تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ...❤ Chizza Pizza part.10 ❤...
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

...❤ Chizza Pizza part.10 ❤...
سه شنبه 4 تیر 1392 ساعت 05:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست *Elham | ( نظرات )


ملوانی شوریده

خلبانی سر به هوا

شاعری عاشق

قصابی دل رحم

کارگری ساده

...

آدم های زیادی در من هستند

که عاشق هیچ کدام شان نیستی


❤❤❤❤❤


WAITING 4 KYU




هنوزم چشمهاش بسته بود که حس کرد دستی آروم روی گونه‌اش کشیده میشه....
صدای هیونگ رو شنید : " خوابه هنوز؟"
چشمهاش رو آروم باز کرد...با دیدن یونا و هیونگ که بالای سرش بودن لبخندی زد و سرش رو از روی میز برداشت : " سلام..."
یونا جلوتر رفت و به صورتش نگاه کرد : " سلام...چرا اینجا خوابیدی؟"
امی لبخندی زد و به آشپزخونه نگاه کرد : " مگه جای دیگه ای هم هست؟"
هیونگ که دور میز میچرخید سریع گفت : " آره تو تنور..."
یونا با حرص نگاهش کرد
هیونگ : " نگفتم که تنور روشن!!"
جونگمین با خنده به جمعشون اضافه شد : " میخواد سر صبحی شوخی کنه سرحال بشی...سلام..صبح بخیر" امی جواب سلام جونگمین رو داد و با لبخندی خاص به هیونگ خیره شد: "خیلی ممنون که به فکرمی...جبران میکنم..."
هیونگ با چشمای ریز شده پشت سر جونگمین ایستاد و به امی خیره شد : " نگاهشو دوست ندارم جونگمین...تا دیر نشده باید جیم شیم..." دست جونگمین رو سفت چسبید که بره ولی جونگمین با دست دیگه نگهش داشت و به صورت امی لبخند زد : " ما اومدیم به امی کمک کنیم..یادت رفت کیم هیونگ جون؟"
یونا کیفش رو گذاشت و اومد : " خب از کجا شروع کنیم؟"
امی خواست حرف بزنه که جونگمین پیشدستی کرد : " از صبحانه..." تا امی خواست اعتراض کنه برگشت و گفت : " نکنه اون ضرب المثل روسی رو یادت رفته که میگه « برای کسی که شکمش خالیه، هر نوع باری سنگینه» هوم؟!" ابروهاشو بالا انداخت و به قیافه متعجب امی خندید
هیونگ : " همین مونده بود که تو هم از این چرندیات بلغور کنی!"
جونگمین سرش رو چرخوند و نگاهی به هیونگ انداخت: " هیونگ میری صبحانه رو بیاری؟"
: " نه..."
: " هیونگ جان...برو صبحانه رو بیار..." و با چشم براش خط و نشون کشید...هیونگ هم که به قدر کافی آتو دست جونگمین داده بود چاره ای جز موافقت نداشت...اشاره ای به یونا کرد که همراهش تا ماشین بره...
همونطور که ازشون دور میشدن یونا نگاهی به امی و جونگمین انداخت که داشتن خوش و بش میکردن
: " دقت کردی؟"
هیونگ نگاهی بهش انداخت : " به چی؟"
: " به این دوتا...خیلی صمیمی شدن یهو"
هیونگ سری تکون داد و در آشپزخونه رو باز کرد : " چیز خوبی در انتظارش نیست..."
یونا با تعجب به هیونگ خیره شد : " در انتظار کی؟"
پاش رو روی پله برقی گذاشت : " جونگمین..." و پله ها رو تند پایین رفت...
یونا که نمیتونست روی پله برقی راه بره کمی از هیونگ عقب موند...وقتی از برج خارج شدن قدم هاش رو تندتر کرد تا به هیونگ برسه : " چی در انتظارشه هیونگ؟...منظورت چیه؟"
هیونگ در ماشینش رو باز کرد و چندتا از ظرف های غذا رو به یونا داد : " چقدر سوال میکنی..." بطری آب رو هم دست یونا داد و ظرف ها رو ازش گرفت : "بریم که رفیقت تلف شد از گشنگی!"

صورتش رو با دستمال خشک کرد و سمت جونگمین رفت...داشت داخل یخچال رو وارسی میکرد امی : " لازم نبود دوباره برگردی...خودمــ...."
: " از پسش برمیومدم" با صدای جونگمین ساکت شد و نگاهش کرد..جونگمین در یخچال رو بست و نگاهش کرد : " مگه همینو نمیخواستی بگی؟!"
امی سری تکون داد و سمت میز رفت...
جونگمین هم پشت سرش رفت و برای عوض کردن موضوع کتابچه ای از جیب سوییشرتش بیرون کشید..امی با دیدن کتابچه ضرب المثل با خنده سرش رو تکون داد : " گفتم چی شده صبحتو با ضرب المثل شروع کردی...نگو رفتی یدونه واسه خودت خریدی" جونگمین با غرور کتابچه رو جلو چشمای امی تکون داد : " تازه نسخه جدیدشم هست!!" و سریع توی جیبش گذاشت و به میز تکیه داد
امی نگاهی به آشپزخونه شلوغش انداخت : " خوبم حفظ میکنی!"
: " پس چی فک کردی...از این به بعد هر چی بگی یکی برات دارم!"
امی دستاشو بالا برد : " من از همین الان تسلیمم...جوری که تو میگی بعید نیست یک شبه کل دایره المعارفم حفظ کرده باشی..."
با اومدن هیونگ و یونا هر چهار نفر صبحانه مفصلی خوردن و مشغول کار شدن...به جز هیونگ که بیشتر حرف میزد تا کار کنه!
یونا : " وااااای...هیونگ بسه دیگه...اگه انقدر که فکت رو جنبوندی یکم دستاتو تکون میدادی الان کل کارامون تموم شده بود..." هیونگ چپ چپ نگاهش کرد : " باز منو تو تنها میشیم"
امی که مشغول برش زدن سوسیس ها بود گفت : " نشنوم دوست منو تهدید کنی کیم هیونگ جون!"
جونگمین با خنده به هیونگ نگاه کرد و با سر به امی اشاره کرد : " حواستو جمع کن!"
هیونگ چرخی دور میز زد و پیش جونگمین که قارچ خورد میکرد رفت : " تو هم رفتی تو تیم دخترا بدبخت؟!"
جونگمین همونطور که سریع کارد میزد و قارچ ها رو خورد میکرد گفت : " همین دخترا اگه نباشن خودت بدبخت تر از همه عالمی!"
: " کی گفته؟"
: " سوابق درخشانت..." تا اومد جواب بده جونگمین با تخته گوشت محکم به پشتش زد : " برو اونطرف حواسمو پرت میکنی!"
امی : " هیونگ جون لطفا دور این میز نیا...دستاتو که نشستی...نه دستکش داری نه کلاه...برو همون دور واستا بذار ما کارمون رو بکنیم..."
یونابا خنده هیونگ رو که قرمز شده بود صدا کرد : " بیا کمک من این مرغا رو بشورم هیونگ..."
اون هم در حالی که سمت یونا میرفت انگشتش رو سمت جونگمین و امی گرفته بود و تهدید میکرد : " واسه هر دوتون به موقعش دارم...این روزا یادتون نره فقط!"
یونا با حرص کمربندش رو چسبید و سمت خودش کشید : " چقدر بداخلاق شدی امروز!"


چند ساعتی از شروع کارشون میگذشت...کم کم باید پخت و پز رو شروع میکردن..مواد اولیه به قدر کافی آماده شده بود...امی آستینش رو بالا زد و دستکش های تازه ای برداشت..جونگمین دستهاش رو شست و کنارش برگشت : " میخوای خمیر درست کنی؟"
امی سرش رو به نشونه مثبت تکون داد : " امشب یه دست درد حسابی میشم!" و با خنده به جونگمین نگاه کرد
اما جونگمین ساکت به کیسه آرد خیره بود : " دور اول تو درست کن ... بقیه ش رو بسپار به من..." امی با تعجب نگاهش کرد...جونگمین هم با تعجب، البته ساختگی، نگاهش کرد
: " یاد میگیری؟ به همین سرعت؟"
شونه هاش رو بالا انداخت : " تو شروع کن تا بهت بگم..."
امی سری تکون داد و با خنده سمت میز رفت ولی تا اومد شروع کنه یهو خشکش زد و به روبه رو خیره شد : " وااای...جونگمین..." نگران دور خودش دور زد و به ساعت نگاه کرد
: " چی شده؟"
:"یادم رفت..به کل فراموش کردم"
جونگمین سمتش رفت و شونه هاش رو سفت چسبید...امی که یهو بهم ریخته بود تکون محکمی خورد و خودش رو در فاصله کمی از جونگمین دید
: " آروم باش و بگو چی رو فراموش کردی..."
امی با مشت ضربه آرومی به سر خودش زد : " فرم نظرخواهی...قرار بود یه فرم آماده کنم که همراه پیتزا واسه مشتریا بفرستم..به کل یادم رفت"
جونگمین که جلوی خنده ش رو گرفته بود آروم شونه های امی رو ول کرد : " منم یادم رفت بهت بگم...تو ماشینه!"
امی با تعجب نگاش کرد
جونگمین سمت هیونگ چرخید...داشت به یونا کمک میکرد تا طبق دستورالعمل امی سس درست کنه...
: " هیونگ سوییچ رو بده"
هیونگ که ظاهرا با تهیه سس میونه خوبی داشت و راضی به نظر میرسید بدون اینکه دلیلش رو بپرسه دست تو جیبش کرد و سوییچ رو به جونگمین داد...اون هم با قدم های بزرگ سمت در آشپزخونه رفت و رو به امی گفت : " تا شروع کنی من برگشتم..." امی هنوزم گیج بود و رفتنش رو نگاه میکرد....


یک ساعت تا زمان معمول ناهار باقی مونده بود...امی هر بار که چشمش به فرم های نظرخواهی میفتاد بی اراده برمیگشت و با لبخند به جونگمین خیره میشد...پشت میز با صورت آردیش و پیشبندی پر از گرد آرد ایستاده بود و سعی میکرد با آخرین سرعت و به بهترین شکل خمیرهای پیتزا رو آماده کنه...اگه جونگمین قبل از اون فرم ها رو طراحی  و آماده نمیکرد تمام زحمت اونروزش هدر میرفت...
جونگمین خمیر ها رو آماده میکرد...یونا طبق دستور امی سس و مواد اولیه رو میریخت و هیونگ تنها کاری که زحمت میکشید و انجام میداد ریختن آخرین لایه پنیر پیتزا بود...امی هم در اخر ادویه جادوییش رو اضافه میکرد و پیتزا رو با احتیاط داخل تنور بزرگ صنعتی میذاشت.... تنوری که 15 جا مخصوص خمیر پیتزا داشت...
: " فکر کنم با این همه موادی که اضافه اومده و وقتی که داریم بتونیم برای یه طبقه دیگه هم پیتزا بفرستیم..." یونا و جونگمین سرشون رو تکون دادن اما هیونگ مخالفت کرد : " من میگم بقیه ش رو بذاریم واسه فردا..."
جونگمین همونطور که خمیر رو ورز میداد به هیونگ نگاه کرد : " بگو خسته شدم...دیگه حوصله ندارم اینجا بمونم!"
هیونگ هم با خوشحالی جمله های جونگمین رو برای امی تکرار کرد...یونا با حرص نگاهش انداخت :" تو برو اگه خسته ای...اون چهار دونه پنیر پیتزایی که میریزی وقت زیادی از من نمیگیره..خودمم میتونم انجامش بدم.."
امی سمتشون اومد : " دعوا نکنید..." به هیونگ نگاه کرد : " ممنونم هیونگ...واسه امروز کافیه...خیلی کمک کردی...فعلا برو استراحت کن..." هیونگ نفس راحتی کشید
: " فردا میبینمت"  که با این حرف امی به سرفه افتاد...برگشت و نگاهش کرد..جونگمین و یونا بلند بلند بهش میخندیدن...امی هم جلوی خنده ش رو گرفته بود...پنیرها رو برداشت و خودش مشغول شد : " برو دیگه...فقط فردا دیر نکنی!"
: " اینطوریه ها؟..." با پوزخند به جونگمین و بعد امی نگاه کرد : " کارگر ساده گیر آوردی هی کار میکشی"
امی نگاهی به جونگمین انداخت : " من به جونگمین اصرار نکردم..خودش دوست داره بمونه!"
هیونگ با حرص گفت : " ولی به من که دوست ندارم اصرار میکنی!"
امی سرش رو تکون داد : " اوهوم..."
: " خیلی رو داری!"
امی سمت تنور برگشت : " اگه تو اون شب منو نمیکشوندی تو خونه تون ما الان اینجا نبودیم...پس یجورایی داری نتیجه کارای خودتو میبینی..."
هیونگ که دیگه کلافه شده بود خودش رو روی صندلی انداخت : " مسبب اصلی این وضع کیوجونگه که از صبح غیبش زده...من همه این زورگویی ها رو گزارش میدم"
جونگمین سری از تاسف تکون داد : " خودتم خوب میدونی کیوجونگ اگه بفهمه از صبح بجای الافی اینجا بودی و توی زندگیت یه کار مفیدی انجام دادی شخصا میاد و از امی تشکر میکنه!"
امی خندید و پیتزاهای آماده رو بیرون کشید : " پس بیا و این کار مفیدت رو کامل کن کیم هیونگ جون..." یونا نگاهی به هیونگ انداخت : " پسر بدی هست ولی شمام انقدر اذیتش نکنید"
هیونگ چشمهاش رو بست و سرش رو سمت یونا چرخوند...چشمهاش رو باز کرد و با لبخندی ساختگی گفت : " میشه لطفا از من دفاع نکنی!"
یونا شونه ای بالا انداخت و مشغول کارش شد...بعد از کلی کل کل بالاخره هیونگ راضی شد تا بسته های پیتزارو با فرم نظرخواهی به واحد های دیگه برج ببره و مسئول پخش بشه!!
اون روز تونستن حدود 60 تا پیتزا بین واحدهای تجاری برج پخش کنن...ساعت4 بعد از ظهر بود که امی آخرین وسیله هارو هم شست و جمع کرد...حس میکرد دیگه نمیتونه رو پاهاش بایسته...یونا و هیونگ زودتر از اون رفته بودن...و جونگمین بازم روی صندلی خوابش برده بود...دستهاش هنوز خمیری و به هم چسبیده بود...امی نمیدونست بخنده یا از خستگی گریه کنه...ولی با خنده سمتش رفت...
: " موهاشو..." آروم موهای سفید شده جونگمین رو تکوند...گرده های آرد باعث شد خودش و جونگمین هم زمان عطسه کنن...جونگمین که بیدار شده بود دستی به بینیش کشید و بلافاصله دوباره عطسه کرد...امی با خنده نگاهش کرد : " دستات آردیه نزن به صورتت..."
تازه متوجه امی شد...نگاهی دور و برش انداخت...همه جا تمیز شده بود فقط جلوی میز اون هنوز پر از آرد و خمیر بود...
امی: " حسابی خسته شدی"
لبخندی زد و بلند شد : " نه به اندازه تو...هیونگ و یونا کجان؟"
: " دیدم هی دارن روی هم غش میکنن ...فرستادمشون برن..."
جونگمین سری تکون داد که بازم گرده های آرد از روی موهاش به بینییش رسید...همونطور که سمت ظرفشویی میرفت دوباره عطسه کرد...
: " چیزی نخوردن؟"
امی که مشغول تمیز کردن میز بود گفت : " نه...یونا که میگفت انقدر پیتزا دیده سیر شده..هیونگ هم گفت فقط خواب!" آروم خندید : " باید میدیدیشون...قیافه هاشون دیدنی بود!"
جونگمین کنارش ایستاد : " تو حالت خوبه؟"
سری تکون داد :" دیگه تمومه...چیزی نمونده...تا تو بری تو ماشین منم میام..."
سمت ظرفشویی رفت تا دستمال میز رو بشوره
: " ولی داری تلوتلو میخوری"
برگشت و نیم نگاهی به جونگمین انداخت...به میز تکیه زده بود : " خوبم..تو برو منم میام.."
.
.
.
.
: " ممنونم کیوجونگ شی...شبتون بخیر!"
گوشیش رو قطع کرد و روی صندلی ماشین ولو شد...دستی به گردنش کشید و ماساژ داد...جونگمین نگاهی به امی انداخت : " رئیس کیم چی میگفت؟"
امی لبخندی زد : " از امروز خبر گرفت...فردا میاد بهمون سر میزنه"
جونگمین سری تکون داد و شیشه ماشین رو کمی پایین داد
امی به صندلیش تکیه داده بود و سرش رو به عقب گذاشته بود...آروم پرسید : " سردت نمیشه؟"
جونگمین ریز خندید : " یاد حرف اونروز کیوجونگ افتادم...داره خوابم میبره..."
با خنده برگشت امی رو ببینه که دید غرق خوابه...نگاهی به جاده انداخت و دوباره به امی خیره شد...پشت چراغ قرمز که رسید آروم پالتوش رو از عقب برداشت و روی امی انداخت...باز هم به صورتش خیره شد : " چقدر خسته ست...انگار صد ساله نخوابیده!" با سبز شدن چراغ دوباره سمت خونه امی راه افتاد... بعد از دو ساعت رانندگی از این سر شهر تا اون سر شهر و گیر کردن توی ترافیک، نزدیک غروب به محله دور افتاده ای رسید....جایی که امی زندگی میکرد...
آهسته جلوی خونه ش ترمز زد...امی هنوزم غرق خواب بود...نگاهی بهش انداخت و لبخندی زد...پالتوش رو تا روی شونه هاش بالا تر کشید و یقه اش رو برگردوند تا به صورتش نخوره...
خمیازه ای عمیق سراغ خودش اومد...شیشه ماشین رو بالا داد و ماشین رو خاموش کرد...امی کوچیکترین حرکتی نمیکرد...انگار بیهوش بود تا خواب!
جونگمین  با احتیاط صندلی امی و بعد صندلی خودش رو خوابوند...رو به امی خوابید و بازم به صورتش خیره شد...ناخودآگاه لبخندی زد و دستش رو سمت پیشونی امی برد...موهای روی پیشونیش رو مرتب کرد و آروم دستی به سرش کشید : " خوب بخوابی امیلیا..."






:: مرتبط با: Chizza Pizza ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Cialis canada پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 07:04 ق.ظ

Tips very well used!.
how does cialis work cialis 100mg suppliers buy cialis sample pack how does cialis work cialis generico in farmacia warnings for cialis cialis prezzo in linea basso i recommend cialis generico generic cialis pill online how to buy cialis online usa
Cialis 20 mg جمعه 7 اردیبهشت 1397 09:35 ب.ظ

Seriously many of fantastic tips!
tadalafil generic cialis for sale in europa cialis flussig canadian cialis buying cialis overnight we like it safe cheap cialis cialis generisches kanada where cheapest cialis deutschland cialis online dosagem ideal cialis
Viagra 20 mg سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 11:07 ق.ظ

Thank you, I enjoy it.
buying viagra from canada viagra for cheap prices buy viagra without presc can i buy viagra viagra order uk cheap online pharmacy uk buying viagra online australia where can i buy generic viagra online blue pills buy viagra safely
Cialis generic شنبه 4 فروردین 1397 01:46 ق.ظ

Helpful knowledge. Regards!
order cialis from india cialis prezzo in linea basso the best site cialis tablets cialis therapie price cialis per pill cialis 5 mg effetti collateral cialis online napol cialis name brand cheap cialis pills boards cialis venta a domicilio
dispensary دوشنبه 30 بهمن 1396 12:15 ق.ظ
آیا من فکر می کنم اگر من چند پست خود را تا زمانی که من اعتبار ارائه می دهم نقل قول کنم
منابع به وب سایت شما باز می گردند؟ وبلاگ من دقیقا در همان منطقه است
علاقه به عنوان شما و کاربران من واقعا
از اطلاعاتی که در اینجا ارائه می کنید بهره مند شوید.
لطفا اجازه دهید من بدانم اگر این کار با شماست با احترام!
Mazie جمعه 17 آذر 1396 11:07 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this post and also the rest of
the website is also really good.
BHW جمعه 11 فروردین 1396 03:56 ق.ظ
Since the admin of this web site is working, no question very quickly it will be
renowned, due to its quality contents.
نیلوفر چهارشنبه 12 تیر 1392 12:58 ق.ظ
یکم بگذره میفهمی چرا البته شایدم نفهمی
*Elham پاسخ داد:
^_^
معصومه(nana) سه شنبه 11 تیر 1392 08:02 ب.ظ
اونی من تازه داستانت رو از اول خوندم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل بود منتظر ادامه داستانت هستم
*Elham پاسخ داد:
ممنونم عزیزم..خوشحالم خوشت اومده ^^
mahi دوشنبه 10 تیر 1392 07:30 ق.ظ
بهله اینجا بود که جونگ مین عاشق شد...تموم شد جونگ مین رقیب سرسختیه واسه کیو..هاها....الهام ســـــلام...
چطوری؟ببخش مسافرتم و با بدبختی وقتم خالی شد و نشستم پای داستانها...
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم ^^ قربانت...تو خوبی؟...
خوش بگذره ایشالا :) ممنون که سر زدی :-*:-*
نیلوفر یکشنبه 9 تیر 1392 08:04 ب.ظ
با سلام خدمت نویسنده ی محترم داستان chizaa pizza
اینجانب نیلوفر فوت ارامش و اسایشتان را تسلیت عرض مینمایم
و امیدوارم که خداوند متعال صبر کافی برای تحمل کردن من را که به تازگی تصمیم به دنبال کردن داستان گرفتم را به شما عطا فرماید امین یارب العالمین
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم...خوش اومدی ^_^
چرا تسلیت؟؟ چرا صبر کافی؟؟؟ راحت باش =))
marita شنبه 8 تیر 1392 07:25 ب.ظ
سلام الی*...خوبییییی؟؟؟
من باز دیر رسیدم مثه همیشه!
الی* حس نمیکنی دیگه زیادی داره بو میاد؟
پیتزاا میخواااااااااااااااام
راستی الی*....تو کجایی؟ینی در چه شهری زندگی میکنی؟میخوام اگه اومدم یه بار خودمو پیتزا مهمون کنم...^^
راستی بیترسوییت چی شد
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم..ممنون..تو خوبی؟
عیبی نداره...تو برس..دیر و زودش مهم نیس ^^
بذار بو کنم....
اوه اوه...آره یکم شدید شده=))....اینجوری گریه نکن من عذاب وجدان میگیرم :))
مشهدم ^^...
بیترسوییت هیچی نشد =)) یه توهم آنی زده بودم که به حمدالله رفع شد=))
meli شنبه 8 تیر 1392 05:26 ب.ظ
دروووووووووووووود
به به بــــــــــه ... جونگ مین خان اکتیو شدهههههههههه
این قسمت کیو تو داستان نبود ... اما بجاش کلللللللی پیتزا بود
ســپــاس بانو ^v^
*Elham پاسخ داد:
درووووود^^
=))=)) چقدر هم که کیو و پیتزا با هم سنخیت دارن=))
خواهش میکنم عزیزم...:-*
rozi جمعه 7 تیر 1392 07:08 ب.ظ
سلام الهام جون
ممنون عزیزم.عالی بود مثل همیشه:-*
*Elham پاسخ داد:
سلام...
قربونت خانومی...لطف داری ^_^
تینا... جمعه 7 تیر 1392 01:00 ب.ظ
الهام جون منتظر بقیه شم...زووووووووووووووود بذاریا....
*Elham پاسخ داد:
چشم تینا جان :-*
تینا... جمعه 7 تیر 1392 01:00 ب.ظ
وااااای...هیونگ چقدر یه دندس...دیدیـــــــــــن؟؟دیدین گفتم یه حس مخوفی میگه جونگی داره عاشق امی میشه...
*Elham پاسخ داد:
^_^ بله شد ^_^
سارا پنجشنبه 6 تیر 1392 10:13 ب.ظ
وای وای جونگمین هم که داره عاشق میشهههههههههههههه
*Elham پاسخ داد:
خوبه کهههههههههههه ^_^
shadi* چهارشنبه 5 تیر 1392 10:20 ب.ظ
سلااااااااااااام الهام* عزیزم...
"آدم های زیادی در من هستند

که عاشق هیچ کدام شان نیستی..."
چقدر این جمله منو به فکر فرو برد......چقدر هم دوسش داشتم.......احساس میکنم خلاصه ای از این قسمت بود.....

....................
مــــــــــــــــــــــــــــــــرسی
*Elham پاسخ داد:
سلام شادی* جون...خوبی؟ ^^
اوهوم...^_^ حتما از زبون جونگمین نه؟ ^^
قربونت..:-*
shadi* چهارشنبه 5 تیر 1392 10:12 ب.ظ
شاعری عاشق ......♡♡♡♡♡♡♡♡..............
*Elham پاسخ داد:
♡♡♡♡♡♡♡♡.............. ^_^
سارا قااااتل چهارشنبه 5 تیر 1392 05:33 ب.ظ
سلام الهاااااااامممممممم
چیزهههههههههه من...
خیلی دلم میخواد این رمانت رو بخونم...و اونایی ک نخوندم ولی خیلی ازش گذاشتی بعدش باید...همشو بیارم بخونمممممممممممم
*Elham پاسخ داد:
سلام ساراجون...رمان نیست...داستان کوتاهه..چیز زیادی نمونده...الانم شروع کنی میرسی^^ پارتاش طولانی نیست ^_"
اونییییییییی zahra چهارشنبه 5 تیر 1392 11:21 ق.ظ
من نمیدونم چه حکمتیه که جونگو کیو باید از یه دختر خوششون بیاد خداکنه اخرش خوب تموم شه مرسی از داستان خوشمزت
*Elham پاسخ داد:
حکمتشو ما نمیدونیم=))
قربونت..خواهش میشه زهراجان ^^
فائزه چهارشنبه 5 تیر 1392 10:09 ق.ظ
سلام داستان ‏
خیلی ‏
خوشكلیه ‏
خیلی ‏
دوسش ‏
دارم ‏
مرسی ‏
عزیزم ‏
به ‏
خاطر ‏
داستان
‏(البته فكر نكنم منو بشناسی‏)‏
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم...خواهش میکنم..^^
اگه همون فائزه باشی که قبلا اسمتو توی نظراتم دیدم^^
selia چهارشنبه 5 تیر 1392 02:24 ق.ظ
کیو داره سرش بی کلاه میمونه
*Elham پاسخ داد:
یا منو نمیشناسی یا کیو ^_^
نمیمونه خانومی ^_"
kyu*محدثه*kyu چهارشنبه 5 تیر 1392 12:43 ق.ظ
پایینی من بودم
*Elham پاسخ داد:
^_^
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:43 ق.ظ
الهیییی الهییییییییییییییی جونگی عاشقشد ولی امی هم به نظرم از جونگی خوشش میاد پس کیو چیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تن کیوووووووووووووو الهاممممممم منتظر قسمت بعد هستم
*Elham پاسخ داد:
الهیییییییییییی....:( واسه همه!!!
قربونت محدثه جان :-*
elahe سه شنبه 4 تیر 1392 11:04 ب.ظ
hyung injur bayad az jungmin harf shenavi dashte bashe
hyung jun bad akhlagh
in ghesmat cheghad az hyung kar keshidan
jomleye akharo dos dashtam
dastetmrci elham
*Elham پاسخ داد:
هی باید زور بالای سرش باشه^^
قربونت..خواهش میشه الهه جون...:-* بغـــــــل...
paradise سه شنبه 4 تیر 1392 10:46 ب.ظ
عالـــــــــــــــــــــــــی بود منم پیتزا میخواامممممممممم
*Elham پاسخ داد:
ممنوووووون ^_^
mahboob سه شنبه 4 تیر 1392 09:54 ب.ظ
نگو که دلم بازم هوای مشهد کرده الهام هیییییییییی
این روزا اعصاب درست حسابی هم ندارم تاییده گزینش رو گرفتم ولی نمیدونم چرا نامه ی دعوت به کارم از تهران نمیادبه خدا کلافه شدم عجیب هیچ چیزی بدتر از انتظار نیست ..رفتی حرم فراموشم نکن الهام داره زیادی طول میکشه نگرانم
وقتی درست شه باید بیام حتما امیدوارم حل شه
میگم واقعا با نیکی بیشتر جاها همزمان میرسم جالب شد حس مشترک داریم ما گمونم
الهام دلم واستون تنگ شده میبوسمت لعیا رو هم از طرفم ببوسش
*Elham پاسخ داد:
^_^....چشم حتما...ایشالا هر چی صلاحه...اونم درست میشه...نگران نباش:)
آره^^ عجیب مشترکه ^^
قربونت...دل منم ^_^....
چشم اگه ببینمش...بغــــــــــــــــــــــــــــــل:-*:-*
فلفلی سه شنبه 4 تیر 1392 09:49 ب.ظ
سلام
من رو نکشی ؟ میدونم خیلی وقته نمی نظرم . چه کلمه ای . هه هه هه
به به . چه خبرهاییست اینجا . من عاشق پیتزام و ازش متنفرم . نه اینکه ارزش غذایی نداره واسه همین ولی ظاهرش بسی زیباست .
*Elham پاسخ داد:
سلااام خوبی؟ چه عجب ویزیبل شدی!!:|
کمش عیبی نداره ^^ گاهی اوقات واسه تنوع خوبه :)
aysooda سه شنبه 4 تیر 1392 09:38 ب.ظ
اوهوووو! اینجا یه وب هایی میادا!!!!!
جونگمین مشكوكه
امی هم مشكوكه
تنها كسی كه صاف و ساده است هیونگ جونه خودمونه
ارواح داییم.....بیچاره یونا:|
*Elham پاسخ داد:
^^ خیلیییییییییییی....=))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30