تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ...❤ Chizza Pizza .THE END ❤...
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

...❤ Chizza Pizza .THE END ❤...
پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت 08:00 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست *Elham | ( نظرات )

صبر کن

 

این هنوز اول کار شاعری ست

 

شعری خواهم نوشت

 

که شاعران تاریخ  به آن غبطه خواهند خورد


 

هزار کلمه

 

جمله‌ی آن‌ها

 

تکرار نام تو


...waiting 4 KYU...





با دقت به حرفای هیون گوش میداد...نگاهش روی صورت اون قفل شده بود و پلک هم نمیزد...با همون جمله اول حسابی تو فکر رفته بود...با باز شدن در فروشگاه هیون سمت در چرخید و نگاهی انداخت...با دیدن جونگمین سمت امی برگشت : " فعلا درباره پیشنهادم به کسی چیزی نگو...منتظر جوابت هستم" دستش رو روی دست امی گذاشت و لبخندی زد : " فعلا"
صندلیش رو عقب داد و بلند شد...جونگمین سمتش اومد و همونطور که دستش رو برای دست دادن دراز کرد سلام داد
هیون: " سلام...چطوری؟" جونگمین با لبخند سری تکون داد و تشکر کرد
هیون نگاهی به ساعتش انداخت و رو کرد به هیونگ : " میرم شرکت...با کیوجونگ قرار دارم"
هیونگ که به پیشخون تکیه زده بود سری تکون داد و با چشمایی ریز شده رفتنش رو نگاه کرد...با رفتن هیون، جونگمین سمت امی رفت که هنوز روی صندلی نشسته بود و به جای خالی هیون خیره مونده بود...وقتی جونگمین روبه روش روی همون صندلی نشست بلاخره به خودش اومد و با لبخند بهش سلام کرد
: " کی اومدی؟"
جونگمین نگاهی به دستهای امی که روی میز بهم قفل شده بود انداخت و با لبخند جوابش رو داد : " همین الان..." چند لحظه به امی خیره شد : " هیون جونگ...واسه سفارش پیتزا اومده بود؟"
امی سرش روبه چپ و راست تکون داد : " نه...یه کار دیگه داشت" قبل از اینکه جونگمین سوالی بپرسه بلند شد و سمت یونا رفت...
: " امی..."
سمت صدا چرخید...جونگمین از جاش بلند شده بود : " ظاهرا سرت شلوغه...شب که کارت تموم شد میام دنبالت...جایی نری تا بیام..." دستی برای یونا و هیونگ تکون داد و سمت خروجی رفت....



دستاشو دو طرف بدنش باز کرد و کمی روی پنجه پا بلند شد...چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید : " هوا عالیه" سمت جونگمین چرخید و با خنده نگاش کرد : " از کجا فهمیدی هوس ارتفاع کردم؟"
جونگمین که عقب تر به نرده تکیه داده بود لبخند کم رنگی زد و دستهاش رو از جیب بیرون آورد...سمت امی رفت و شونه هاشو گرفت : " انقدر نرو جلو...خطرناکه"
امی چند قدمی عقب اومد و کنارش ایستاد : " این بالا سردی هوا خیلی بیشتره...بادش صورت آدمو سرخ میکنه" جونگمین با دیدن گونه های قرمز امی دستش رو گرفت و گوشه ای از برج برد
: " اینجا پناهه...باد به صورتت نمیخوره"
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت...سکوتی که نه جونگمین اونو میشکست و نه امی....
تا اینکه امی به جونگمین خیره شد و بینی سرخش رو بالا کشید : " حس میکنم میخوای یه چیزی بگی...از وقتی اومدی دنبالم داری با خودت کلنجار میری..." به نیم رخش خیره بود : " نمیخوای حرفتو بزنی؟"
بدون اینکه به امی نگاه کنه گفت : " امروز...خوندن اون کتابچه رو تموم کردم...کتابچه ضرب المثل"
امی با تعجب نگاهش کرد : " مگه همن روز اول که خریدیش همه رو نخونده بودی؟"
جونگمین از گوشه چشم نگاهش کرد : " تو هم باور کردی!؟" آروم خندید : " نه...امروز تموم شد..." دوباره نگاهشو به روبه رو داد و چندبار پلک زد...به خاطر باد سردی که میومد اشک توی چشمهاش جمع شده بود : " این بالا خیلی سرده"
امی هم به رو به روش خیره شد : " میخوای بریم پایین؟"
: " نه..."
مکثی کرد و آروم گفت : " بازم حرفتو خوردی..."
جونگمین سرش رو پایین انداخت و دستی به بینیش کشید...دستهاشو دوباره توی جیب برد : " به آخرین ضرب المثل که رسیدم...ته دلم خالی شد"
امی نگاهش کرد اما نگاه جونگمین جای دیگه بود...هر دو خوب میدونستن اون ضرب المثل چیه و از کدوم کشور...با این حال جونگمین دوباره زیرلب زمزمه کرد
: " عشق یعنی .... ترسِ از دست دادن تو"
نگاهشو به امی داد : " این روزا خیلی میترسم امی...خیلی..."
وقتی سکوت امی رو دید آروم پرسید : " به حرفام فکر کردی؟...به پیشنهادم..."
امی لبخند محوی زد : " به همون شوخی؟"
: " جدی ترین حرف عمرم بود...میدونم که میدونی..."
امی هم بلاخره سرش رو سمت جونگمین چرخوند : " اگه واقع بین باشی...میبینی که این اتفاق بین ما نمی‌افته"
جونگمین حالا کامل سمتش چرخیده بود و نگاهش میکرد : " اگه تو امیدوار باشی...اگه بخوای....میشه"
امی هم کامل سمتش چرخید و رو به روش ایستاد : " چی میخوای بگی؟"
جونگمین دستهاش رو بالا آورد و روی شون هاش گذاشت : " میخوام بهت نشون بدم که باورت غلطه...میخوام بهت ثابت کنم که میتونی مثل همون فیلمی که میگی با یه آدم پولدار باشی....میخوام بهت بگم ..."
لبهاش رو تر کرد : " اولین کسی هستی که انقدر دوستش دارم..."
نگاه امی به چشمهای براق جونگمین بود اما حرفی نمیزد
: " آره...من بچه پولدار...ولی من اون پولا رو نمیشناسم امی...میتونم از شر همشون خلاص بشم..."
: " چرا شر؟"
جونگمین مکثی کرد و فشار کمی به شونه های امی وارد کرد: " چون تو رو از من گرفتن..."
بخاطر باد سرد لبهاش بلافاصله خشک میشد
: " اگه پارک جونگمین رو با اون پولا نمیخوای...همه شونو به باد میدم...میشم یه پیک موتوری...میشم قد امیلیا کینگ...که دوستم داشته باشه...خوبه امی؟"
امی که به سختی اشک توی چشمهاش رو نگه داشته بود سرش رو به چپ و راست تکون داد : " خواهش میکنم تمومش کن..." نگاهش کرد : " کاش میشد با این حرفای قشنگ زندگی کرد.....ولی واقعیت یه چیزه دیگه ست"
جونگمین با شنیدن این حرف تکون محکمی به امی داد و صورتش رو نزدیک تر کرد : " واقعیت منم... واقعیت تویی که از وقتی دیدم و شناختمت پا گذاشتی تو قلبم...واقعیت همین لحظه ست که من جلوت ایستادمو ازت میخوام بهت اعتماد کنی..." سرش رو تکون داد : " چرا سختش میکنی امی؟"
دستی روی صورتش کشید و اشکهاشو پاک کرد : " چون سخته...بودن من و تو با هم سخته جونگمین..."
: " چرا؟"
به چشمهاش خیره شد : " چون من دارم میرم..." لبهاش رو به هم فشار داد و چند ثانیه همونطور به چشمهای متعجب جونگمین خیره شد...لبهاش لرزیدن گرفت...سرش رو سمتی دیگه چرخوند و نفسش رو محکم بیرون داد...انگار که بار سنگینی از دوشش برداشته بشه...
: " داری .... میری؟"
جونگمین هنوزم شونه هاشو گرفته بود
: " از روزی که کیوجونگ پیشنهاد کار رو داد...بیشترین چیزی که نگرانم میکرد هزینه ها و قرضی بود که باید بهش برمیگردوندم....از روزی که پیتزافروشی رو باز کردیم یه خواب راحت نداشتم...دائم به این فکر میکردم که چطوری هم حقوق بقیه رو بدم هم قرض کیوجونگ...درسته اون نمیخواست....ولی منم آدمی نبودم که کوتاه بیام و بتونم با همچین شرایطی کنار بیام و هیچی به روی خودم نیارم...با همین شرط قبول کردم که واحد رو ازش قرض بگیرم...اما حالا...نه کار درست حسابی دارم نه پولی که بتونم قرضمو به کیوجونگ بدم..." مکثی کرد و نفسی گرفت...جونگمین همونطور بهش نگاه میکرد
: " دارم میرم جایی که هم کار هست .... هم پول" به جونگمین خیره شد : " همون شری که در حال حاضر واسه من آب حیاته..."
: " اگه بمن بدهکار باشی چی؟ اگه من بدهیت به کیوجونگ رو بدم...بازم نمیتونی شب راحت بخوابی؟"
امی نگاهشو ازش گرفت و سرش رو زیر انداخت ...جونگمین بلافاصله گفت
: " خب...یه کار خوب برات پیدا میکنم..همینجا...توی سئول...باشه؟"
امی به سختی سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به چشمهای مضطرب جونگمین داد : " کار جدیدم توی آلمان قطعی شده....با هیون جونگ شی"
وقتی سکوت جونگمین رو دید آروم گفت: " قبل از اینکه بیای دنبالم...باهاش تماس گرفتم و جواب قطعی رو دادم..." دستهاش رو سمت دستهای جونگمین که روی شونه هاش خشک شده بود برد و توی دست گرفت : " میدونم که به فکرمی..." سرش رو زیر انداخت : " معنی دوست داشتنم میفهمم ... "
به سختی به چشمهاش نگاه کرد : " اما...الان نه..." نفس عمیقی کشید
: " به خودم قول دادم هر وقت شدم مثل تو...وقتی دستم به دهنم برسه و دیگه کسی نتونه بهم بگه بچه...برگردم"
جونگمین آروم بغلش کرد و کنار گوشش گفت : " یونا راست میگه...خیلی یکدنده ای...وقتی تصمیم بگیره منصرف کردنت غیرممکنه..." دستی روی موهاش کشید: " اما هنوزم حس میکنم داری از دستم فرار میکنی..." خواست چیزی بگه که جونگمین محکمتر گرفتش : " اما حالا...حداقل خیالم راحته که به بودن با پارک جونگمین هم فکر میکنی..."
امی کمی عقب رفت و نگاهش کرد...چشمایی که میشد هم شادی رو توش دید و هم ....
: " ولی من هنوزم میترسم امیلیا..." لبخند تلخی زد : " میترسم انقدر سرگرم پول درآوردن بشی که فراموشم کنی..."
امی لبهای لرزونش رو به هم فشرد و فاصله بینشون رو با یک قدم پر کرد...دسشو به یقه کت زمستونی جونگمین گرفت و رو پنجه پا قدبلندی کرد... و  قبل از اینکه جونگمین بفهمه بوسه ای کوتاه به لبهاش زد و عقب رفت...
: " حالا ...دیگه فراموشت نمیکنم"......




یونا با بهت به بلیط توی دستش خیره بود : " چرا زودتر بهم نگفتی؟"
زیپ ساکش رو بست : " خوبیه نداری اینه که وقت سفر بارت سبکه!" خندید و بلیط رو از یونا گرفت
: " با توام امی...چرا زودتر بهمون نگفتی؟"
: " نمیخواستم این چند روز باقی مونده که پیش همین دائم قیافه آویزونتو ببینم..." سمتش چرخید : " مثل الان!"
سری تکون داد و شالگردن رنگ و رو رفته ش رو از جالباسی برداشت : " هیونگ کی میرسه؟ هیون جونگ شی گفت باید یک ساعت قبل از پرواز اونجا باشم"
: " همه میدونستن داری میری؟"
امی ایستاد و به سقف خیره شد : " وااااای..." نگاهشو به یونا داد : " نه...فقط جونگمین و عمو کانگ خبر داشتن..."
: " خیلی بدی!...مثلا دوست صمیمیت بودم..."
: " هنوزم هستی!"
بلند شد و کنارش ایستاد: " اونجا میری چیکار؟ چرا با کیم هیون جونگ؟ کی برمیگردی؟"
امی با خنده نگاهش کرد...
: " اونوقت توقع داری که زودتر از بقیه هم باخبر بشی!"
یونا با حرص بهش خیره شد
امی: " باشه..ببخشید..."
ساکش رو دم در گذاشت : " هیون جونگ شی و یونگ سنگ شی میخوان کارشونو توی آلمان شروع کنن...به منم پیشنهاد دادن به عنوان مترجم همراهشون برم...پولشم خیلی خوبه" به قیافه گرفته یونا خندید : " یادته هی بهم میگفتی این آلمانی چیه یاد میگیری؟"
: " کی برمیگردی؟" صداش خیلی آروم بود
امی که دور اتاق کوچیکش میچرخید و دنبال کتابش میگشت نگاهی بهش انداخت : " معلوم نیست...هر وقت که بتونم قرض کیوجونگ رو کامل بدم و یه پس اندازی هم واسه زندگی خودم داشته باشم"
: " پس قراره حسابی دلتنگت بشم..."
سمت یونا چرخید و چند قدمی سمتش رفت : " نمیذارم دلت تنگ بشه...قول میدم"
با لبخند بغلش کرد و آروم به پشتش زد : " در نبود من خوب کیم هیونگ جون رو اذیت کن..." و با خنده ازش جدا شد : " فک کنم اون تنها کسیه که امروز خوشحاله!"
چند لحظه همونطور به هم خیره شدن تا اینکه با صدای زنگ در ،یونا بالاخره رضایت داد و نگاهشو از امی گرفت...باورش نمیشد که بهترین و تنهاترین دوستش رو تا مدت زیادی نمیبینه...با باز کردن در کنار رفت و به ساک امی اشاره کرد : " اینجاست..."
هیونگ نگاهی بهش انداخت و خم شد ساک رو برداره : " این چه قیافه ایه؟  امی مرده؟"
یونا با حرص نگاش کرد : " هیونگ جون!!"
: " پس این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟" خواست بره که چیزی یادش اومد و دوباره برگشت : " راستی امی...دستور پیتزاتو به یونا بده...تو نباشی کی واسمون چیزاپیتزا درست کنه؟"
یونا خنده آرومی کرد و به شکمش زد : " صبر میکنی تا برگرده..."
با رفتن هیونگ، جونگمین داخل اومد و سمت امی رفت : " چیزی جا نذاری"
امی سمتش چرخید : " نکه خیلی وسیله دارم!" و با خنده سری تکون داد و سمت یخچال رفت : " از برق کشیدمش...هر چی داخلش بود گذاشتم کنار...زیاد نیستن...یونا میبره...فقط..." چرخی دور خودش زد...با دیدن کارتن سمتش رفت : " جونگمین...بیا اینجا"
جونگمین کنارش رفت و مثل امی کنار کارتن دو زانو نشست
: " اینو نمیتونم با خودم ببرم...میترسم بشکنه...میشه تو نگهش داری؟"
جونگمین در کارتن رو باز کرد و با دیدن مجسمه ها نگاهشو به امی داد : " اینطوری جای خالیت بیشــــ...." انگشت امی رو لبهاش مانع از ادامه حرفش شد
: " قرار شد دیگه از این حرفا نزنیم..." کارتن رو دستش داد : " سپردم به تو...مراقبشون باش"
جونگمین لبخند کم رنگی زد و بلند شد...
: " توی ماشین منتظرتیم..."



هیون و یونگ سنگ نزدیک گیت ایستاده بودن و منتظر امی که بهشون ملحق بشه...
هیونگ به زور یونا رو ازش جدا کرد : " بذار بره دیگه!"
: " میخوام بدونم اگه جونگمین به جای امی بود تو ولش میکردی؟!"
جونگمین و امی با خنده نگاشون میکردن...یونا با حرص نگاهشو از هیونگ گرفت اما دوباره با مهربونی و ناراحتی به امی خیره شد : " نامه بنویسی امی!"
هیونگ با تاسف سرشو تکون داد: " نامه؟!"
: " اه...حالا هر چی..."
امی با لبخند موهاشو بهم ریخت : " دوستمو اذیت نکن کیم هیونگ جون...حالش خوش نیست"
با دیدن اشاره های هیون خودش رو جمع و جور کرد و سمت جونگمین چرخید : " خب...دیگه وقت رفتنه..."
جونگمین بدون زدن حرفی سرش رو تکون داد ...دست کرد توی جیبش و چیزی که بیرون آورده بود رو کف دست امی گذاشت : " این یکی رو که میتونی ببری؟"



امی با لبخند نگاش کرد : " همونی که خیلی دوستش داشتی؟"
: " تو مراقب خودت و این یدونه باش...منم مراقب همه چیزایی که گفتی هستم...تا زمانی که برگردی..."
جلو رفت و خیلی کوتاه بغلش کرد...
: " بهتره بری...هیون جونگ صبر زیادی نداره!" با خنده دستی به موهاش کشید و عقب رفت..امی برای آخرین بار به سه نفری که جلوش ایستاده بودن نگاه کرد و دستش رو تکون داد : " مراقب خودتون باشین..."
سمت پسرا که منتظرش بودن چرخید ...اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که با شنیدن صدای بلندی که اسمشو صدا میزد دوباره چرخید...با دیدن کیوجونگ لبخند کوچیکی زد...کیوجونگ نفس زنان جلوش رسید و شونه هاش رو گرفت : " خیلی بی معرفتی...میدونستی؟"
لبخند امی بزرگتر شد : " نمیخواستم بهتون زحمت بدم..."
: " میدونستم فکر رفتن داری اما نه به این زودی..." هنوزم نفس نفس میزد...: " باید باهات حرف بزنم..."مکثی کرد تا نفس هاش آروم بشه...توی این مدت فقط به چشمهای امی خیره بود...
: " تو اون روز همه حرفاتو زدی...ولی همه ی حرفای منو نشنیدی..."
امی با گیجی بهش خیره بود : " فکر میکنم همه چی بین ما تموم شده کیوجونگ شی"
کیو سرش رو به نشونه نفی تکون داد : " هنوز انقدر بی عرضه نشدم که نتونم از پس مادرم بربیام..." سرش رو کج کرد و بیشتر خم شد و به چشمهای امی خیره...
: " میخوام بدونی که ... منم منتظرت میمونم تا برگردی..." مکثی کرد و نفس عمیقی کشید : " و اگه کیم کیوجونگم...میدونم تا اون موقع چطوری مادرمو راضی کنم...فقط بهم فرصت بده...مگه نگفتی همه پولدارا آدمای بدی نیستن؟" امی با دیدن جونگمین که چند قدم جلو اومده بود لبهاش رو از هم باز کرد : " درسته...."  به چشمهای منتظر کیو خیره شد: " و من از بینشون یکی رو انتخاب کردم..." نگاهی به کیوجونگ انداخت و دوباره به جونگمین خیره شد...کیو با شنیدن این حرف مکثی کرد و نگاهی به جونگمین انداخت : " پس حق با هیونگ بود...گفت و من باور نکردم...انگار دیر رسیدم...مثل همیشه!" لبخند تلخی زد : " فقط...خواستم مطمئن بشم..."
: " امی شی!"
با صدای هیون انگار که برق از سرش پریده باشه ناگهان تکونی خورد و سمتش چرخید : " اوو...اوومدم..." اما قبل از اینکه بره کیوجونگ دستش رو گرفت...چند لحظه نگاهش کرد و لبخند کم رنگی زد...نزدیکش رفت و بوسه ای به پیشونیش زد : " مراقب خودت باش" و آهسته ازش جدا شد...امی به سختی چند قدم عقب رفت...مردمک چشمهاش دائم بین جونگمین و کیوجونگ تکون میخورد ...با رسیدن به در خروجی بلاخره نگاهشو روی جونگمین ثابت کرد...با اینکه لبخند به لب داشت اما نگاهش نگران بود...
امی هم لبهاش رو به زور حرکت داد و در جوابش لبخندی زد ...و پشت سر هیون از سالن خارج شد...



کمربندش رو با دستای لرزون باز کرد سرش رو به صندلی تکیه داد...چند دقیقه ای از بلند شدن هواپیما میگذشت...نگاهش به بیرون بود...حس میکرد دوباره بهم ریخته...دستشو روی لبش کشید و سمت قلبش برد...نفسی عمیق کشید و سعی کرد دیگه بهش فکر نکنه...
: " امی شی" نگاهشو به یونگ سنگ داد که کنارش نشسته بود : " اینو جونگمین بهم داد..ازم خواست وقتی هواپیما بلند شد بدمش به شما"
با لبخند ازش تشکر کرد و جعبه ای که سمتش گرفته بود رو روی پاش گذاشت...یونگ سمتش خم شد و کف دستاشو بهم کشید: " ظاهرش که میگه پیتزاست!" صدای هیون رو شنید که چشم بندی بسته بود و سرشو به صندلی تکیه داده بود : " نصف میکنیم دیگه نه؟ "
امی با خنده سرشو تکون داد : " حتما هیون جونگ شی"
در جعبه رو آروم باز کرد و با دیدن پیتزا بی اراده لبخندی به لبهاش نشست....


برگه کوچیکی که گوشه جعبه بود باز کرد
" کتابچه ضرب المثل... آخرین صفحه!"
سرش رو کج کرد و چشماشو ریز...دوباره پیغام رو خوند و سریع کیفش رو برداشت و کتابچه ش رو بیرون آورد...آخرین صفحه رو باز کرد و با تعجب به دست خط جونگمین خیره شد...دست خطی که با دیدنش دوباره آروم شد و کتابچه رو همونطور باز روی سینه ش گذاشت...
 

 

کاش من  تو بودم.


                     کاش تو من بودی.


کاش ما یکی بودیم.


                     یک نفر دوتایی...









اول که نوشتن داستان رو شروع کردم، میخواستم پایانش رو باز بذارم.... ولی جرات نکردم
یه برنامه دیگه هم واسه ش داشتم ...قرار بود امی رو طی عملیاتی ضربتی برسونم به هیونولی اونطوری داستان طولانی تر میشد و منم که دنبال بهانه واسه درس نخوندن .... برای همین اون پایان رو هم بیخیال شدم

ممنون که علی رغم وقفه های بین داستان همراهم بودید امیدوارم از خوندنش پشیمون نشده باشین
تـــــــــــــــــــــــــا داستان بعد........






:: مرتبط با: Chizza Pizza ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
chaturbate token hack generator دوشنبه 13 شهریور 1396 01:46 ق.ظ
Hi, i think that i saw you visited my website so i came to “return the favor”.I'm
trying to find things to enhance my website!I suppose its ok to use some of your ideas!!
www.purevolume.com شنبه 7 مرداد 1396 09:50 ق.ظ
Good blog post. I definitely appreciate this
website. Continue the good work!
Shana پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:57 ق.ظ
Hello my loved one! I wish to say that this post is awesome, great written and include almost all important infos.

I'd like to peer extra posts like this.
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
There's certainly a lot to know about this topic.
I like all the points you made.
manicure سه شنبه 15 فروردین 1396 09:51 ق.ظ
Hi, I do think this is an excellent blog. I stumbledupon it ;) I'm
going to return yet again since i have bookmarked it.
Money and freedom is the best way to change, may you be rich
and continue to help other people.
mahi چهارشنبه 27 شهریور 1392 02:58 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااای
امی...کوجا رفتی دختر بد...
دل داداش جونگیمو بردی....
الهام مرسی خسته نباشی گلم...
*Elham پاسخ داد:
قربونت...سلامت باشی مهدیه جون:)
مر مر کیویی چهارشنبه 6 شهریور 1392 07:25 ب.ظ
اونــــــــی جــون داستــانمو تو همیــن ادرسی کـه هست گــذاشتم زودی بیــا وبخونـــش
*Elham پاسخ داد:
چشم ^^
نیلو بادمجون چهارشنبه 30 مرداد 1392 10:10 ب.ظ
جفتشونو دان کردم هر وقت حال کردمو خوندم بهت نظرمو راجع بهشون میگم
*Elham پاسخ داد:
OK!
Y2-girls-AIDA شنبه 26 مرداد 1392 05:48 ب.ظ
سلام الهام جونم...خوبی؟ من تازه داستانتو خوندم یعنی دان کردم...راستش مثل همیشه محشر بود و یه جورایی انگار واقعی بود انگار جلوی چشم آدم بود...خیلی لذت بردم...منتظر داستانای بعدیت هستم
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم....ممنونم...نظر لطفته...خوشحالم خوشت اومده^^"
نیلو بادمجون پنجشنبه 24 مرداد 1392 01:57 ب.ظ
اسم داستان بلندت چیه؟؟تو همین وبه ایا؟؟؟مبخواهم بخوانمش(کلا با خودم مشکل دارم
*Elham پاسخ داد:
wish you were here
Bittersweet
که هر دو رو میتونی توی این صفحه پیدا و دانلود کنی:)

http://dolls-domination.mihanblog.com/extrapage/downloadstories
مر مر کیویی پنجشنبه 24 مرداد 1392 01:37 ق.ظ
سلـــام
اونی دیگـــه از شما انتــــظار نداچتــــم اوخه شرا همــــه زورتون به این کیــــک من میرســـه ها؟؟:(
یعنی اونجایـــی که تو فرودگـــاه بودن صدای سیخ زدن به قلفـــه کیکمـــو با همین دو تا گوشام شنیدم میدونی که قوی ان چون کوشیــــک که بودم مامانم گذاشتتشـــون تو اب هویج..کیکمم کـــه نرم سیخ راحت میره داخــــل:| ولی در هر صورت اصـــن فک نمیکردم این پـــایانش باچه نتمـــون که وصل شد بدیـــو بدیـــو اومدم داستان خونی کــــه..
اهـــه من حالا حالـــا دفرســـم نوموخـــوام
اونی جون بابت داستان خوشملت بسی ممنون خهلـــی قلمتو دوش دالــــم بسی زیاد زودی با یه سبد پر برگرد یه قولم بده اومدم خفرت کردم بیـــاو داستان ململــــیو بخون بآچــه ؟؟بالاخره بزرگتری گفتن..اهان
ببشیـــد دیرم کردم در جریان بودی دیـــگه..
خوف دیجه بـــابای
*Elham پاسخ داد:
سلام مریم جان...شرمنده دیگه^^"" زورم به کسی دیگه نمیرسید^^
ممنونم عزیزم....لطف داری...
ایشالا که بتونم و بیام^^
قربونت...
بووووووووووس
سیماجوون چهارشنبه 23 مرداد 1392 05:56 ب.ظ
سلام الهامم.... وقتی خوندمش نشد نظر بذارم و بعدش به دلایلی وب رو باز نکرده بودم یه مدت... وقتی خوندمش حس خوبی داشتم از آخرش خوشم اومد... نمیدونم چرا مثه بچه ها از اینکه کیوجونگ حالش گرفته شد خوشحال شدم... ...
وقتی آخر داستان رو خوندم دلم خواست تا بدونم اون آخر باز چه جوری میشد... فک کنم اون پایان بیششتر به نوشته تو نزدیک بود تا این یکی........(فک نکنی این بد بودا... نه... ولی حم میگه اون خیلی بهتر میشد... نمیدونم چرا).... ولی وقتی خوندم میخواستی برسونیش به هیون این شکلی شدم بعدشم ... واقعا داستان چی میشد...
در هرصورت این یکی داستانت خیلی خوشمزه بود... خیلییییی...
الهااااااااااامم... این روزا یکم دلم گرفته...
*Elham پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااام..بغـــــــــــــــــــــــــــل چـــ...د...ی
من میدونم چرا! از بس تو مسترکلین به یونگ سنگ حرف زدم الان دلت خنک شد=))
آره اولین بارم بود که تا ته تهش ننوشتم...اینطوریم دوست دارم^^
خخخخخخخ....خیلی کیف میداد...کاش وقت داشتم واسش...(سوووووت)
فدای تو...نوش جون:-*:-*
بازم به همون دلیلی که میگفتی؟:-* غصه نخوری سیماجونم...زودی عادی میشه:-*
دل منم گرفته...نمیدونم تا کی نمیخوای بیای:(:(
بغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل........
نیلو بادمجون یکشنبه 20 مرداد 1392 01:11 ب.ظ
الهام بهت قول میدم قول میدم تاحالا تو زندگیت هیچ کس به اندازه ی من به خونت تشنه نبوده
یه حدسایی زدم که میخوای برسونیش به هیون(بالاخره نیوفری گفتم پیشگویی گفتن خخخخ)
خدارو شکر چنین کاری نکردی چون حوصلهی اتخاب تفنگ مناسبو نداشتم
ولی عاشقققققققق اخرش شدم
*Elham پاسخ داد:
چرا نیلوجان...سر داستان بلندم نبودی ببینی چطوری به خونم تشنه بودن^^
خوشحالم:)
بوووووووووس
mahboob یکشنبه 20 مرداد 1392 01:01 ب.ظ
و اما قند عسلم شیر عسلم جونگ مین جانم
الهی محبوبش فداش
من عاشق این به هم رسیدن های بی چک و چونه ی داستاناتم خوشم میاد جونگ مین جان یه پارتی کلفت پیشت داره دلشو نداری زیاد بیازاریشالهااااااااااااااااام تو فرودگاه دلم واسه جونگ مینم سوختچجوری این همه سال دوریه امی رو تحمل کنه؟؟؟؟؟
اون چی بود اخرش؟؟؟؟؟؟؟میخواستی بدیش به هیووووووووون؟؟؟؟؟چرا فکر کردی برسونیش به هیون؟؟؟؟میگم نکنه هنوز بابته پایانه بیتر سوییت عذاب وجدان داری؟؟؟؟این داستانم مثل قبلیا عالی بود فوق العاده و رنگین کمونی
الهاااااااااااام تنکیووووووووووووووووو
*Elham پاسخ داد:
خجالت نکشی محبوبه...بازم بگو..جا زیاده=))
خدا نکنه^^ .... نه به خاطر این پارتی نیست...چون این پارتیِ اینجا کلا بابا منو یادش نمیاد=))
تحمل میکنه^^بدتر از وضعیت الانش که نیست...مامانم ولش کرده به حال خودش=))
عذاب وجدان؟؟ نه..اتفاقا اونجا با کمال میل نانا رو رسوندم به جونگمین...همه به قدر کافی عذاب کشیدن^^خخخخخخ
قربونت محبوبه جون:-* لطف داری مثل همیشه^^"
بغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل......
mahboob یکشنبه 20 مرداد 1392 12:53 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااام
وای که چقدر زود اومدممیخواستم برم عملیات انتحاری انجام بدم تو مرکز مخابراتمون که یهو دیدم پسر عمه ی گرامم جلو در خونمون ظاهر شدبعدشم اومد ازم سریال ریونج و گرفت ودیدم جاش ومپایرو سری چهارشو برام گذاشت تو کامیقیافه ی خنثی منو دید گفت دیدم همه ش رو دیدی حرص خوردی گفتم حداقل حالا که دیمن به الینا رسیده ضرر نکنی تا اخرشو ببینی بعدشم نگی چرا نگفتین دیمن به الینا رسیده من میخواستم ببینممنم کلا عصبانیتم و فراموش کردم به جای سوپرنچرال نشستم سری چهارو از وسطاش تا اخرش و یه نفس دیدم و در قسمت اعتراف الینا به دیمن و همین طور بچه دارشدنه کلاووس این شکلی بودم:|
*Elham پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااامم^^ خدا نصیب کنه از این پسر عموها^^
دقیقا...منم همین شکلی شدم...مخصوصا مورد آخر>__<
shadi* شنبه 19 مرداد 1392 10:44 ق.ظ
اصلا نظرم اومد؟
چقدر سخته با قسمت نظرات این قالب کار کردن...
*Elham پاسخ داد:
آره اومد^^ متاسفانه ایده های جدید میهنه و .... :|
shadi* شنبه 19 مرداد 1392 10:37 ق.ظ
نظرمو گفتم ....
*Elham پاسخ داد:
دقیقا...دوست داشتم همه درباره پایانش همین فکر رو بکنن...ولی خب همیشه دوست داریم همه چیز تموم بشه و کاملا تا ته تهش معلوم^^
ایشالا موفق بشی شادی عزیز...تلاشت رو بکن:-* دوران سختیه ولی بلاخره میگذره:)
afra جمعه 18 مرداد 1392 08:54 ب.ظ
uni ke esm nadare o englishe ... manam
*Elham پاسخ داد:
شناسایی شدی^^
shadi* جمعه 18 مرداد 1392 07:40 ب.ظ
سلاااام...تموم شد.... :(
خیلی خوب شد که اینطوری تموم شد...اگه پایانش باز بود ...تموم شدنش برام غیر قابل باور میشد...
راستی الهام جون عیدت مبااااارک
...
مرسی...
منتظر داستان های خلاقانه و زیبای بعدی هستم ..به شدت...
و در آخــــــر...

...یه عالمه...
*Elham پاسخ داد:
سللاااااام:-*
نظرت راجبه هیون چیه؟؟^^
ممنونم شادی جون...عید تو هم مبارک..نماز روزه هات قبول:-*
قربونت.....
انشالا...با حوصله و خلاقیت بیشتر^^"""
دل به دل راه داره....یه عالمه.....:)
shadi* جمعه 18 مرداد 1392 06:45 ب.ظ
Like...!
*Elham پاسخ داد:
^_^ منم لایک! خیلی دوس دارم شعرشو
shadi* جمعه 18 مرداد 1392 06:43 ب.ظ
...
*Elham پاسخ داد:
خجالت نداره...داشتی درس میخوندی دیگه^^
NI LO0 FA RI جمعه 18 مرداد 1392 12:30 ب.ظ
:| من اصلا اون the end بالا رو نخوندم.....تمام شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............:|.....

من دوپارت با هم خوندم تازه تو حس داستان رفته بودم که این جملات اخرت برخورد کردم .... یعنی قشنگ خورد تو حالم......
عالی بود الهام جون.... انقده خوشم میاد همه چی به نفع جونگ مین تمام میشه و کسی حریفش نمیشه...... اصلا نمیدونی چه حس خوبیه....
داستانت مثل همیشه عالی بود... ببخش که همیشه یکی در میون میومدم و البته دیر ....
.
.
.
منتظر داستانای قشنگت هستم... بووووووووووووووس
*Elham پاسخ داد:
=)) خسته نباشی...آره...بالاخره تموم شد!! تا حالا داستان کوتاه به این بلندی ننوشته بودم!!! ^^
=)) پس خیلی بدجا تموم شد=))
آره...برعکس داستانای خودت خیلی حرصش ندادم...:|
خواهش میکنم...ممنون از لطفت نیلوجان:-*
بوووووووووووووس
farzaneh پنجشنبه 17 مرداد 1392 11:56 ب.ظ

*Elham پاسخ داد:
متشکر:-*
بارون بهاری پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:43 ب.ظ
ممنونم عالی بود

*Elham پاسخ داد:
منم ممنونم باران جان:)
سارا پنجشنبه 17 مرداد 1392 08:28 ب.ظ
ااااااااا یادم رفت اسمموبنویسم
*Elham پاسخ داد:
^_^
پنجشنبه 17 مرداد 1392 08:27 ب.ظ
سلاممممممممممممم وایییییییییی باورم نمیشه تمومشدهههههههههههههه من این داستانوخیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوس داشتم ماماننننننننننننشلاتمومشد؟!!!!!!!!وای مرسی ذوق كردم اخرش بهم رسیدن خسته نباشییییییییی
*Elham پاسخ داد:
سلام خانومی^^ مرسی از لطفت^^""
سلامت باشی:-*بوووس
دریا پنجشنبه 17 مرداد 1392 05:44 ب.ظ
سلام عزیزم
وای من فکر کردم قسمت بعدی هم در کاره ولی یهویی دیدم نوشتی اخرش که میخواستی اخرشو یه جور دیگه تموم کنی وبه هیون برسونی وچیزای دیگه خورد تو ذوقم
قسمت اخر بودولی عالی بود اخرشم که خوب تموم شد به جونگی ما رسید
مرسی و اینکه ببخشید چند قسمتی رو نظر ندادم
*Elham پاسخ داد:
سلام دریاجان^^ چرا بخوره تو ذوقت؟؟ دوست داشتی به هیون برسه؟^^
خواهش میکنم عزیزم...بوووووس
marita پنجشنبه 17 مرداد 1392 05:26 ب.ظ
سلام الیییییییییییی*خوبی عزیزم؟
خیلی قشنگ بود....مثه همیشه.خوب تموم شدمنم که عاشق پایان داستاناتم!
الی* کی میایییییییییی؟دلم واست تنگ میشهاون کوله پشتی که برداشتی رو زودتر بزار زمین و برگرد!
مرسی عزیزم
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم..ممنونم...شما چطوری؟^^
ممنونم لطف داری...خوشحالم راضی بودی از پایان:-*
گریه نکن^^اگه به خودم بود که میرفتم تا اطلاع ثانوی...ولی خانوم گل نمیذاره^^ زود برمیگردم:-*
چشم...رو چشمم...
بغــــــــــــــــل...:-*
پنجشنبه 17 مرداد 1392 05:19 ب.ظ

*Elham پاسخ داد:
ممنووووووووون^_^
Maryian پنجشنبه 17 مرداد 1392 04:36 ب.ظ
سلام الهام جون
اصلا انتظار نداشتم این قسمت قسمت آخر باشه اومدم دیدم قسمت آخره شوکه شدم
مرسی خانومی این داستانتم قشنگ بود
*Elham پاسخ داد:
سلام خانومی...آره ظاهرا هیچکسی انتظارشو نداشته ^^
خواهش میکنم...ممنونم از نظرت:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30