تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I Will Wipe your Heart Tears-S2-part4
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I Will Wipe your Heart Tears-S2-part4
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 12:52 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست M@R@LI | ( نظرات )
درووووووووود
عزیزان دلم حالتون خوفه؟
میگما چرا نظرات هی کم میشه ؟؟؟
نکنه داستان رو دوست ندارید؟؟؟؟
اکشال نداره برید ادامه...


تلخیه روزگار اینه که
خیلی چیزا رو
میشه خواست
اما نمیشه داشت...





قسمت دوم از فصل دوم:دست های سردم را بگیر

یونگ هیون پیش دكتر نایونگ رفت تا از وضعیت نایونگ بپرسه...دكتر همون طور كه پشت میزش نشسته بود لبخندی زدو گفت:بالاخره یكی اومد حال این بنده خدا روبپرسه؟تو از فامیل هاشون هستی؟
یونگ هیون:نه یكی از آشناهای قدیمیش هستم...حالش چطوره؟
دكتر:خب وقتی اوردنش این جا حالش خیلی بد بود خون زیادی از دست داده بود سرش ضربه دیده و دنده هاش شكستند...خون ریزی داخلی داشت فكر نمیكردم دووم بیاره اما الان علائمش ثابت شده...جای امیدواری هست زن قوی هست با مرگ مبارزه كرد...
یونگ هیون با شنیدن اون حرف ها قلبش آتیش میگرفت اون چه حیوونی بوده كه همچین بلایی سرش اورده...بغضش رو قورت دادو گفت:اون یه دختر داره درسته؟الان كجاست؟شما ازش خبری دارید...
دكتر سری از روی تاسف تكون دادو گفت:آره یه دختر تقریبا ده ساله...اسمش چی بود؟؟؟آها...جیمین...الان منتقلش كردند بهزیستی...دختره بیچاره از همه میترسه یه بار رفتم دیدنش مادرش ازم خواسته بود ...شكه شده حالش بده اما من به مادرش گفتم خوبه...گویا كسی رو نداره یه پدربزرگ داره كه خیلی پیره و وضعیتش اصلا خوب نیست...
پدر بزرگ ...یعنی پدر نایونگ همون كه چند نفر رو اجیر كرد بود تااون رو كتك بزنند همون كه زندگی دخترش رو این طوری تباه كرد...اون روز رو خوب یادش بود اگه اونطوری نایونگ رو نترسونده بود شاید الان همه چی فرق میكرد...ادرس بهزیستی رو گرفت و بی معطلی به اون جا رفت ..
جیمین گوشه ای از اتاق پشت تخت نشسته بود چثه ی كوچیكش رو مچاله كرده بودو زانوهاش رو بغل كرده بود...تنها به یه نقطه خیره شده بود...هیچی رو نمیدید به جز چشم های باز پدرش كه بهش زل زده بود ...همش صدای زجه های نایونگ تو گوشش میپیچید توی این چند روز نه درست چیزی خورده بود نه با كسی حرف زده بود ...میترسید...میترسید در باز بشه و پدرش بیاد اون رو با خودش ببره از همه ی مردها متنفر شده بود از همشون می ترسید  به تنها كسی كه فكر میكرد نایونگ بود...
یونگ هیون آروم در اتاق رو باز كرد نگاهی به اتاق انداخت اما كسی رو ندید جلوتر رفت باز هم جلوتر چشمش به دختر كوچولویی افتاد كه موهای بلندش توی صورتش ریخته بودو گوشه ی اتاق كز كرده بود...جیمین یه لحظه چشمش رو از روی زمین برداشت و با وحشت زل زد به یونگ هیون ...
یونگ هیون لبخند شیرینی زد و یك قدم بهش نزدیك شد كه جیمین همون طور كه از ترس میلرزید خودش رو بیشتر به سه گوش دیوار چسبود...یونگ هیون متوجهش شد سرجاش ایستاد و روی دوتا پاهاش روبه روی جیمین نشست و گفت:آروم باش من باهات كاری ندارم...می خوام كمكت كنم...دوست داری كمكت كنم؟
جیمین تند تند سرش رو به چپ و راست تكون میداد با چشم های گرد شده بهش ذل زده بود...
یونگ هیون كلافه شده بود دلش به حال اون دختر میسوخت آروم رفت جلوتر و گفت:میخوام با خودم از این جا ببرمت...
این رو كه گفت جیمین كنترلش رو از دست داد چشم هاش رو محكم بست و بی وقفه شروع كرد به جیغ زدن موهاش رو توی دست هاش گرفته بود و میكشیدو جیغ میزد...جیغ هاش قلب همه ی كسایی كه صداش رو میشنیدن به لرزه درمیوورد چند تا پرستار اومدند داخل و یونگ هیون رو از اتاق بیرون كردند...یونگ هیون هنوز تو شك بود پشت در ایستاده بود. وقتی صدا قطع شد به خودش اومد...پرستارها اومدند بیرون رو كرد به یكیشون و گفت:چی شد؟
پرستار سرش رو انداخت پایین و گفت:از هوش رفت دلم براش میسوزه بیچاره
یونگ هیون یهو گفت:میخوام از این جا ببرمش...
پرستار نگاهی بهش انداخت:باید با مدیر این جا صحبت كنید خودتون باید اجازش رو بگیرید...بعد هم میبینید كه وضعیتش چطوری؟
یونگ هیون یكم فكر كردو گفت:باشه با رئیس حرف میزنم
یونگ هیون تا شب به هر دری زدتا بالاخره بهش اجازه دادند جیمین رو با خودش به خونه ببره ...از صبح بدون هیچ تردیدی دنبال كارهای نایونگ بود...از صبح دلش شور میزد...استرس داشت ...ناراحت بود...از صبح دوباره عشق گمشدش رو پیدا كرده بود...نمیدونست باید احساس آرامش بكنه یا نه اما ته دلش كمی خوشحال بود...
یونگ هیون داشت به سمت خونه میرفت جیمین خواب بود و رو صندلی عقب خوابونده بودش از عكس العملش میترسید اما با این حال باید كمكش میكرد ماشین رو پارك كرد آروم طوری كه جیمین بیدار نشه اون رو بغل كرد به صورت ظریف و زیباش چشم دوخت خیلی شبیه نایونگ بود لبخند تلخی زد و اون رو به خونه برد تا در خونه رو باز كرد یونگی جلوی در پرید و آماده ی دادو فریاد زدن بود كه یونگ هیون با التماس بهش نگاه كرد و آروم گفت:هییس...هییییییییس...خواهش میكنم هیییییییییییس
یونگی همون طوری خشكش زد و با چشم های گشاد شده به جیمین نگاه كرد میخواست حرف بزنه كه یونگ هیون گفت:هیــــــــــــــــس
بعد هم در مقابل چشم های حیرت زده ی یونگی اون رو برد و گذاشت تو اتاق...خوابوندش روی تخت نفس راحتی كشیدو از اتاق اومد بیرون...
یونگی دست به سینه جلوی در ایستاده بود و اخم هاش رو كرده بود تو هم...یونگ هیون خنده ای كردو گفت:چیه بابایی؟
یونگی:چشمم روشن این دختره كیه برداشتی اوردی تو خونه...اون هم این موقع شب...
یونگ هیون خنده ای كرد اما بعد جدی شدوگفت:ندیدیش چه قدر ناز بود...همسر آیندمه دیگه...
یونگی یهو خندید دست هاش رو كوبید به هم و گفت:آخی یه مامان كوچولوی جدید...
یونگ هیون كه به زور داشت خودش رو كنترل میكرد رفت روی مبل ولو شدو گفت:اوووووووووووف خسته شدم
یونگی قیافه ی بانمكی به خودش گرفت و گفت:مامان جدید انگار هنوز نیومده بیچارت كرده تا حالا چه قدر خرج گذاشته رو دستت؟
یونگ هیون دستی به موهای یونگی كشیدو گفت:بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم...
یه چیزهایی رو سربسته برای یونگ تعریف كرد و بهش وضعیت جیمین رو گفت.یونگ با تعجب بهش خیره شده بودو گفت:یعنی از تو میترسه؟
یونگ هیون:اره یه جورایی
یونگی:پس چرا اوردیش این جا؟
یونگ هیون:خب جایی رو نداره
یونگی:مگه نگفتی پرورشگاه بود؟
یونگ هیون:آره
یونگی:خب پس چرا اوردیش این جا؟
یونگ هیون:اون جا تنها بود گناه داشت...مادرش ازم خواست
یونگی:آها پس مامان داره
یونگ هیون:اووووووف آره
یونگی:دروغ گو تو كه گفتی كسی رو نداره....پس چرا اوردیش این جا ها؟
یونگ هیون با اخم نگاهی به یونگی انداخت و گفت:میخوای به چی برسی؟حرفت رو بزن دیگه
یونگی:خب میدونم برای چی اوردیش این جا...گلوت پیش مامانش گیر كرده
یونگ هیون نگاه تهدید آمیزی بهش كردو گفت:یعنی صد تا شیطون رو هم درس میدی....
جیمین آروم چشم هاش رو باز كرد كمی با بهت به دورو اطرافش خیره شد...هیچ خبری ازاون اتاق تاریك و سرد نبود...متعجب تر شد...به اتاق روشن و تخت گرم و نرمی كه روش خوابیده بود نگاهی كردو بلند شد نشست به اتاق كه به رنگ  شكلاتی بود و اون چند تا تابلویی كه منظره های زیبایی رو نشون میدادند نگاه كرد ...آروم از روی تخت اومد پایین
یونگی و یونگ هیون هنوز داشتند با هم سروكله میزدند كه همون موقع متوجه صدایی شدند برگشتند دیدند جیمین بیدار شده و از اتاق اومده بیرون و بهشون ذل زده
یونگ هیون نگاهی بهش كرد آب دهنش رو قورت داد و رو به یونگی گفت:بهش نگاه نكن بیا همین طوری با هم حرف بزنیم...
یونگی لبخند زوركی به باباش زدو گفت:تو كه از رفتارهاش میترسیدی چرا اوردیش این جا؟
یونگ هیون چشم غره ای بهش رفت كه یونگی گفت:آها گلوت پیش مامانش گیره كرده حواسم نبود...
یونگ هیون خندیدو گفت:این قدر چرت و پرت نگو
جیمین گوشه ی دیوار ایستاده بودو همون طوری بهشون نگاه میكرد..یونگی نگاهی به جیمین انداخت از جاش بلند شدو یه قدم رفت جلو  كه باعث شد جیمین هم یك قدم به عقب بره...یونگی نگاهی به پدرش كردو گفت:از منم میترسه انگاری
یونگ هیون آروم تر گفت:جوری رفتار كن انگار اصلا تو خونه نیست باشه؟
یونگی به نشونه ی تایید سرش رو تكون داد دست هاش رو كوبید به هم ...این باعث شد جیمین از جاش بپره به كوچكترین صدایی حساس شده بود اما یونگی بی توجه به جیمین خنده ای كرد رو كرد به باباش و گفت:یونگ هیون من خیلی گشنمه باید كلاه سرآشپزی بذاری رو سرت و آشپزی كنی
یونگ هیون هم با خوشحالی از جاش بلند شد...
جیمین همون گوشه ایستاده بودو با بهت داشت بهشون نگاه میكرد به اطراف نیم نگاهی انداخت اصلا نمیفهمید اون اتاق تاریك و ساكت چطوری تبدیل شده به یه خونه ی شیك و ترو تمیز...یه لحظه احساس بدی بهش دست داد نكنه این جا همون خونه ای بود كه باباش درموردش حرف زده بود؟حالا باید چیكار میكرد؟بغض گلوش رو گرفته بود چه قدر دلش برای آغوش مهربون نایونگ تنگ شده بود...یعنی الان حالش چطور بود؟بغضش رو قورت دادباید یه كاری میكرد...باید از این خونه میرفت و دنبال مادرش میگشت...محو تماشای یونگی و یونگ هیون شد ...یونگ هیون یه كلاه سرآشپزی گذاشته بد رو سرش و با خنده و شوخی مشغول غذا درست كردن بود ...وقتی دید اون ها مشغول هستند آروم به سمت در خونه رفت....یونگی نگاهی بهش انداخت و بعد رو به پدرش گفت:فیلسوف فكر كنم مامان كوچولو داره در میره
یونگ هیون هم نگاهی به جیمین انداخت و گفت:بذار ببینم میخواد چیكار كنه؟
جیمین آروم در رو باز كرد و پاش رو گذاشت تو حیاط...خیلی تاریك بود و هیچ چراغی تو حیاط رو شن نبود...این تاریكی باعث وحشت جیمین شد...عقب عقب دوباره وارد خونه شد و در رو بست این بار بدون این كه نگاهی به یونگی و یونگ هیون بندازه سریع به طرف اتاق دوید رفت داخل و در رو بست...
یونگی دست به سینه روبه روی باباش ایستاده بود...یونگ هیون لبخندی بهش زد لپش رو كشیدو گفت:باز چیه؟
یونگی:چرا؟آخه چرا؟این همه دختر ریخته تو خیابون تو باید گلوت پیش مامان یه دختر روانی گیر كنه
یونگ هیون لبخند تبخی زد چه قدر یونگ همه چیز رو ساده میدید...یونگ هیون خجالت میكشید تو چشم های یونگ نگاه كنه و بگه این مادر یه روز تمام زندگیش بوده...كسی كه دوست داشت كنار اون به تمام آرزوهاش برسه...كاش میشد به همه چیز این قدر ساده نگاه كرد یعنی الان چی تو دل یونگ سنگ میگذشت؟پسری كه مادرش ولش كردو رفت و اون رو با یك دنیا احساس تنها گذاشت...احساس نیازی كه هر بچه ای نسبت به بودن در كنار مادرش داره...خم شد گونه ی یونگ رو بوسیدو گفت:اگه تو نخوای من هیچ وقت هیچ زنی رو به این خونه نمیارم
یونگی غم رو تو چشم های یونگ هیون خیلی واضح میدید خنده ای كردو گفت:من؟من از خدامه...منم مامان میخوام
یونگ هیون هم خندید یه سینی برداشت و بعد از این كه ظرف های غذا رو توش گذاشت رو كرد به یونگی و گفت:جیمین حتما گرسنست...ما باید بهش كمك كنیم تا حالش خوب شه تو برو و این غذاها رو براش ببر مجبورش كن یكم بخوره...
یونگی نگاه مبهمی به یونگ هیون انداخت و گفت:كی؟من؟عمرا....مگه از جونم سیر شدم؟ووووووی اگه موهام رو بكشه یا چنگ بندازه تو صورت خوشگلم؟یا لپام روهی بكشه؟؟؟من رو وارد این بازی های خطرناك نكن...چطوری دلت میاد؟من پسرتم
یونگ هیون از خنده داشت منفجر میشد سینی رو داد دستش و به سمت اتاق هلش داد و گفت:این قدر مزه نریز...بابا اونم آدمه از این كارا نمیكنه فقط از من میترسه تو تقریبا باهاش همسن هستی فكر نمیكنم با تو هم اون طوری باشه
یونگی كه یكم استرس داشت رفت به سمت در نفس عمیقی كشیدو یهو در رو باز كردو گفت:سلاااااااااااااااام
جیمین یه لحظه از جاش پریدو با چشم های گرد شده بهش چشم دوخت.یونگی لبخند بانمكی زدو گفت:چیه؟جن دیدی؟
بعد چند قدم نزدیك تر رفت كه باعث شد جیمین همون طور كه رو تخت نشسته بود خودش رو بیشتر جمع كنه...یونگی همون طور كه داشت بهش نزدیك تر میشد گفت:خب من یونسنگ هستم 13 سالمه برات غذا اوردم
روی تخت نشست و سینی غذا رو گذاش جلوی جیمین كه حالا بغض كرده بود.دوباره نگاهی به جیمین انداخت و گفت:اگه میخوای گریه كنی خب گریه كن این قدر حسش رو نگیر آدم این جوری نصفه جون میشه همش منتظر ببینه واكنشت چیه...اما اگه میخوای گریه كنی اول باید دلیلش رو بگی...
جیمین هنوز با چشم های مشكیش زل زده بود به یونگی و یونگی هم فقط بهش لبخند میزد...اون لبخند خیلی براش شیرین بود یه جور آرامش بهش میداد یه جور اطمینان كه باعث میشد بهش اعتماد كنه قطره اشكی روی گونش جاری شد و با صدای آرومی گفت:دلم واسه مامانم تنگ شده...شماها دیگه نمیذارید برم پیش مامانم؟
لبخند یونگی محو شد با این كه جیمین فقط ده سالش بود اما میتونست غم بزرگی رو تو چشم هاش ببینه غمی كه اون شب برای اولین بار یونگی با دیدنش برای یكی همسن خودش بغض كرد.یونگی سعی كرد دوباره لبخند بزنه:نه كی گفته ما میخوایم تو رو از مادرت دور كنیم؟
جیمین گریش شدت گرفت:اون شب بابا مامان رو زد گفت میخواد من رو ببره پیش یه خانواده ی دیگه...مامانم گریه میكرد دردش میومد اما میزدش من هیچ كاری نكردم...مامانم مرده؟اونم تنهام گذاشته؟
اشك توی چشم های یونگی حلقه كرد آروم با دستش دست های ظریف جیمین رو گرفت و گفت:نه...نمرده...بیمارستانه من و بابام میخوایم بهت كمك كنیم...
با این حرف جیمین كه زانوهاش رو بغل كرده بود سرش رو گذاشت رو زانوهاش و صدای هق هقش بالا گرفت...
یونگی یكم دست پاچه شد چند بار با دست به شونش زد:هی آروم باش...گریه نكن خب...من و بابام بهت قول میدیم  این جوری گریه نكن
اما جیمین دست بردار نبود...كم كم اشك های یونگی هم روی گونه هاش جاری شد نمیدونست داره برای چی گریه میكنه اما اون هم دلش گرفته بود با دست هاش موهای جیمین رو نوازش كردو با صدایی كه میلرزید گفت:این جوری گریه نكن منم گریم گرفت...بیا غذا بخور
جیمین آروم سرش رو بلند كرد...به چشم های یونگی ذل زد...به اون نگاه دلسوز ...چرا باید یونگی براش گریه میكرد؟؟؟یعنی این قدر ترحم انگیز شده بود...اما برای اولین بار بود كه حس میكرد یك دوست كنارش نشسته...دوستی كه داره با گریه ی اون اشك میریزه با وجود این كه برای اولین بار باهاش روبه روشده با پشت دست اشك هاش رو پاك كردو  رو به یونگ گفت:گرسنمه
و بعد آروم تر شد...یونگ سنگ بهش كمك كرد تا یكم از غذا رو بخوره ...تو تموم مدت یونگ هیون پشت در ایستاده بود و از لای در بهشون نگاه میكرد وقتی دید كه جیمین چطوری گریه میكنه دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره دلش میسوخت دلش برای جیمین میسوخت،برای نایونگ،برای زندگیشون برای تمام لحظه هایی كه میتونست با نایونگ باشه میسوخت... به دیوار تكیه دادو اشك هاش گونه های گرمش رو كم كم خیس كرد...زیر لب زمزمه كرد:نایونگ من رو ببخش كه به حرفت گوش كردم من رو ببخش كه تنهات گذاشتم



:: مرتبط با: I Will Wipe your Heart Tears ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ahys یکشنبه 11 آبان 1393 07:01 ب.ظ
بالاخررررررررره این داستان رو پیدا کردمااااا
خیلی خوشله چه یونگی جیگره (نه نه ببعیهمنو دوستم یه قراردادی داریم چون دوستم جیگر رو دوست داره و هنسیا هستش به هیون میگیم جیگر و چون من یونگی رو دوست دارم و از طرفی عشق ببعیم به یونگی میگیم ببعی ).. چه باباش جیگره
آقاااااا گذشته این بابای ببعیمون مبهمه برم ببینیم چی دستگیرمون میشه ..
دستت طلا میدونی که من عشق قلمتم .. پس باز تکرار نمیکنم..
M@R@LI پاسخ داد:
هه هه هه منم طرفدار ببعیم کلا عشق منه به یونگ هم میخوره
ای جووونم مرسی عزیز دلم لطف داری
لیندا سه شنبه 14 مرداد 1393 02:25 ب.ظ
سلااااااااام!
لینک شدی
منم با عنوان وب لینک کن
M@R@LI پاسخ داد:
selia سه شنبه 14 مرداد 1393 04:28 ق.ظ
M@R@LI پاسخ داد:
z.h.t.k دوشنبه 13 مرداد 1393 11:06 ب.ظ
دووووووم
سلام آجی گل،خیلی خوشتل بود
M@R@LI پاسخ داد:
هوووورا
سلام عزیزم
ممنون گلم
Jazmin دوشنبه 13 مرداد 1393 10:02 ب.ظ
عالى بود مرسى
M@R@LI پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر