تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S3-part5
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S3-part5
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 10:55 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
سلام به عزیزای دلم
امیدوارم حالتون خوب باشه
میگم داستان خیلی غمگینه نه؟؟؟
کلا این داستان رو مینوشتم نمیدونم تو چه فازی بودم
رااااستی من یه داستان طنز نوشتم به اسم به دنبال آرامش ...شاید بعضی ها خونده باشنش
خیلی طرفدار داشت ...دوست دارید این جا هم بذارمش براتون آیا؟؟؟
بفرمایید ادامه...




"فصل سوم"
ازت ممنونم!
حالم خوب است اما دلم تنگ آن روزها شده كه میتوانستیم
از ته دل بخندیم!

یونگی نشسته بودو به یونگ هیون كه مثل همیشه دیرش شده بود نگاه میكرد.یونگ هیون بالاخره آماده شدوگفت:دیگه بهت تاكید نكنم خودت حواست به همه چیز باشه
یونگی:بابا میخوای من رو با این دختره این جا تنها بذاری؟
یونگ هیون لبخندی زدو گفت:اون كه با تو خوبه تو هم كه امروز كلاس نداری.فقط مواظبش باش...خیلی بهش گیر نده بذار راحت باشه اما...
یونگی:اما مراقبش باشم...باشه برو دیگه خستم كردی
یونگ هیون اخم مهربونی كردو بعد از خداحافظی رفت.یونگی به اتاقش رفت در اتاقش رو كه روبه روی اتاق جیمین بود باز گذاشت تا حواسش بهش باشه یكی از كتاب هاش رو از قفسه برداشت و شروع كرد به خوندن...حسابی رفته بود تو حس داستان كه متوجه صدایی شد كتاب رو اورد پایین و چشمش خورد به جیمین كه بهش ذل زده بود...لبخندی زدوگفت:بیدار شدی؟
جیمین همون طوری بهش داشت نگاه میكرد كه ادامه داد:هه هه هه این چه سوالیه میپرسم خب بیدار شدی دیگه...روی میز صبحانه آماده هست برو بخور
بعد دوباره كتاب رو گرفت جلوی صورتش و شروع كرد به خوندن اما جیمین همون طوری روبه روی یونگ ایستاده بود...یونگ دوباره بهش نگاهی كردو گفت:چرا ایستادی؟من دارم كتاب میخونم به جای حساسش رسیدم الان قاتله دختره رو تو یه غار تاریك و ترسناك گیر انداخته میخواد خفش كنه
جیمین هر لحظه چشم هاش گرد ترو گرد تر میشد كه یونگی یهو متوجهش شد خنده ی مصنوعی زد.از جاش بلند شدو كتاب رو كنار گذاشت و گفت:بیا بریم صبحانه بخور
تا وقتی كه جیمین صبحانش رو خورد یونگی روبه روش نشسته بود و بهش نگاه میكرد بعد از خوردن صبحانه جیمین بدون این كه حرفی بزنه از جاش بلند شدو رفت تو اتاقش یونگی هم میز صبحانه رو جمع كردو مشغول تلوزیون تماشا كردن شد...جیمین از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود  حالش یكم بهتر بود شاید چون یكم احساس اطمینان میكرد چون برقی از صداقت رو تو چشم های یونگی دیده بود و حرف هاش رو باور كرده بود اما هنوز از یونگ هیون ترس داشت اون مثل باباش یه مردبود یه مرد با خلق و خو های مردونه و دست های قدرتمند...میخواست چشم هاش رو روی هم بذاره و وقتی باز كنه ببینه مادرش كنارش نشسته و با اون مهربونی و عطر تنش داره نوازشش میكنه مگه غیر از اون آغوش توی این دنیای بزرگ چیز دیگه ای هم داشت؟دوباره اشك توی چشم هاش حلقه كرد...چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بود از الان به بعد چی؟یعنی چی در انتظارش بود؟هیچ جوابی برای سوالش نداشت دوست داشت بره بیرون و یه هوایی بخوره فضای حیاط در روز با برگ های زردی كه روی زمین ریخته شده بود خیلی زیبا به نظر میرسید...یواش از اتاق رفت بیرون نیم نگاهی به یونگ انداخت و به طرف در خروجی رفت...
با باز شدن در یونگی به خودش اومد اون هم دنبال سر جیمین راه افتاد وقتی كه دید توی حیاط داره راه میره دوباره برگشت به طرف تلوزیون و مشغول شد...
جیمین از صدای خش خش برگ ها زیر پاهاش خوشش میومد  شاید اون صدا باعث میشد از فكر تمام دل مشغولی هاش بیرون بیاد و چند لحظه توی رویاهای كودكانه ی خودش سیر كنه.آروم آروم به طرف در رفت در حیاط رو باز كرد و رفت بیرون نگاهی به بیرون از خونه انداخت این محله با محله ی خودشون خیلی فرق میكرد.متوجه چند تا پسر بچه شد كه توی همون كوچه داشتند  توپ بازی میكردند كنار در ایستادو مشغول تماشا كردن شد...كه یهو توپ قل خوردو كنار پاش قرار گرفت نگاهی به توپ انداخت  صدایی توجهش رو جلب كرد:هی توپ رو بنداز
جیمین نگاهی به پسر بچه كردو دوباره نگاهش رو روی توپ خیره كردپسره كه دید جیمین بهش جوابی نمیده اومد جلوتر روبه روی جیمین ایستادوگفت:مگه با تو نیستم نكنه كری؟
جیمین یه قدم رفت عقب ترو هیچی نگفت.پسره توپش رو برداشت نیشخندی زدو گفت:فكر كنم لال هم هستی؟تودیگه مال كجایی؟؟؟هه هه هه بچه ها بیاید این رو ببینید مثل این غربتی ها ایستاده این جا
چند دقیقه ی بعد بچه ها دورش كردند و شروع كردند به مسخره كردنش ...جیمین هم در حالی كه بغض كرده بودو ناخن انگشتش رو میجوید بهشون نگاه میكرد
-نگا لباس هاش رو این گونی ها ارزش پوشیدن هم داره؟
-چند وقته موهات رو شونه نكردی؟
-مثل بچه ها ی بی كس و كار میمونه...تو این محله چیكار میكنی؟؟؟
هر كدوم از كنایه های اون بچه ها قلب كوچولو و پاك جیمین رو بیشتر و بیشتر به درد میوورد...چه قدر دلش تنگ شده بود برای روزهایی كه تو همون اتاقك تاریك و نمدار نایونگ موهای بلندش رو شونه میزد...یادش به حرف های نایونگ افتاد كه میگفت:دخترم دنیای ما با دنیای بعضی از ادم ها خیلی فرق میكنه...دنیا اون قدر ها هم كه تو فكر میكنی زیبا نیست بعضی آدم ها عادت دارند همه چیز رو از بالا نگاه كنند....در مقابل این آدم ها بغضت رو قورت بده و لبخند بزن و فقط تركشون كن...
جیمین نگاهش رو از روی زمین برداشت با چند بار پلك زدن جلوی اشكی كه تو چشم هاش حلقه كرده بود رو گرفت بغضش رو قورت دادو لبخند تلخی زد كه برای یه لحظه باعث شد خنده روی لبهای تمام بچه ها خشك بشه...همون موقع در باز شدو یونگی با شتاب اومد بیرون تا چشمش به جیمین افتاد كه كنار در ایستاده بود نفس راحتی كشید اومد حرف بزنه كه متوجه بچه ها شد با دیدن اون ها و حالت جیمین همه چیز رو فهمید رفت و دست جیمین رو گرفت و روبه بقیه گفت:چیه؟به چی نگاه میكنید؟این خواهر منه از الان به بعد هر كس كوچكترین حرفی بهش بزنه با من طرفه
بعد هم جیمین رو دنبال خودش كشوند تو خونه  نگاه عصبی بهش كردو گفت:چرا یهو بی خبر میری بیرون؟اگه گم میشدی من چیكار باید میكردم؟
جیمین سرش رو انداخت پایین و گفت:ببخشید
یونگی لبخند مهربونی زد و نگاهی به سرو وضع جیمین انداخت و گفت:خب بذار یونگ هیون بیاد با هم میریم خرید اما الان بیا موهات رو شونه بزن
و دست جیمین رو گرفت و بردش تو اتاقش از كشوی كمدش یه شونه برداشت و داد دست جیمین:بیا از این استفاده كن بعدا به بابا میگم برات بخره
جیمین شونه رو گرفت و همون جا روی تخت نشست...یونگی نگاهی بهش انداخت و گفت:نكنه موهات هم بلد نیستی شونه بزنی؟
جیمین با صدای آرومی گفت:دلم برای مامانم تنگ شده اون همیشه این كار رو میكرد
یونگی نفس عمیقی كشید رفت به طرفش شونه رو ازش گرفت و گفت:اووووف ....حوصله گریه دیگه ندارم بده من خودم برات شونه میزنم
و بعد آروم آروم شروع كرد به شونه زدن موهای جیمین...وقتی كه كارش تمام شد نگاهی به جیمین انداخت رفت سر كشوی كمدش دوباره این بار یه گیره به شكل پاپیون كه با نگین های زیبایی تزئین شده بود از كشو دراوردو زد به موهای جیمین...نگاه معنی داری به اون گیره ی مو انداخت وبعد لبخند محوی زدو گفت:مال مامانمه وقتی میخواست بره این قدر عجله داشت كه یادش رفت كادویی كه من با اولین پول تو جیبیم براش خریدم رو با خودش ببره....مال تو باشه
بعد هم از اتاق رفت بیرون...جیمین توی آینه نگاهی به خودش انداخت نگین های گیره سر توی باریكه ی نوری كه از پنجره میتابید میدرخشیدن...این گیره سر چه قدر به نظرش زیبا میومد....
.....................................
یونگ هیون در اتاق رو باز كردو با لبخند وارد اتاق شد دكتر گفته بود حال نایونگ از دیروز بهتر شده بود خوشحال بود ازته دل خوشحال بود...رفت جلوتر كنار تخت نشست ...نایونگ خواب بود به چهرش ذل زد با این كه یكم شكسته شده بود با این كه جای زخم هاو كبودی ها روی صورتش خودنمایی میكرداما هنوز هم به نظرش زیباترین زن روی زمین بود...با دستش گونه ی نایونگ رو نوازش كرد یعنی تو این سالها چی بهش گذشته بود از خودش بدش میومد یونگ هیون تو این سال ها پیشرفت كرده بود درس خونده بودو شده بود داماد یه خانواده ی سرشناس اما نایونگ به خاطر پدرش به هیچ جا نرسیده بود و حالا این جا این طوری با این همه دردو رنج و ناراحتی خوابیده بود...
نایونگ آروم آروم چشم هاش رو باز كرد اولین چیزی كه توجهش رو جلب كرد لبخند شیرین یونگ هیون بود...با دیدن یونگ هیون احساس آرامش كرد از دیروز فكر میكرد یونگ هیون رو فقط تو خواب دیده اما حالا ....دلش یكم قرص شد و لبخند محوی روی لبهاش نشست...
یونگ هیون متوجهش شد دست هاش رو توی دست هاش فشرد و گفت:بالاخره بیدار شدی؟
نایونگ با گرمای دست های یونگ هیون احساس گرما میكرد هنوز مثل قدیم ها دست هاش پر از گرما پر از احساس بود یه احساس خاص كه فقط نایونگ اون ها رو حس میكرد...نایونگ لب های خشكش رو گشود و با صدای آرومی گفت:چه قدر دلم برات تنگ شده بود...
چه قدر شنیدن صدای نایونگ برای یونگ هیون شیرین بود
یونگ هیون:راستی خیالت از بابت اون فرشته كوچولو راحت باشه الان پیش خودمه
لبخند نایونگ پررنگ تر شدو برق تشكر و قدردانی توی چشم هاش درخشید تنها چیزی كه تو اون لحظه میتونست به زبون بیاره این بود:ازت ممنونم
یونگ هیون كمی دیگه هم پیشش موندو باهاش حرف زد بهش قول داد تا كمكش كنه و از جیمین مراقبت كنه...
بعد از این كه از بیمارستان اومد بیرون حس خاصی داشت...حس شروع دوباره حسی كه خیلی وقت بود توی دلش مرده بود و ضربان قلبش رو كنترل كرده بود اما حالا با شروع اون حس دوباره بی نظمی تپش های قلبش رو احساس میكرد چه قدر دلش برای این بی نظمی تنگ شده بود ...با ذوق وهیجان وصف ناپذیری به سمت خونه حركت كرد...تنها چیزی كه الان فكرش رو مشغول كرده بود  ارتباط برقرار كردن با جیمین بود...



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:59 ق.ظ
Great article! That is the type of info that are supposed to be shared across
the web. Disgrace on the seek engines for now not positioning this publish
upper! Come on over and visit my web site . Thanks =)
BHW جمعه 25 فروردین 1396 02:43 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here different web address and thought I might check
things out. I like what I see so now i am following you.

Look forward to looking at your web page again.
BHW پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:49 ق.ظ
Admiring the time and energy you put into your site
and detailed information you provide. It's great to come across a blog every
once in a while that isn't the same old rehashed
information. Excellent read! I've saved your site and
I'm adding your RSS feeds to my Google account.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 01:21 ق.ظ
Good day! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.

Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a
blog article or vice-versa? My website covers a lot of
the same subjects as yours and I believe we could greatly
benefit from each other. If you might be interested feel free to shoot
me an email. I look forward to hearing from you!

Excellent blog by the way!
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 07:19 ب.ظ
ای بابا قبلیه منم والاااااا
M@R@LI پاسخ داد:
ای جووونم باشه گلم
bonny یکشنبه 11 آبان 1393 07:10 ب.ظ
آخـــــــــی چرا مامان یونگی ولشون کرده؟؟؟ حیف سرشم نبوده پدر و پسری به این جیجلی رو داشته باشه ..
آقا منم موهامو دیگه شونه نمیکنم یونگی بیاد شونه کنه برام
مرررررسی .. خیلی کنجکاوم آخرش چی میشه به به
من موافقم باز اون داستانو باذار خیلی کولاک بود
M@R@LI پاسخ داد:
بی لیاقت بوده دیجه
هه هه هه کار خوبی میکنی
باوشه گلم
نیکی یکشنبه 2 شهریور 1393 09:52 ب.ظ
سلام گلی...ممنون و خسته نباشی. دستت درد نکنه
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیز دل
مرررسی عزیزم
stella سه شنبه 21 مرداد 1393 02:22 ق.ظ
بسیار خوب...
M@R@LI پاسخ داد:
ممنون گلم
afra دوشنبه 20 مرداد 1393 04:30 ب.ظ
sallllllllllllllllllam ... dast har dotun dard nakone .... ali bud
zud biain
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیزم فکر کنم اشتباهی نظر گذاشتی
این داستان رو فقط خودم مینویسم
Atiyeh جمعه 17 مرداد 1393 10:06 ب.ظ

M@R@LI پاسخ داد:
z.h.t.k پنجشنبه 16 مرداد 1393 03:18 ب.ظ
سلااام آجی
بسی زیبا بود
M@R@LI پاسخ داد:
سلام عزیزم
ممنون گلم
selia پنجشنبه 16 مرداد 1393 04:36 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر