تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S3-part6
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S3-part6
شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 12:57 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام دوست جونیا
شرمنده من مسافرت بودم وقت نشد قبلش خبر بدم
بفرمایید ادامه امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد


کاش خوشبختی
هم مثل مرگ
حق بود!!!




قسمت دوم از فصل سوم:ازت ممنونم

یونگ هیون با غذاهایی كه از بیرون خریده بود به خونه اومد اولین چیزی كه توجهش رو جلب كرد یونگی و جیمین بودند كه جلوی تلوزیون خوابشون برده بود...یونگی در حالی كه لم داده بود به كاناپه خوابیده بودو جیمین هم سرش رو تكیه داده بود به شونه ی یونگی و خوابیده بود...از دیدن همچین صحنه ای لبخندی مهمون لب هاش شد معلوم بود حال جیمین خیلی بهتر شده....آروم به طرفشون رفت كنار جیمین نشست كمی خم شد به طرفش و موهاش رو نوازش كرد كه یهو جیمین چشم هاش رو باز كرد با دیدن یونگ هیون یكدفعه جا خورد یكم خودش رو جمع كرد و با صدای بلند شروع كرد به نفس كشیدن یونگ هیون خودش رو كشید عقب و آروم گفت:جیمین من باهات كاری ندارم آروم باش
جیمین دست یونگی رو محكم گرفت یونگی از خواب بیدار شدو یكم به اطراف نگاه كردو با همون حالت خواب آلودگی گفت:چی شده؟خوابم میومد ...
یكم كه خواب از سرش پرید چهره ی متعجب یونگ هیون و نگاه نگران جیمین توجهش رو جلب كرد نگاهی به جیمین انداخت و گفت:چیه؟غول كه ندیدی آدمه ترس نداره
یونگ هیون لبخندی زد باید با جیمین راه میومد تا حالش كاملا خوب بشه بهش حق میداد از جاش بلند شدو رو به بچه ها گفت:بیاید غذا بخورید حتما گرسنه هستید...
یونگی سریع از سر جاش بلند شد داشت به سمت آشپزخونه میرفت كه دید جیمین همون طوری نشسته روكاناپه و تكون نمیخوره رفت نزدیكش دستش رو گرفت و گفت:بیا بریم غذا بخور....بخوای نخوای باید این آقا غوله رو تحمل كنی تا مامانت خوب بشه
جیمین احساس گرسنگی میكرد به خاطر همین همراه یونگی سر میز رفت اما هنگام غذا خوردن اصلا به یونگ هیون نگاه نمیكرد وقتی هم یونگ هیون حرف میزد و ازش سوال میپرسید جواب نمیداد
بعد از خوردن غذا بقیه ی روزش رو توی اتاق نشت و فقط از پنجره خیره شد به بیرون...عصر بود كه یونگی با خنده وارد اتاقش شد بدون این كه بهش چیزی بگه دستش رو گرفت و دنبال خودش كشیدش وقتی رسیدند به یونگ هیون كه آماده دم در ایستاده بود یونگی رو به جیمین گفت:داریم میریم خرید...باید چند دست لباس بخری دیگه هوم؟
جیمین یكم ذوق كرد خرید كردن رو دوست داشت با این كه كم پیش میومد با نایونگ بره بیرون و خرید كنه اما یه احساس كودكانه برای خرید كردن داشت لبخند پررنگی زد و سرش رو چند بار محكم به نشونه ی تایید تكون داد...یونگ هیون خنده ای كردو گفت:به پا سرت كنده نشه
جیمین دوباره اخم هاش رو كرد تو هم و بدون این كه حرفی بزنه سرش رو انداخت پایین...یونگ هیون جلوتر در رو باز كردو رفت بیون یونگی و جیمین هم دنبال سرش راه افتادند
توی مركز خرید جیمین با ذوق به لباس های عروسكی و اسپرتی كه پشت ویترین بودند نگاه میكرد برق خوشحالی توی چشم هاش مشخص بود و یونگی و یونگ هیون هم این رو حس كرده بودند بالاخره بعد از كمی تاب خوردن یونگ هیون به داخل یكی از مغازه ها رفت و بچه ها هم پشت سرش رفتند داخل...یونگ هیون بین لباس ها گشت و یه لباس عروسكی با دامن چین دار به رنگ نارنجی برای جیمین انتخاب كرد نگاهی به جیمین انداخت و گفت:دوستش داری؟
اما جیمین پشت یونگی ایستاده بودو هیچی نمیگفت...یونگی لباس رو از پدرش گرفت روبه روی جیمین ایستادو گفت:نگاه كن خیلی قشنگه مگه نه؟
جیمین نگاهی به لباس انداخت واقعا قشنگ بود تا حالا همچین لباسی نداشت دلش میخواست هرچه زودتر اون لباس رو بپوشه خنده ای كردو گفت:آره این خیلی قشنگه
یونگی لباس رو داد دستش و گفت:پس برو امتحان كن ببین اندازته
و بعد هم تا در اتاق پرو همراهیش كرد جیمین آروم آروم لباس رو پوشید تو آینه نگاهی به خودش كرد واقعا از دیدن خودش تو اون لباس لذت میبرد لبخندی زدو از اتاق اومد بیرون یونگی و یونگ هیون با دیدنش ذوق كردند و باعث شدند خنده ی جیمین عمیق تر بشه اما برای یه لحظه لبخند از لبهای جیمین محو شد سرش رو انداخت پایین و همون طور ایستاد یونگ هیون رفت نزدیك تر روی دوتا پاهاش روبه روی جیمین نشست و گفت:چیه؟دوستش نداری؟
جیمین كه چشم هاش پر از اشك شده بودو دلش نمیخواست الان گریه كنه با صدای گرفته ای گفت:چرا خیلی قشنگه...اما...كاش مامان هم این جا بود دلم براش تنگ شده...خیلی دلم براش تنگ شده
یونگ هیون آروم دستش رو به جیمین نزدیك كردو شروع كرد به نوازش كردنش :یكی دو روز دیگه تو رو هم با خودم میبرم تا مامانت رو ببینی اما باید قول بدی تا اون موقع گریه نكنی این جوری مامانت هم ناراحت میشه....
برق شادی تو چشم های جیمین درخشید برای اولین بار بدون این كه بترسه به چشم های یونگ هیون نگاه كردو گفت:ممنونم ...آقا خیلی ممنونم
یونگ هیون از جاش بلند شدو گفت:دوست ندارم بهم بگی آقا بگو یونگ هیون...یا بگو عمو
اون روز جیمین با وجود این كه یكم به یونگ هیون نزدیك شده بود اما هنوز هم ازش خوشش نمیومد میدونست اون میخواد بهش كمك كنه اما نه تنها نسبت به یونگ هیون به بقیه ی مردهایی هم كه اون روز تو مغازه ها و خیابون میدید بدبین شده بود یه جور ترس یا یه جور تنفرت تودلش به وجود اومده بود كه مانع میشد احساس راحتی بكنه تنها كسی كه اون موقع در كنارش احساس آرامش میكرد یونگی بود چون تقریبا همسن خودش بود و حتی میشه گفت با هم سن و سالای خودش كه بیشتر اوقات اذیتش میكردند و مسخرش میكردند فرق داشت...
سه روز گذشت یونگ هیون به جیمین قول داده بود كه اون روز اون رو میبره تا نایونگ رو ببینه و جیمین هم خیلی خوشحال بود مدام خودش رو تو آینه نگاه میكرد حتما نایونگ از دیدن جیمین تو اون لباس خیلی خوشحال میشد...بالاخره بعد از این كه یونگ هیون هم اماده شد هر دو به طرف بیمارستان رفتند
پشت در یونگ هیون نگاهی به جیمین كردو گفت:نباید مامان رو خیلی خسته كنی باشه؟
جیمین اون قدر ذوق زده و خوشحال بود كه اون موقع هر كس هر چیزی كه بهش میگفت بدون این كه بفهمه طرف مقابل چی میگه قبول میكرد...یونگ هیون در رو باز كرد و جیمین زودتر وارد اتاق شد...همون جا دم در ایستاد و چند لحظه به نایونگ كه روی تخت نشسته بودو پشتش به اون ها بود خیره شد....احساس میكرد داره بال درمیاره احساس میكرد تمام كابوس هاش تمام شده احساس آرامش میكرد یه جور اطمینان ...نایونگ آروم روش رو به طرف جیمین و یونگ هیون برگردوند با دیدن جیمین برای چند لحظه نفسش تو سینه حبس شد چه قدر دلش برای دختر كوچولوش تنگ شده بود با دیدنش تو اون لباس های نو كه مثل فرشته كوچولوها شده بود ذوق زده شد...لبخندی زدو در جواب جیمین سریع به طرفش دوید و خودش رو به تخت رسوند بدون این كه به چیزی فكر كنه خودش رو انداخت روی تخت و نایونگ رو بغل كرد:مامان دلم برات تنگ شده بود...
اشك توی چشم های نایونگ حلقه كرده بود همون طور كه با دستش اون رو محكم به خودش چسبونده بودو نوازشش میكرد گفت:منم همین طور...فرشته كوچولوی مامان خوشحالم كه حالت خوبه
جیمین كه بغض كرده بود یهو بغضش تركید و شروع كرد به اشك ریختن بین هق هق هاش با صدای لرزونی گفت:فكركردم توهم رفتی....فكر كردم تنهام گذاشتی...مامان اگه تنهام میذاشتی من باید چیكار میكردم
حالا اشك های نایونگ هم روی گونش جاری شد:من هیچ وقت توروتنها نمیذارم هیچ وقت...
یونگ هیون با دیدن اون صحنه هم خوشحال بود و هم دلش گرفته بود...اما به هر حال خوشحال بود كه تونسته كمكی به نایونگ بكنه و از حالا به بعد هم هر كاری میكرد تا مسائلش زودتر حل بشه...
..................................................
5 ماه بعد
یونگ هیون با خوشحالی توی اتاقش پشت میز نشسته بود بعد از این همه تلاش بالاخره همه چیز درست شده بود بیگناهی نایونگ ثابت شده بودو حالا میتونست آزادانه در كنار دختر كوچولوش زندگی كنه لبخند پیروزمندانه ای زدو پرونده رو بست ...از جاش بلند شد نگاهی به ساعت كرد واااااااااای مثل همیشه دیرش شده بود سریع از اتاق رفت بیرون و نشست پشت فرمون و شروع كرد به گاز دادن ده دقیقه ای رسید دم مدرسه ی یونگی...یونگ سنگ لبخند موزیانه ای زدو سوار شد نگاهی به یونگ هیون كه با التماس داشت بهش نگاه میكرد انداخت و گفت:یونگ هیون اینجوری بهم نگاه نكن باید پولم رو بدی دوباره باختی بازم دیر كردی جریمه میشی...
یونگ هیون:بابا تو كه جیب های من رو خالی كردی چی میخوای از جونم
یونگی درحالی كه داشت كمربندش رو میبست رو به یونگ هیون گفت:آقای وكیل بالاخره مشكل مامان جیمین حل شد؟
یونگ هیون ابروش رو انداخت بالا و گفت:از اول هم مشكلش با وجود من حل شده بود فقط یكم كار داشت دیگه...ثابت كردن بیگناهی نایونگ كار سختی نبود
یونگی:اووووووف این باز لاف اومد...معلومه كه كار سختی نبود چون كاملا مشخص بود...
یونگ هیون اخمی كردو گفت:چطوره بیای جای من وكیل بشی ها؟
یونگی:من خوشم نمیاد وكیل بشم...همین تو شدی بسه
یونگ هیون زیر لب زمزمه كرد:ای بچه پررو
و بعد هم با خوشحالی به سمت خونه رفت
نایونگ تو اتاق روی تخت نشسته بود و مشغول شونه كردن موهای جیمین بود خیلی خوشحال بود ....این حس آرامش رو دوست داشت چه قدر خوب میشد اگه این آرامش همیشگی بود...
جیمین یكم تكون خورد و گفت:مامان  كی از این خونه میریم؟
نایونگ با شنیدن این سوال یكم گیج شد باید چی به جیمین میگفت؟در حال حاضر اونا جایی برای رفتن نداشتند فقط همون خونه ی خرابه بود كه جیمین ازش وحشت داشت...خنده ای كردو گفت:مگه این جا رو دوست نداری؟
جیمین بدون مقدمه برگشت به طرف نایونگ و توی چشم هاش ذل زدو گفت:مامان من از یونگ هیون خوشم نمیاد...اما تو...تو خیلی باهاش خوبی...اون آدم خوبی نیست
نایونگ دست جیمین رو گرفت و گفت:چرا همچین فكری میكنی؟
جیمین:اون هم مثل...خب اون هم مثل بابا میمونه...تورو اذیت میكنه...بهتره این جا نباشیم هوم؟
نایونگ دلش گرفت این بچه از این به بعد باید تو این جامعه چطوری زندگی میكرد؟جیمین رو كشید تو بغل خودش میخواست حرف بزنه كه در باز شدو یونگ هیون با لبخند پهنی رو به نایونگ گفت:سلاااااااام خیلی خوشحالم كه با خیال راحت میام خونه و میبینم هستی این عالیه
نایونگ لبخندی زد...جیمین تمام رفتارهاشون رو با همون نگاه كودكانه دنبال میكرد تمام احترام گذاشتن های یونگ هیون تمام لحظاتی كه حس میكرد نایونگ خوشحاله رو حس میكرد...
یونگ هیون یكم به جلو خم شدو رو به نایونگ گفت:بهتره بیای ناهار بخوری بانوی من
جیمین به رفتارهای یونگ هیون توجه میكرد...بانوی من؟تا حالا همچین كلمه ای رو از پدرش نشنیده بود...با این حال بازهم ازش خوشش نمیومد...نایونگ از جاش بلند شدو درحالی كه دست جیمین رو گرفته بود به سمت یونگ هیون رفت با دست به شونش زدو گفت:این قدر مسخره بازی درنیار...هه هه هه
نایونگ واقعا خوشحال بود...این جیمین رو هم خوشحال میكرد.لبخندی زدو دنبال نایونگ و یونگ هیون رفت



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Helaine جمعه 17 آذر 1396 08:58 ق.ظ
Somebody necessarily help to make significantly articles I'd
state. That is the very first time I frequented your website page and so far?
I amazed with the research you made to make this particular
publish amazing. Great task!
foot pain and tingling دوشنبه 12 تیر 1396 08:56 ق.ظ
My brother suggested I would possibly like this blog.
He was once totally right. This submit actually made my day.
You cann't consider just how so much time I had spent for this info!
Thank you!
http://plaza.rakuten.co.jp/linncrisalli/diary/201507090001 دوشنبه 1 خرداد 1396 08:16 ب.ظ
I feel that is one of the most important information for me.
And i am happy studying your article. But wanna statement
on some common issues, The site taste is wonderful, the articles
is really excellent : D. Excellent activity, cheers
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 09:59 ب.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is
getting more from this website, and your views are nice
for new visitors.
manicure شنبه 19 فروردین 1396 11:09 ب.ظ
Hello my family member! I want to say that this post is
amazing, great written and include approximately all vital infos.
I would like to peer extra posts like this .
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 07:19 ب.ظ
بونگی رو ولش باباشو بچسب
چه قدر وقتی صحنه ها رو تصور میکنم عشق میکنم ..
برم ببینم بابای یونگی میتونه خوشبخت بشه یا نه ..
کاش اینا بزرگ بشن .. یعنی میشن؟؟؟
M@R@LI پاسخ داد:
باباش که خیلی عشقه
بهله که بزرگ میشن
نیکی سه شنبه 4 شهریور 1393 10:56 ب.ظ
سلام. ممنون و خسته نباشی گلی
M@R@LI پاسخ داد:
سلام گلم
مررسی عزیز دل
selia دوشنبه 27 مرداد 1393 04:41 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
فلفلی یکشنبه 26 مرداد 1393 10:59 ق.ظ
عجب بابای خوبی . خدا از این شوهرا نصیب کنه . البته از پسرایی مثل یونگ که جیب خالی میکنن نصیب نکنه . پسرک از همین الان گانگستره . خخ خخ خخ
M@R@LI پاسخ داد:
به فلفلی خودم چیییطوری؟
اوووره یونگ هیون خیلی مهربونه ...ایشالا ایشالا
اوووخی دلت میاد یونگ بچه بوده عین یه لپ بوده دست و پا داشته خخخخخ
niloofar یکشنبه 26 مرداد 1393 12:22 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
دوسم وب اکرم فلفلی رو هک کردن
این ادرس جدیدشه
لطفا اعلام کن ممنون میشمیم
M@R@LI پاسخ داد:
سلام گلم
مرررررسی خبر دادی
اما بنده نویسنده ثابت وب اونی هستم خبر داشتم خخخخخخخخ
بازم ممنون
Atiyeh شنبه 25 مرداد 1393 04:29 ب.ظ

M@R@LI پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر