تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - ...❤ Chizza Pizza part.5 ❤...
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

...❤ Chizza Pizza part.5 ❤...
یکشنبه 13 اسفند 1391 ساعت 12:26 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست *Elham | ( نظرات )
من تا همیشه می‌توانم

 "تو" را

از میان "تمام مردم دنیا"

تشخیص دهم !

به شرط آنکه

چشمانت را نبندی !



waiting 4 KYU





ساعت از 8 شب گذشته بود که بلاخره یکی یادش کرد و بهش زنگ زد...با دیدن اسم هیونگ سری از تاسف تکون داد : " بدبخت تر از من و تو توی این دنیا نیست!" تماسش رو رد کرد تا یذره اذیتش کنه...ولی بلافاصله پیامی از هیونگ رسید
" چته؟ از آزمون رد شدی سر من خالی میکنی؟"
خنده کوچیکی کرد و بهش زنگ زد : " کی گفته من رد شدم؟"
: " از صدات معلومه دوست خوبم!"
: " نخیر...من همه رو درست زدم..اون سیستم مسخره‌شون غلط گرفت!"
: " چند تا از 100 تا؟"
: " خیلی از صد تا!"
: " زهرمار...درست جواب بده...چندتا درست زدی؟"
جونگمین کمی مکث کرد و آروم گفت : " من که میگم حداقل 90 تا...ولی دستگاه نوشت 26 تا..."
با شنیدن خنده وحشتناک هیونگ گوشی رو از گوشش فاصله داد..نگاهی به گوشی توی دستش انداخت و زیر لب ناسزایی گفت
: " میگم جونگمین...ایول...خیلی حال کردم...میدونی چقدر پیشرفت کردی پسر؟؟ پارسال 24 تا....امسال بیــ..." خنده امونش رو بریده بود.. : " امسال..بیست و..."
جونگمین کفشش رو با حرص به جدول کوبید : " کاری نداری؟"
:" چرا چرا...بی جنبه صب کن!"
: " بنال خوابم میاد"
: " خواب چیه توی همچین شبی!" آروم خندید : " نمیای جشن بگیریم؟"
: " هیونگ پامیشم میام با وردنه صافت میکنما!!"
: " خب دیوونه واسه خودت میگم..الان میخوای بری خونه تنهایی چه غلطی بکنی؟ بیا اینجا دور همیم دیگه!"
: " مگه کیوجونگ نیست؟"
: " نه بابا..منم تنهام..شامم نخوردم!"
: " هااا...پس اینو بگو...شام نداری که مهربون شدی!"
صدای خنده هیونگ دوباره پیچید : " لیاقت نداری...تا پشیمون نشدم دو پرس از غذای مورد علاقم بگیر بیا...منتظرتم.." مکثی کرد : " روفوزهههه"
وقبل از اینکه فریاد جونگمین کَرِش کنه قطع کرد!



دستمال رو آروم روی لبش گذاشت و برداشت...نگاهی به امی انداخت : " چقدر کم خوردی امی‌شی"
امی لیوان آبش رو کنار گذاشت : " ممنون..."
: " سیر شدید؟"
امی با لبخند سرش رو تکون داد : " فوق العاده بود..."
: " اووم..پس..جبران شد؟ یکمش؟"
امی نگاهی به باغ رستوران انداخت : " اگه از من میپرسید که همش جبران شد!"
کیوجونگ با رضایت لبخندی زد و در بطری شامپاین رو باز کرد...شیشه رو سمت امی گرفت...با اینکه اهل نوشیدن نبود اما رد کردن دست کیو رو دور از ادب دید...جامش رو برداشت و سمت کیوجونگ گرفت...بعد از ریختن شامپاین برای امی کمی هم توی جام خودش ریخت و پایه ظریفش رو به دست گرفت ....جام هاشون رو آروم به هم زدن...کیوجونگ همون مقدار کمی که برای خودش ریخته بود رو با اولین جرعه تموم کرد...اما امی فقط لبش رو تا نزدیک نوشیدنی برد و لیوان رو روی میز گذاشت...فقط لبهاش کمی تر شده بود...ولی معلوم بود که چیزی از شامپاین نخورده!
: " دوست نداری امی‌شی؟"
امی که فکر نمیکرد کیوجونگ مچش رو بگیره به زور لبخندی زد : " راستش...عادت ندارم"
کیو ابرویی بالا انداخت : " عیبی نداره... عادت میکنین"
امی با تعجب سرش رو خم کرد : " بله؟"
: " میگم عادت میکنید...چندبار که بیایم و شروع کنی به نوشیدن...عادت میکنی..."
با این که متوجه منظور کیوجونگ شده بود اما ترجیح داد حرفی نزنه و دوباره به باغ خیره بشه...
: " امی‌شی..."
نگاهش رو به کیو داد
: " میتونم چندتا سوال ازتون بپرسم؟...چندتا...سوال خصوصی...!"
امی لبخندی زد...درحالی که ته دلش از پرروئی کیو جاخورده بود گفت : " اگه خیلی خصوصی نیست...بفرمایید"
: " اوووم..." از پشت میز بلند شد و دستمالش رو روی میز گذاشت : " باشه بعد...شاید یه وقت دیگه پرسیدم..." دستش رو سمت امی دراز کرد:"اما الان...قدم بزنیم؟" به باغ نگاه کرد : " فک کنم خیلی دلتون میخواد برید اونجا!"
امی که با این حرف کیو مثل طلسم شده ها مات شده بود بی اراده دستش رو توی دست کیو گذاشت و بلند شد...وقتی دستمال از روی پاش افتاد تازه به خودش اومد...خواست خم شه برش داره که کیوجونگ زودتر سمتش رفت و خم شد : " من برش میدارم" امی که کمی خم شده بود همونطور موند تا وقتی که کیوجونگ هم دستمال رو روی میز گذاشت ...و لحظه ی بلند شدن نگاهی به چشمهای امی کرد که باعث شد اون سریع  نگاه خیره ش رو از کیو بدزده و به سمتی دیگه نگاه کنه...لبخندی محو گوشه لب کیوجونگ نشست...دست امی رو کمی فشار داد : " بریم؟"
امی که گوشهاش از خجالت سرخ شده بود آهسته دستش رو از دست کیو بیرون آورد و لبخندی به نشونه موافقت زد ..." چه مرگت شده امیلیا کینگ؟!"....زیرچشمی نگاهی به کیوجونگ انداخت و شونه به شونه‌اش مشغول قدم زدن شد...




قاشقش رو توی بشقاب انداخت و روی کاناپه ولو شد..هیونگ نگاهی بهش انداخت و با پا یه زانوش کوبید : " واسه همین میگم اینجا جای غذا خوردن نیس...تا خرخره میخوری بعدا دراز میشی رو کاناپه! بلندشو ظرفارو جمع کن یذره از اون غذا هضم بشه!"
: " اصن...اصن حرفشو نزن هیونگ...نمیتونم جم بخورم...تکون بخورم متلاشی شدم و گند زدم به زندگیت..باور کن"
هیونگ صورتش رو تو هم کشید و بشقابش رو برداشت : " اه...حالمو بهم زدی" بلند شد و سمت آشپزخونه رفت...جونگمین با شیطنت خندید...سمت میز خم شد و باقیمونده گوشت کبابی رو هم برداشت!
: " بِتِرکی جونگمین!"




از ماشین پیاده شد و در رو بست : " ممنون کیوجونگ شی...شب خیلی خوبی بود"
کیو هم بلافاصله پیاده شد : " منم که باید تشکر کنم...بازم واسه جبران کمکتون خدمت میرسم" لبخندی زد و قبل از اعتراض امی سوار ماشین شد و راه افتاد...امی تا لحظه پیچیدن ماشین به خیابون اصلی ایستاد و رفتن کیو رو نگاه کرد...چندبار پلک زد و همونطور گیج، اتفاقات اونشب رو مرور کرد...سری تکون داد و شونه هاش رو بالا انداخت : " همشون عجیبن...البته این یکی یذره ادبم داره!"


رمز در رو وارد کرد و داخل رفت...با دیدن جونگمین و هیونگ جلوی تیوی سری از تاسف تکون داد : " میدونید انسان تا وقتی زنده‌ست از انرژی جهان اطرافش استفاده میکنه؟" هیونگ نگاهش رو به کیو داد اما جونگمین یه دستش توی ظرف ذرت مونده بود و محو فیلم!
کیو چند قدمی سمتشون رفت : " میگن آدم باید درطول زندگیش این انرژی رو به دنیا برگردونه..نه اینکه فقط هدرش بده!" خم شد و به جونگمین نگاه کرد...ذرتها دور لبش چسبیده بود و مشت پرش نزدیک دهنش بود...هیونگ آروم میخندید
کیو سرتاپای جونگمین رو نگاه کرد : "کاملا برعکس تو پارک جونگمین"
: " اینجاشو داشته باش هیونگ...الان حمله میکنه گردن یارو رو گاز میگیره"
هیونگ با حرص ذرت دستش رو سمت جونگمین پرت کرد : " اه...تعریف نکن دیگه...نمیشه یه فیلم باهاش دید!"
کیو که دید اونجا موندنش فایده ای نداره صاف ایستاد و نگاهی به تلویزیون انداخت...پالتوش رو درآورد و سمت هیونگ چرخید : " شام خوردین؟"
: " به نظرت اگه نخورده بودیم الان آروم میشستیم فیلم تماشا میکردیم؟"
کیو خنده کوچیکی کرد: " راس میگی!...من میرم بخوابم..."
هیونگ روی کاناپه چرخی زد : " راستی جناب مدیر...کجا میگردی تا این وقت شب؟ نگو شرکت که باور نمیکنم"
کیو با تعجب سمتش برگشت...هیونگ ابروهاشو بالا انداخت : " زنگ زدم شرکت نبودی داداش جونم!"
همون لحظه جونگمین دستش رو روی صورت هیونگ گذاشت و به زور سمت تلویزیون چرخوند : " دختره رو هیونگ...نمرده بود!!"
هیونگ با حرص دست جونگ رو از صورتش برداشت..نگاهی به کیوجونگ انداخت : " گفتم که بدونی حواسم بهت هست..." خنده ای کرد و ذرتهایی که از دست جونگمین به صورتش چسبیده بود تمیز کرد
کیو پوزخندی زد و سمت اتاقش رفت : " چه غلطا!!"
به محض رفتن کیو، جونگمین مشتی از ذرت برداشت : " داد میزنه سر قرار بوده"
هیونگ به فیلم دقیق شد : " کی؟ کدومشون؟"
برگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کرد : " داداشتو میگم"
هیونگ با تعجب نگاش کرد : " تو بلاخره فیلم میدیدی یا به حرفای ماگوش میکردی؟"
: " جفتش..بحثو عوض نکن...بوی عطرش کل خونه رو برداشته...مطمئنم یه جایی بوده...یذره هم با عطر زنونه قاطی شده بود!"
هیونگ کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد: " کیو همیشه از همین عطر میزنه!"
جونگمین با خنده به کاناپه تکیه زد : " حالا چرا باد میکنی...نترس..تهشم اگه ازدواج کنه تو رو نمیدازه بیرون...فوقشم انداختت بیرون میای پیش خودم!"
هیونگ با حرص نگاش کرد : " جونگمین یه چیزی بهت میگم که تا دوهفته روت نشه تو آینه به خودت نگاه کنی!"
جونگ لبهاش رو غنچه کرد و ذرتی روش گذاشت : " بگو بگو..."
هیونگ که دید جونگمین حسابی کوکه و دست بردار نیست از جا بلند شد : " بسه هرچی فیلم واسم تعریف کردی...پاشو برو خونه میخوام بخوابم!"
جونگمین دستش رو به شلوارش کشید و تمیز کرد...با لبخندی بزرگ بلند شد و روبه روی هیونگ ایستاد : " کدوم اتاق برم؟"
: " چی؟"
: " گفتم کدوم اتاق برم بخوابم؟ خستم!"
: " میخوای کروکی خونتونو برات بکشم؟جای اتاقتم بلدم!"
جونگمین خنده ای کرد و دستش رو روی شونه هیونگ گذاشت : " راستش...میدونی چیه رفیق..وقتی مامان فهمید دوباره قراره تلپ شم اینجا..تهدید کرد که اگه رفتی دیگه برنگردی! وقتیم که بهش  گفتم اومدم اینجا بهم پیام زد که رمز در خونه رو عوض کرده..برگردم موندم پشت در! مامان منو که میشناسی...شوخی نداره! امشب باید بمونم تا فردا که برگردم خونه و  یه بحث و گفتگوی منطقی کنیم!"
هیونگ به دمپایی روفرشی اشاره کرد : " گفتگوی منطقی دیگه...!"
جونگمین لبهاش رو به هم فشرد و بابغضی ساختگی سرش رو تکون داد
: " باشه...دلم سوخت!" سمت آشپزخونه رفت : " میتونی تو اتاق من رو زمین بخوابی"
: " نمیشه همینجا رو کاناپه بخوابم؟"
: " نههههه"
خوب میدونست هیونگ چقدر روی اون کاناپه حساسه...شونه هاشو بالا انداخت و سمت اتاق رفت : " همش مجبورم میکنی کاری کنم که دلم نمیخواد!" به اتاق که رسید با لبخندی شیطانی سمت تخت هیونگ رفت و خودش رو روش انداخت...
.
.
.
: " هیونگ خوابی؟"
: " آره اگه بذاری" غلتی زد و پتو رو بیشتر روی خودش کشید...آخرش هم مجبور شد با جونگمین روی تخت بخوابه!
: " من خوابم نمیبره"
: " چون شکمت پُرِ...برو تو حیاط قدم بزن...برگردی خوابت میبره"
: " گفتی شکم! چند روزه بدجوری هوس پیتزا کردم..."
هیونگ رو به جونگمین چرخید و با چشمهای ریز شده نگاهش کرد: " تو از کی تا حالا پیتزاخور شدی؟"
جونگمین زبونش رو بین لبهاش گذاشت و به هیونگ نگاه کرد: " از وقتی که سه تا جعبه‌ش خالی شد رو صورتم!" و هر دو شروع کردن به خندیدن..
هیونگ : " هیسس...یواش تر..کیو بیداربشه بدبخت شدیم!"
: " برنامه فردات چیه؟ حواست هست چند هفته ست پیتزا نخوردیم؟"
: " خیله خب بابا...فردا میریم یکم خوش میگذرونیم البته اگه بذاری بکپم!"
جونگمین با ذوق کف دستاشو به هم کشید: " آخ جون..."
: " تو هم حواست باشه جناب پارک! سر این کِیس زیادی ذوق زده میشی!"
: " اخه قبلیا جواب میدادن...تلافی میکردن...بعضیاشون دست بزنم داشتن...یادته؟ تیکه مینداختیم لنگه کفش میخوردیم! ولی این دختره...اسمش چی بود...ها امیلی..نه امی...اصن تو باغ نیس!"
هیونگ پوزخندی زد : " امیدوارم نباشه! وگرنه این دفعه حساب جفتمون رسیده‌ست"



هنوز پاش رو توی پیتزافروشی نذاشته بود که یکی دستش رو گرفت و به داخل کشید...امی با تعجب به یونا خیره شد : " چته سر ظهری!"
: " دیشب خوش گذشت؟"
با حرص دستش رو بیرون کشید : " دیوونه" و با خنده سمت اتاق تعویض لباس رفت...یونا هم با خوشحالی دنبالش میرفت : " پس خوش گذشته...پسره چطور بود؟ چی گفت؟ کجا رفتین؟ چی خوردین؟ چیکار کردین؟" یهو جیغ کوتاهی کشید و به بازوی امی چسبید ..با حالتی کشدار گفت: " بـــبــــیــــنــــمـــــــت"
امی چپ چپ نگاهش کرد : " بس کن یونا"
لباش آویزون شد: " یعنی هیچی؟یعنی یه بوس کوچولو هم؟"
: " آخخخخ یونااا...ما فقط رفتیم یه شام خوردیم و اومدیم..کیوجونگ هم هیچ حرف خاصی نزد...تموم..خفم کردی..." کیفش رو کنار گذاشت و خواست بیرون بره که با دیدن چهره یونا دست به سینه شد...داشت با حالتی خاص نگاهش میکرد : " باز چیه؟"
: " خوشم میاد خودتم نفهمیدی چی گفتی"
امی اخماشو تو هم کشید و کمی فکر کرد...و یونا آهسته جمله رو تکرار کرد
: " شام خوردیم... و ... اومدیم...کیوجونگ.... هم هیچ حرف خاصی... نزد" اسم کیوجونگ رو با تاکیید بیشتری گفت و ابروهاش رو بالا داد: " کاملا مشخصه که کیوجونگ هیچ حرفی نزده....هنوز هیچی نگفته و تو اینطوری اسمشو صدا میزنی"
امی با حرص کنارش زد : " برو بابا..."
یونا هم خنده ریزی کرد و دنبالش بیرون رفت..اما هنوز چند قدم هم نرفته بود که محکم به امی خورد...خواست چیزی بگه که با دیدن چهره برافروخته امی رد نگاهش رو گرفت...با دیدن دو پسری که دفعه قبل با امی جروبحث میکردن اخماشو تو هم کشید...خواست سمتشون بره که امی مانع شد : " تو دخالت نکن...اگه بازم مسخره بازی دربیارن زنگ میزنم پلیس" نگاه خشمگینش رو به جونگمین داد...اما جونگ لبخندی زد و سمتش اومد : " سلام...روز خانوما بخیر!" نگاهی به هیونگ انداخت ..اون هم سمتشون رفت : " حالا...سلام مثلا!"
یونا لبهاش رو با حرص روی هم فشار داد : " چی از جون ما میخواین؟"
هیونگ پقی خندید و ادای یونا رو درآورد : " چی از جون ما میخواین؟ واااای مامانییی..ترسیدم!"
امی نگاهی به یونا انداخت : " برو سر کارت...رئیس کانگ تا چندساعت دیگه میرسه"
یونا حرفی نزد و طبق خواسته امی عمل کرد...با رفتنش جونگمین دوباره لبخندی زد...امی سرش رو بالاتر گرفت و با حالتی خاص به پسرا خیره شد : " امرتون؟"
هیونگ : " یه امر فوری!"جونگمین دستشو روی شکمش گذاشت : "گرسنه‌ایم!"
امی دست به سینه ایستاد : " حداقل دو ساعت دیگه طول میکشه! امروز سفارش پیک زیاد داریم.."
جونگمین چشمهاشو ریز کرد : " خیلی تابلو دروغ میگی...ولی عیبی نداره...از اونجایی که ما هنوز شکایتی داریم که بهش رسیدگی نشده...صبر میکنیم تا رئیست هم بیاد"
امی سرفه ای کرد : " اتفاقا خوب شد اومدید...امروز در حضور خودتون تمام اتفاق اونروز رو برای مدیر کانگ تعریف میکنم" یک قدم سمت جونگمین برداشت ..وقتی دید قدش نسبت به اون خیلی کوتاهتره..کمی روی پاشنه پا بلند شد و به چشمهاش نگاه کرد: " ببینم دیگه چه بهانه ای واسه دست انداختن من دارید!"
هیونگ که دید جونگمین بی هیچ حرفی به چشمهای امی خیره شده و فاصله شون به 5سانت هم نمیرسه سریع شونه های جونگمین رو گرفت و عقب کشید..بلافاصله دستش رو روی شونه‌اش انداخت : "منتظر سفارش می مونیم امی کوچولو"
امی هنوزم با عصبانیت به هردوشون نگاه میکرد...تا اینکه میزی انتخاب کردن و نشستن...
بعد از دو ساعت و نیم الاف کردنشون بازم از رو نرفتن...فقط هیونگ چند دقیقه بیرون رفت و با کیک و آبمیوه برگشت... امی تمام مدت مشغول رسیدگی به سفارشها بود و خودش رو حسابی به اون راه میزد...اما همین که حس کرد خبری شده سمت پسرا برگشت و با دیدن اون وضع سریع سمت میزشون رفت : " خوردن خوراکی توی پیتزافروشی ممنوعه آقایون..." هیونگ کیکش رو باز کرد : " تو با این سر شلوغ از کجا این کیک فسقلی رو دیدی؟"
امی بادی به غبغب انداخت :" یه ضرب المثل فرانسوی میگه « زن و پرنده بدون اینکه به عقب برگردند ، می تونن ببینن» گفتم خوردن خوراکی ممنوعه.." جونگمین نگاهش رو از امی گرفت و نی رو توی پاکت آبمیوه فرو کرد : " پس اینهمه آدم اینجا نشستن هوا بخورن؟"
نفسش رو بیرون داد : " این آدما نشستن که پیتزا بخورن..نه کیک و آبمیوه!جمع کنید لطفا"
هیونگ نگاهی به دور و برشون انداخت...روی همه میزها سفارشها آماده شده بود..نگاهش رو به امی داد : " بهتر نیس غذای مارو بدی بریم؟ اینجوری تا شب این میز خالی نمیشه...بعد رئیست از تو شاکی میشه ها!"
امی با اطمینان لبخندی زد: " لازم نیست نگران مشتریای ما باشید!" کیکها رو برداشت و آبمیوه رو از دست جونگمین گرفت...جونگ تمام مدت فقط نگاهش کرد تا امی به آشپزخونه رفت...با ضربه ای که هیونگ به پاش زد به خودش اومد : " آخخخ..وحشی"
خم شد و پاش رو مالید..هیونگ با حرص نگاهش کرد : " تو چرا لال شدی؟ قرار بود بیایم اذیتش کنیم بخندیم نه اینکه مثه احمقا مضحکه دستش بشیم و از گرسنگی ضعف کنیم!"
جونگمین با دیدن سفارشا لبخندی از رضایت زد: " حرص نخور اسید معده ت بیشتر میشه!!" با چشم و ابرو به اونطرف مغازه اشاره کرد : " هانی تو راهه!"
هیونگ نگاهی به امی انداخت...در حال آوردن سفارشها بود...هیونگ با خوشحالی زبونش رو روی لبهاش کشید :" آخ...چه بویی!" همین که امی به میزشون رسید یهو دستش رو سمت ظرفها برد که امی دستش رو عقب کشید و ابروهاش رو بالا انداخت...جونگمین که حرکت بعدی امی رو حدس زده بود سرش رو زیر انداخت و بی اراده خندید...هیونگ بازم به پاش کوبید ولی فایده نداشت...سرش پایین بود و شونه هاش از فرط خنده به وضوح میلرزید...امی پوزخندی تحویل هیونگ داد و کاغذی از جیب فرمش بیرون آورد : " پیتزا مخصوص تموم شده...سفارش دیگه ای دارید؟"
هیونگ لبهاش رو روی هم فشرد و به جونگمین خیره شد : " دارم برات خانوم کوچولو" نگاهی به امی کرد و از جا بلند شد : " راه بیفت جونگمین"
جونگ سرش رو بلند کرد و لپهاش رو مالید : " صبر کن هیونگ...من سفارش دارم..پیتزا سبزیجات میخوام"
: " غلط کردی...برمیگردیم خونه..تو راه 100 تا پیتزا میخریم میخوریم!" نگاه انتقام جویانه‌ش رو به امی داد و جونگمین رو به زور بلند کرد...امی که خوشحالتر از همیشه به نظر میرسید پیتزاهای دستش رو واسه مشتری برد و از همون فاصله هم به رفتن پسرا نگاه کرد...
: " دختره نیم وجبی سر به سر من میذاره!" با نزدیک شدن به در شیشه ای که با سنسور باز میشد جونگمین دست هیونگ رو گرفت و عقب کشید : " هیو...نگ..."
در زودتر از انتظار اونها باز شده بود..اون هم بخاطر مشتری های جدیدی که وارد شده بودن...
هیونگ که خشکش زده بود بزاقش رو به زور قورت داد : " کیو..جونگ..." و هر دو به زور لبخندی تحویل کیوجونگ و دونفر همراهش دادن...کیو که با دیدن اونا تا ته قضیه رو خونده بود نفسی عمیق و نامحسوس کشید...به سختی لبخندی زد تا جلوی مهموناش آبروداری کنه...رو کرد به دو نفر همراهش و با اشاره به پسرا گفت : " برادرم هیونگ و دوستش جونگمین" نگاهی به پسرا انداخت و به مهموناش اشاره کرد : " همکار و دوستای صمیمی من..." به پسر قد بلندی که تیپی اسپرت داشت و موهای مشکی خیلی کوتاه، اشاره کرد: "کیم هیون جونگ"...و با نگاه به پسر کنار اون که کمی کوتاهتر بود و چهره ای آروم داشت ادامه داد: " هئو یونگ سنگ!"



 


دوستای گلم...شرمنده که کمی دیر شد

اگه احیانا جایی به جای امی نوشته بودم لیا فقط بهم بگید

یدور ویرایش فقط داشتم اسمارو درست میکردمخواب بودم کاملا!

اگه جاییش لیا مونده بود بگید درست میکنم




:: مرتبط با: Chizza Pizza ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Can better posture make you taller? شنبه 1 مهر 1396 02:42 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be
actually something that I think I would never understand. It seems too complicated and
very broad for me. I'm looking forward for your next
post, I'll try to get the hang of it!
What is distraction osteogenesis? چهارشنبه 8 شهریور 1396 11:01 ق.ظ
Hello, everything is going nicely here and ofcourse every one is sharing information, that's actually good, keep up writing.
std testing near me یکشنبه 4 تیر 1396 09:27 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا واقعا حل و فصل کاملا با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما
در واقع قادر به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در
حالی که. من با این حال کردم مشکل خود را با
جهش در منطق و شما خواهد را خوب به کمک
پر کسانی که معافیت. در این رویداد شما در واقع که می توانید
انجام من می قطعا تا پایان در گم.
height increase شنبه 13 خرداد 1396 10:24 ب.ظ
My brother recommended I may like this web site. He was once totally right.
This submit actually made my day. You cann't believe simply how so much time I had spent for this
information! Thank you!
BHW جمعه 1 اردیبهشت 1396 11:03 ق.ظ
What's up, the whole thing is going sound here and ofcourse every one is sharing
facts, that's really fine, keep up writing.
manicure دوشنبه 14 فروردین 1396 04:43 ق.ظ
Thanks in favor of sharing such a good opinion, article is fastidious,
thats why i have read it completely
BHW سه شنبه 8 فروردین 1396 07:21 ب.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice at the same time as you amend your site, how can i subscribe for a weblog website?

The account helped me a acceptable deal. I have been a little
bit familiar of this your broadcast offered vivid clear idea
سارا سه شنبه 22 اسفند 1391 09:19 ب.ظ
عالیییییییی
*Elham پاسخ داد:
تشکــــــــر^^
نیکی شنبه 19 اسفند 1391 11:26 ب.ظ
یه چیزی...الهام نکنه جونگ مینم هم عاشق امی شده؟؟؟؟
*Elham پاسخ داد:
صدات نمیاد نیکی ^^
نیکی شنبه 19 اسفند 1391 11:19 ب.ظ
سلام عزیزدله رنگین کمونی
ووووووووییییییییی هیون و یون سنگ هم وارد بازی شدن
ممنون عزیزم. خسته نباشی. عالی بود
*Elham پاسخ داد:
سلام نیکی عزیزم ^^ خوبی؟
آره دیگه گفتم بیان یه خودی نشون بدن و برن^^
سلامت باشی :-*:-*
Mahsa Hyuna جمعه 18 اسفند 1391 12:41 ب.ظ
الهام نقشه ی خبیثی برای جونگ مین کشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*Elham پاسخ داد:
بذار فک کنم ببینم کشیدم یا نه ^_"
aida جمعه 18 اسفند 1391 03:22 ق.ظ
ورود پسرا...من غش...!!!
بی نهایت منتظر پارت بعدیم...
*Elham پاسخ داد:
^_^
:-*
aida پنجشنبه 17 اسفند 1391 02:41 ق.ظ
سلام الهام جونم...وای صحنه آخر تو حلقم گیر کرده.............
*Elham پاسخ داد:
سلام خانمی^^ کدوم قسمتش؟ ورود پسرا یا مچ گیری کیوجونگ؟:))
marita چهارشنبه 16 اسفند 1391 05:04 ب.ظ
سلام الییییی*{میدونستی خیلی دوست دارم الی* صدات کنم؟ =)) }
دستت ندرده...من که لیایی ندیدم!:))
خیلی قشنگ بود....اوخیییی هیون و یونگم اومدن: )
مثه همیشه عالی بود..میدونی که!:*
*Elham پاسخ داد:
سلااام^_^ نه نمیدونستم...الان فهمیدم=))
سرت درد نکنه..آره خداروشکر یکی به داد رسید اشکالاتش رفع شد^^
قربونت...لطف داری عزیزم
elahe سه شنبه 15 اسفند 1391 08:33 ب.ظ
jungmin o hyung hamin k miyan azyat konan kyu mocheshono migire :D:D
:*:*:*
*Elham پاسخ داد:
دقیقا^^ بس که خوش شانسن!
خانم گل سه شنبه 15 اسفند 1391 03:33 ب.ظ
سلام بانو خوبی؟
این روزا هممون دیر میرسیم دقت کردی؟^^
آخه چرا تو با من انقدر ازی میکنی دختر؟نمیگی من گناه دارم؟؟؟الان وسط ظهری هوس پیتزا کردم تو خونه هم وسایلشو نداریم بیرونم نمیرم که بگیرم!چیکار کنمممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا خوبه یک شنبه پیتزا خوردمااااا^^=))
مرسی عزیزم.ورود هیون و یونگی رو هم تبریک عرض می نماییم و منتظر ادامه میابشیم.بوس بوووووس
*Elham پاسخ داد:
سلام خانم late comer!!! :))
خب تو که میدونی این داستانم توش چه خبره؟ بعد ناهار بیا که گرسنه نشی:)))
خوبه تو خوردی...من یه ماهه میخوام پیتزا درست کنم هی نمیشه :|:| نمونه ش امشب...
هفته دیگه حتما درست میکنم:|:|
خواهش میکنم خانم گل کم پیدا ^^
سیماجوون سه شنبه 15 اسفند 1391 01:25 ب.ظ
...26تا.........
یعنی واقعا خسته نباشههه.... ... رفوزهههههههههه

امی هم که داشت از دست میرفت تو رستوران... استغفرالله... ولی خیلی با اون تیکه جونگمین رو تی وی دیدن حال کردن... ... کدوم دختره زنده بود؟... احیانا ومپایر میدیدن؟... خوبه کلاو رو نگفتی...

پسر کنار اون که کمی کوتاهتر بود و چهره ای آروم داشت ادامه داد: " هئو یونگ سنگ!""

الهامم...
*Elham پاسخ داد:
^_^
اتفاقا تو ذهن منم ومپایر بود=)) من اگه میخواستم از کلاوس بنویسم کلا از بحث داستان خارج میشدن=))=))
بعد به بقیه میگه قلب نشین :|:|

:-*♥♥♥....
.:❤.R@I-IA.❤:. سه شنبه 15 اسفند 1391 10:43 ق.ظ
سلام الیییییییییی...خوبی؟؟
خیلی دیر اومدم نه؟؟:((
واییی این جونگمین و هیونگ چه آتیشی میسوزونن...ولی مقل این که جونگمین خان عاشق میشود...بله؟؟درست میگم؟؟
هیووووون و یونگی هم که قدم رنجه فرموندن تشریف آوردن...
مستر کلین میخوام...
دوست دارم الی...بوووووووس
*Elham پاسخ داد:
سلام عزیزم...ممنون...تو چطوری؟
نه خیلی ^^
ای بابا...ته همه نظرات این داستانم گفتی مستر کلین میخوام^^ باشه چشم...گذاشتیم^^
منم رهایی...♥ :-*
h.p دوشنبه 14 اسفند 1391 08:13 ب.ظ

خیلى جالبهنظر من غیب شده!! [عصبانى]
مییییییییهن!!! [عصبانى] [چشم غره] [عصبانى]
اووووف، تازه كللللى هم طولانى بوووود!!
الهاااام، این بشر (با میهنم) با من لجهههه!!
اهم... خب حوصله م نمیشه همه اون هایى كه 2 ساعت تایپ كرده بودم رو دوباره بگم!
فقط اینكه...ءمرسى!
و!
كیوووووجوووووونگ!!

البته تو كه خودت میذونى من عاشق سبک و قلمتم...
منتظر ادامه ش هستم...
*Elham پاسخ داد:
سلام^^ آره واقعا...خدا نکنه با یکی لج کنه!
پیامم به دستت رسید هدی جان؟ فک کنم به یه نفر دیگه اس دادم=))
قربونت...لطف داری^^"
بووووس
mahi دوشنبه 14 اسفند 1391 01:18 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
هیونگ....الان چرا کرم میریزی؟!!!!!!!
بیا خونه نشونت میدم....با وردنه منتظرتم...
چکار این امی دارین آخه...جونگ مین ...شما حواست هست دستم بازه بلا یرت بیارم...تو داستان دیگه...صبر داشته باش...
دیگه چشت دنبال امی...نه امی....
کیو من طرف توام...امی حق تو بید...
هیونگ جون....شما هم اخطار میدم...مثل آدم زندگیت رو بکن و جای اینکه هی از بیرون غذا بگیری...مغزتو به کار بنداز ...من که کلی بهت غذا یاد دادم...
امی....بیا پیش خودم بهت چندتا فن یاد بدم...این هیونگ دیگه جرات نکنه اذیتت کنه...
ااااااااااااااااااااا....لیدری و تپل....هـــــــــورا..
بزن به افتخارش...کف رو برو تو کارش...
الهام جونم...عـــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود..
میـــــــــــــســـــــــــــــــی...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس....گنــــــــده
من که لیا ندیدم...خخخخخخخخ...اثرات مستر کلین ...امان امان...
دریا یکشنبه 13 اسفند 1391 11:21 ب.ظ
سلام عزیزم عالی بود یعنی جونگمینم به املی علاقه مند میشه
عزیزم این داستان کوتاه اسیا نه ؟چند قسمته ؟
وبازم ممنون
*Elham پاسخ داد:
سلام دریاجان...قربونت
قراره که کوتاه باشه ولی نمیدونم چند قسمت بشه...فک نمیکنم بیشتر از 10 پارت^^
خواهش میکنم:)
$¤n!ya یکشنبه 13 اسفند 1391 08:26 ب.ظ
اونی جون...بیانهههههههه...
من اصن نفهمیدم چی گفته بودی...ای خدااااا چرا من اینقد گیجم؟!
مرررسی عزیزم عالیییییی بود...
*Elham پاسخ داد:
عیبی نداره^^ من غصه خوردم که دوباره قبلی رو خوندی^^
ممنووووووووووووون
Maryian یکشنبه 13 اسفند 1391 08:04 ب.ظ
مرسی الهام جونی
*Elham پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم:)
mahboob یکشنبه 13 اسفند 1391 07:43 ب.ظ
الهاااااااااااااااام الان یه برنامه دیدم از جونگی که ماله اواخره مرداد پارسال بود بعد از لاو سانگ که بازی کرده بود
مهمونه یه رستوران شده بود و ازش کلی سوال از شیره مرغ تا جونه آدمیزاد پرسیدن تمام مشکلاتی که تو بچگیش و نو جوونیش داشت رو به قول خودش برای اولین بار تو یه برنامه زنده تلویزیونی به زبون آورد دلم براش کباب شد عشقم گناهی چقدر بدبختی تو زندگیش کشید
تازه در مورده اون دختره هم که تو بانک کار میکرد کامل توضیح داد گمونم اگه دختره مهماندار نمیشد تا الان باهاش نامزد میکرد
بچم گفته میخوام زود ازدواج کنم تا زودتر بابا بشم =))))میخوام وقتی بچم منو پاپا صدا میکنه من هنوز خیلی جوون باشم تا بتونم باهاش بازی کنم
دلیلشم این بود که به گفته ی خودش وقتی دنیا اومد باباش45 سالش بود (باباش متولد 1944 )بعد وقتی پارک یا جایی میرفتن باباهای بقیه بچه ها با بچه هاشون بازی میکردن و همراهیشون میکردن ولی بابای من یه گوشه وایمیستاد و فقط منو نگاه میکرد و زودتر از همه میرفت (به هنر نمایی های عشقم در دوران کودکستان توجه نمیکردن) واسه همینم عشقم میخواد بهترین بابا و همینطور جوونترین بابا باشه
البته زیر نویسش اینگلیش بود من دست و پا شکسته متوجه شدم کلا مصاحبه ی جالبی بود طولانی بود اما خیلی مسائل خصوصیه زندگیشو گفتلینکشو میزارم خواستی برو ببین هانر واسه دانلود گذاشتتش

http://pj-min.mihanblog.com/
*Elham پاسخ داد:
الهیییییییییییی....چه بابایی بشه این^^
فکر کنم برنامش رو دیدم...قبلا یه چیزایی دانلود کردم..همون اوایل که اومده بود
دستت درد نکنه محبوبه جوووون ♥
مر مر کیویی یکشنبه 13 اسفند 1391 04:18 ب.ظ
ممنون اونـــــــــــــــــی جون^ـ"
*Elham پاسخ داد:
خواهش میکنم مریم جان :-*
sare یکشنبه 13 اسفند 1391 02:52 ب.ظ
*هیونگ نگاهی به دور و برشون انداخت...روی همه میزها سفارشها آماده شده بود..نگاهش رو یه لیا(امی)داد:.........*
*Elham پاسخ داد:
تشکر فراوون ساره جون ^^"
sare یکشنبه 13 اسفند 1391 02:49 ب.ظ
ممنووووووووووووووون....
*Elham پاسخ داد:
خواهش میکنـــــــــــــــــــم...^_^ :-*
mahboob یکشنبه 13 اسفند 1391 12:07 ب.ظ
الهام الان که دقیق شدم میبینم کرم ریختنای هیونگ فقط جهت آزار دادن امی میباشد اما کرم ریختنای سکشی کاریزمای من جدا از آزار دادنه امی و یه چیزه دیگه هم توشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!مطمئنم گلوی عشقم پیش امی گیر کردهواسه همینم تند تند هوس پیتزا میکنه
هیچ دقت کردی الی که بدونه عشقه من تو داستانا چه اتفاقایی میوفته؟؟؟؟من بهت میگم
_کسی دیگه نیست که با لودگی هاش خواننده رو بخندونه و در واقع عشقم هم نمکه هم فلفل داستانا
_آماره مرگ ومیر هم به زیره صفر میرسهمیدونی که اگه عشقم نباشه دیگه نویسنده ها کیو تو داستاناشون بکشن >_<زخمی کنن>_<یا پودرش کنن (بعضی ها حتما فهمیدن منظوره من چیه)
از همه مهمتر عشقم نباشه دیگه کسی نیست تو داستانا که شکسته عشقی بخورهیا اینکه مهمتر ازاون دیگه رشد جمعیت هم به صفر میرسه دقت کردی همه دخترای داستانا باید یکی یه دونه بچه از عشقم داشته باشن!!!!!!!!
کلا جونگمین نبود چی به سره داستانا میومد الهاااااااااام؟؟؟؟
*Elham پاسخ داد:
با قسمت دوم نظرت کاملا موافقم محبوبه جون...واسه همین توی همه داستانا هست...یه انعطاف خاصی به داستان میده^^ همه جور بلا هم میشه سرش آورد :)))
واقعااااااااااااااااااا....کار ما کساد بود=))
mahboob یکشنبه 13 اسفند 1391 11:24 ق.ظ
ساعت از 8 شب گذشته بود که بلاخره یکی یادش کرد و بهش زنگ زد...با دیدن اسم هیونگ سری از تاسف تکون داد : " بدبخت تر از من و تو توی این دنیا نیست!"
با خوندن این جمله همه ی این حسا رو با هم داشتم
*Elham پاسخ داد:
^_^ این که خیلی خوبه..وضع من از اینم بدتره!
mahboob یکشنبه 13 اسفند 1391 11:20 ق.ظ
الهااااااااااااااااااااام
به افتخاره وروده توپولی و عشق دومم هیون جونگ عزیز...
جونگمین:یاااااااااااااااااااا محیییییییییییی؟؟؟>_<اینی که گفتی یعنی چی؟؟؟داری به من خیانت میکنی؟؟؟؟
محی:عشقم عزیزم من غلط کنم بهت خیانت کنم
اون تیکه ای که تو اتاق بودن داشتن فیلم میدیدن کیو باهاشون حرف میزد خیلی باحال بودمخصوصا این که جونگمین بدونه توجه به کیو حرفای خودش و میزد
هیونگم که بیچاره پرت بود
الهام تکلیفه مارو روشن کن امی قراره به جیگره من برسه یا به قهرمان سربازه وطن؟؟؟؟؟؟؟
من وقتی پیتزاها ریخت رو صورته جونگی گفتم حتما اینا ماله همن اما بعد از قضیه تصادف کیو انگار قراره امی رو بزاری سره دو راهی؟؟؟؟؟هوووووووم درسته؟؟؟؟یا شایدم سه راهی آخه هیونم اومده
جونگمییییییییییییییییییییییییییییییین
*Elham پاسخ داد:
بغـــــــــل...:-*
بله:| به افتخارشـــــــــــــــــــــون...
=)) نچ نچ..چه حسود:| جونگمینو میگم!
خی خی خی...تو هیونگ و یونگ رو آدم حساب نکردی؟؟ شاید اصلا ازاونا خوشش اومد!^_"
با این ابراز محبت له شد جونگمینت...آبکشیش کن محبوبه=))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30