تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 4
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 4
پنجشنبه 23 مرداد 1393 ساعت 10:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

ﺗﺮکت ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ.....
ﺗﺎ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻧﮑﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ؛
ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ،
ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﻥ
ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻥ.....
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ.....!
ﻭ ﭼﻪ ﺣﺲ ﭘﻮﭼﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﭙﻨﺪﺍﺷﺘﻢ ،"ﻻﯾﻖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ"....!


کفشاش رو در اورد و وارد خونه شد......خدمتکارِ دیگه ای که سن کمی داشت و به تازگی واسه ی کمک به خانم سونگ استخدام شده بود گرمکنش رو ازش گرفت و به اتاقش برد....با احترام رو به خانم سونگ گفت:

هیون:آجوما.....مادرم کجا هستن؟؟

خانم سونگ با مهربونی جواب داد:با پدرتون طبقه ی بالا تشریف دارن.....تازه واسشون میوه بردم؛اگه میری پیششون واست بیارم پسرم؟؟؟

تعظیم کوچیکی کرد و ادامه داد:نه لازم نیست......تازه شام خوردم؛میرم بالا ولی چیزی نیارید....

و بعدم سمت طبقه ی بالا رفت........خانم سونگ از موقعی که هیون جونگ بچه بود توی خونه شون بود و به خاطر اینکه اون موقع مادر هیون جونگ شاغل بود اون از هیون مراقبت میکرد.....به همین خاطر هیون همیشه احترام زیادی واسش قائل بود.............تعظیمی کرد و بعد از سلام کردن کنار پدرش روبه روی مادرش نشست... مادرش با افتخار به پسرِ خوبش که حالا واسه خودش مردی شده بود نگاه میکرد:پسرم خوبی؟؟؟این دو روز خوب خوش گذروندید؟؟؟

هیون لبخندی زد....نمیخواست حالی که موقع نبودنِ هانا بهش دست داده بود رو بیاد بیاره....به زدن لبخندی اکتفا کرد  و جواب داد:

هیون:بله مامان....خوب بود....گفت به شما و پدر خیلی سلام برسونم....

مادرش سریعا گفت:سلامت باشه....ولی عروس خوشگلم کجاست هیون جونگ ؟؟؟دلمون واسش تنگ شده پسرم....سک هفته ای هست که ندیدمش...

پدر هیون هم در ادامه ی این حرف رو به مادر هیون گفت:منم دلم واسش تنگ شده عزیزم اما چیزی تا عروسی نمونده و حتما خیلی استرس داره.....بهتره موذبش نکنیم که فکر کنه وظیفشه بهمون سر بزنه.. ما میدونیم که واسمون احترام قائله و دوسمون داره....پس نیازی نیست که ثابتش کنه...

هیون لبخندی از روی رضایت زد:هانا خیلی خسته شده........کلی کار هست که باید انجام بده البته دوستاش؛به خصوص سوهیون هستن که کمک کنن....جونگ وو هم به من خیلی کمک کرده تا حالا واسه تدارکات جشن....

مادرش با ناراحتی و اعتراض گفت:آخی عزیزم............(و منظورش از این شبه جمله این بود که هیون باید همه ی کارا رو انجام بده! و هیون هم کاملا منظورشو فهمید)

هیون قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و اروم گفت:آخه یه سری کارا هست که فقط خودش باید انجام بده....

مادرش یه ابروشو بالا انداخت و با لحنی که کمی تهدید قاطیش بود گفت:هیون جونگ اگه یه روزی!فقط یه روزی؛چه الان !چه ده سال دیگه!هانا یه ذره، حتی یه ذره(در حالیکه که اندازه ی یه ذره رو با نوک انگشتش نشون میداد)ازت ناراخت باشه من میدونم و تو!.....البته میدونم که تو خیلی دوسش داری....ولی اینارو میگم که بدونی اگه چیزی واسش کم بزاری با من طرفی!

پدرش زیرچشمی به هیون نگاه کرد و خندید:آره دیگه هیون جونگ!اونم مثه دخترمونه....!

مادر هیون به خاطر اینکه دختری نداشت هانا رو خیلی خیلی دوست داشت و این کاملا توی رفتارش مشخص بود!مادرش یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:راستی هیون جونگ.....به هانا و مادرش خبر بده که فردا بعد از ظهر باید بیان واسه پروِ لباس عروسش.....

هیون با خوشحالی گفت: میشه منم بیامممممم؟؟؟؟؟

قبل از اینکه مادرش جواب بده ؛پدرش با حسرت گفت:آخ آخ هیون....پسرم!منم خیلی دلم میخواست وقتی مادرت واسه پرو لباس عروس رفت باهاش برم!اما نزاشتن!گفتن بد یُمنه!

هیون با لب و لوچه ی آویزون گفت:یعنی نمیشه بیام مامان؟

مادرش لباشو غنچه کرد و گفت:نه پسرِ عزیزم!

هیون آهی کشید:باشــــــــــــــــه!تسلیم.....

مادرش خندید و گفت:غذا خوردی پسرم؟؟؟؟

هیون لبخندی زد و در حالیکه روی قسمتی از حرفاش تاکید خاصی داشت گفت:بلــــــه؛عروسِ گلِ خوشگلِ کدبانوی شما واسم شام درست کرد!

مادرش در حالیکه که با تکون دادن سرش اینکار هانا رو تحسین میکرد گفت:آفرین به این عروس.... خب پسرم....پس برو استراحت کن و به هانا هم خبر بده.....

هیون "باشه" ای گفت و سمت اتاقش رفت....پدر و مادرشم مشغول صحبت شدن......توی اتاقش رفت و و روی تخت دراز کشید....گوشیش رو برداشت و به هانا اس ام اس داد:"سلام عزیزم.......مامانم گفت بهت بگم فردا بعد از ظهر باید واسه پرو لباست بری .... اما نمیزارن من بیام.... به مامانتم بگو که برنامه ی فردا بعد از ظهرشو خالی کنه عشقم... دوست دارم.....خوب بخوابی...."

به ساعت نگاه کرد....10:45 ...............................



گوشیم رو پایین اوردم.......نمیدونستم چیکار کنم.........حالم دست خودم نبود..........پاهام توانایی حرکت نداشت.......... نیمی از قلبم میگفت برو و نیمی دیگه ش منو به خاطر حتی فکر کردن به رفتن؛ سرزنش میکرد..................."حالش بد بود........".....گوشیم رو توی کیفم انداختم و با عجله از روی تخت بلند شدم......حرکاتم عادی نبود.....هم استرس داشتم هم عصبی بودم .... و هم سردرگم............. .پنجره باز بود و باد سردی میومد..... اونقدر گیج بودم که حتی به عوض کردن لباسم فکر هم نکردم.....روی همون پیراهنِ کوتاهی که تنم بود یه پالتوی نه چندان زخیم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و موبایلم با گیجی از اتاق رفتم بیرون............ مامان اینا خواب بودن و خوشبختانه کسی منو در حین بیرون رفتن از خونه ندید...به پارکینگ که رسیدم متوجه شدم ماشینم رو نیووردم اینجا و تویِ خونه مونه.............. بدجوری گیج و شوکه بودم.....یه تاکسی گرفتم و سمت خونه ی مشترکمون با هیون حرکت کردم.........ماشینم رو برداشتم........... دیروقت بود و کسی توی ساختمون نبود به جز نگهبانِ کنارِ در خروجی......سریع از پارکینگ رفتم بیرون و سمت خونه ای که خیلی وقت بود حتی از کنارشم رد نشده بودم حرکت کردم............. کنار برج ماشینو نگه داشتم....کمی به ذهنم فشار اوردم...."پنت هاوسِ همین برج بود......"....وارد لابی شدم و بعد از دیدن دکوراسیونش مطمئن شدم که اشتباه نیومدم......با عجله سمت آسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی 30 رو فشار دادم......................موهامو کنار زدم نفس عمیقی کشیدم......."خدایا........باید دیوونه شده باشم........"....از آسانسور بیرون رفتم.........دستمو با تردید نزدیک زنگ بردم....... و بالاخره زدم.......چند دقیقه بعد در اروم باز شد.........پاهام قفل شده بود....دستمو گرفت و منو داخل خونه کشید...... چشماش قرمز بود و موهاش بهم ریخته......با لبخند محوی که روی لبش بود گفت...:اومدی......... اینجایی.......

لبامو بهم فشردم و اروم گفتم:گفتی.....حالت....بده..........به خاطر این....اومدم....

موهامو کنار زد....:پس هنوزم یکم شانس واسم مونده.....هنوزم میتونم داشته باشمت.....

عقب رفتم و با قاطعیت گفتم:نه! در اشتباهی...

اونم متقابلا همونطور که عقب میرفتم،جلو میومد....به دیوار رسیدم....بهم نزدیک شد و نذاشت حتی یک قدم فاصله بینمون بمونه......کیفم همونجا از دستم افتاد.....صورتمو برگردوندم اونور.....:

من:نکن جونگ مین....برو اونور.....

خندید:وقتی تا اینجا اومدی یعنی همه چیزو قبول کردی هانا....

دستمو رو قفسه ی سینه ش گذاشتم و به عقب هلش دادم:بوی الکل میدی....اذیتم میکنه...اگر اینجام فقط به خاطر اینه که نگران شدم نکنه بلایی سر خودت بیاری....اونجوری که حرف میزدیــ....

نذاشت حرف برنم....سرش رو کج کرد و انگشتش رو روی لبم گذاشت......لبش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت:

جونگ مین:تو تنها کسی هستی که واسم مونده...نمیزارم هانا....نمیزارم ولم کنی و بری.....

زهرخندی زدم:ببین کی داره از رفتن و ول کردن حرف میزنه....!خیلی پستی جونگ مین.....تقصیره منِ احمقه که اومدم اینجا.........اینقدر هول شدم که نفهمیدم با اومدنم یادت میره چه بلایی سرم اوردی...

بوسه های پی در پیِ ش روی گردنم نشست......چشمامو بستم و گفتم:جونگ مین برو اونور تا جیغ نزدم!

خندید:میخوای اینکه دلت برام تنگ شده رو انکار کنی هانا....!؟؟؟

کنار زدمش و ازش فاصله گرفتم....صدام از بغض میلرزید....خودمم نمیدونستم دارم دروغ میگم یا همه ی حرفام از ته دلمِه...:بعد از اینکه گذاشتی و رفتی فهمیدم لیاقت دلتنگیِ منو نداری.....شاید یکم دیر،اما بالاخره به خودم اومدم و شروع کردم به دوست داشتنِ کسی که حاضره واسم هرکاری بکنه. ...و اون آدم فقط هیون جونگه....کسی که هرلحظه دلم واسش تنگ میشه اونه.....

یه لایه اشک چشماش رو پوشونده  بود......لباشو روی هم فشرد و در حالیکه یه قطره اشک روی گونه ش سر خورد گفت:

جونگ مین:هانا.....نمیتونم بگم چقدر میخوامت.....چقدر بهت نیاز دارم........ولی منو ببین! من بدون تو حال و روزم هر روز همین میشه....نکن اینکارو....

همه ی خاطراتی که باهاش داشتم مثه یه فیلم جلوی چشمم رژه میرفت....همه ی حسای خوب و بدی که باهاش تجربه کردم...اولین باری که دیدمش....و درآخر.....آخرین روزی که دیدمش .... هیچ حرفی از رفتن نزد.......اشکام پایین ریخت.....جلو رفتم و دستمو روی صورتش گذاشتم:

من:میدونی.....چقدر دوست داشتم؟...حتی میتونستم واست بمیرم...

چشمای خمارشو روی چشمام ثابت کرد....دستشو گذاشت روی شونه م و لباسم رو از روی شونه م پایین اورد....:خوب میدونم هانا.......من مجبور بودم برم......باید میرفتم.....نمیخوام بگم پشیمونم،اما باید باشم!

من:چیکار میکنی جونگ مین؟!!

خنده ی نصفه و نیمه ای کرد:الان دیوونه وار میخوام باهات باشم..........

گوشیم توی کیفم بود و زنگ میخورد....پاهام قدرت حرکت نداشت....فقط یه فکر توی ذهنم پیچید.."نباید میومدم....".....

جونگ مین:خوب شد که اومدی......

قلبم تیر میکشید.....بدتر از همیشه.......محکم بغلم کرده بود و این فشار حالمو بدتر میکرد...آهی کشیدم و خواستم ازش جدا شم.....نمیتونستم نفس بکشم....:جونگ مین ولم کن....دارم خفه میشم...

نفسای نامنظمش به گردنم میخورد........پاهام شل شد......بدن بی جونم رو توی دستاش رها کردم و دیگه هیچی نفهمیدم.....چشمام سیاهی میرفت......

****************

کمی توی تختش غلتید و باز به گوشیش نگاه کرد.....هانا نه جواب اسم ام اسش رو داده بود نه زنگش.. ساعت از 11 گذشته بود.....گوشیش زنگ خورد...به شماره نگاه کرد.."سرایدار".....کمی مکث کرد و جواب داد:

هیون:بله آقای سو؟؟؟
آقای سو:ببخشید که این موقع مزاحمتون شدم؛گفتم شاید لازم باشه بدونید،هانا شی حدودا 20 دقیقه پیش اومدن ماشینشونو بردن.....حال خوبی نداشتن.

هیون متعجب جواب داد:چی؟! هانا که...

اما دیگه ادامه نداد:مرسی که خبر دادید آقای سو....

قطع کرد و از روی تخت بلند شد.....دوباره شماره ی هانا رو گرفت اما بازم جواب نمیداد.....قبل از اینکه به تلفن خونه زنگ بزنه گوشیش زنگ خورد....جواب داد..:بله؟؟؟؟؟

-:کیم هیون جونگ شی؟؟

هیون:خودم هستم بفرمایید؟؟؟؟

-:از بیمارستانِ چانگدام دونگ تماس میگیرم.شما با کیم هانا شی نسبتی دارید؟؟؟
ذهنش قفل شد:

هیون:نامزدشم.......

-:اگه میشه بیاید به این آدرسی که میگم.....حالشون خوب نیست....به خانواده شونم اطلاع بدید.

بعد از شنیدن آدرس قطع کرد........گیج شده بود ..... سوییشرتش رو پوشید و از خونه بیرون رفت......

 

این دفعه بیشتر نوشتم
پ.ن:به خدا تقصیر من نیست که این دختره اینجوریه



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 04:59 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper
Of The Past❤ღ...part 4. Regards
manicure شنبه 19 فروردین 1396 06:29 ب.ظ
I'm really loving the theme/design of your website. Do you
ever run into any browser compatibility problems?
A number of my blog readers have complained about my website not operating correctly in Explorer but looks great in Firefox.

Do you have any ideas to help fix this issue?
نیکی سه شنبه 4 شهریور 1393 09:50 ب.ظ
سلام عزیزم
وااااااا چی شد؟؟؟!!! نکنه هانا ناراحتیه قلبی داره
چه وضعی شد.... اخه جونگ مین و این کارها.. قربونش برم...بچه مثبته اخه. بهش نمیاد
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلاااااااااااام :*
نمیدونم والا من که خبر ندارم :-"
جونگ مین که صد البته بچه ی خوبیه فداش بشم ♥ ولی دوست داره هانا رو اذیت کنه
کیانا سه شنبه 4 شهریور 1393 07:39 ب.ظ
خیلی بدی چرا ادامشو نمیزاری؟دیگه باهات قهرم. تازه محض اطلاعتون بنده خواننده جدید داستانتون هستم
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
ببخشید گلم نه دیگه قهر نباش:)))
خوش اومدی گلـــــــــــــــــــم:*♥
قول میدم تا فردا پس فردا بیام قوووووول
joojoo چهارشنبه 29 مرداد 1393 07:56 ب.ظ
mercccccccccccccc...ghashang bood.
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
خواهـــــــــــــــش گلم:**** لطف داری:)
selia دوشنبه 27 مرداد 1393 03:46 ق.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
mahi دوشنبه 27 مرداد 1393 12:23 ق.ظ
الان خیلی سعی میکنم نکشم جونگ مینو
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
تورو خدا آروم باش گناه دارهتو میتونینفس عمیـــــــــــــــق
رنت شنبه 25 مرداد 1393 10:04 ب.ظ
هی خدا خوبه از حال رفت دختره خل
مرسی عزیزم خسته نباشی
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
دیدم اوضاع داره خطرناک میشه از حال بردمش :))
خواهــــــــش گلم:*
سارا جمعه 24 مرداد 1393 01:29 ب.ظ
فکر کنم جونگ مین دختره رو برد بیمارستان انداخت :| بعدم ولش کرد مرتیکه خر -_- :دی
مرسی ؛)
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
کی میدونه؟
خواهـــــــــــــــــش
فلفلی جمعه 24 مرداد 1393 10:48 ق.ظ
دختره مگه چطوریه ؟ خوب یه کم گیج میزنه دیگه . عیبی نداره . هر کس بین دو تا مرد جذاب قرار بگیره یه مقدار گیج میشه . حالا بعدا حالش رو میگیریم . خخ خخ خخ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
دست پیشو گرفتم که پس نیوفتم:)))
اون که صد در صد:))
بروس جمعه 24 مرداد 1393 06:16 ق.ظ
سلام
جونگی چقدر خودخواهه...دختره ی خنک چرا رفت پیشش
طفلی هیون...
قشنگ بود..
مرسی5391
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
سلام:)
خیلی :|||| چه میدونم والا
خواهش:*
غریبه پنجشنبه 23 مرداد 1393 11:51 ب.ظ
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
:**
setareh پنجشنبه 23 مرداد 1393 11:30 ب.ظ
Oh oh taze jalebtar shod, zodi bia, mrci khaili khob bod11111
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
چشـــــــــم^_^
خواهش عزیزم:*
پنجشنبه 23 مرداد 1393 11:03 ب.ظ
خسته نباشی
میشه بپرسم عکسات رو با چه برنامه ای ادیت ودرست می کنی؟؟
..:Ma Rita:.. .. پاسخ داد:
مرسی:)
InsText
میتونی از بازار دانلود کنی:)
اس ام اس پنجشنبه 23 مرداد 1393 10:34 ب.ظ
سلام مطالبت که حرف نداره بازم بهت سر زدم اگه میخوایی کاربر فعالت بشم منو لینک مرسیی بازم سر میزنم
بوسسسسس
تبادل لینک رایگان پنجشنبه 23 مرداد 1393 10:19 ب.ظ
تبادل لینک رایگان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر