تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - MidNight - Part 3
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

MidNight - Part 3
چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 02:26 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست Sogand Seti | ( نظرات )
سلام دوستای خوب و کم لطفم چند کلام صحبت دارم،اول اینکه اینجا همه بزرگسالن پس اگر نظری دارین میتونید با ارامش اعصابتون راحت عنوان کنید اینجا کسی رو دار نمیزنن
دوم اینکه من حمایتم رو از وب قبلا به همه ثابت کردم البته که لزومی به عنوان کردن نداره و منتی هم نیست من دوست داشتم چون اومده بودم دوست باشم
...حالا با یکم انصاف خودتونو بزارین جای من! بعد یک هفته ده روز بیام هنوز کامنتام باشه 4تا شما تو ذوقتون نمیخوره؟ ناراحت نمیشین؟.... بگذریم....


MidNight




هیون:کیو بهتره کنارش باشی دیگه باید بهوش بیاد خواهش میکنم همتون همکاری کنین حواستون جمع کنین
یونگ:خیالت راحت باشه هیون،....کیو باید زودتر راجب حست میگفتی نگران نباش من پشتتم
کیو لبخند ملایمی زد هیونگ تکیش رو به راحتی داد
هیونگ:پلیسا اینجا بودن
هیون:چرا؟چی شده؟
هیونگ:من و جونگمین داشتیم چرخ میزدیم دیدیم پلیسا اومدن دوست این دختره هم باهاشون بود سگا ردشون رو تا صخره زده بودن اما ازونجا به بعد نتونستن جلو بیان ردمون نگرفتن
هیون جدی گفت:چه انتظاری داشتی؟معلومه سگاشون نمیتونن رد مارو بزنن
هیونگ:مساله این نیست هیون!اونا دختره رو گرفتن فک میکنن قاتل دوستشه درضمن اسم این دختره کیم مینسول هستش خودم شنیدم
هیون:اره چه ما میرسیدیم و این دختره...همین مینسول...نمیاوردیم بازم فرقی نمیکرد همیشه میخوان ذنبال یکی بگردن تقصیرارو بندازن گردنش
هیونگ:یعنی نمیخواین کاری کنین
یونگ:هیچکاری نمیشه  کرد هیونگ بچه شدی؟به فرض این دختره هم بتونه بره اونجا بنظرت چه توضیحی میتونه واسه غیب شدن بده؟
کیو:راست میگه!فرقی نمیکرد اگرم میذاشتیم بمیره مینداختن گردنش
هیون:پس بحث تمومه
یونگ:چه خبر  از پوجا هیون؟قصد نداره برگرده؟
هیون:چرا فردا پس فردا برمیگرده من یه نفر که از دوریش دیوونه شدم....
یونگ لبخندی زد:میرم استراحت کنم
کیو:میرم  بالا سرش
هیونگ:شبا حوصلم سر میره
یونگ:بیکار نمون خب
بالا سرش نشسته بود بهش خیره بود نور کم آواژور رو صورتش سایه مینداخت دستاش سفید بودن اروم موهاش رو مرتب کرد دلش میخواست زودتر بیدارشه تحمل اینکه منتظر بمونه براش سخت بود اروم خم شد و لباش رو لبای مینسول گذشت و سریع برداشت لبخندی زد این خیلی خیلی از تصورش بهتر بود یه ارامش عمیق یهو جای تمام حسایی که داشت رو گرفت
کیو اروم گفت:مینسول صدامو میشنوی؟...هی بسه دیگه باید بیدارشی چقدر میخوابی...
لبخند زد کنارش رو تخت نشست خم شد و لب رو لب مینسول گذاشت اینبار محکمتر بوسید فرصت بیشتری داد و از حس خوبی که داشت بیشتر لذت برد
نمیتونست بخوابه تمام ذهنش مینسول بود یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟دلش میخواست میتونست اون مردارو پیدا کنه اون وقت میتونست یه توضیحی برای اتفاقاتی که افتاده بود پیدا کنه اما هیچکاری از دستش بر نمیومد دیگه همه چیز تموم بود ازین فکر لبخندی زد طبیعت داشت عدالتش رو اجرا میکرد اون هرگز نباید جون سالم بدر میبرد
چشماش باز کرد چندبار پلک زد چشماش با دوتا چشم سبز برخورد کرد نگاه گرمی که بهش لبخند میزد رو نمیشناخت یهو از جا پرید
-من کجام؟
همین یه جمله کافی بود که یونگ و هیون با شتاب در باز کنن و وارد اتاق شن مینسول با دیدن اونها جلو در ترسید نگاه مضطربش کیو رو به حرف بیاد
کیو:نترس کسی قرار نیست بهت اسیب برسونه
مینسول یکم مکث کرد صدای این مرد عالی بود طنین صداش گرم و ملایم بود انقدر دوست داشتنی بود که حس بهتری بهش دست داد گذشته از اون خیلی زیبا بود خیلی خیلی زیبا بود اون دوتا مرد دیگه هم به زیبایی اون بودن همه چیز براش یه رنگ و بوی دیگه داشت لبخند گرم اون مرد بهش انرژی میداد به طور غیر طبیعی حس کرد میتونه همه چیز رو بهتر لمس کنه وقتی دستش رو پتو لغزید باتعجب به دستش نگاهع کرد کیو به هیون و یونگ نگاهی انداخت و لبخندی زد
مینسول:چه اتفاقی برای من افتاده؟اینجا کجاست؟
باز با چشمای باز بهشون نگاه کرد همیشه صدای خوبی داشت برای برنامه های فرهنگی مدرسش میخووند اما الان طنین صداش واقعا ملایم و لطیف بود
یونگ لبخندی زد:نگران نباش دچار حادثه شده بودی اما الان خوبی....البته اگه بشه گفت خوبی...
مینسول چندبار پلک زد این 3تا مرد بطور باورنکردی خوش هیکل خوش صدا خوش قیافه و کاملا بی نقص بودن سعی کرد منظور اون مرد رو درک کنه اما چیزی به ذهنش نرسید
هیون:میدونم الان گیج هستی احتمالا ذهنت بهم ریختست این طبیعیه همه اولش مث تو هستن این یونگسنگ هستش پزشکت بود اینم کیوجونگ...نمیدونم کسیه که...اممم خب مراقبت بود منم هیون جونگ هستم یجورایی امور اینجا با منه
مینسول:امور؟اینجا کجاست؟شما ها کی هستین؟چند وقت اینجا؟
هیون اومد جلو و کنار تخت نشست مینسول احساس نا امنی میکرد عقب رفت و خودش رو تخت جمع کرد کیو خواست دست رو دست مینسول بزاره اما اون دستش عقب کشید
مینسول حس بدی داشت باتحکم تکرار کرد:اینجا کجاست؟
لحن عصبیش باعث شد هیون محتاط تر باشه یونگ اروم کنار در ایستاد ممکن بود مینسول بخواد فرار کنه،برای فقط صدم ثانیه چشم مینسول بین مردها و پنجره و در چرخید کیو یکم شق و رق تر  نسشت همه حس مینسول رو میدونستن،مینسول اصلا نمیتونست ذهنش رو کنترل کنه فقط حسی بهش میگفت باید فرار کنه
هیون اروم ادامه داد:نمیتونی تمرکز کنی درسته؟احساس ناامنی میکنی همه چیز عجیبه حتی خودت....انگار خودت نیستی بی اعتمادی و نمیدونی چی شده؟
حرفای دقیق و درست هیون باعث شد مینسول هواسش جمع شه به حرفاش
هیون ادامه داد:تو تو پارک جنگلی بودی یادته؟یکم تمرکز کنی همش یادت میاد از صخره پرت شدی نمیدونیم چرا ولی پرت شدی یه دختر دیگه هم باهات بود دوستت....تو اسیب دیده بودی داشتی میمردی ما پیدات کردیم و اوردیمت اینجا
مینسول فکر کرد درست میگفت تمام ذهنش مث پازل تمام خاطراتش رو کنار هم میذاشت
مینسول:دوستم کو؟خانوادم میدونن من اینجام؟چند وقته که اینجام؟کی میتونم برم؟
کیو:خب مساله اینکه که...تو....اونا نمیدونن تو کجایی دارن دنبالت میگردن
مینسول:چرا بهشون نگفتین؟
هیون:چون نمیتونیم بگیم...در واقع تو مردی مینسول زندگیت به عنوان یه آدم تموم شده
لحظه ایی طول کشید تا بخواد درک کنه چه اتفاقی افتاده چشماش از اشک برق زد به اتاق بزرگ و شیک و سفید رنگ نگاهی انداخت چشمش روی این مردها که خودشون رو معرفی کرده بودن ثابت موند بعد به همونی که رئیسشون بود گفت
مینسول:اینا دنیای بعد مرگه؟شمام فرشته هستین؟میدونین چون من مسیحی هستم
هیون خندید این دختره جالب ترین فرضی که تا اون موقع شنیده بود رو تو ذهنش داشت
هیون:نه خب این خیلی پیچیده تر از اونیکه بتونم برات توضیح بدم
کیو صبرش لبریز شد:ما موجوداتی هستیم که نمیتونیم با ادما قاطی شیم چون...ما مردیم ولی هنوز هستیم...یعنی تو هیچ وقت کتابای فانتزی راجب موجوداتی که تو شب زندگی میکنن نخووندی؟...اه خدای من باید خیلی زودتر حدس میزد
یونگ سنگ به کلافگی کیو جونگ پی برده بود:ما خوناشام هستیم
مینسول خنده بلندی کرد:چی؟شوخیتون گرفته؟
کم کم عصبانی میشد داد زد:شما همتون دیوونه این منم الان ازینجا میرم
اصلا به ثانیه هم نرسید تا از رو تخت بلند شد کیو بازوش محکم گرفت اما اونو با هل محکمی پرت کرد وقت نداشت فک کنه که چرا انقدر زورش زیاد شده تا هیون دستاش باز کرد مانعش شه از زیر دستش در رفت یونگ جلوش سد شد برای دو سه ثانیه بین بازوهاش گیر افتاد اما انقد خودش اینور اونور زد تا از دست یونگ هم فرار کرد نمدونست راه بیرون کجاست اما به چشم بهم زدنی از راهرو رد شد با دیدن در ورودی خونه سمت رفت تا از در رد شد و پاهاش چمن لمس کرد با مرد دیگه ایی برخورد کرد تا به خودش بیاد تو قلاب بازوهای محکمش گیر کرد کس دیگه ایی هم رسید
هیونگ:جونگمین دستش کندی
جونگمین:از همون اول هم گفتم دردسر میشه
کیو:بدش به من میتونم مراقب اوضاع باشم
جونگمین بازوی مینسول که هنوز تقلا میکرد فرار کنه به کیو داد
جونگمین:میبینم
یونگسنگ:جونگمین اون تازه فهمیده چه اتفاقی براش افتاده
مینسول با نفرت وصف ناپذیری چشمش از جونگمین و هیونگ جون روی کیوجونگ ثابت موند
مینسول:فقط همینقدرین یا بازم هستین
کیوجونگ لبخند زد:نه واقعا همین تعداد هستیم
مینسول بینیش چین انداخت:ازین لبخندای مسخرت متنفرم
هیون:ببرش تو اتاق مخصوص کیوجونگ
کیو با تعجب به هیون نگاه کرد:شوخیت گرفته؟ اونجا؟
هیون بارامش گفت:نمیخوای که از دستت در بره؟ممکنه مشکلی که نزدیک بود برای هیونگ پیش بیاد براش پیش بیاد
جونگمین به کیو نگاه کرد کاملا بخاطر داشت نزدیک بود هیونگ رو برای همیشه از دست بده به هیونگ نگاه کرد این پسر براش خیلی مهم بود وقتی با اون بود حس بهتری داشت وقتی با اون بود تمام نفرتش خاطرات بدش از ذهنش خارج میشد از فکر از دست دادنش  به خودش لرزید اگه اتفاقی برای این پسر اروم و بی ازار میافتاد همه دنیا رو خراب میکرد ازین فکر حس بدی بهش دست داد دندوناش رو هم فشار داد به کیو نگاه کرد بدون اینکه بخواد سرش رو به نشانه تایید حرف هیون تکون داد کیوجونگ با دیدن حالت جونگمین به سمت خونه حرکت کرد مینسول نمیخواست همراهش بره اما انقدر زور این مرد زیاد بود که نمیتونست کاری کنه کیو به سمت انباری حرکت کرد در باز کرد از پله ها پایین رفت سمت قفس بزرگ و فلزی رفت در باز کرد هیون مراقب اوضاع بود
مینسول:نه....نه خواهش میکنم نه نمیخوام برم این تو ...خواهش میکنم
هیون:این به نفع خودته مینسول باور کن کسی اذیتت نمیکنه
مینسول با تعجب بهش نگاه کرد احساس ضعیف و تشنگی میکرد هیون متوجه شد مشکل کجاست
هیون:باید چیزی بخوری ضعیف شدی
مینسول:من چیزی رو که توی آشغال بیاری نمیخورم ترجیح میدم بمیرم
هیون:بهتره انرژیت رو صرف نکنی مینسول
میسول:اسم منو انقد تکرار نکن کی بهت اسمم رو گفته به چه حقی منو به اسم صدا میکنی
هیون محکم و بی روح جلو قفس رفت:ببین خانوم کیم بهتره خوش رفتار تر باشی وگرنه مجبور میشم از راه های دیگه ایی وارد شم
مینسول ترسید و یکم عقب رفت هیون لبخند کمرنگی زد
مینسول:میتونم خرخرت رو به راحتی بجوام
هیون:میدونم...
مینسول لگد محکمی به قفس زد هیون از پله ها بالا رفت کیو هم دنبالش رفت درو بستن از راهرو انتهای خونه رد شد به سالن اصلی که رسیدن همه بودن
هیونگ:دلم براش میسوزه یاد خودم میوفتم
جونگمین نشسته بود و پا رو پاش بود:دلت براش نسوزه عادت میکنه...مث همه مث خودت
همه بهش نگاه کردن جونگمین ادامه داد:چیه مگه دروغ میگم؟
اومد که بره کیو جلوش رو گرفت و به چشماش خیره شد با لحن سردی گفت
کیوجونگ:نمیخوام ببینم درآینده براش مشکلی درست کنی
جونگمین چشماش جمع کرد:میدونم میدونم...زن داداش آیندمونه
هیونگ به این حرف خندید:به جز مامان یه دختر دیگه هم بهمون اضافه شد
جونگمین:هیونگ محض رضای خدا انقد بهش نگو مامان
هیونگ اعتراض کرد:خو چرا خودش میخواد تازه اون همیشه شکایت میکنه که تو بهش احترام نمیزاری
هیون خندید: دیگه داره میاد اون بیاد خیلی کمکه میتونه بهتر مینسول رو درک کنه
کیو سر تکون داد که هیون دوباره گفت:کیو باید برای مینسول چیزی ببری بخوره این اولین باره
کیو:باشه الان میرم براش یه چیزی پیدا میکنم
هیون:نه تو باید بمونی ممکن زنجیر رو پاره کنی خودم میرم
یونگ:اگه بخواین منم کمک میدم میخواین من برم
هیونگ:فک کنم تو فریزر یکم مونده باشه...یعنی من یکم گذاشته بودم
جونگمین حس میکرد بین یه عده ساده لوح گیر افتاده:بس کنین دفعه اول بهش یخ زده بدین خودکشی میکنه
کیوجونگ:اون نمیدونه خوناشاما چطور خودکشی میکنن
هیونگ:همه تو نوجونیشون کتابای فانتزی خوندن
هیون سرتکون داد:هیونگ بعد 50 سال هنوز فرق افسانه ها و واقعیت نمیدونی؟اونا فقط یه مشت خرافات نوشتن...
کیوجونگ:داره صدامونو میشنوه دوست ندارم چیزی راجب خودکشی یه خوناشام بشنوم
هیونگ:میرم از فریزر بیارم
یونگ خندید: حالا مطمئنین از رژیم غذایی هیونگ جون خوشش میاد؟
هیون بلند خندید:اه سمور اصلا خوب نیست
هیونگ اخم کرد:اتفاقا خیلیم خوبه
از فریزر یه پاکت برداشت و یکم تکونش داد:باید گرم شه
جونگمین:اخه همه که مث تو عاشق غذای گرم نیستن
هیونگ:اون دفعه اولشه نمیتونی یکم ملایمتر برخورد کنی؟واقعا یاد خودم میوفتم در ضمن گرم خیلی بهتر و لذیذتره ...
جونگمین بهش خیره شد و هیچی نگفت کیو رفت سمت گاز روشنش کرد
کیو:بزار من کمکت کنم
هیونگ لبخند زد:هیچکس مث من اونو خوب گرم نمیکنه
هیون:اینو راست میگه
یونگ لبخند زد جونگمین به همشون نگاه کرد
جونگمین:میشه بپرسم چرا انقدر همتون خوشحالین؟انگار نه انگار یه دردسر جدید برامون درست شده اونوریا بفهمن دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم نمیزارن راحت باشیم
هیون:به اون سختی که فک میکردم نبود اروم تر از تصورم بود البته من هیچوقت دختری رو تبدیل نکردم اما دیدم یسریا واقعا وحشی میشن
هیونگ:همینکه دیگه از همه کم سن تر نیستم عالیه هه هه
یونگ لبخند زد:واقعا این مساله باعث ازارت بود
جونگمین:عالیه هیون این اقا که به عشقش رسید تو هم که دوباره بابا شدی چطور یه چند نفر دیگه رو هم به فرزندی قبول کنی
هیونگ:جونگمین گاهی حس میکنم بعد این مدت بازم نمیشناسمت
جونگمین:چرا مگه دروغ میگم؟مگه هیون بابات نیست هرچی باشه هممون از خون هیون هستیم
هیونگ:اره پس فراموش نکن توهم بچه هیون هستی به باباییت سلام کن
جونگمین باخشم نگاش کرد بقیه ازین حرف خندیدن
هیونگ:...کیو این مناسبه میتونی ببریش
یونگ:بوش که خوبه
کیو در زیر پله رو باز کرد مینسول احساس کرد بدنش دچار شک برقی شد عضلاتش منقبض شد گلوش میسوخت لباش خشک شدن یه عطر گرم و خوبی تو فضا پیچید هیچ مقاومتی در برابراین بو نداشت.کیو اروم از پله ها پایین رفت وارد زیرخونه شد جلو قفس ایستاد مینسول رنگش پریده تر از اول شده بود کیو قدم به جلو برداشت مینسول عقب فت خودش چسبوند به نرده های فلزی
کیو:حالت خوب نیست باید بخوریش
مینسل نگاهش به لیوانی که دست کیو بود افتاد هنوز عقب ایستاده بود نمیتونست تصورش کنه اینکار چندش اورترین و منزجرکننده ترین کاری بود که تو دنیا ممکن بود کسی انجام بده
کیو:مقومت نکن مینسول...خواهش میکنم
مینسول به کیوجونگ نگاه میکرد این مردی که جلوش ایستاده بود خیلی زیبا بود صدای ملایمش تمرکزش بهم میزد اما نمیخواست کوتاه بیاد
مینسول:تو منو تبدیل کردی نه؟
کیو ساکت مونده بود میدونست مینسول از طبقه پایین حرفاشونو شنیده اما چیز زیادی دستگیرش نشده
مینسول:بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی...باورکن,باید میذاشتی بمیرم
کیو بهش نگاه کرد میدونست حال درستی نداره اما نمیتونست نرمش نشون بده
کیوجونگ:میمردی؟خب اینکه کار همه رو راحت میکرد مخصوصا من...فقط بیچاره دوستت اسمش چی بود؟نمیدونم پلیسا دنبالش فک میکنن بلایی سرت اورده
مینسول با شنیدن این حرف خودش جلو قفس زد
کیو:میدونی این قفس فولادیه 6 بار مقاومت بیشتر از فولادهای معمولیه فک نکن میتونی خرابش کنی و ازش رد شی
لحن خشن کیوجونگ زد تو ذوق مینسول این مرد همش بهش لبخند زده بود اما بااین لحن سرد واقعا ترسناک بنظر میرسید
مینسول:چه بلایی سر سوران میاد؟
کیو:هرچیزی ممکنه اما اگه بخوای کمکش کنی اول باید به من کمک کنی اروم که گرفتی منم بهت کمک میکنم نجاتش بدی چون بنظر خیلی بهم نزدیکین هیونگ میگه حال مساعدی نداشت اگه واقعا برات عزیزه باید کمکش کنی
مینسول یکم مکث کرد بنظر نمیومد بخواد دروغ بگه اما بهشون اعتماد نداشت
مینسول:از کجا بدونم راست میگی
کیو دوباره لبخند زد:نمیتونی مطمئن شی فقط باید به این نتیجه برسی که انتخاب دیگه ایی نداری و دوستت هم تو دردسره
مینسول یکم نگاش کرد کیو میدونست مینسول نمیتونه زیاد سرسختی کنه از نگاهش کلافگی و نگرانی رو میخوونئ
مینسول:باید چیکار کنم؟
کیو:باید یاد بگیری چطور رفتار کنی خشمت رو کنترل کنی تمرکز کنی بتونی درست فکر کنی و از همه مهمتر...بتونی در مقابل بوی انسانها مقاومت کنی،درسته که ذات خوناشاما شکاره ولی ما وحشی نیستیم و به هیچکس صدمه نمیزنیم
مینسول لبخند کجی زد:چرا مثلا میخواین بگین خیلی موجودات درستی هستین؟
کیوجونگ:نه!...دارم میگم فقط یکبار اگه زندگی کسی رو بگیری تا ابدیت عذابش باهات میمونه اگه یکم انسانیت تو وجودت مونده باشه تا اخر عمر ترسشون نگاهشون چهرشون از خاطرت نمیره
مینسول:و اگه نمونده باشه چی؟
کیوجونگ:اگه نمونده باشه...اون وقت یه شیطان واقعی هستی یکی که هیچی نداره حتی احساس رضایت از خودش
مینسول اروم کف قفس نشست:چه بلایی سر من میاد!
کیوجونگ جلوتر رفت:ما اینجاییم تا نزاریم اتفاق بدی برات بیوفته نمیزاریم چیزایی رو تجربه کنی که ما یه روزی تجربش کردیم،میتونی بفهمی؟
چشمای مینسول بی رمق بود ضعف شدیدی داشت گذشته از اون بوی خوبی که همه جا رو گرفته بود حواسش رو پرت میکرد  اروم به کیو نگاه کرد و سر تکون داد
کیو:خوبه...بهتره اینو بخوری سرد شد
لیوان پشت میله های قفس گذاشت و خودش رفت مینسول به لیوان نگاه میکرد نمیتونست مقاومت کنه ولی نمیتوست این فکر کثیف رو هم به ذهنش راه بده همه چیز براش مث یه کابوس بود دستش برد و لیوان برداشت میدونست کارش خیلی منزجر کننده ست اما بیشتر نمیتونست صبر کنه اونو نزدیک لبش برد بوی خوبی داشت اروم رو لبش گذاشت و یکم مزه کرد از طعم گرم و تندش لبخند ناخواسته ایی زد برای بقیه ش صبر نکرد و کل محتوی داخل لیوان رو یجا نوشید انقدر با عجله اینکارو کرد که از دور لیوان روی لباس ریخت و لکش کرد چشماش بست حس خیلی بهتری داشت احساس کرد جون دوباره گرفته عضلاتش گرفتگی نداشتن و راحتتر حرکت میکردن،اروم کنج قفس نشست به لباسش نگاه کرد خونی و کثیف شده بود برای چندلحظه از تصور ضاهر خودش چندشش شد فکر اینکه خودش نیست نمیتونه برگرده به زندگیش ازارش میداد فکر اینکه الان سوران چه حالی داره خیلی ازارش میداد اروم نشسته بود و سعی میکرد فکرشو متمرکز کنه باید با این مرد که معلمش شده بود راه میومد تا میتونست به سوران کمک کنه
____________________________________
با قسمت بعد مراقب خودتون باشین




:: مرتبط با: Midnight ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:00 ب.ظ
Asking questions are actually nice thing if you are not understanding anything entirely, but this article provides good understanding yet.
شنبه 15 خرداد 1395 03:27 ق.ظ
sunny یکشنبه 23 شهریور 1393 11:14 ق.ظ
biiiiiiiiiiiiig like
کیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
Sogand Seti پاسخ داد:
کیو عشقه ^^
کلا اول از کیو خوشم میومد همیشه :)
Sowgol یکشنبه 26 مرداد 1393 10:46 ب.ظ
سلام سووووووگننننننننند
خوبی عشقولمممممم؟؟؟؟؟؟؟وای خدا میدونه دلم چقدر برات تنگ شده بووووود
نت نداشتم ک کام بذارم الان دو روزه نتم وصل شدههوای اونی عاشقتم نمیدونی دلم چقدر تنگیده بود براتتت
کنکور هم دارم تموم شد راحت شدممممن هووووورا
داسی عالیییییییییییییی بوووووود مثل همیشههه الان ستا پارت رو خوندم البته قبلش پارت اخر هیدن لاو رو خوندم وای محشر بوووود عالی توپ بیست معرکه...
من ک عاشقشممممممممممممم
حسابی خسته نباشی
زودی بیا اونی
دوست دارم
بوس بوس
فایتینگ
Sogand Seti پاسخ داد:
سلااااااااااااااااام سوگلمممممممممممممممم
ای جونم دیدم نیستی!
ای جونم مرسی عشقم ^^
کنکور خوب بود؟منتظر جوابی نه؟ان شالا یه دانشگاه خوب بیوفتی :*
ما نیز شمارا دوست میداریم بانوی زیبای خوشقلم
مریم یکشنبه 19 مرداد 1393 02:06 ق.ظ
سلام
داستان خیلی جالب هست .مشخصه كه تو نوشتن ماهری .ازت ممنونم بابت وقت گذاشتنت برا ما والبته داستان خودت.
خانومم من میخوام باهات صحبتی داشتهد باشم اما از بقیه خواهش میكنم جواب منو ندن
چون روی حرف من با نویسنده است.نه شما دوست عزیز.
ببینید كسی كه میاد اینجا انتقاد میكنه حالا با هر لحنی هر كسی جز هویسنده به اون جواب بده باعث میشه كه فضا خراب شه...
نویسنده خودش میتونه فضا رو اروم یا حتی جواب دندون شكن بده.
ببین عزیزم ...
من تو وب یگانه 4 سال پیش داستان مونوشتم...
شیرازی ام.............
و با برو بچ و پردیش و شمیم...و نمیدونم نگین.. وغیرو اونموقع درباره داستانها زیاد میحرفیدیم..
اما یك موضوع حساس اینجاست...
نویسنده
ه دیر میاد...به قولش عمل نمیكنه...
جواب نظرات رو دیر میده....
نباید منتظر نظرات باشه...
كما اینكه
پردیس كه یكی از غول هایه اولین وب داستان بود...و اینجا هم خوب مینوشت..داره از خاطره ها پاك میشه....
علت
بد قولی....
دیر جواب دادن...
ببین من نمیخوام به كسی توهین كنم...
اما جایی اعتراض وارده كه شاكی بدونه نقص باشه
چطور میشه شكایت كرد از نظرات.. درحالی كه هر از ده یا هفت یا هشت روز امدید البته بعد از ماها تعطیلی .
داستان از جذابیت بالای برخورداره...و هیچكس والبته من نمیخوام از دستش بدم...
اما گاها خواننده ها هم شاید حقی داشته باشند برا اعتراض
ببین این حرفهام نه درباره پست شماست...بلكه نظر به تمام نویسندگان وب هست.
ببین من قصدم اذیت كردن یا ناراحت كردنتون نیست..و اگه كه ناراحت شدی لطفا منو ببخش...اما خودت اول پستت گفتی حرفتونو بزندید ما كسی رو اینجا دار نمیزنیم
من حرفمو زدم..
و میخوام كسی جز نویسنده جوابمو نده وبا عرض پوزش دخالت نكنه...
اجازه بدید این چیزی كه از این وب زیبا مونده....اروم بمونده و برامون خاطره انگیز بشه....
من یه شخصه حاضرم اگه فرصت كنم داستانامو شروع كنم....تا وب برگرده...والبته اینجا بتونم نویسنده شم....
از شما خانوم نویسنده تشكر میكنم....
لطفا از من ناراحت نباش....
و منو مثل بقیه خوانندههایه داستانت دوست داشته باش....
همینطور كه من دوست دارم...ممنونم
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام مریم جون
تمام فرمایشات شما متینه،اما یجاهایی واقعا منه نویسنده نمیخوام بدقولی کنم اما ببین من برای نمونه درگیر خیلی مسائلم
من دوشیفت سرکار بودم وقتی اینجا نویسنده شدم اما خانوم بازدید کننده ی عزیز که راجب زندگی شخصیه من نمیدونه میدونه؟
خیلیه که من خیلی درگیرم همونم که میام با 4تا کامنت خستگیه روز به تنم میمونه
ما تا دلت بخواد خواننده خاموش داریم...تعداد کامنتارو ببین بازدیدو ببین
اونوقت همین خانومه خاموش وقتی من یا بقیه دیر میان شاکی میشه....
البته جریان این وب خیلی پیچیده شده من تقریبا تازه اومدم اما نویسنده های ثابت قدیمی نمان
برای همین شکایت شما بجاست منم واقعا تا هرجا بتونم میام
من امسال ارشد امتحان دارم نتم درهفته یه روز ازاده اما نمیخوام ول کنم برم...
منم اینجارئ دوست دارم شماهارو دوست دارم...میدونی؟
رنت شنبه 18 مرداد 1393 03:26 ق.ظ
خوب خوب یه خانوم خون آشام تازه تبدیل شده داریم که می خواد به دوستش کمک کنه
فقط اون وریا دقیقا کی بودن؟؟؟؟؟؟
Sogand Seti پاسخ داد:
خیلی بعضی قسمتا ممکنه شبیه گرگ و میش شده باشه اما خب هرجا خوناشاما هستن گرگینه هام هستن
soso جمعه 17 مرداد 1393 02:45 ب.ظ

Sogand Seti پاسخ داد:
agra پنجشنبه 16 مرداد 1393 10:07 ب.ظ
سلام حوبی،اوه هیون باباشون اون همه رو تبدیل کرده منظورش از اینکه کیو زنجیر رو پاره میکنه چی بود مرسی گلم شاد باشی
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام عزیزممممممممم
زنجیر یه جور طلسمه تو قسمتای بعد بیشتر راجبش توضیح میدن
بفدات ^^
پنجشنبه 16 مرداد 1393 03:57 ب.ظ
تا جایی که همه یادشونه شما داستان های قبلتون رو هم با کلی غیبت و فاصله بین پارت ها گذاشتین پس منت بیجا نکنین لطفا.این اتفاقی که برای این وب افتاده ناراحت کنندست اما تقصیر عوامل خود وبه.انقدر بی مسؤولیتی و بدقولی و بی برنامگی از خودتون نشون دادین که دیگه همه ازتون زده شدن.خودتون ببینین چند نفر به اومدن به این وب ادامه میدن.طوری حرف نزنین که انگار از زمان اومدنتون هزار قرن میگذره و هیچ کس یادش نیست داستان های گذشتتون رو چطور میذاشتین.کمتر دست پیش رو بگیرین که پس نیوفتین.همه ی خواننده ها از دستتون شاکی هستن و ناراحت.انتظار قربون صدقه هم دارین؟
Sogand Seti پاسخ داد:
تا اونجاییکه یادمه تا زمانیکه خودم مشکل و پیش امدی نداشتم سروقت اومدم بازم میگم منتی نیست اما اینکه همه رفتن و بازدید پایین اومده تقصیر من نیست منم ناراحتم تنهایی چیکار کنم؟
خواهش میکنم جای بقیه حرف نزنین این خیلی مقرضانه ست
با اینهمه ازینکه اهمیت قائلین ممنونم
سعی میکنم بیشتر دقت کنم
z.h.t.k پنجشنبه 16 مرداد 1393 03:47 ب.ظ
سلااام آجی گل،خوفی؟؟؟
زیاد خودتوب خاطر نظرا ناراحت نكن آجی جونی[چشمك][چشمك]
بسی زیبا بود،لذت بردیم
آجی ی چی به جونگی بگوها،میرم اون موهای صورتی شو از ته میزنم همه ء خلق به بگن"كچل بی ریخت"
Sogand Seti پاسخ داد:
سلام دوست عزیز
عیب نداره یکم حق دارن ولی همش تقصیر من نیست اخه...
باعث خرسندیه
والا منم نه خوشم میاد نه دوست دارم و نه بنظرم بهش میاد ولی چه کنیم مستر پارک است دیگر...گاهی دلش میخواد دق بدهد...
Elly پنجشنبه 16 مرداد 1393 10:59 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
ممنون الی جون
فلفلی پنجشنبه 16 مرداد 1393 02:43 ق.ظ
به . چه کارها . راستی مینسول تو پارک بانوان نزدیک بود کله ی من رو بکنه که گفتم احتمالا همجنس گراست . خخ خخ خخ . اگه میدونستم از قبل آشناییم زبونم رو گاز میگرفتم .
آخه مینسول جان شما که اول و آخر دلباخته ی کیوجونگی این اداها چیه ؟ از همون اول بپر بخلش ماچش کن تا زندگی زیبا بشه و کیو مجبور نباشه اون ذات اون طرفی پلیدش رو به نمایش بذاره .
با این یکی کامنت فکر کنم خونم حلال شد .
Sogand Seti پاسخ داد:
اره اخه تا اون کامنتو گذاشتی بهش پی ام دادم اومد کامنتتو دید کلی خندیدیم
من میخوام داستان بنویسم از دستش دق میکنم یعنی تمام قسمتای کیو رو انالیز میکنه
شما تاج سری یه دونه اییی
دلمم کلی براتتنگیده
غریبه پنجشنبه 16 مرداد 1393 02:16 ق.ظ
Sogand Seti پاسخ داد:
مرسی دوستم
saghi چهارشنبه 15 مرداد 1393 11:19 ب.ظ
عزیزم ممنون عالی بود مرسی
باید بگم کسی که نمیتونه درک کنه بقیه احساشون چیه نباید اصلا بیاد و داستان بخونه در ضمن این رو خوب میدونم که کسی که حتی تخیل و رویا نداره پس اصلا ازرویاو تخیل و عشق چیزی نمیدونه
عزیزم خودت رو عصبی نکن بعضی ها حتی اروز هم ندارن چه برسه به اینکه بخوان اینجوری شبیه ما باشن خودت رو ناراحت کنکن بعضی ها حتی ارزش فکرکردن هم ندارن این داستان یا هر داستان دیکه ای نمیخوان میتونن نخونن مهم نیست اصلا
من که عاشق این داستانم خودت هم میدونی ممنون عزیزم
Sogand Seti پاسخ داد:
ممنون عزیزم لطف داری
مساله ایی نیست روحیات ادما فرق میکنه اما حقیقت اینکه وقتی میبینم کسی رغبتی نشون نمیده منم ناخواسته بین پستام فاصله میوفته
ناخوداگاه هم شد این قسمت فاصله افتاد،چون من الان شدیدا درگیرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر