیگه از غذاش خوردو بعد میز رو ترك كرد...نایونگ درحالی كه داشت ظرف ها رو جمع میكرد به چهره ی كلافه ی یونگ هیون نگاهی انداخت و با مهربونی گفت:چرا باهاش لجبازی میكنی؟بذار اون كاری رو بكنه كه خودش میخواد...میدونم كه استعدادش رو داره و موفق میشه
یونگ هیون با حرص موهاش رو به هم ریخت و گفت:نمیخوام یه اشتباه رو دوباره تكرار كنم...نایونگ نمیخوام بشه....
و حرفش رو قطع كردو سرش رو انداخت پایین نایونگ پشت سر یونگ هیون ایستاده بود دستش رو دور گردنش حلقه كردو سرش رو چسبوند به سر یونگ هیون و گفت:اون مثل مادرش نمیشه...اون مرده ...ما كنارشیم هواش رو داریم
وقتی نایونگ این طوری با یونگ هیون حرف میزد یونگ هیون احساس خوبی داشت احساس گرما میكرد.این گرما بهش فرصت این رو میداد تا راحت تر و منطقی تر تصمیم بگیره ...اون از همسر اولش ضربه ی بدی خورده بود شاید نباید از اول هم با دختری كه ارزوش معروف شدن بود ازدواج میكرد اون شد یه خواننده ی معروف و بعد هم اون قدر از خانوادش فاصله گرفت و توی مهمونی ها و بلندپروازی هاش غرق شد كه اون و یونگ رو راحت گذاشت و رفت حالا یونگ هم همون استعداد و علاقه رو داشت میترسید اون هم ازش فاصله بگیره و تنهاش بذاره اما شاید جنگیدن سر این مسئله اوضاع رو خراب تر میكرد...
جیمین آروم در اتاق رو باز كردو همون جا توی چهارچوب در ایستاد یونگی روی تخت نشسته بود و درحالی كه یكم به جلو خم شده بود سرش رو بین دست هاش گرفته بود ...جیمین یكم رفت جلوتر و كنارش روی تخت نشست دستش رو انداخت دور گردنش و گفت:اوپا نگران نباش یونگ هیون بالاخره راضی میشه بهت قول میدم
یونگی سرش رو بلند كرد به چهره ی معصوم جیمین كه یكم نگرانی توش بود نگاه كرد لبخندی زدو موهاش رو به هم ریخت و گفت:تو هنوز یاد نگرفتی بهش بگی بابا...ببین كار سختی نیست...بااااااااا...باااااا...بگو..
جیمین یكم حرصش گرفت و با مشت زد تو دست یونگی و گفت:یونگ سنگ مگه من بچم حرف زدن یادم میدی...مگه اصلا ناراحت نبودی؟؟؟به ناراحتیت ادامه بده
یونگی آهی كشیدو دراز كشید روی تخت و گفت:بعضی وقت ها دركش میكنم اما خب به  موسیقی علاقه دارم...واااای نمیدونم باید چیكار كنم؟اما الان عذاب وجدان گرفتم باهاش اون طوری حرف زدم
چند دقیقه هیچی نگفت و رو به جیمین گفت:بهش بگو بابا...دوست داره...همیشه دوست داشت یه دختر هم داشته باشه
جیمین سرش رو انداخت پایین و دوباره بغض گلوش رو گرفت چه قدر دلش میخواست پدر خودش این قدر مهربون بود و ذره ای دوستش داشت چه قدر دلش میخواست به جای این كه هر شب كابوس مرگش رو ببینه گرمی نوازش هاش رو احساس كنه...
یونگی دستش رو روی دست جیمین گذاشت و گفت:خواهر كوچولو دركت میكنم فكر میكنم توبیشتر از من كه از مامانم متنفرم از پدرت متنفری اما باید مثل من شروع كنی نه؟باید گذشته رو فراموش كنی...با این كه یونگ هیون اعصابم رو همیشه به هم میریزه اما دوست دارم همیشه كاری رو كنم كه خوشحالش كنه ...برای به دست اوردن رضایتش هم هر كاری میكنم بالاخره راضی میشه
جیمین از جاش بلند شدو همون طور كه به طرف در میرفت گفت:چییییییش من رو بگو فكر كردم ناراحتی...پسره ی دیوونه یه جوری سر غذا رفتار كرد گفتم تا یه هفته از اتاقش بیرون نمیاد
بعد هم از اتاق رفت بیرون و در رو محكم بست داشت میرفت توی اتاق خودش كه متوجه آشپزخونه شد یونگ هیون و نایونگ داشتند با هم ظرف ها رو میشستند یونگ هیون هم گهگاهی به نایونگ آب میپاشید چند لحظه محو تماشاشد ...نایونگ میخندید و با اون خنده جیمین یاد شب هایی می افتاد كه نایونگ از شدت درد كتك هایی كه خورده بود نمیتونست حتی جیمین رو نوازش كنه ناخوداگاه لبخند روی لب هاش نشست و آرزو كرد همیشه یونگ هیون همین طوری بمونه و هیچ وقت با نایونگ بد رفتار نكنه
.
.
.
اون روز یونگی با دو تا از دوست هاش كه اومده بودند خونشون تو اتاقش بودو جیمین هم با اخم نشسته بود روبه روی نایونگ كه با حوصله داشت ظرف میوه رو میچید...نایونگ نگاهی به قیافه ی با نمك جیمین انداخت و گفت:چرا این ریختی شدی تو؟
جیمین شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:حوصلم سر رفته
نایونگ:خب تو هم برو پیش دوست هات
جیمین:حوصلشون رو ندارم
نایونگ ظرف میوه رو گذاشت تو سینه و چند تا بشقاب هم گذاشت داخلش و گفت:پس بیا این ها رو ببر برای داداش و دوست هاش
جیمین آروم از جاش بلند شدو با بی میلی اما برای سرك كشیدن تو كاراشون سینی رو برداشت رفت دم در ایستاد و با پاش چند بار كوبید تو در ...یكی از پسرا سریع از جاش بلند شدو در رو باز كردو جیمین رو پشت در دید..جیمین نگاهی بهش انداخت كه همون طور خیره شده بود بهش و بعد با همون اخم گفت:چرا ایستادی بهم نگاه میكنی؟بیا این سینی رو بگیر دستم درد گرفت
پسره سری تكون دادو سریع سینی رو ازش گرفت جیمین میخواست دوباره بره پیش نایونگ كه یونگی صداش زدو گفت:هی جیمین بیا تا با دوست هام آشنا بشی
جیمین با همون چهره ی گرفته رفت نشست كنار یونگی و اون دوتا هم خیره شدن بهش...یونگی نگاهی به پسرا كردو گفت:گفته بودم یه خواهر دارم خب جیمین خواهرمه
یكیشون لبخند زدو گفت:خوشبختم من كیم هیون جونگ هستم
جیمین نگاهی بهش كردو با سردی گفت:اوهوم
اون یكی هم دستش رو برد جلو گفت:منم پارك جونگمین هستم
جیمین به دست جونگی نگاه كرد یه سیب برداشت و داد دستش و گفت:بیا بخور برای پوست خوبه ببین داداشیم چه پوستش خوبه چون خیلی سیب میخوره
جونگی خنده ای كردو لپ جیمین رو كشیدو گفت:هه هه هه خیلی با نمكی
جیمین از جاش بلند شدو اخمی كرد:دفعه ی آخرت باشه از این شوخی ها باهام میكنی ها
بعد هم از اتاق رفت بیرون با رفتنش یونگی چشم غره ای به جونگ رفت و گفت:راست میگه دفعه ی آخرت باشه دست به خواهرم میزنی ها
هیون:خب حالا نمیخواد غیرتی بشی...ولی خیلی بداخلاقه ها
یونگ همون طور كه كتاب رو برداشت و بازش كرد گفت:نه اتفاقا خیلی خوش اخلاقه اما كلا رابطش با پسرها یكم سرده
جیمین دوباره مثل قبل ولو شد رو مبل كه یه دفعه سرو كله ی یونگ هیون پیدا شد یونگ هیون نشست كنارش و با خنده گفت:چرا روز تعطیلی تو با این قیافه نشستی این جا؟ها؟
جیمین یكم خودش رو جمع و جور كردو گفت:خب...حوصلم سر رفته
یونگ هیون كه انگار منتظر بود یهو از جاش بلند شدو گفت:پس بهتره پدر و دختر با هم برند پارك بازی كنند خوبه؟
جیمین نگاهی بهش كردو گفت:اما...من....خب
یونگ هیون دستش رو گرفت و هون طور كه دنبال خودش میكشیدش گفت:دیگه اما و اگر نداریم...نایونگ ما رفتیم
و بعد هم با جیمین از خونه زد بیرون جیمین توی راه  هیچی نمیگفت و یونگ هیون هم فقط دستش رو گرفته بودو حرف نمیزد تا اینكه رسیدند به پارك یونگ هیون نگاهی به جیمین كردو گفت:میخوای رو تاب بشینی تا من هولت بدم؟
جیمین نگاهی به تاب انداخت یادش میومد همیشه وقتی دلش میگرفت تنهایی مینشست روی تاب و بدون این كه تاب رو تكون بده به زمین خیره میشد چه قدر اون موقع دلش میخواست یكی باشه تا با محبت هولش بده ...خنده ای كردو نشست روی تاب با دست هاش محكم زنجیرهای تاب رو گرفت و منتظر موند...یونگ هیون اول آروم آروم شروع كردو بعد كارش رو تندتر كرد...جیمین بلند بلند میخندید و از تاب بازی كردن لذت میبرد...خلاصه وقتی كلی بازی كردو حالش اومد سرجاش یونگ هیون بهش كمك كرد تا از روی تاب بیاد پایین نگاهی بهش كردو گفت:میدونی تو یه روز پاییزی چی میچسبه؟؟؟
جیمین:اوووووووووم...نه!
یونگ هیون:بستنی
بعد هم بردش به دكه ی كوچیكی كه همون جا بود و براش بستنی خرید دستش رو گرفت و همون طور كه بستنی میخوردند شروع كرد به راه رفتن ...جیمین نگاهی به یونگ هیون انداخت و گفت:حس این مردها رو نگیر كه با دوست دخترهاشون رفتند بیرون..به مامان میگم ها
یونگ هیون با تعجب نگاهی بهش كردو گفت:وروجك این حرف ها چیه میزنی؟من با دخترم اومدم بیرون...اوووووووو...حس خیلی خوبی داره...داشتن یه دختر خیلی خوبه
جیمین دوباره با حسرت نگاهی به یونگ هیون انداخت و سرش رو انداخت پایین چند بار تو ذهنش كلمه ی پدر رو مرور كرد اما هر كاری میكرد نمیتونست اون كلمه رو به زبون بیاره نفس عمیقی كشید ...بستنی رو خورد و دیگه به این موضوع فكر نكرد ...كم كم احساس سرما كرد دستش رو فرو برد تو جیبش یونگ هیون متوجهش شد ایستاد و كتكش رو در اورد...رو دوتا پاهاش روبه روی جیمین نشست و كت رو انداخت رو شونه ی جیمین ...جیمین برای یه لحظه احساس خاصی پیدا كرد...یه گرمای خاص كه تا حالا تجربش نكرده بود نا خودآگاه بدون این كه خودش بفهمه داره چیكار میكنه یونگ هیون رو بغل كردو آروم گفت:ممنون كه این قدر خوبی؟
یونگ هیون اون رو از خودش جدا كردو كتش رو بیشتر دورش پیچیدو گفت:خوش گذشت آره؟
جیمین:اوهوم
یونگ هیون از جاش بلند شدو گفت:دفعه ی دیگه با یونگ و نایونگ میایم خوبه؟
جیمین بلند خندیدو گفت:اره فكر كنم خیلی خوش بگذره
و دوتایی به طرف خونه رفتند...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 12:37 ق.ظ
Exceptional post however I was wondering if you could write
a litte more on this topic? I'd be very thankful if you could elaborate a little bit
further. Thanks!
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:07 ب.ظ
Nice post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Extremely useful info specifically the last part :) I
care for such information a lot. I was looking for this certain information for a
long time. Thank you and best of luck.
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 07:34 ب.ظ
آقاااااااااا منم داداش بوخواستم ..
خیلی نامردیه چرا من نباید داداش داشته باشم ..
یعنی دوست یونگی که درو باز کرد 100 در 100 مطمئن بودم مینیه والااا
خب برویم پارت بعدی اینا دارن بزرگ میشن خیلی خوبه ..
M@R@LI پاسخ داد:
منم داداش ندارم
خخخ برو عزیز دلم
نیکی سه شنبه 4 شهریور 1393 11:00 ب.ظ
ممون مارال جان... دستت درد نکنه دختری
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم
selia سه شنبه 28 مرداد 1393 05:37 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
فلفلی سه شنبه 28 مرداد 1393 01:45 ق.ظ
اوه . از این لحاظ . فکر کردم فصل قبلی هم داشته .
ما زیر سبیلی رد میکنیم . بعضیا برامون استثنا هستن . پس اگه خواستی میتونی تو وب منم بذاری و مشکلی نیست .
M@R@LI پاسخ داد:
مرررررررررسی اونی
stella سه شنبه 28 مرداد 1393 12:16 ق.ظ

M@R@LI پاسخ داد:
فلفلی سه شنبه 28 مرداد 1393 12:01 ق.ظ
خوب اگه برات مشکلی پیش نمیاره بیار تو وب منم بذار . فکر کنم اونجا بیشتر دیده بشه . البته از فصل اولش شروع کن چون من اصلا اون رو نخوندم . خوشحال میشم بخونمش .
M@R@LI پاسخ داد:
اتفاقا اول میخواستم وب شما بذارم اسمشم گفتم وارد موضوعات کردید بعد که دیدم داستان متاسفم رو بچه ها بیشتر دوست دارند اون رو ادامه دادم بعدشم که گفتی داستانی رو که تو وب میذاریم رو نباید جای دیگه بذاریم به خاطر همین فقط این جا گذاشتم ...اگه اشکالی نداره که خوشحال میشم تو وب شما هم بذارم
اونی از فصل اول گذاشتم...این داستان یکم فصل بندیش قاطیه مثلا فصل اول قسمت اول و دوم بود ....وقتی موضوع داستان یکم تغییر میکنه میره فصل بعدی ...اینم از ابراز خلاقیت بنده میباشداگه از قسمت اولی که این جا گذاشتم خوندی یعنی از همون فصل یک رو خوندی
jazmin دوشنبه 27 مرداد 1393 10:25 ب.ظ
عالی بود مرسی
M@R@LI پاسخ داد:
ممنون عزیز دل
فلفلی دوشنبه 27 مرداد 1393 03:12 ب.ظ
اونقدر حوصله ام سررفته بود که نگو . آخر اومدم داستان بخونم . خخ خخ خخ . نگاهم به این داستان که افتاد با خودم گفتم اِ . این همون داستان مارالی نیست که اسمش رو من انتخاب کردم ؟ پس چرا تا حالا نخوندم ؟ دویدیدم و دویدیم تا به این قسمت رسیدیم .
وای . چه خانواده ی خوشبختی . مارالی من تو رو میکشم . منم داداش اینطوری میخوام . به منم بدین . اهه اهه اهه .
M@R@LI پاسخ داد:
ای جونم
اره این همون داستانه.... اونی این قدر برای این داستان فسفور سوزوندم برا هر کدوم از پسرا یه داستان جدید و جداگانه در نظر گرفتم و سعی کردم قلمم قوی تر باشه اون وقت اصلا طرفدار پیدا نکرد نمیدونم برا چی???خورد تو ذوقم....بعد داستان متاسفم در عرض ده دقیقه هم موضوعش به ذهنم رسید هم شخصیتاشو انتخاب کردم همه دوستش داشتن....از داستان متاسفم متنفرم خخخخخخخ .....
حالا برنامه دارم برای این خانواده ی خوشبخت هاهاها
هه هه هه من خودم هم در حسرت همچین داداشی به سر میبرم خخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر