تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 3
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

ღ❤Whisper Of The Past❤ღ...part 3
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:28 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست ..:Ma Rita:.. .. | ( نظرات )

ایـن روزهــا......
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا......
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او؛
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن؛
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم.....

.


روی صندلی نشسته بودم و هیون مشغول شستن ظرفای شام بود و با من حرف میزد..... بدون اینکه بخوام واسه چند دقیقه به یه نقطه خیره مونده بودم.......با صدای هیون لرزش خفیفی کردم نگاهش کردم:

من:بله عزیزم......؟

دستکش هاشو دراورد و جلوم زانو زد.....دستمو گرفت و بوسید:نمیخوای حرفی بزنی؟من لایق این نیستم که بدونم چی اینطوری تو رو بهم ریخته..؟نمیگم دلیل اینکه دو روز نبودی رو بگو.....چون شاید نخوای بگی.......

کمی مکث کرد:اصلا شاید فقط میخواستی یکم با خودت خلوت کنی.....به خاطر همین نمیپرسم.... اینکه اینقدر نگرانت بودم تقصیر تو نیست......اما ازم نخواه دلیل این حالِتو نپرسم.....

سرمو پایین انداختم و با انگشتاش بازی کردم.....:ببخشید هیون........واقعا متاسفم.....

لبامو بهم فشردم و اروم گفتم:حالم خوب نیست هیون جونگ........... اصلا خوب نیستم.....

نگاه مهربونشو روی چشمام ثابت نگه داشت:و دلیلش...؟نکنه به خاطر عروسی نگرانی؟؟میخوای بندازیمش عقب؟

سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و سریع گفتم:نه.میخوام زودتر ازدواج کنیم....

میتونستم حس کنم از این سکوت من اصلا خوشش نمیاد و دوست داره بدونه چی شده و منتظره من جمله م رو ادامه بدم....حق داشت که بدونه....اما نمیتونستم از افکاری که واسه خودمم غیرقابل درک بود و حسی که امروز بعد از دیدن جونگ مین پیدا کردم به راحتی حرف بزنم....نگاهش کمی رنگ جدیت گرفت:

هیون:نمیخوای بهم بگی چی شده هانا؟!دارم دیوونه میشم.میفهمی..؟

چند بار لبامو بهم زدم اما صدایی از گلوم خارج نشد..........

هیون:کیم هانا؟!!!!

سرمو انداختم پایین و با بغض گفتم:هوم..؟

جا خورد:داری گریه میکنی؟؟؟؟

دو سه قطره اشک همزمان روی گونه م لغزید:میشه.....بغلم کنی هیون جونگ؟خواهش میــــ...کنم...

از سرجام بلندم کرد و محکم بغلم کرد:

هیون:داری نگرانم میکنی هانا.......اونم خیلی بد......

سرمو توی سینه ش پنهون کردم و بیشتر توی بغلش جمع شدم.....

من:اگه همیشه...اینجوری بغلم کنی و نزاری جایی برم......همه چیز خوب پیش میره....

دستشو روی موهام کشید:تو فقط مال منی هانا....نمیزارم هیچ جا بری.....

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.....چند دقیقه بعد اروم ازم جدا شد:

هیون:میخوای بری خونه.....؟؟

کمی مکث کرد و ابروهاشو بالا انداخت....:خب ؛مامانت اینا فکر میکردن این دو روز من و تو با هم اینجا بودیم که تو خونه نرفتی....دوست ندارم بزارم بری اما مامانت ممکنه منو بکشه اگه امشبم خونه نری!.......

لبخندی زدم و اشکام رو پاک کردم:باشه عزیزم.......میرم آماده میشم.....تو هم میری خونه؟

هیون:اوهوم،،برم یه سری به مامان و بابام بزنم...

سمت اتاق رفتم و کیفمو برداشتم....بعد از مرتب کردن موهام و پیچیدن شالگردن دور گردنم از اتاق بیرون رفتم........هیون با همون شلوار ورزشی و تی شرت دم درمنتظر بود....

من:نمیخوای چیزی بپوشی؟!بیرون سرده.......

قبل از اینکه فرصت واسه مخالفت کردن پیدا کنه رفتم و از توی اتاق گرمکن ش رو اوردم و مجبورش کردم بپوشه.....سوییچ ماشین خودم رو توی کیفم انداختم و بعد از پوشیدن کفشام از خونه بیرون رفتیم..... حدودا ربع ساعت بعد رسیدیم خونه ی ما.......ماشینو توی باغ گذاشت اما قبل از اینکه پیاده شیم جلو و اومد از ته دلش لبامو بوسید!جوابشو دادم و چند ثانیه بعد با خنده ازش جدا شدم؛قبل از اینکه چیزی بگم خودش گفت:این بوسِ خداحافظی بود!جلوی مامانت جرئت نمیکنم اینجوری ببوسمت.!

خندیدم و بهش گفتم "کار خوبی میکنه و بهتره فعلا پسر سربزیری باشه"!هرچند که مامانم هرکس رو که ببینه کاملا متوجه اخلاقیاتش میشه و این رفتارش هم واسه ی مامان مثه روز روشن بود که هیون فقط میخواد درمرحله ی اول مثه پسرش باشه و بعد مثل دامادش؛به همین خاطر خیلی احترام میزاره و با این رفتارش سعی داره مامانمو از اینکه داره دخترشو به آدم درستی میسپاره مطمئن کنه....پیاده شدیم و سمت در خونه رفتیم و بعد از زدن زنگ طولی نکشید که نانا(خدمتکار)در رو باز کرد و از دیدنم ابراز خوشحالی کرد....هیون جونگ اومد طبقه ی بالا تا به مامانم سلام کنه و بره.......سمت پذیرایی رفتیم....مامانم سمتم اومد و محکم بغلم کرد و در حالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:دختر خوشگلم اومده پیش مامانش....دلم واست تنگ شده بود عزیزم.....

اروم ازش جدا شدم:منم همینطور مامان......

هیون جونگ تعظیمی کرد و حال مامانمو پرسید و سراغ پدرمو ازش گرفت که اون ساعتِ روز سرکار بود...

مامان:کیم هیون جونگ تو قراره بعد از عروسی کلا دخترمو بدزدی و ببریش!درست نمیگم؟!

هیون جونگ که خجالت زده به نظر میرسید گفت:نگید اینطوری مادرجون..... کور بشم اگه همچین قصدی داشته باشم!

مامانم که از لحن هیون خوشش اومده بود خندید و گفت:آخ که تو چقدر با سیاستی آقای مهندس!

خندیدم و رو به مامانم گفتم:باور نکن مامان.......خودم دیدم داشت نقشه ی دزدیدنمو میکشید!اینم بگم که وقتایی که میره شرکت به جای نقشه کشیِ ساختمون از این فکرا میکنه!

مامانم ابروهاشو بالا انداخت و با تعجب گفت:شرکتم میری هیون جونگ؟؟؟؟

هیون:بله،،،یه وقتایی میرم تا اصول کار رو از پدرم یاد بگیرم و بعدا واسه اداره ی شرکت مشکلی نداشته باشم..اما با اجازه ی شما بعد از عروسی و ماه عسل هر روز میرم.

مامانم لبخندی زد و به شوخی گفت:کار خوبی میکنی!من دامادِ بیکار نمیخوام!

چند دقیقه راجع به یه سری از کارای عروسی که باید انجام میشد صحبت کردیم و بعدش مامانم خیلی مودبانه هیون جونگ رو از خونه بیرون کرد تا با دخترش تنها باشه...منم بهش سفارش کردم که سلام مخصوصم رو به مادر و پدرش برسونه...بعد از اینکه کلی با هم صحبت کردیم پدرم اومد و اونم از دیدنم خیلی خوشحال شد و گفت هیون جونگ خوش شانس بوده که بعد از این دو روز دستش بهش نرسیده!وگرنه به خاطره اینکه دو روز دخترشو ندیده احتمالا یه بلایی سر هیون جونگ میوورد!.....

♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥-^-♥

دستشو روی عکسای روی دیوار میکشید و لباشو روی هم می فشرد....اما فشاری که به لباش میوورد واسه کنترل اشکایی که حاصل سردرگمی،شکستن قلبش،تنهاییش و خیلی چیزای دیگه بود؛کافی نبود....................صدای شکستن بغضش توی فضای سرد و ساکت خونه پیچید.........با صدای بلند گریه میکرد.....فقط میخواست از دست این بغضی که توی سینه ش بود و داشت خفه ش میکرد راحت شه.... روی زمین نشست و لیوانشو کنار گذاشت....چشماشو بست ؛ نفس عمیقی کشید.............گوشیش رو برداشت و دنبال شماره ی هانا گشت........

حدودا ساعت 11 بود .....رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم....سرم تیرکشید و باعث شد چشمامو واسه چند لحظه ببندم...صدای زنگ موبایلم توی اتاق پیچید.....دستمو دراز کردم و بدون اینکه شماره رو نگاه کنم جواب دادم....:

من:بله...؟؟

-:هانا.........

صداش آشنا بود اما اونقدر گرفته بود که نمیتونستم تشخیص بدم.......

من:شما؟؟؟

جوابی نگرفتم......تکرار کردم:ببخشید به جا نیووردم؟؟؟

صداشو کمی صاف کرد و جواب داد:

-:میشه....میشه بیای اینجا...؟؟؟حالم خوب نیست....

ماتم برد......صدای جونگ مین بود....هیچی نگفتم....:

جونگ مین:خواهش میکنم هانا.......اگه هنوزم منو یه ذره.....حتی خیلی کم....دوست داری....بیا پیشم.. لطفا.......

به زور لبامو باز کردم:جـــ...جونگ مین.....

مشخص بود داره گریه میکنه.........:

جونگ مین:خواهش میکنم هانا.........بهت نیاز دارم...نیاز دارم که مثه همیشه با اون حرفای خوبت ارومم کنی... من خونه م......خونه ی خودم.......آدرسش رو ...که یادته؟؟؟

وقتی از طرف من جوابی نگرفت اروم درحالیکه صداش میلرزید گفت:منتظرم که بیای خوشگلم...باشه؟؟؟

چند ثانیه بعد قطع کرد.....................

.
منتظر نظراتتون هستم



:: مرتبط با: ♥. Whisper Of The Past .♥ ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
corpus christi texas beach houses for sale یکشنبه 31 تیر 1397 07:37 ق.ظ
The double entry system uses nominal ledger accounts.
virginia beach zip code 23451 شنبه 30 تیر 1397 06:22 ق.ظ
Accountants give orders; bookkeepers comply with them.
accounting and bookkeeping jobs یکشنبه 24 تیر 1397 02:51 ق.ظ
Bookkeeping is a really a subset of accounting.
furniture سه شنبه 5 تیر 1397 11:35 ق.ظ
Excellent post. I was checking continuously this weblog and I am impressed!
Very useful info specially the closing part :) I take care of such information a lot.
I used to be seeking this particular info for a very long time.
Thank you and good luck.
acting classes los angeles یکشنبه 3 تیر 1397 03:13 ق.ظ
Most actors invest their time and efforts poorly.
actor clint walker age شنبه 2 تیر 1397 09:22 ب.ظ
Nicely rounded folks often make good actors.
acting classes near me for 13 year olds شنبه 2 تیر 1397 07:42 ب.ظ
Properly rounded people often make good actors.
actors equity rules جمعه 1 تیر 1397 09:34 ب.ظ
Effectively rounded folks usually make good actors.
actors who died in 2017 جمعه 1 تیر 1397 10:20 ق.ظ
Properly rounded folks normally make good actors.
actors access talent link پنجشنبه 31 خرداد 1397 03:28 ب.ظ
Head turns enable the eyes to comment on a situation.
actors access los angeles پنجشنبه 31 خرداد 1397 09:00 ق.ظ
Head turns enable the eyes to touch upon a state of affairs.
window cleaning services پنجشنبه 17 خرداد 1397 03:36 ق.ظ
How does a business window cleansing service work?
landscaping jobs columbus ohio چهارشنبه 16 خرداد 1397 04:06 ب.ظ
The first step can be planning your landscaping area.
garage door repair houston چهارشنبه 16 خرداد 1397 02:55 ق.ظ
Seeking to repair your garage door opener?
hvac repair companies near me یکشنبه 6 خرداد 1397 03:52 ب.ظ
The heat pump would not reach the best temperature.
home repair loans detroit شنبه 5 خرداد 1397 09:00 ق.ظ
We provide educational and restore providers for householders.
trane hvac repair parts شنبه 5 خرداد 1397 07:28 ق.ظ
The warmth pump doesn't attain the right temperature.
home insurance repair rates شنبه 5 خرداد 1397 02:12 ق.ظ
We provide educational and restore companies for homeowners.
hardwood flooring cost comparison چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 11:02 ق.ظ
Hardwood flooring come either unfinished or prefinished.
mold removal specialist near me سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 02:53 ب.ظ
How you can select an air duct cleaning firm?
basement waterproofing ri دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 10:26 ق.ظ
Highland Waterproofing is family owned and
operated.
download mp3 instrumentals hip hop دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 10:21 ق.ظ
Gudang Download Music MP3 Terbaru 2018 Free of charge.
mold removal cost nj یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 03:26 ب.ظ
Jeny is a recognized knowledgeable on black mildew remove.
tree removal service in my area شنبه 22 اردیبهشت 1397 02:33 ق.ظ
Crown Cleaning, Vista Pruning & Tree Removals.
goodman hvac repair parts جمعه 21 اردیبهشت 1397 05:28 ق.ظ
Your furnace is the heating coronary heart of your home.
roof repair costa mesa سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 09:29 ق.ظ
Flat, Foam or Single Ply Roofing - Repair.
window tinting near me cost دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 06:10 ق.ظ
The most popular choice is film tinting.
hardwood flooring dealers near me سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:59 ب.ظ
Choose the proper trim on your HardwoodInstallation.
cesspool service patchogue چهارشنبه 15 فروردین 1397 12:11 ق.ظ
Huntington Long Island Cesspool Service from Magnum.
diy basement oil tank removal سه شنبه 14 فروردین 1397 08:35 ب.ظ
Oil tank elimination in NY or CT does not take long.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30