تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ...❤ Chizza Pizza part.12 ❤...
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

...❤ Chizza Pizza part.12 ❤...
جمعه 28 تیر 1392 ساعت 08:00 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست *Elham | ( نظرات )


درشکه ای میخواهم سیاه

که یاد تو را با خود ببرد

یا نه...

نه

یاد تو باشد.

مرا با خود ببرد...


...waiting 4 KYU...





آماده سازی دکوراسیون داخلی پیتزافروشی طبق گفته های هیون سه هفته طول میکشید...در طول این مدت امی و یونا روزهای آخر کاریشون رو پیش رئیس کانگ سپری کردن و کیوجونگ هفته ای دوبار امی رو به برج تجاری میبرد تا پیشرفت کار رو از نزدیک ببینه...جونگمین هم گاهی به پیتزافروشی سر میزد...مواقعی که هیونگ برای دیدن یونا میرفت جونگمین رو هم خبر میکرد و با هم میرفتن...
: " امی من از اون پیتزای مخصوصت میخوام..همون پیتزا چینی!"
امی پول های توی صندوق رو مرتب میکرد : " اینجا نمیشه درست کرد..." نگاهش کرد: " پیتزافروشی جدید که باز بشه برات درست میکنم!"
هیونگ هم کنارشون اومد : " فقط واسه جونگمین؟"
امی سرش رو پایین انداخت و با لبخند کم رنگی مشغول مرتب کردن پولها شد..جونگمین سرش رو سمت هیونگ چرخوند و ابروهاش رو بالا داد : " این یعنی بله..فقط واسه جونگمین!"
هیونگ اخمی کرد و خودش رو روی پیشخون کشید : " هی امیلیا کینگ...به نظرت بین پرسنلت یکم تبعیض قائل نمیشی؟" امی چشم غره ای بهش رفت : " از روی میز برو پایین هیونگ...زشته!" جونگمین شونه هاش رو گرفت و عقب کشیدش: " رئیس کینگ رو اذیت نکن که نیومده از حقوقت کم میشه!" هیونگ چپ چپ نگاش کرد : " میدونستم اینطوری میشه!..حیف که یونا هم اینجاست وگرنه سمت پیتزا امیلیا هم نمیومدم!" امی با خنده نگاهش میکرد : " خیله خب...واسه همه درست میکنم...خوبه؟" هیونگ با رضایت بادی به غبغب انداخت و سرش رو بالا گرفت...یکم به امی و جونگمین خیره شد و بدون حرفی پیش یونا رفت...یونا هم مشغول تمیز کردن میز خالی شده برای مشتری های بعدی بود...
: " هی یونا...من خسته شدم!"
یونا رومیزی یک بار مصرف رو از روی میز جمع کرد و دستش داد : " چون بیکاری عزیزم!" لبخندی تحویلش داد و سمت میزی دیگه رفت..هیونگ بازوش رو کشید : " یونا...از وقتی اومدم داری کار میکنی..." چشماشو گشاد کرد و با حرص گفت: " بیرونم که نمیای!" یونا رومیزی بعدی رو هم جمع کرد و دستش داد: " دنبالم بیا..."
جونگمین با خنده و امی با تعجب رفتنشون رو نگاه میکردن..
امی : " یاااا..یونا...دارین کجا میرین؟"
هیونگ ابروهاشو بالا انداخت : " خسته شدم!" یونا قیافه ای مظلوم به خودش گرفت : " یذره انرژی بهش بدم برمیگردم" امی با بهت بهشون خیره بود : " یــ....یعنی چی؟" هیونگ دست یونا رو کشید و وارد اتاق استراحت شد...امی صندوق رو بست و خواست دنبالشون بره که جونگمین خیز برداشت و دستش رو گرفت...برگشت و نگاهش رو به جونگمین داد
: " چیکار میکنی امی؟"
: " من چیکار میکنم یا اونا؟"
: " خب..چه عیبی داره؟...دلش تنگ شده!" امی با حرص لباشو به هم فشار داد : " میتونه دو ساعت دیگه صبر کنه و کار یونا که تموم شد برن بیرون و هرچی خواستن همو ببوسن...اینجا جای اینکارا نیس" دوباره خواست بره که جونگمین مچ دستش رو محکمتر گرفت...از روی صندلیش بلند شد و پشت پیشخون رفت..رو به روی امی ایستاد و بهش خیره شد : " یونا با دوستای قبلی هیونگ خیلی فرق داره...قبلیا همه بچه پولدار و لوس و ازخود راضی بودن...و سر یه ماه میرفتن سراغ یکی دیگه...اولین باره که میبینم هیونگ واقعا به کسی اهمیت میده...با اینکه دائم شوخی میکنه و اذیت...اما حس میکنم واقعا یونا رو دوست داره..."
امی به چشمهای جونگمین خیره شد : " اما این دلیل نمیشه که اینجا ..." جونگمین بازوهاش رو گرفت و سمتش خم شد : " تا به حال خودتو جای یونا گذاشتی؟"
امی بی صدا به صورتش نگاه میکرد...کلمات واسه چند ثانیه از ذهنش پاک شدن...
: " چون من خودمو زیاد جای هیونگ گذاشتم...و  هربار احساسشو درک کردم...اینکه کسی رو از ته دل دوست داشته باشی و گاهی اوقات نتونی برای بوسیدنش صبوری کنی...چیز بدی نیست..." لبخندی زد : " این روزا زیاد خودمو جاش میذارم... و بهش حق میدم..." نگاهش رو روی صورت امی چرخوند و با لبخند آروم عقب رفت و صاف ایستاد...امی که از لحظه جلو اومدنش گوشه پیشبندش رو توی دست مچاله کرده بود با عقب رفتن جونگمین آروم لباسش رو رها کرد و نگاهش رو به در بسته اتاق داد...



هفته آخر آماده سازی پیتزا فروشی ، امی به پیشنهاد هیون و یونگ سنگ دیگه برای سرزدن نرفت...از پیشرفت کار خبر داشت و همین براش کافی بود...کیوجونگ و بقیه دوست داشتن غافلگیرش کنن...برای همین امی هفته سوم رو بدون کوچکترین خبری گذروند...و بالاخره زمان بازکردن پیتزافروشی فرارسید...طبق قرارشون نزدیک 10 صبح جونگمین دنبالش اومد...همزمان با یونا و هیونگ به برج رسیدن...اونجا کیوجونگ، هیون و یونگ سنگ رو دید که کنار ورودی بزرگ منتظرشون ایستاده بودن...
از ماشین پیاده شد و همراه جونگمین سمت برج راه افتاد...دستش رو روی قفسه سینه گذاشت و نفس عمیقی کشید ...چند لحظه دستش رو همونطور نگه داشت...صدای جونگمین از فکر و خیال درش آورد...
: " نگران نباش امیلیا..." با لبخندی کوچیک سرش رو تکون داد و کیفش رو روی شونه جابه جا کرد...


جلوی در شیشه ای ایستاد و نگاهی به پسرا انداخت...بعضی از فروشنده ها هم از واحدهاشون بیرون اومده بودن و نگاه میکردن ...
انگشتش رو سمت شماره ها برد و رمز رو وارد کرد....اولین قدمی که داخل گذاشت دهنش بی اراده باز شد و به اطراف خیره موند....بقیه هم پشت سرش وارد شدن
هیونگ نگاهی سرتاسر انداخت : " درست اومدیم داداش؟" یونا هم با تعجب به اطراف نگاه میکرد و سرش رو با رضایت تکون میداد...




کیوجونگ با لبخند به امی که جلوتر ایستاده بود نگاه کرد : " نظرت چیه امی جان؟"
هیون و یونگ از تعجب امی خنده شون گرفته بود اما به رو نمیاوردن...
جونگمین کنارش رفت و دستش رو روی شونه هاش گذاشت : " امیلیا؟"
با صدای جونگمین تکونی خورد و نگاهش رو به اون داد : " ها...؟"
جونگمین آروم خندید ... اما تا اومد حرف بزنه کیوجونگ رو روبه روی امی دید...
: " خوبی امی؟" امی با همون بهتی که تو چهره ش بود سرش رو تکون داد : " اینجا فوق العاده شده..." سمت هیون و یونگ سنگ چرخید و تعظیم کاملی کرد : " ممنونم هیون جونگ شی...ممنونم یونگ سنگ شی...واقعا عالی شده...همونطور که میخواستم..." هیون و یونگ هم تعظیم کوچیکی کردن
هیون:" خوشحالیم که راضی هستی امی شی"... سمت دیگه ای از سالن راهنماییش کردن


هیون : " مجبور شدیم رنگ روکش صندلی ها رو به خاطر هماهنگی با رنگهای دیگه تغییر بدیم...امیدوارم از رنگ قرمز بدت نیاد..." امی تند سرش رو تکون داد : " اصلا...عالی شده..هنوزم همونطور شاد و اشتها برانگیزه..." جونگمین سمت مانیتورهای فانتزی کنار نیمکتها رفت : " اینا چیه هیون جونگ شی؟" یونگ سنگ سمت مانیتور رفت و با انگشت گوشه ای از مانیتور رو لمس کرد...امی با دیدن تصویر آشپزخونه با تعجب جلو رفت
یونگ : " مشتری ها از اینجا میتونن مراحل تهیه غذاشون رو ببینن...البته اگه نمیخوای راز پخت پیتزا امیلیا لو بره میتونیم دوربین رو جایی دیگه بذاریم...مانیتور دیگه ای رو روشن کرد : " مثلا نزدیک تنور..."
امی با ذوق به یونگ خیره شد : " خیلی جالبه یونگ سنگ شی..."
هیونگ سمتشون رفت : " واسه من دوربین نذاری...خوشم نمیاد موقع کار یکی بالا سرم باشه!"
کیوجونگ با خنده پشتش زد: " کافه داری همینطوریشم تو چشمه..نیازی به دوربین نداره..."
هیون سمتشون رفت : " امی شی میخوای آشپزخونه رو هم ببینی؟" امی سرش رو با اطمینان تکون داد... و همراه بقیه سمت آشپزخونه رفت... دکوراسیون اونجا هم با ترکیبی از رنگهای سفید، آبی و قرمز طراحی و آماده شده بود...
با دیدن فضای جدید پیتزافروشی، ذوق امی برای شروع هر لحظه بیشتر میشد...
بعد از چرخی که توی آشپزخونه زد و از سلامت مواد اولیه داخل یخچال و سردخونه مطمئن شد پیش بقیه برگشت...باز هم به هیون و یونگ سنگ تعظیم کرد : " بخاطر همه زحماتی که کشیدید ممنونم..." نگاهش رو به کیوجونگ داد و دوباره تعظیم کرد : " واقعا نمیدونم چی بگم کیوجونگ شی..." کیو با لبخند سمتش رفت و شونه هاش رو گرفت : " حالا نوبت توئه امی..."
امی نفسش رو آروم بازدم کرد و نگاهی به هیونگ، یونا و جونگمین انداخت : " فکر نمیکردم انقدر زود همه چیز آماده بشه..." هیون بلند گفت : " کیوجونگ اون ضرب المثلی که همیشه میگی چیه؟..اراده ی خوب...." جونگمین زودتر گفت : " راه رو کوتاه میکنه!!"
کیوجونگ سرش رو تکون داد : " اینو که فراموش نکردی امی؟"
امی با خجالت لبخندی زد و مشتی به سینه ش کوبید.... سرش رو زیر انداخت : " دوباره استرس گرفتم!" کیوجونگ شونه هاش رو آروم فشار داد و کمی خم شد : " همه ما کنارتیم...و برات آرزوی موفقیت میکنیم..." امی سرش رو بلند کرد و به چشمهای کیوجونگ خیره شد : " اگه شما نبودید... من الان اینجا...توی آشپزخونه خودم نبودم" کیوجونگ لبخندی زد : " بهتره بگیم اگه تو اون روز توی جاده منو پیدا نمیکردی..." هیونگ دست به سینه ایستاد : " فکر کنم بیشتر مدیون منی که اون شب پیتزا سفارش دادم و کشوندمت تو خونه برامون پیتزا درست کنی" جونگمین جلو رفت و سرش رو به نشونه منفی تکون داد : " اگه جعبه پیتزاشو رو من خالی نمیکرد هیچ کدوم از این اتفاقای خوب نمی‌افتاد!" با خنده به امی خیره شد : " مگه نه؟!" امی با شرمندگی لبش رو گزید
یونگ دستهاش رو به هم زد : " امی شی نمیخوای ناهار مهمونمون کنی؟" به هیون نگاه کرد : " ما که حسابی گرسنه ایم...صبحونه هم نخوردیم!"
کیوجونگ کنار ایستاد و با لبخندی که از روی لبهاش نمیرفت به امی خیره شد : " همه چی داری؟"
امی سرش رو تکون داد : " اوهوم..همین الان شروع میکنم..."
کیوجونگ سمت هیون و یونگ سنگ رفت : " ما میریم که راحت به کارت برسی...از اون خوشمزه هاش درست کن..همونا که خودت میدونی..." چشمکی بهش زد و همراه هیون  و یونگ بیرون رفت...هیونگ هم دستهاش رو باز کرد و بدنش رو کشید : " منم برم که حسابی خوابم میاد.."
جونگمین : " کجا؟ "
هیونگ: " خونه..توی اتاقم...روی تختخواب عزیزم!"
جونگمین پوزخندی زد : " به همین زودی شغل جدیدت یادت رفت جناب کافه دار؟" با دست به بیرون اشاره کرد : " برو با محیط کارت آشنا شو...پیتزا امیلیا امشب افتتاح میشه...نمیخوای که اول کار اخراج بشی؟!"
هیونگ ابروهاشو توی هم کشید : " تو اینجا چه کاره ای؟"
جونگمین لبخند بزرگی زد : " دست راست امی!"
: " هه..."
یونا خودش رو وسط انداخت : " منم دست چپشم!"
امی با خنده نگاهشون میکرد : " میخوای مرخصی بگیری کیم هیونگ جون؟"
هیونگ با حرص نگاهش کرد و انگشتش رو سمتش گرفت : " تو یکی دیگه شروع نکن!"
جونگمین : " یااا کیم هیونگ جون...با رئیست درست صحبت کن!"
هیونگ نفسش رو محکم بازدم کرد...مکثی کرد و با حرص به لبخند امی خیره شد : " اجازه هست برم خانم کینگ؟"
امی چهره ای جدی به خودش گرفت : " اوووم...یه مرخصی ساعتی براتون مینویسم...ساعت 6 اینجا باشید"
یونا لباشو آویزون کرد : " امی از حقوقش که کم نمیکنی هوم؟" و سعی کرد به چهره سرخ شده هیونگ نگاه نکنه!!
 

نگاهی به ساعت انداخت...یونا با عجله وارد آشپزخونه شد...دفترچه ش رو روی میز گذاشت : " امی...خیلی آدم اومده...میزها تقریبا پر شده...کلی هم سفارش بیرون داشتیم..."
امی که مشغول ورز دادن خمیر بود گفت : " تو چی گفتی؟"
:" همون چیزی که بهم گفتی...تا آخر هفته سفارش قبول نمیکنیم..."
امی سرش رو تکون داد و با نگرانی به ساعت نگاه کرد...یونا برگه سفارش های تازه رو روی میز گذاشت و بیرون رفت....
جونگمین کنار امی ایستاد : " هرچی مونده بود گذاشتم تو تنور..." نگاهی به صورت نگرانش انداخت : " نگران نباش...یدونه مشتری رو هم از دست نمیدی....تا آخر هفته همه چی آماده میشه...افراد بیشتری استخدام میکنی و به همه کارها میرسی...هفته دیگه سفارش های تلفنی رو هم قبول میکنیم..." امی فقط سرش رو تکون داد...دستهاش کمی میلرزید...جونگمین دستهای آردی امی رو گرفت و مجبورش کرد لحظه ای دست از کار بکشه : " میخوای یکم استراحت کنی؟" لب پایینش رو محکم به دندون گرفته بود...نگاهش به برگه سفارش خورد : " خیلی کار داریم..." جونگمین لبخندی زد و خمیر رو از جلوش برداشت : " بقیه ش با من..."امی بدون حرفی کنار رفت و برگه رو برداشت : " 8 تای دیگه..." و سریع سمت یخچال رفت....
جونگمین نگاهش کرد : " باید منو رو بیشتر کنیم امی!"
امی سمتش برگشت و با تعجب گفت : " همین الانشم از پسش برنمیایم..سالاد و سیب زمینی سرخ کرده...چهار نوع پیتزا....نمیدونم هیونگ چیکار میکنه..." جونگمین سرش رو کج کرد و طوری خاص نگاهش کرد...امی که منظورش رو فهمیده بود سرش رو تکون داد : " حق با توئه...خیلی کمه!" در یخچال رو بست : " نباید عجله کنیم...کم کم منو رو گسترش میدیم...اما الان خیلی زوده!"
جونگمین کمی فکر کردو گفت : " نظرت چیه چند نوع دسرم بهش اضافه کنیم؟ دسری که بشه بعد اینجور غذاها خورد" امی سرش رو تکون داد : "فکر بدی نیست..." با باز شدن در هر دو به چهره خوشحال یونا خیره شدن : " امی...امی..."
خودش رو به میز رسوند : " رئیس کانگ...رئیس با بچه ها اومدن اینجا! بدو بیا" امی سریع مواد غذایی رو روی کابینت سنگی گذاشت... دستش رو به پیشبندش کشید ...یونا سمتش رفت و دستش رو گرفت: " بدو دیگه..." و با دو از آشپزخونه بیرون رفتن...جونگمین با خنده سرش رو تکون داد و تکه ای از خمیر جدا کرد...


بعد از هفت ساعت کار بالاخره روز اول پیتزا امیلیا بدون به وجود اومدن مشکلی تموم شد...یونا با خستگی وارد آشپزخونه شد و خودش رو روی صندلی انداخت : " تموم شد امی..." امی هم که کار تمیز کردن آشپزخونه رو تموم کرده بود با لبخند سمتش رفت : " ممنونم یونا...خیلی زحمت کشیدی..." یونا هم با خستگی لبخندی زد : " نیروی بیشتر که استخدام کنی کار همه سبک تر میشه.."
: " آره..از فردا میرم دنبال کاراش....البته کیوجونگ شی میگفت خودش چند نفرِ مطمئن رو سراغ داره...باید ببینم چی میشه..." نگاهی به در انداخت : " جونگمین کجا مونده؟"
یونا آروم خندید : " داره هیونگ رو بیدار میکنه...پشت میز خوابش برده بود..با کلی لیوان دور و برش..."
امی با رضایت سرش رو تکون داد : " خوبه...خسته که بشه دنبال الافی نمیره!"
یونا اخماشو تو هم کشید : " از وقتی با من دوست شده الافی رو کنار گذاشته" امی با لبخند نگاهش کرد : " میدونم..."
: " یوناااااااااااا" با صدای هیونگ هر دو سمت در برگشتن... هیونگ با قیافه ای خوابالو ظاهر شد : " اگه دیگه کاری نداری پاشو بریم...من دارم می میرم از خستگی!" امی بازم خواست سربه سرش بذاره اما با دیدن حالت چهره و جدی بودنش بیخیال شد و به شونه یونا زد : " پاشو یونا...زود باش تا ایستاده خوابش نبرده!"
جونگمین بازوی هیونگ رو گرفته بود که نیفته : " خوبه همش اون پشت واستادی لیوان پر و خالی کردی...اگه اینجا بودی چیکار میکردی!" سرتا پاشو نگاه کرد : " انگار کوه کنده!" مکثی کرد و دوباره به سرتاپاش خیره شد...بینیش رو نزدیکش گرفت و بو کشید : " نکنه اون پشت واسه خودت مهمونی گرفتی؟...مست کردی؟!" هیونگ با حرص چشماشو باز کرد و تکیه ش رو از جونگمین برداشت : " اینه جواب زحمتام؟" جونگمین با خنده دست تو جیب برد : " سلام! بیدار شدی بالاخره!"


با رفتن هیونگ و یونا، امی هم لباسش رو عوض کرد...نگاهی گذرا به آشپزخونه انداخت تا از مرتب بودن همه چیز مطمئن بشه...نفسش رو آهسته بازدم کرد و لبخندی زد...نور آشپزخونه رو کم کرد و بیرون رفت...جونگمین توی سالن روی یکی از صندلی ها نشسته بود و با جعبه ای بازی میکرد...با دیدن امی از جا بلند شد و سمتش رفت...امی نگاهی به جعبه انداخت : " این دیگه چیه؟"
شونه ای بالا انداخت : " نمیدونم...اومدم دیدم رو صندلیه...ظاهرا واسه توئه!"
امی با تعجب جعبه رو ازش گرفت و به نوشته روش خیره شد ..." برای امیلیا کینگ"
کیفش رو روی صندلی و جعبه رو روی میز گذاشت...با دقت درش رو باز کرد...تور سفید روش رو با احتیاط کنار زد...با دیدن گلهای رز تعجبش بیشتر شد...جونگمین هم کنارش ایستاد : " چیه توش؟"



امی آروم گلبرگ هارو کنار زد...کاغذ پوستی دید که اونم با احتیاط برداشت...
با دیدن محتویات داخل بی اراده دستش رو روی دهنش گذاشت...نگاهش رو به جونگمین داد : " اینا..." نگاه کنجکاو جونگمین یهو تغییر کرد و لبخند زد : " دوستش داری؟...از پشت ویترین که خیلی خوشت اومده بود" امی با ذوقی چندبرابر به مجسمه های مینیاتوری غذا خیره شد : " خیلی بدجنسی پارک جونگمین...میدونستم اون روز بیخود زود نرسیدی!" جونگمین دستش رو از پشت کمر امی سمت جعبه برد و یکی از مجسمه ها رو برداشت و جلوی صورت امی گرفت : " من این یکی رو بیشتر از همه دوست دارم!" امی سرش رو چرخوند و کمی عقب برد...موهای کوتاه و لختش روی بازوی جونگمین بود... با خوشحالی به چشمهاش خیره شد : " ممنونم جونگمین..."
 





دوستای عزیزم میبخشید که خبرتون نکردم...
این پست رو ارسال آینده زدم...زمان انتشارش نیستم که خبرتون کنم...شرمنده






:: مرتبط با: Chizza Pizza ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you stretch your Achilles? دوشنبه 27 شهریور 1396 01:35 ب.ظ
Superb blog! Do you have any tips and hints for aspiring writers?
I'm planning to start my own site soon but I'm a little
lost on everything. Would you advise starting with a free platform like Wordpress or go for
a paid option? There are so many options out there that I'm totally confused ..

Any recommendations? Bless you!
Can you get taller with yoga? پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:47 ب.ظ
Superb site you have here but I was curious about if you knew
of any community forums that cover the same topics discussed in this article?
I'd really like to be a part of community where I
can get suggestions from other experienced individuals that share the same interest.
If you have any recommendations, please let
me know. Thank you!
peter0dillon.jimdo.com یکشنبه 8 مرداد 1396 08:02 ق.ظ
An intriguing discussion is definitely worth comment. I think that you need to write more about
this topic, it might not be a taboo subject but generally people don't talk
about these subjects. To the next! All the best!!
http://SonjaCanedo.bravesites.com/entries/general/Hammer-Toes-Cause-And-Treatment-Method شنبه 23 اردیبهشت 1396 11:04 ق.ظ
I always used to read post in news papers
but now as I am a user of internet therefore from now I am using net for articles or reviews, thanks to web.
manicure یکشنبه 20 فروردین 1396 01:50 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied
on the video to make your point. You clearly know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos to your
weblog when you could be giving us something informative to read?
manicure شنبه 19 فروردین 1396 01:47 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, however before finish I
am reading this wonderful article to improve my know-how.
BHW جمعه 11 فروردین 1396 04:59 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and was curious what all is required to get
setup? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty
penny? I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any tips or
advice would be greatly appreciated. Thanks
mahboob پنجشنبه 3 مرداد 1392 06:20 ب.ظ
به به دختره گلالهام من رفتم و اومدم تو تازه میگی خداحافظجات خالی اردبیل رفته بودم ولی اگه به من بود میرفتم گردنه ی حیران یه لونه میخریدم دور از جماعت وسط اون سرما زندگی میکردم چه عشقی میکنن مردمه اونجابارون میومد هوا سرد سرد تازه مه هم داشت اصلا حسرت خوردم به حاله اهالیه اونجا چه خوش به حالشونه
بگذریم الهام من یه تعارف کردم بیا دختر خونده شو آخه من دختر خونده زیاد دارم خواستم در نبود مادر جون آغوشم رو به روی این دخترک شیرین باز کنم رسما با دیوار یکی شدم رفتاصلا برو با کنکوره ارشد یکی شو تنهاتم نمیزاره من کشیدم طعمشو شبو روز باهاته خودتم یادت بره بقیه یادت میارنش
عکسم خودت گفتی مرتب یاد آوری کنم
خمیر دندون هم تبلیغ نمیکنم
*Elham پاسخ داد:
خب دیر جواب دادم نظرارو=))
جدی؟؟ پس بهشتیه واسه خودش^^ ولی اونجا همیشه سرده..هوای دیگه رو تجربه نمیکنن...اینجا ما واسه سوختن در جهنم آماده میشیم...کم کم عادت میکنیم=)) من دارم نیمه پر لیوان رو همراه با نیم خالی یه لیوان دیگه همزمان نگاه میکنم=))
=)) مگه من بمیرم شما با دیوار یکی بشی...این حرفا چیه...^^ اثرات این کنکور کوفتیه..اعصاب مصاب نذاشته برام^^ چشم روی چشمم محبوبه جون:-*
پس این چیه؟؟=)) ارتدونسی؟؟=))
مر مر کیویی پنجشنبه 3 مرداد 1392 02:46 ب.ظ
سلــــام عرض شد از جملــه اول منظورم این بـــود ک احیـــانا نمی خوای خامــه های کیک شـــوکولـــی اب بشــه؟؟اری منظورم این بــود اخرش با این زبون ابداعــی کار دستـــه خودم میــدم
*Elham پاسخ داد:
آها=)) باور کن هیچ جور نتونستم بفهمم^^""
marita پنجشنبه 3 مرداد 1392 12:47 ق.ظ
منظورم کمی تاخیر بود
*Elham پاسخ داد:
اگه نمیگفتی هزار تا فکر کرده بودم^^
marita پنجشنبه 3 مرداد 1392 12:47 ق.ظ
واییییییییییییی الی*با کمی (فقط کمی:|)سلام ^^
یونا و جونگ مین
آخییییییییی خیلی دوسشون دارممممممم♥♥
الی* از دست تو:|با این پیتزا ها:|
خدارو شکر فردا شب میخوام با دوستام برم بیرون وگرنه میفتادم رو دستت با هوس پیتزا
*Elham پاسخ داد:
کمی تاخیر=)) سلام عزیزم...:-*
بعد ماه رمضون برو یه دل سیر پیتزا بخور^^ من که یه بار میخورم تا سه چهار ماه دیگه نمیتونم سمتش برم=)
چه خوب=) پس افتادی رو دست اونا=) نوش جاااااااااااااان :-*
خانم گل دوشنبه 31 تیر 1392 07:49 ب.ظ
سلام بانـــــــــو
خدا رو شکر این قسمت دلم هوس پیتزا نکردعوضش هوس سیب زمینی سرخ کرده کرد
مرسی عزیزم عالی بووود...منتظر ادامش هستـــــــــم.
*Elham پاسخ داد:
سلام خانمِ گل:-* دختر خانوم گل=)) گفتم یوقت بهت برنخوره:)) میگم اس ام اس ها رو فراموش کنیم یه اینجا میشه یکم خندید نه؟^^
ای خداااااااااا...تو شد یه بار هوس نکنی؟؟ من هی میگم یه خبری هست تو میگی نه! ^^
قربونت...بغـــــــل...
سیماجوون دوشنبه 31 تیر 1392 05:40 ب.ظ
راستی اون مادر جون که به کل یادش رفت ما کی بودیم؟... حالا اون هیچی... تو چرا میگی الهامی؟... برم شکایت کنم از دستت؟...... من سمتمو میخوام... کپلامم میخوام....
نه خیر محبوبه جون من هنوز سمت قبلیمو دارم...
از طرف من به مادرجون بگو چرا ایجاد تفرقه میکنه تو زندگی ما؟... ها ها ها ها؟
*Elham پاسخ داد:
کپلات جاشون امنه ^^ انقدر سمت سمت نکن گندش درمیادااااا=)
چه میدونم...خودش که مارو گذاشته رفته میاد این سایه های بالا سرمونم یکی یکی جمع میکنه:|:| البته همونطور که گفتم یه سایه بسیاربسیار وسیع به نام کنکور ارشد بالا سرم سنگینی میکنه که شیش تای لعیام نمیتونن برش دارن:(((( زندگی خوبی با هم میگذرونیم..کنار هم...شبا میاد تو خوابم...روزام که جلو چشمم رژه میره...خوش میگذرونیم با هم دیگه
سیماجوون دوشنبه 31 تیر 1392 05:37 ب.ظ
سلاااااااااااااام الهام جونم... جسم کدری.... جسم سیاهی چیزی ندارین بگیرم جلو صورتم... ... بعد از چندوقت چند پارت رو با هم خوندم... ... نمیدونی چه کیفی داد... هرچی از اولش کیف کرده بودم؛ این پارت ها دونه دونه کیف میدادن... خیلی با جونگمینش حال کردم... به خصوص اونجا توی پارک که ضرب المثل رو گفت... (به افتخار جونگمینه واسه این ضرب المثله: کسی که درباره همه چیز فکر میکنه درباره هیچ چیز تصمیم نمیگیره!)... خیلی به موقع بود این یکی....
این پارت هم عالی بود... کلا عالی بود... میشه مارو یه سر ببر اینجا یه پیتزا مهمونمون کنی؟.... خیلی جای باحالیه..
الهامم....
*Elham پاسخ داد:
سلام^^ یه جسم کدر میدم بنداز گردنت..هم واسه داستان خوندن هم واسه نوشتن اون داستان کارائیب!^^ نه اینکه خیلی زود میای میذاری....:)))
به موقع واسه امی یا تو؟؟^^
قربونت...لطف داری...خودم میدونم گند زدم به روم نمیاری^^" چرا اونجا؟ شما بیا اینورا خودم مهمونت میکنم...البته دکوراسیون اتاق من به قشنگی اینجا نیس=)
بوووووووس..بغــــــــــــل..
سارامین یکشنبه 30 تیر 1392 07:07 ب.ظ
عاللللللللللللی بود
*Elham پاسخ داد:
ممنونم خانومی:-*
سارا یکشنبه 30 تیر 1392 06:10 ب.ظ
ممممممممممممممممممممممرررررررررررررررررررررررررررررررررسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مث همسشه عالییییییییییییییییییی اخ قربون شوهرم كه رمانتیكه
*Elham پاسخ داد:
خواهش میشه ساراجون:-*
S & J یکشنبه 30 تیر 1392 11:37 ق.ظ
سلام گلی.
من از اوایل تیر یه وب زدم خوشحال میشم سر بزنی
*Elham پاسخ داد:
سلام...مرسی خانومی..
مبارک باشه:-*...موفق باشی
NI LO0 FA RI شنبه 29 تیر 1392 10:50 ب.ظ
سلاااااااااااامممم.....
منم اومدم.... جدیدا من همه ش دیر میرسم..... چرا اخه =(( ....تقصیر این استاد مزخرفه که دست از سر من برنمیداره ....( ازم کار میکشه بهم حقوق هم نمیده ....)

چقدر خوبه ...همه در صلح صفا... ارامشی قبل از طوفان...مگه نه؟؟؟..... باید همگی منتظر یک شکست عشقی تپل باشیم.....شک ندارم....( تقصیر من نیست که این حدس هارو میزنم الهام... سابقت خرابه .. مخصوصا تو زجر دادن جونگ مین )
من عاشق جونگ مین این داستان .... اذیتش نکن....بچه م گناه داره خو....
زودی بیا...بوووووووووووووووووووووس
*Elham پاسخ داد:
سلااااااام...خوش اومدی:)
شاید^^ من بعد از این پشت دستمو داغ میکنم دیگه داستان عشقی نمینویسم...یا حداقل این مدلیش نمیکنم...اعصاب خودم همش خورده:((
شما عاشق کدوم جونگمین نمیشی؟؟^^
بوووس
kyu*محدثه*kyu شنبه 29 تیر 1392 08:21 ب.ظ
چرا همیشه تو داستانا کیو باید نفر سوم باشههههههههههههههههههههههههههه چرا رولت اذیت میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!!!!!!

ولی خدایی اخللاق امی و کیو کپی همه ولی میگن زنو شوهر مکملن کککککک
*Elham پاسخ داد:
خدایی تو داستانای کوتاهم که سوم نبوده^^"
بله..مکمل:| حالا کدوم اخلاق کیو و امی شبیه بوده محدثه؟؟ ^^
مر مر کیویی شنبه 29 تیر 1392 04:20 ب.ظ
بسی ممـــــنون
اونی جون خستــه نباشیدستانت رو بزار تو اب هویج تقویـــت شن زود زود داستــان بزاری
*Elham پاسخ داد:
سلامت باشی خانومی:-* مرسی از پیشنهادت=)) حتما!!:-*
مر مر کیویی شنبه 29 تیر 1392 04:18 ب.ظ
اونـــــــــــــی احیانا نمیخوای خامه هاش اف بشه؟؟
یهنی سلـــام
.
.
.
.
.


کیک شوکول ارزو داره.. ای بابا چرا زورتون فقط ب این بشه میرسه هی من میگم رسیــــــدگی کنید نمی کنـــید
اینو بگم داستان رو بنده اثر میزاره فردا پس فردا متاد شدم افتادم گوشه خیابون افسرده شدم اون وقت باید خوده شوما بهله شخص شخیصتـــون با کاردک منو جمع کنی
یه همچین ادمیم من
تاثیــــــــــر پذیـــر
اصن بخاطر همینه هی لیا با امی جاش عوض میشه چرا چون جونگ فقط نقش یک گوشه از مثلثو داره ...اون بالاییـــه س دروغ میگم؟؟
امی بانو اینقد ک برای مجسمه ذوق نمود برای پیتزا فروشیه خودش ذوق ننمود اهـــه بازم تکرار میکنم رسیدگی کنید
*Elham پاسخ داد:
سلام^^ جمله اول رو نفهمیدم چی گفتی مرمری^^"
چشم چشم...رسیدگی میکنیم...^^ خدا نکنه =)
آره این جونگمین همیشه یه ضلع جدا نشدنی از مثلث های عشقیه!^^
چرا بابا بدبخت انقدر ذوق کرد خم وراست شد براشون..نمیشد که تو سالن پشتک بزنه^^
farzaneh شنبه 29 تیر 1392 03:52 ب.ظ
مثلث عشقی .......نننننننننننننننننننننه
بیچاره کیییییییییییییییییوووووووو
*Elham پاسخ داد:
شاید هم ذوزنقه!! ^_^
elahe شنبه 29 تیر 1392 01:45 ب.ظ
ghesmati k yuna goft az hoghogh hyung kam nemikoni vaghean bahal bod
elham jun dastetmrci ali bod
*Elham پاسخ داد:
قربونت الهه جون:-* بغـــــــــل...
mahboob شنبه 29 تیر 1392 01:15 ب.ظ
الان واست سوال پیش نیومده مامانت چرا این ساعت روز تو نت پلاسه نمیشه جمعش کرد؟؟؟؟؟
همون هفته اول مسئول امور اداری که مسافرت بود برگشت رفتم پیشش گفت خانوم شما برو قرار دادت اول مهر میاد حالا زودتر حاضر شد خبرت میکنیم
همچینم گفت اوله مهر انگار میخوام برم مدرسه
دوباره نشستم از سر پارت قبل رو خوندم هوس کردم برم زیر بارون قدم بزنم تنهاییالانم داره نم نم میباره
*Elham پاسخ داد:
=)) محبوبهههههههههه...ای پشتکاااااااااااار...
باز شروع کردی دل سوزوندن؟؟؟ اونم تو این تابستون جهنمی که یه قطره آب رو زمین نمیمونه پِسی بخار میشه؟؟؟
بارون؟؟ نم نم؟؟ برم بمیرم من؟؟ :|:|
mahboob شنبه 29 تیر 1392 01:09 ب.ظ
من دارم میرم سفر و تا آخره هفته میام تو هم بشین به درست برس قصه هاتم فراموش نکن هی تکرار کن امی امی امی که اشتباه نشهعکسارو هم به سلیقه ی خودت خوشتیل موشتیل درست کن من دیدم اینجوری شم
*Elham پاسخ داد:
میگم چرا نیستی هیچ جا! کجا به سلامتی؟؟^^
چشم...اگه چشمی بمونه واسم به هردوش میرسم...نه دیگه یه راهی به ذهنم رسید توی ورد...میزنم همه لیا ها رو پیدا میکنه...نمیدونم چرا زودتر حواسم بهش نبود=) انقدر سوتی هم نمیدادم دیگه!
این عکسارو هی بهم یادآوری کن که من یادم نره مثل الان=) ^^"""
خوش بگذره سفــــــــــــــر
mahboob شنبه 29 تیر 1392 01:06 ب.ظ
این ننه ی هویج دارت کی هویجاشو گذاشت پشت در و رفت و از کی هویجه بزرگ شده داداشالبته ما که بدمون نمیاد جونگ مین جا همه ی توجهاتش معطوف به خودمان وتوله هامون باشه ولی به قول نیکی اون عشق افسانه ای و افلاطونی کجا کوچ کرده این روزا من نمیدونم
لعیااااااخواهره من دوتا بچه داره هنوزم میگه کیو جونگم کیو جونگم
یاد بگیر
"نه ...همه سمت ها عوض شده=)) نه شما دیگه مادری نه سیماجوون سمت قبلی رو داره=)) منم و خودم و سایه مو کنکور ارشد که خیلی نسبتا باهم داریم=)):|"
الهاااااااااااممن نامرئی شدم جدیدا یا تو چشات از بس که زبونه اجنبی خوندی ضیعف شده؟؟؟
تو مامان به این گلی به این شیرینی به این چرب زبونی به این با معرفتی داری میره براتون خمیر دندون تبلیغ میکنه قاقا لیلی میخره بعد میگی من خودممو سایه م!!!اون ننه ی قلابیتو طلاق بده بیا پیشه خودم ...اینم یه دهن کجی به هووی انصرافی
فقط یه نکته ی ابهامی داشت اینجا سیما واسه چی سمتش و پس داد؟؟؟
*Elham پاسخ داد:
تا جونگمین سر چرخوند دید نه لعیایی هس نه دختری نه هویجی! هیچی دیگه...مونده تو خیابون...بعضی شبا میاد پیش خودم...با لگد میندازمش بیرون البته:|
=)) آفرین آفرین به این خواهر وفادار تو=)) البته من الانشم نمیگم کیوجونگم=)) خدارو شکر بعدا پام گیر نیس=))
نه من کلا انصراف دادم...همین کنکور ارشد خیلی خوبه...هیچوقتم تنهام نمیذاره=)
اون نکته بذار مبهم بمونه محبوبه...صلاح نیس رفع ابهام بشه=)
نیلوفر شنبه 29 تیر 1392 12:21 ب.ظ
باز هم غلط املایی هارو چشم پوشی کنین
*Elham پاسخ داد:
حتمـــــــــــــــــــــا^_^
بارون بهاری شنبه 29 تیر 1392 12:07 ب.ظ
ممنونم عالی بود
*Elham پاسخ داد:
قربانت باران عزیز:-*
اونیییییییییییییی zahra شنبه 29 تیر 1392 12:00 ب.ظ
مرسی الهام جون در مورد سوتی که میدی فقط کافیه اسم املی رو تغییر بدی بزاری لیا
*Elham پاسخ داد:
=)) واقعا آخرش باید همین کارو بکنم!
دستت درد نکنه زهراجون:-*
mahi شنبه 29 تیر 1392 11:13 ق.ظ
الهام....دیشب با گوشی خواندم امروز اومدم نظر بدم...مدیونی فک کنی امی عاشق شده ها....اصلا معلوم نیست فقط یه ذره تابلوکککککک....این هیونگو من حلق آویز میکنم....یـــــــــــا
کیم هیونگ جون خودتو مرده بدون...
الهام را حرصم میدی؟
*Elham پاسخ داد:
آره میدونم اصلا معلوم نیست...جونگمین بروز نمیده هیچوقت=))
چراااااااا؟؟ داره پسر خوبی میشه کههههههه^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30