تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - 100Days With Strangers .Ep.14
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

100Days With Strangers .Ep.14
پنجشنبه 16 مرداد 1393 ساعت 04:14 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Elham* & SimaJoon | ( نظرات )


چه فرق میکند کجا زندگی کنی !

وقتی زبانت را نفهمند ؛

همه جا غریبه ای ...!



Welcome back Kyu




روزهای تعطیل رو دوست نداشت...گوشیش رو خاموش میکرد و سعی میکرد روزش رو با مطالعه شب کنه...گاهی هم سر از بارهای شبانه درمیاورد!! در یخچال رو باز کرد و قفسه هاش رو از بالا به پایین چک کرد...پر از مواد غذایی که یونگ حوصله ی خوردنشون رو هم نداشت! واژه ی صبحانه براش بی معنی بود! مگه اینکه سرکار صبحانه ای سفارش میداد و قبل از رسیدن بیمارهاش میخورد. سیبی برداشت و در یخچال رو بست...همونطور که اهنگی زیرلب زمزمه میکرد سمت اتاقش رفت. چند قدم به اتاق مونده بود که با صدای زنگ از حرکت ایستاد...دو سه قدم عقب اومد و با تعجب به ساعت و بعد در خونه نگاه کرد. هنوز 8 نشده بود...گوشه حوله روی شونه ش رو گرفت و پرت کرد روی مبل. دستی به موهاش کشید و سمت آیفون رفت...صدای زنگ دوباره بلند شد و یونگ سنگ بهت زده به تصویر روی مانیتور خیره بود.....
: چه خبر شده؟
بدون اینکه جواب بده در رو باز کرد و در ورودی رو نیمه باز گذاشت...سریع سمت حوله روی مبل رفت و برش داشت و با دو سمت اتاقش دوید و حوله رو سرجاش گذاشت...وقتی به هال برگشت مهمونش دم در ایستاده بود
: سئویون! خوش اومدی....
اما قبل از اینکه یونگ فاصله چند قدمی بینشون رو پر کنه اون با بغض سمتش دوید و خودش رو توی آغوش دوست قدیمیش انداخت.
: یونگ سنگ...
و شروع کرد به گریه کردن...
یونگ سنگ که با دیدن چهره سئویون حدس زده بود چه اتفاقی افتاده آروم دست روی موهاش کشید و بعد از چند لحظه که سئویون آروم شد آهسته از خودش جداش کرد
: بشین تا یه لیوان آب برات بیارم...
با هم سمت کاناپه رفتن و سئویون گوشه کاناپه نشست و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد و همون گوشه گوله شد...یونگ با تکون دادن سر سمت آشپزخونه میرفت..." باز چیکار کردی کیم هیونگ جون"....



چشماش رو آروم باز کرد... اول از همه احساس گرما کرد... بدنش رو کشید و نگاه کرد... با دیدن پتویی که روش بود پوفی کشید... با عصبانیت بلند شد و پتو رو روی زمین انداخت... از این رفتارای جه هی خسته شده بود... تا کی میتونست تحمل کنه؟... جه هی هیچ وقت روی کاراش اصرار نداشت... ولی حالا توی این یکی دو هفته مرتب غذا میپخت و برای جونگمین میذاشت... خونه همیشه برق انداخته بود و خودشم با ظاهری مرتب جلوی جونگمین میومد... با عصبانیت بلند شد... حدسش درست بود... میز چیده شده بود و غذ هم روی اجاق بود... میدونست اگه روشو برگردونه روی تلویزیون هم حتما یکی از برگه های رنگی یادداشت رو میبینه... کلافه دستش رو بین موهاش برد... توی کمتر از ثانیه پوزخندی روی لبش نشست... خوب میدونست باید چیکار کنه... لباسش رو عوض کرد و توی آشپزخونه رفت... یه لیوان آب خورد... ایستاد و به میز خیره شد: حالا نوبت منه...




آروم روی تخت غلت زد و به پهلوی چپ خوابید... اولین چیزی که دید بالا تنه برهنه هیون بود و قفسه سینه ش که با نفس های عمیقش بالای و پایین میرفت و عضلاتش یکی یکی خودنمایی میکرد....به پشت خوابیده بود و ساعدش رو روی چشمهاش گذاشته بود....جه هی آروم سرش رو بلند کرد و برای اولین بار با خیال راحت به هیون نگاه کرد....اول به بینی و لبهاش خیره شد و کم کم مردمک هاش تکونی خورد و روی بازوها و قفسه سینه ش ثابت شد....خوشحال بود که هیون برای کنترل خودش شب رو با لباس زیر میخوابید و جه هی مجبور نبود دائم مراقب نگاهش باشه! خیلی سریع سر تا پای هیون رو ورانداز کرد و در آخر با حسرت نفسش رو بیرون داد...خودش رو روی بالشت انداخت و به سقف اتاق خیره شد...." اگه همه چی با جونگمین خوب پیش بره اولین کاری که باید بکنم ثبت نامش توی باشگاه بدن سازیه"!.....تو فکر و خیالات خودش بود که هیون بی هوا سمتش چرخید و پاش رو روی پای جه هی انداخت....نفس جه هی دوباره حبس شد...توی دلش خدارو شکر کرد که پتوش رو از هیون جدا کرده...لبش رو گزید و سعی کرد پاش رو تکون بده ولی هنوز تکون چندانی نخورده بود که هیون دستش رو هم روی سینه جه هی انداخت و صورتش رو میون موهاش فرو برد...جه هی زیر لب چندتا ناسزا نثار خواهرش کرد و کم کم واسه نمایش اول صبح آماده شد....زیر چشمی نگاهی به هیون انداخت که خوابه خواب بود....دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و انگشتش رو آهسته توی دهنش کرد....هیون با شنیدن اولین صدای هوق زدن مثل برق از جا کنده شد و خودش رو از جه هی جدا کرد....جه هی هم سریع پتوش رو کنار زد و با دو سمت روشویی دوید....هیون که دوباره اون صداها رو میشنید بالشتها رو برداشت و دو طرف سرش چسبوند
: چه صبح دل انگیزی!!!




با خستگی پاکت ها رو پشت در گذاشت و کلید انداخت... هیون با همه بدیش همیشه خرید رو خودش انجام میداد ولی جونگمین غیر از پولهایی که هرروز کنار تلفن میذاره انگار که وظیفه دیگه ای نداره... از سوت و کوریه خونه متوجه شد کسی خونه نیست... جونگمین دیشب که دیروقت برگشته بود و بعد هم بدون حتی یه کلمه مستقیم توی اتاقش رفته بود.... اما جه مین امروز میخواست یکم بیشتر تلاش کنه... گرچه ته دلش میدونست فایده ای نداره... نفس عمیقی کشید و توی اتاق رفت... لباس راحتی پوشید و مشغول شد... کیک پختن یکی از کارهایی بود که روی هیون تاثیر زیادی داشت و برای یک ساعت خوش اخلاقش میکرد! حالا میخواست این کار رو روی جونگمین هم امتحان کنه....
بعد از یک ساعت کیک اماده و تزئین شده رو توی یخچال گذاشت و نگاهی به آشپزخونه کرد...حسابی به هم ریخته بود...دوست داشت به جه هی زنگ بزنه و ازش خبر بگیره اما میدونست این موقع روز وقت خوبی نیست...میدونست این روزها هیون ممکنه از خونه هم بیرون نره...یه پاکت چیپس برداشت و بیخیال آشپزخونه بهم ریخته و ظرفهای نشسته رفت و روی کاناپه افتاد...تازه اونجا بود که یادداشت صبح خودش رو کنار تلویزیون دید...اینبار حتی جونگمین زحمت کندن و مچاله کردنش رو هم به خودش نداده بود....با حرص بلند شد و کاغذ رو کند...کنترل رو هم برداشت و دوباره روی کاناپه نشست...کاسه چیپس رو هم توی بغل گرفت و تیوی رو روشن کرد....نگاهی به ساعت انداخت...از ظهر کمی گذشته بود...جونگمین قصد اومدن برای ناهار رو نداشت...خودش هم میلی به غذا خوردن نداشت...پس تصمیم گرفت تا چند ساعت بعد فقط استراحت کنه و از تنهایی خودش لذت ببره!




صورتش رو با حوله خشک کرد و سمت صدایی که از آشپزخونه میومد رفت...جه هی رو دید که در حال پر آب کردن قابلمه ست...حوله رو روی چونه ش کشید: چیکار میکنی؟
جه هی نیم نگاهی بهش انداخت و شیر آب رو بست: ساعت خواب...هر روز داری رکورد میزنی...دیروز تا دوازده و نیم...امروز تا یک بعد از ظهر!
هیون زیر لب و با حرص چیزی گفت...جه هی که میدونست هیون از سر صبح بخاطر ویار اون نمیتونه بخوابه خنده ریزی کرد و با یه ابرو بالا داده نگاهش کرد: چیزی گفتی؟
هیون حوله ش رو روی شونه انداخت: با خودم بودم! و سمت اتاقشون رفت...اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که دوباره صدای هوق زدن جه هی و افتادن چیزی از آشپزخونه اومد...
: جه مین! چی شد؟
وارد آشپزخونه شد و جه هی رو دید که کنار تخم مرغ های شکسته روی زمین افتاده و حالت تهوع گرفته...جه هی دستش رو جلوی بینیش تکون میداد و چهره ی زاری به خودش گرفته بود....هیون رو که دید با صدای لرزونی گفت: بوی تخم مرغ....
و دوباره هوق زد....هیون که خودش هم ناخودآگاه حالت بدی گرفته بود با حرص جه هی رو از روی زمین بلند کرد و با احتیاط از روی تخم مرغ هایی که کف آشپزخونه رو لیز و زرد کرده بودن ردش کرد
: میخوای بری دستشویی؟
جه هی سرش رو به نشونه نفی تکون داد: نه...بهتر میشم....فقط از آشپزخونه بریم بیرون...
هیون با حرص یه دستشو زیر زانو جه هی و دست دیگه ش رو پشت کمرش انداخت و بلندش کرد...جه هی سریع دستشو روی دهنش گذاشت و با چشمای گشاد شده به لبهای هیون که رو به روش بود خیره شد
: دیگه لازم نیست بری تو آشپزخونه. زنگ میزنم غذای خونگی از یه جای مطمئن براتون بیارن...نمیخوام بچه م عقب مونده به دنیا بیاد..
آروم روی تخت گذاشتش: تو فقط نزدیک روشویی بخواب که هر وقت لازم شد.... دستش رو تکون داد : خودت میدونی دیگه....
جه هی جلوی خنده ش رو گرفت و به جاش لبخند کم رنگی زد: باشه...و برای دور کردن هیون یه هوق کوچولوی دیگه زد
هیون : آه...خدا......دلم.......
محکم دستشو روی صورتش کشید: حالم....داره... و سریع از اتاق بیرون رفت و با رفتنش جه هی فرصتی پیدا کرد که با خیال راحت زیر پتو بره و تا میتونه به شوهرخواهرش بخنده!




به کاسه خالی توی دستش نگاه کرد.... کی چیپس تموم شده بود که متوجه نشده بود... خمیازه ای کشید و تلویزیون رو خاموش کرد... به عقربه های ساعت نگاه کرد... ساعت دقیقا یک بعد از نیمه شب بود... با نگرانی بلند شد... جونگمین دیشب بار رفته بود و دیر برگشته بود.... طبق عادتش باید ظهر زودتر میومد خونه ولی نه تنها ظهر نیومده بود، حالام که ساعت یک بود هنوز نرسیده بود... انقد محو برنامه مد شبکه مورد علاقه ش شده بود که ساعت از دستش در رفته بود... یکم دور اتاق چرخید و با خودش فکر کرد..."حتما هنوزم توی باره و سرش گرمه... تا یه ساعت دیگه یا پیدا میشه یا زنگ میزنن بهم"... با این فکر سمت آشپزخونه رفت تا ظرفها رو بشوره و با خیالی آسوده بخوابه....
با تمیز شدن آشپزخونه نگاهی به ساعت انداخت...دو نیمه شب شده بود و هیچکسی از بار بهش زنگ نزده بود.... شونه ای بالا انداخت و به روشویی رفت تا مسواک بزنه و بخوابه...مسواکش رو برداشت و به تصویر خودش توی آینه خیره شد....یک هفته بیشتر میشد که دیگه صداش رو بالا نبرده بود و با کسی جر و بحث نکرده بود...احساس آرامش میکرد...اما حس غریبی داشت...حس میکرد دیگه خودش نیست....نمیدونست خودش هم واقعا تغییر کرده یا فقط داره نقش جه هی آروم و صبور رو بازی میکنه....مسواکش رو توی جامسواکی گذاشت....زیر پتو رفت و آلارم گوشیش رو برای ساعت سه تنظیم کرد و پلکهاش از خستگی روی هم افتاد....شاید تا یک ساعت دیگه گوشیش زنگ میخورد و خبری از شوهر خواهرش میشد...




قرص مسکن رو از بسته درآورد و داخل دهنش انداخت....یک لیوان آب رو هم یه ضرب سر کشید و پشت میز مطالعه ش نشست....ساعت از دو نیمه شب گذشته بود اما خواب به چشمهای اون نمیومد...صبحش که با اومدن سئویون و دیدن گریه هاش و شنیدن جر و بحثای بین اون و هیونگ خراب شده بود....بعد از رفتن سئویون هم به بیمارهای تلفنیش جواب میداد و تا به خودش اومده بود هوا تاریک شده بود...یدونه ساندویچ خورده بود و میخواست یکم استراحت کنه که پدر گیومی بهش زنگ زد و  خبر دوباره ناپدید شدن گیومی رو داد...تا آخر شب همراه پدر و مادر گیومی جاهایی که فکر میکردن ممکنه رفته باشه گشته بود و بالاخره توی یکی از مسیرهای منتهی به مطب پیداش کرده بودن...سر و صدای پدر گیومی و گریه های مادرش هنوز جلوی چشمهاش بود...

: آقای هان ازتون خواهش میکنم خونسرد باشید...
گیومی با دیدن پدرش از روی سکویی که نشسته بود بلند شد و چند قدم عقب رفت...پدرش قدمهاش رو تندتر کرد و سمتش دوید...
: آقای هان!
گیومی شروع به دویدن کرده بود..میخواست اونطرف خیابون بره که یه موتور با سرعت زیادی از کنارش رد شد و زمینش انداخت...یونگ برخلاف پدر گیومی که از ترس خشکش زده بود سمت خیابون دوید و گیومی رو که بی حرکت روی زمین افتاده بود بلند کرد و به پیاده رو برد...چشمهاش باز بود اما از ترس بهت زده بود...صورتش و کف دستهاش کمی زخم شده بودن و زانوی شلوارش پاره شده بود...یونگ به رستورانی که کنارش بودن نگاهی انداخت و به پدر و مادر گیومی که با عجله سمتشون میومدن خیره شد....گیومی به قدر کافی شوکه شده بود..نمیخواست سر و صدا و نگرانی های مادرانه هم بهش اضافه بشه...قبل از رسیدن اونها گیومی رو بلند کرد و داخل رستوران برد...روی یکی از صندلی ها نشوندش
: الان برمیگردم عزیزم...
اما اون کوچکترین عکس العملی نشون نداد...به یه نقطه خیره بود و گاهی به خودش میلرزید...یونگ سریع به خیابون برگشت و جلوی پدر و مادر گیومی رو گرفت تا وارد رستوران نشن
: آقای هان...لطفا این بار رو به حرف من گوش بدید و سمت گیومی نرید....چند لحظه ی پیش ازتون خواستم آروم باشید اما شما با عکس العملی که نشون دادید ترسوندینش و حالا ببینید دوباره به کجا رسیدیم! دوباره مثل روز اول یا شاید بدتر از اون شوکه شده و هیچ حرکتی نمیکنه. خانم هان لطفا امشب رو تحمل کنید...من مراقبش هستم...برید خونه و بذارید ببینم چیکار میتونم بکنم...نمیخوام همه تلاشی که کردیم در عرض چند ثانیه از بین بره...
به چشمهاش پر اشک پدر گیومی خیره شد: همه ما مقصریم...اما هنوزم دیر نشده...لطفا برگردید خونه...من همه خبرها رو بهتون میدم...بذارید امشب گیومی با من باشه تا از این حالت خارج بشه...
مادر گیومی سرش رو با بغض تکون داد: لطفا برید دکتر....صورت دخترم زخمی شده...
یونگ به پدر گیومی نگاه کرد تا از جواب اون هم مطمئن بشه...
هان : برید دکتر.....
یونگ سرش رو به نشونه تشکر تکون داد....دستشو لحظه ای رو شونه پدر گیومی گذاشت و آروم فشرد : نگران نباشید...
سریع داخل رستوران برگشت و به اولین گارسونی که دید اشاره کرد: جعبه کمک های اولیه لطفا!


کتابش رو بست و روی صندلی چرخید...نور کم چراغ خواب روی صورت بی حال گیومی افتاده بود...بلند شد و سمت تختش رفت که حالا گیومی روش خوابیده بود...نگاهی به دستهاش انداخت...زخمها بهتر شده بودن و حالا فقط جای پوسته شده هاش باقی مونده بود...موهاش رو از روی صورتش کنار زد و آروم کنار تخت نشست...زخم پیشونیش هم بهتر شده بود...لبخند کم رنگی زد و پتوی روش رو مرتب کرد...لیوان و پارچ آب رو از روی میز برداشت و نزدیک گیومی روی عسلی گذاشت و خودش روی زیراندازی که روی زمین پهن کرده بود دراز کشید...شاید اینبار مسکن کمکش میکرد تا بعد از یه روز خسته کننده پلکهاش رو روی هم بذاره و چند ساعت باقی مونده تا صبح رو استراحت کنه.....




صدای گوشیش رو از دور می شنید ولی اهمیت نداد و توی جاش چرخید... ولی یهو یاد جونگمین افتاد... با خیال اینکه حتما از بار بهش زنگ زدن بلند شد... ولی با دیدن ساعت بزرگ روی گوشیش وارفت... زنگ رو قطع کرد و با سرعت از اتاق بیرون رفت... اولین جا روی کاناپه رو نگاه کرد ولی هیچ اثری از جونگمین نبود... آروم در اتاقش رو باز کرد و سرک کشید... روتختی مرتب بود و هیچ تکونی نخورده بود.... با ناامیدی برگشت و توی جا کفشی رو نگاه کرد...
: نه انگار جونگمین قصد برگشتن نداره...
نگران شده بود که ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه... اون موقع شب به کی میتونست زنگ بزنه...
: کیوجونگ؟....سرش رو تکون داد: نه اصلا...
کمی فکر کرد
: یوبین؟....محکم به سرش زد: اونم که با کیوجونگه!
جه هی هم که هیچ وقت نمیشد بهش زنگ زد!خودش باید دست به کار میشد... باید میرفت بار و دنبال جونگمین میگشت.... فعلا تنها گزینش همین بود.... به سرعت لباس پوشید و یکی از کلاه های جه هی رو برداشت و تا اونجا که میشد تا روی چشماش پایین کشید... به هیچ وجه دلش نمیخواست شناخته بشه...
دور خودش چرخید و دوباره تمام بار رو از نظر گذروند....کوچکترین اثری از جونگمین نبود...
: پس کدوم گوری رفته که هنوز خبری ازش نیست؟... به زن مسئول بار نگاه کرد... یعنی باید ازش میپرسید؟... میرفت جلو چی میگفت؟... یاد اون شب افتاد... بهش گفته بودن مواظب شوهرش باشه ولی نمیدونستن جونگمین به کل از زندگیش بریده... برای یه لحظه لبخند شادی روی لبش نشست... بلافاصله گوشیش رو بیرون آورد وشماره خود جونگمین رو گرفت... از بس که با هم حرف نمیزدن به کل یادش رفته بود که میتونه به خودش زنگ بزنه ولی با شنیدن صدای زن پشت خط بازهم وارفت..." دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..."
سریع و بدون فکر، قبل از اینکه پشیمون بشه سمت مسئول بار رفت... آب دهنش رو قورت دادو سرش رو بالا گرفت: دنبال پارک جونگمین میگردم... شما ندیدینش؟
زن نگاهی به سرتاپای جه مین کرد و سری از تاسف تکون داد: نه... ببینم اصلا تو چرا ازش جدا نمیشی؟... خسته نشدی از اینکه آویزونشی؟
جه مین که خون خونشو میخورد با حرص جواب داد: نه.. فکرم نمیکنم به شما ربطی داشته باشه...
یکم این پا اون پا کرد و لبش رو گزید...چاره ای نداشت...دوباره رو کرد به مسئول بار: شاید با یکی رفته بیرون؟... مطمئنی امشب نیومده؟
: آره مطئنم... حالام برو کنار بذا به کارم برسم...
جه مین بیشتر از این معطل نکرد.... از بار بیرون اومد و راهی خونه شد.... تا خونه تمام احتمالات رو بررسی کرد... آخر سر به این نتیجه رسید که حتما امشب خونه یکی رفته... از این فکر حسابی بهم ریخت... در اتاقش رو محکم بست و خودش رو روی تخت انداخت... سعی کرد بخوابه تا از هجوم افکارش جلوگیری کنه ولی فکر و خیال تا صبح خواب از چشمهاش گرفت...
با روشن شدن هوا از تخت پایین اومد و صبحانه مختصری خورد...چند ساعت تا شروع وقت اداری باقی مونده بود...تلویزیون رو روشن کرد تا متوجه گذر زمان نشه....همینطور هم شد....بعد از سه ساعت گوشی تلفن رو برداشت و شماره شرکت رو گرفت
: الو منشی کیم... من خانم پارک هستم میتونم با جونگمین شی صحبت کنم؟
این واقعا دیگه آخرین کاری بود که میتونست انجام بده... بعد از چند ثانیه صدای ظریف منشی کیم توی گوشی پیچید..
: خانم پارک ایشون دیروز برای چندروزی مرخصی گرفتن...
جه مین نفس عمیقی کشید... پس سالمه و ککشم نمی گزه که ممکنه جه هی بیچاره اینجا نگران باشه...
سعی کرد لحنش رو کنترل کنه: ممنون منشی کیم... اممم... میتونم بپرسم برای چه کاری مرخصی گرفتن؟
منشی کیم چند لحظه ای ساکت شد و بعد با لحن مشکوکی گفت: شنیدم که به رییس گفتن با همسرم میخوام برم جیجو برای استراحت... مگه شما خبر ندارین؟
جه مین که متعجب بود چند لحظه ای ساکت شد ولی سریع خنده ای کرد: اوه... حتما میخواد منو سورپرایز کنه... ممنون منشی کیم... سریع تلفن رو قطع کرد و شماره جه هی رو گرفت؛ دیگه براش مهم نبود هیون برمیداره یا خود جه هی!
: الو جه مین! سلام... چطوری؟خوبی؟
: الو و ... ای بمیره این شوهرت یه ملت از دستش راحت بشن!
سکوت جه هی پشت خط یکم دلش رو نرم کرد: خب نمیره..... باشه... ناراحت نشو...
جه هی با ناراحتی گفت: چی شده دوباره؟
: هیچی... ازدیروز صبح تا حالا خونه نیومده... دیشب نصفه شب رفتم بار دنبالش... ولی نبود... الان زنگ زدم شرکت.... منشیش میگه آقا مرخصی گرفته بره مسافرت!!!
: جونگمین؟
: پس نه هیون جونگ...
: سابقه نداشته!
آره... تازه به پدر گرامیشونم سپرده که با خانمم میخوام برم... میبینی چه دل گنده ایه؟
جواب جه هی فقط یه آه بود.... جه مین که دید الانه که جه هی بزنه زیر گریه سریع بحث رو عوض کرد...
: ولشون کن این مردای خودخواه رو...از خودت بگو..چیکار میکنی با پروژه حاملگی؟
جه هی یهو ریز خندید: هیون دیروز بالاخره از دستم عاصی شد و از خونه زد بیرون...از بس جلوش حالت تهوع داشتم خودش ترجیح داد نصف روز منو نبینه و بره سرکار استراحت!
جه مین بلند شروع کرد به خندیدن: آفرین! خوب حسابشو رسیدی! ببین...حالا که بیشتر حواسش بهت هست و گیر نمیده میتونی از فرصت استفاده کنی و بری واسه خودت بگردی.
: نه جه مین...اگه بفهمه رفتم بیرون جهنم به پا میکنه!
: غلط کرده!
جه هی نفسش رو بیرون داد : دیگه کرده یا نکرده به من مربوط نیست...من طاقت دیدن اون گوشهای سرخ شده از عصبانیتش رو ندارم!
جه مین کمی مکث کرد و گفت : خب با خودش برو...اینطوری خیلیم بهتره! از فرصت استفاده کن...من تو خونه پوسیدم....تو مثل اینکه بهت خوش میگذره؟
جه هی پوزخندی تو گوشی زد: آره خیلی...هر روز صبح با یه نمایش تمام عیار میرم تو دستشویی و تا شب این نمایش صد بار میره رو پرده! هه.... نمیدونم...امتحان میکنم...
: خوبه...من دیگه میرم..میخوام بخوابم...از دست شوهر تو یک ساعت درست نخوابیدم
: هر وقت اومد یه خبری هم به من بده....
: نگرانش نباش...طوریش نمیشه این آدم!



پتو رو تا روی گردنش بالا کشید... تا حالا سابقه نداشته بود که توی خونه تنها بمونه ولی به لطف جونگمین این رو هم تجربه کرده بود... هیون هیچ وقت تنهاش نمیذاشت... آه بلندی کشید... "هیون جونگ..." یاد روزهای اول ازدواجشون افتاد... کاش همیشه توی همون روزا میموندن... کاش هیون انقد لجبازی نمیکرد... چشماش پر از اشک شد ولی سریع با پشت دست چشماش رو پاک کرد و سعی کرد اصلا به هیون فک نکنه... همین که چشماشو بست صدای در رو شنید...بلافاصله از جا پرید و با عصبانیت بیرون رفت... جونگمین رو دید که بی توجه بهش راه اتاق خوابشرو گرفته و میره
: چه عجب... یادت افتاد خونه هم داری؟... زن هم داری؟... این چه وضعش؟
جونگمین که تقریبا به جه مین رسیده بود... نگاهی بهش انداخت... اول انگار که متعجب باشه ولی بعد بازم پوزخند روی لبش نشست و از جه مین رد شد...جه مین هم پشت سرش راه افتاد: میدونی به خاطرت تا اون بار لعنتی رفتم؟... میدونی اونجا چه جوری نگاهم میکردن؟... میدونی چقد نگران شدم؟... جه مین داد میزد و دنبال جونگمین میرفت ولی جونگمین حتی برنمیگشت تا بهش نگاه کنه... آخر جه مین خسته شد و دست جونگمین رو کشید و فریاد زد: لعنتی می شنوی چی میگم؟... با توام...
جونگمین نگاه خیره اش رو به چشمای خیس جه مین دوخت... انگار جه مین تمام ناراحتی ها و دل تنگیهاشو میخواست سر جونگمین خالی کنه... ولی با این نگاه خالی جونگمین بیشتر بغض کرد... نمیخواست جلوی جونگمین بشکنه.....
: زندگی اینجوری نمیمونه جناب پارک جونگمین...از فردا دیگه جه هی همیشگی رو نمیبینی...
با دو توی اتاقش برگشت و پشت در نشست و دستهاش رو جلوی دهنش گذاشت... حالا با خیالی راحت میتونست گریه کنه...









الهام: باز هم متأسفیم برای تأخیرهای مکرر...
امیدواریم داستان خوانندiه هاش رو از دست نداده باشه و دوستانی که منتظر بودن رو در نظرات ببینیم
امروز نتونستم تک بزنم بچه ها...شرمندههههههه



:: مرتبط با: 100Days With Strangers ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 02:58 ق.ظ
I have been surfing on-line more than 3 hours nowadays, but I by no means discovered any
attention-grabbing article like yours. It's beautiful worth sufficient for me.
Personally, if all website owners and bloggers made
excellent content as you did, the net shall be a
lot more useful than ever before.
دوشنبه 17 خرداد 1395 03:05 ق.ظ
ممنون بابت داستان قشنگت

elahe چهارشنبه 5 شهریور 1393 08:56 ب.ظ
mrciiiii
نیکی یکشنبه 2 شهریور 1393 11:17 ب.ظ
من اخرش ام نفهمیدم این جونگ مین چه مرگشه!!! دلم میخواد کله شو بکنم..
اخه مشکلش چیه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
نیکی یکشنبه 2 شهریور 1393 11:14 ب.ظ
به به سلام و درودددددددددددد+
من چطور این پارت و ندیده بودم!!!!!!!!!!!
ممنون برای زحمتی که می کشید...مثل همیشه عالی بود و البته من هنوز یادم نرفته بود و تمامش خاطرم بود
این قسمت "اولین کاری که می کنم ثبت نام جونگ مین تو باشگاه بدن سازیه"فکر کن جونگ مین با اون تنه ی کشیده و قلمی بادی بیلدینگی بشه........
اقا یه جمله ی منتخب هم پیدا کردم...ولی بعد هر دنبالش گشتم پیداش نکردم!!!!!!!!! چرا؟؟؟ آیا؟؟؟؟!!!!!!...یعنی یه سری به خودم بزنم بذ نیست ها.......
خب ممنون دخترا برای زحمتی که می کشید... منتظرم
الهام* یادت که هست یه چیزهائی را باید برام توضیح می دادی
Aida♕Y2SS-Princess ♕ پنجشنبه 30 مرداد 1393 04:47 ب.ظ
عالی بود
زیاد بود
محشر بود
بمیرم برای هیون...تو این وسط دلم برای اون میسوزه...
یونگ هم ماجرای جدای خودشو با هیونگ و دوست دختر هیون و اون کوچولو داره...
نمیشه یه عکس از گیومی بذارین؟خخخخخخ
جونگ مین شورشو درآورده دیگه برم خفه اش کنم....منتظر قسمت بعدیم...
ممنون
Sowgol یکشنبه 26 مرداد 1393 11:14 ب.ظ
سلوووووم
خسته نباید جفتتون
عالی بووود
chika چهارشنبه 22 مرداد 1393 11:46 ق.ظ
مرسی عالی
marita دوشنبه 20 مرداد 1393 01:27 ق.ظ
مرسی عشقای مـــــــــن
shadi* یکشنبه 19 مرداد 1393 11:34 ب.ظ
......
.
.
.
مرسی
رنت یکشنبه 19 مرداد 1393 02:32 ق.ظ
هی جونگ مین دیگه رسما رو اعصابه ها
ولی عجب بلایی سر هیون آرودن خوشم اومد
مرسی عزیزم خسته نباشی خوشحالم دوباره ادامه داستان رو گذاشتی
setareh شنبه 18 مرداد 1393 08:57 ب.ظ
Merciiiiiii aliiiiii boooooooddddd 111111
mahi شنبه 18 مرداد 1393 05:35 ب.ظ
پ.ن: من کماکان شنیدن اسم لیا اسب ابی باهوش خر خوان تنبل به یاد مستر کلینم
mahi شنبه 18 مرداد 1393 05:32 ب.ظ
والا ما بودیم شماها سایه اتون سنگین بود اقا یه چی یادم رفت هیونگ غلط کرده بد تا میکنه ... بعدشم غلط میکنه ازدواج کنه فک کن من بذارم این زن بگیره خخخخ
stella جمعه 17 مرداد 1393 10:35 ب.ظ
عجب!!!
mahi جمعه 17 مرداد 1393 08:45 ب.ظ
اون جونگ باید باشه نه یونگ :)))) بیچاره داداشم
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
غریبه جمعه 17 مرداد 1393 07:31 ب.ظ
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
mahi جمعه 17 مرداد 1393 05:32 ب.ظ
سلام علیکم ....خخخخخ بلی خودمم ...دیگه میدونین من خواننده داستان بشم فاتحه خخخ...اقا اینا کلا خیلی باحالن ....از شدت باحالی زیادشون دلم میخواد با گیوتین سر اون سه تا شازده (یونگ و هیون و هیونگ) رو بزنم بذارم رو سینه اشون ...هیونگ دلم خوش بود ادمییییی جونور ....جونگ مین لقب کوه یخ کمشه ...بیشتر یخچال طبیعی ...هیون هم یه دو روز دست من بود ادم میشد ...هیونگ هم زنده نمیذاشتم خخخ...عالیه دوسش دارم خواهرا عالین از اونجایی که یک روزه کلشو خواندم غر نمیزنم بقیشو میخوام ولی هفته دیگه شک نکنین به جونتون میفتم ....خسته هم نباشید :)
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
به به سلاااااام...از این طرفا
خوش اومدی به جمع خواننده ها...خوشحالمون کردی عزیزم...
چشم انشاالله دوباره میفتیم رو روال...سلامت باشی
سارا جمعه 17 مرداد 1393 12:00 ب.ظ
مرسیییییی
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
خواهش میشه
Elly جمعه 17 مرداد 1393 11:58 ق.ظ
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
بارون بهاری جمعه 17 مرداد 1393 06:21 ق.ظ
ممنونم عالی بود
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
selia جمعه 17 مرداد 1393 04:52 ق.ظ
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
marita جمعه 17 مرداد 1393 02:04 ق.ظ
سلاممممممم وای دلم تنگ شده بود...همه واسه شما هم واسه داستان
هیونمن وافعا عاشق این شخصیتم
مرسی کُـــــــــلی♥
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
سلام ماریتا جان خوبی؟ خوش اومدی به جمع نویسنده های وب
مهشید جمعه 17 مرداد 1393 01:10 ق.ظ
این عکس جونگمین رو می خوام ......
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
اگه پیداش کنم لینکش رو میذارم مهشید جان
agra پنجشنبه 16 مرداد 1393 10:21 ب.ظ
سلام خوبید،هیونگم که به جمع شوهران بد اضافه شد قشنگ بود مرسی دخترای گل
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
ممنونیم خانومی
soso پنجشنبه 16 مرداد 1393 08:26 ب.ظ
بعد قرنی اومدین ولی چون زیاد بود میبخشم
مرسیییییی
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
مچکرییییییییییم
z.h.t.k پنجشنبه 16 مرداد 1393 07:03 ب.ظ
سلاااااام بر آجییان گرامی،خوفین؟؟؟؟
جیییییییییغ،بالاخره برگشتین
هنوزباورم نمیشه
خیلی خوشتل وباحال بود.
لطفا قسمت بعدوهرچه زودتر بذارین.
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
سلام عزیزم....ممنونیم..
آره فک کنم یه هفته ای طول بکشه تا همه باورشون بشه
چشم...نهایت سعیمون رو میکنیم
فلفلی پنجشنبه 16 مرداد 1393 06:26 ب.ظ
هوووووووف . دیگه داشت داستان یادم میرفت . ولی چه میکنن این دو تا . هر کدوم از یه طرف بوم افتادن . ببینیم دو تا خواهر میتونن شوهر اون یکی رو صد روزه درست کنن یا نه . جه مین که خیالش راحته . جونگمین خیلی بی خاصیه ولی اون جه هی بدبخت چه فیلمی باید بازی کنه . خخ خخ خخ . کلی خندیدم از دستش .
اوه . یعنی هیونگ جونم با زنش دعوا داره ؟ عجب . همه ی زوجا تو این داستان لهن که .
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
هیونگ هنوز ازدواج نکرده...دوست دخترشه!البته میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! وضعیت همین دوتاست!
مینا گله پنجشنبه 16 مرداد 1393 05:43 ب.ظ
اوا دوم برخشید
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
مینا گله پنجشنبه 16 مرداد 1393 05:43 ب.ظ
اولللللللللل
هوففففففففففف بالاخره اومد این داستان
مردم بس هر روز اومدم سر زدم و خبری نبود امروز که دیگه گفتم بی خیال سر نزنم ولی باز دلم نیومد
خدارو شکر اومدن تور و خدا دیگه دغمون ندین زود وزد بیاین من خودمم کلی مشکل سرم ریخته ولی نیامو داستان اپ نکنم روزم شب نمیشه
داستان که مثل همیشه عالی بود و خسته نباشید داشت . اجیای خوشگلم فقط روزاتونو بگین لطفا که من دوباره هر روز هر روز نیام سر بزنم مرسییییییییی
Elham* & SimaJoon پاسخ داد:
شرمنده میناجان...خوشحالیم خوشت اومده...
عزیزم من و سیماجون هم خیلی دوست داریم یک روز مشخص داشته باشیم و واسه داستان بذاریم اما یه سری برنامه های شناور داریم هردومون که ممکنه نتونیم یک روز ثابت در هفته بیایم.
اگر تونستیم برنامه هامون رو تنظیم کنیم و هماهنگ بشیم در یک روز بهتون خبر میدیم. یکی از مشکلات داستان مشترک همینه متاسفانه. اگر خودم یا سیماجوون قرار بود به تنهایی داستان رو بنویسیم حتما یک روز ثابت اعلام میکردیم....
میتونی شمارت رو بذاری تا برای هر پارت بهت تک بزنیم.
ممنون از صبرت برای برگشت ما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30