تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - Time to Go 8
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

Time to Go 8
سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت 03:00 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست سیماجوون | ( Treasures )

سلاااااااااااااااام 

بچه خوبی شدم زود اومدم....

گرچه سرعت پایین نتم منو كشت  داشتم از آپلود كردن عكس منصرف میشدم 






مگومی وحشت زده نیم خیز شد: خواهش میكنم منو از این كشتی ببرین... اونا میخوان منو بكشن.....

یونگ دستشو گرفت و اونو خوابوند: آروم باش... توی اون کشتی نیستی دیگه...

مگومی به اطرافش نگاه کرد و با ترس پرسید: شما کی هستین؟

همونموقع هیون جونگ و بقیه که از سرو صدای یونهی متوجه شده بودن مگومی به هوش اومده وارد غار شدن....

: به هوش اومد یونگ سنگ؟

یونگ رو به مگومی کرد و سعی کرد با لبخندش اونو آروم کنه: ایشون ناخدای کشتی ما هستن... ما کره ای هستیم... منم یه دکترم...

هیون جونگ کنار اونا نشست: زبون مارو بلد نیست؟

از طرز نگاه مگومی متوجه شد که كره ای نمیدونه...

: بهش بگو پیش ما جاش امنه... اتفاقات دیشب رو براش تعریف کن... شاید برامون بگه قضیه چی بوده...

یونگ خیلی سریع و مختصر همه چی رو به مگومی گفت.... مگومی هم یه چیزایی برای اون تعریف کرد...

سورا هم که حرفاشونو گوش میداد اسم کاتسورو شنید... ناگهان یاد دیشب افتاد: ناخدا...

هیون جونگ برگشت و به سورا که هنوز كنار کیوجونگ نشسته بود نگاه کرد: چی شده سورا؟

: ناخدا دیشب... من اصلا کاتسورو ندیدم...

هیون جونگ اخماشو توی هم کشید: خب حتما بین جنازه ها بوده و تو ندیدش...

: ناخدا من از اول داشتم شما رو میدیدم... فک نمیکنم اون با شما جنگیده باشه...

: فک کنم حق با سورا باشه... یونگ نگاهشو به اونا داد: مگومی میگه افراد توی کشتی خیلی بیشتر از این حرفا بودن....

برای چند لحظه همه ساکت شدن...

: از اونجایی که کشتیشون دیگه نمیتونه حرکت کنه یعنی کاتسو با باقی افرادش هنوز توی جزیره است؟

یونگ سرشو به نشونه مثبت تکون داد: بله ناخدا... مگومی دختر یکی از تجار بزرگ ژاپنه... اون کشتی برای تجارت روی آب اومده ولی در واقع رقبای پدرش با این نقشه میخواستن تمام مال التجاره و سرمایه پدرشو به دست بیارن... اونا با کمک کاتسو که ناخدای اون کشتیه میخواستن صحنه سازی کنن و پدرش و مگومی رو بکشن که طوفان کارشونو راحتتر کرده... حالا نمیدونیم پدرش کشته شده یا هنوز زنده است یا توی طوفان جونشو از دست داده... مهم اینه که اونا قصد جون مگومی رو هم داشتن چون دقیقا قبل برخورد کشتی با صخره ها میخواستن اونو بکشن که اون اتفاق میفته و به خیال اینکه اون مرده رهاش کردن...

نگاهی به مگومی کرد و ادامه داد: مگومی میخواد که به کشتی ببریمش تا اگه جنازه پدرش اونجاس بیاریمش و بسوزونیمش...

جی وو که از شدت عصبانیت سرخ شده بود جلو اومد: این احمقانه است... دیشب نزدیک بود جون کیوجونگ و جونگمین به خاطر نجات این دختر به خطر بیافته امروزم که این درخواست رو کرده... برگشتمون به اون کشتی خیلی خطرناکه... این خانم فک کرده کیه؟؟؟!!!....

: آروم باش جی وو... اون فقط خواستشو گفت... هیون جونگ بلند شد و جلوی جی وو رفت: اگه تو توی همچین وضعی بودی نمیخواستی روح پدرت آروم بشه؟

جی وو دندوناشو روی هم فشار داد: چرا ولی نه به قیمت جون چند نفر دیگه... خیلی دلش میخواد میتونه خودش بره... شین هم بلند شد و کنار جی وو ایستاد: منم با جی وو موافقم ناخدا... اگه کاتسو و بقیه افرادش زنده باشن و بخوان دوباره با ما بجنگن چی؟ جونگمین و کیوجونگ که دیگه نمیتونن مبارزه کنن..

جونگمین از جا بلند شد: مگه من چمه؟... فقط یکم دستم خراشیده شده...

جی وو دست جونگمینو گرفت و بلند کرد: حتما دیشب خون دست من بود که بند نمیومد... یه خراش کوچیک... ههه...

هیون روشو برگردوند و به چشمای مگومی خیره شد... مگومی هم متوجه نگاه هیون شده بود و بهش خیره بود...

: یونگ سنگ بهش بگو اینکار برای ما خیلی سخته پس ازش فرصت میخوایم تا بتونیم نیرومو به دست بیاریم و دوباره سراغ کشتی بریم.... اینو گفت و بدون حرف دیگه از غار بیرون رفت...

جی وو روی زمین نشست: ناخدا معلوم هست چش شده؟

مگومی که با شنیدن این خبر اشک توی چشماش جمع شده بود دست یونگو گرفت: از ناخدا تشکر کن... من جز پدرم کسی رو ندارم... اگه اونم از دست داده باشم نمیدونم باید چیکار کنم...

: امیدوارم که اتفاقی نیافتاده باشه...

---------------------------------

نیمه های شب بود که ببدار شد... کیوجونگ عصر به هوش اومده بود ولی دوباره از هوش رفته بود... کنارش رفت و معاینه اش کرد... همه چی به نظر طبیعی میومد... پتویی رو برداشت و دور سورا که نشسته بالای سر کیوجونگ خوابش برده بود انداخت... توی همین 2 روز زیر چشماش گود شده بود... نفس عمیقی کشید و سر جاش برگشت... هنوز کامل دراز نکشیده بود که صدایساز فلوت رو شنید... با تعجب بلند شد و نگاهی به بقیه کرد... برای یه لحظه فکر کرد شاید از افراد کاتسو کسی بیرون باشه... پاورچین خودشو به لبه غار رسوند و نگاهی انداخت... جلوتر آتش کوچیکی روشن بود و یه نفر که نیم رخش کاملا معلوم بود کنارش نشسته بود... با دیدن هیون جونگ نفس راحتی کشید و برگشت که داخل غار بره ولی تصمیمش عوض شد و یه سمت هیون جونگ رفت... وقتش بود که یه چیزایی رو از اون بپرسه.... آروم کنار هیون نشست تا ساز زدن رو تموم کنه...

: خیلی قشنگ میزنین ناخدا...

: پیول یادم داد...

یونگ نگاهی بهش انداخت: پیول؟

: همسرم... آه بلندی کشید و به دریا خیره شد: دلیل انتقام من از کانگ مین... این فلوت هم مال اون بوده...

: برام تعریف کنین... راز دار خوبی هستم...

هیون لبخندی زد و شروع به تعریف کرد...

: اونموقع که خیلی جوون بودم با کیوجونگ روی کشتی آشنا شدم... سرنوشت خواست تا ما بهترین دوستای هم بشیم... دوسال از دوستیمون گذشت... اكثر وقتمون روی آب بودیم... تا اینکه من خواهر کیوجونگ پیولو دیدم... دست خودم نبود... خنده ای کرد و ادامه داد: هروقت میدیدمش انقد تابلو بازی درمیاوردم که آخرش کیوجونگ بهم گفت اگه پیولو میخوام کافیه تا فقط بگم... منم که دنبال همچین موقعیتی بودم به خونشون رفتم... همه چی سریع پیش رفت ما با هم ازدواج کردیم و من توی یکی از شهر های ساحلی خونه گرفتم... یه قایق مساقربری خیلی کوچیک گرفتم و سفرهای دریاییم از چندماه به نهایتا دوروز کاهش پیدا کرد... اصلا طاقت دوری از پیولو نداشتم... کیوجونگ هم کنارمون زندگی میکرد... اون هم یه قایق برای خودش داشت... مین جی هم به زندگیمون اضافه شده بود و من چیز دیگه ای برای خوشبختی نمیخواستم... تا اینکه یه روز مسافری رو سوار کردم که اصلا حال خوبی نداشت... سرتار بدنش زخم بود.... با خودم به خونه بردمش و 10 روز تمام پیول ازش نگه داری کرد... بعد از 10 روز اون مرد ازمون خداحافظی کرد و رفت بدون اینکه حتی اسمشو به ما بگه... اونموقع فکر میکردم چه کار خیری انجام دادم ولی نمیدونستم با دستای خودم زندگیمو نابود کرده ام.....

نفس عمیقی کشید و چشمای پر از اشکشو به آتش دوخت...

: فردای رفتن اون مرد منم روی دریا رفتم و بعد از دوروز برگشتم ولی... ولی... دیگه پیول به استقبالم نیومد... خونه ای که با هزار امید خریده بودم تلی از خاکستر شده بود.... کیوجونگ زخمی گوشه ای از حیاط افتاد بود و مین جی بالای سرش گریه میکرد...

یونگ با ناراحتی به صورت خیس از اشک هیون نگاه کرد... خب میدونست که نمیتونه احساس هیونو درک کنه....

: هرچی از مین جی میپرسیدم مامان کجاست فقط با انگشتش خونه رو نشونم میداد... خونه ای که آتش هیچی ازش باقی نذاشته بود... باورم نمیشد پیول من توی آتش سوخته باشه و منو تنها گذاشته باشه...

یونگ شونه های لرزون هیون رو فشار داد و بازم ساکت موند تا هیون باقی ماجرارو تعریف کنه...

: اون مرد که توی خونه ام راهش دادم یکی از زیر دست های کانگ مین بود که کانگ مین بهش اعتماد زیادی داشت ولی اون سواستفاده میکنه و مقدار زیادی از جواهرات با ارزش اونو برمیداره و فرار میکنه... توی برخوردش با افراد کانگ مین زخمی شده بود ولی جواهراتو حفظ کرده بود و بعدش هم که از خونه من رفته بود... از طرف دیگه تنها کسی که غیر از خودمون این موضوع رو میدونست یکی از دوستای کیوجونگ بود که چندباری خونه ما اومده بود و اون مرد رو دیده بود... افراد کانگ مین توی ساحل بین قایق ران ها میچرخن و با دادن وعده سراغ اون مرد رو میگیرن... دوست کیوجونگم با طمع پول آدرس خونه منو میده... اون بی رحما هم کیوجونگ رو حسابی میزنن و حتی به مین جی رحم نکرده بودن...

چند لحظه ای ساكت میشه... یاد آوری اون روزا اصلا آسون نیست....

: کیوجونگ میگفت پیول به خاطر مین جی حتی یه جیغم نزده بود... اونو زنده زنده سوزوندن به جرم اینکه من اون مرد رو توی خونه ام راه دادم..... اشکاشو با پشت دست پاک کرد و سرشو بالا آورد: کانگ مین یه روزی تقاص این کارشو پس میده... پیول من بیگناه بود...

: پس کیوجونگ به خاطر همین اعتمادشو به همه از دست داده....

هیون سری تکون داد: از اون روز به کل عوض شد... عصبی و تند و گوشه گیر... زخم روی گردنش هم مال اونروزه... وقتی که دست و پا میزده تا پیولو نجات بده زخمیش میکنن...

یونگ نفس عمیقی کشید: متاسفم....

هیون روشو به یونگ کرد... چشماش از درخشش آتش شعله ور شده بودن: من انتقاممو از کانگ مین میگیرم... یه روزی یه جایی عین همین بلایی که سر پیول آورد سر خودش میارم... راحتش نمیذارم....

-----------------------------

اون شب تا صبح به هیون جونگ و زندگیش فكر میكرد... اون هم دلیل خوبی برای انتقام از كانگ مین داشت... مرگ پدرش چیزی نبود كه بتونه راحت ازش بگذره... اون هم نباید مثه هیون جونگ كوتاه میومد... حتی با اینكه دل خوشی از كیوجونگ نداشت اما كاملا بهش حق میداد... احساس میكرد ترحمی كه به اون پیدا كرده انتهایی نداره... هر دوساعت یه بار معاینه اش میكرد و هربار با دیدن زخم گردنش توی فكر میرفت...... سورا حتما باید این ماجرا رو میفهمید... سورا... یاد اون روز افتاد كه بهش گفته بود حتما توی گذشته كیوجونگ اتفاقی افتاده كه اون به همه بی اعتماده... این دختر چقد خوب تونسته بود كیوجونگ رو بفهمه... نفس عمیقی كشید و از كنار كیو بلند شد... خورشید تقریبا طلوع كرده بود... لباساشو برداشت تا آبی به تنش بزنه.... بیرون غار هیونو از رفتنش مطلع كرد و سمت رودخونه آب شیرین نزدیك غار رفت....

-----------------------------

: آفرین....

تند تند آفرین میگفت و براش كف میزد.... ناگهان تیری از فاصله یه متریش رد شد و نزدیك به مركز سیبل قرار گرفت... جونگمین با تعجب یه نگاه به تیر و یه نگاه به جی وو كرد...

: اگه این ورتر اومده بود كه دیگه جونگمینی نداشتی....

جی وو ابرویی بالا انداخت و جلو اومد: نمیومد... خودتم خوب میدونی كه نمیومد... میخوای بگی بعد از این همه وقت، از این فاصله، هنوز یه متر خطا دارم؟

: اهم... نه تا این حد ولی خوب بالاخره انسان جایزالخطاست....

جی وو بزرگ خندید و دستاشو دور گردن جونگمین انداخت: پس لطفا نزدیك هدف نایست...

جونگمین هم دستاشو دور جی وو محكم كرد: نمیتونم.... هدف خودش منو جذب میكنه.... سرشو خم كرد و با بوسه هاش به جی وو اجازه نداد كه دیگه حرفی بزنه... ولی یهو سرشو كنار كشید و اخمی پیشونیشو پوشوند... سریع دستشو روی بینیش گذاشت: هییش...

جی وو هم ساكت شد و سرتا پا گوش... جونگمین چشم چرخوند و آروم طرف بوته های بلندی كه سمت راستشون بودن رفت... از بین اونا نگاهی انداخت و با دست به جی وو اشاره كرد تا اونم جلو بیاد...

: خودشونن.... آماده آماده... دنبال ما میگردن حتما...

: باید برگردیم جونگمین... باید ناخدارو خبر كنیم...

جونگمین نگاه دیگه ای به اطراف انداخت: من یه چیزی به ذهنم رسید...

جی وو دستشو كشید: محاله بذارم جونگمین... با هم برمیگردیم... نمیذارم اینجا بمونی...

جونگمین بوسه كوتاهی به لباش زد: فقط حواسشونو پرت میكنم.... نگاه كن... با دستش بوته های بلند اون سمت رودخونه رو نشون داد: این بوته ها همه جا هست... از همین جا میتونم برم اون سمت و دقیقا به جهت مخالف منحرفشون كنم... بعد هم پشت سر تو میام...

جی وو روی زمین نشست: گفتم محاله... منم میمونم باهات...

جونگمین آروم بین بوته ها رفت: لجباز... یكی باید بقیه رو خبر كنه...

جی وو هم بلند شد و دنبالش راه افتاد: الزاما اون یه نفر من نیستم...

جونگمین كه عصبانی شده بود از بین دندوناش جی وو رو صدا زد: جی وو.... بهت میگم برگرد...

جی وو هم با لبخند بزرگی جلوش ایستاد: با هم منحرفشون میكنیم و برمیگردیم به ناخدا خبر میدیم... فكر اینكه تنهات بذارم از سرت بیرون كن...

جونگمین خیلی جدی شونه های جی وو رو گرفت: من اگه تنها باشم بهتر میتونم مخفی بشم... اونجوری نگران اینم كه تو آسیبی نیبینی... اصلا تمركز ندارم... برای چند لحظه توی چشمای جی وو خیره شد: خواهش میكنم برگرد و بقیه رو خبر كن...

جی وو از روی ناچاری سری تكون داد و به سرعت راه برگشت رو پیش گرفت...

جونگمین نگاهی به كاتسو و بقیه افرادش كرد اونا حداقل بیست نفری بودن... انگار واقعا حق با مگومی بود...

-----------------------------

همه منتظر برگشتن جونگمین بودن... جی وو سر شمشیرشو روی زمین میكشید و از نگرانی تمام پوست لبشو جویده بود...  حتی مگومی نشسته بود و منتظر برگشت اون بود... هیون جونگ هم قدم زنان مشغول فكر كردن بود....

: یونگ سنگ به مگومی بگو میتونه راه بره؟

: نه ناخدا... پاش شكسته... اگه بخوایم ببریمش باید با برانكارد ببریمش...

هیون روشو به سورا كرد: تو و یونهی همینجا كنار كیوجونگ میمونین...از غار بیرون نمیرین تا كیو به هوش بیاد... اگه ما موفق شدیم كه تا شب برمیگردیم اگر نه با كیوجونگ با كشتی از اینجا برین....

روشو به دونگهو كرد و با ملایمت پرسید: تو آمادگی جنگیدن داری؟... من هیچ اجباری ندارم ولی هرچی تعدادمون بیشتر باشه بهتره...

دونگهو سری تكون داد و از جاش بلند شد: من میتونم بجنگم ناخدا...

: ناخدا محض رضای خدا تمومش كن... ما باید واسه چی بجنگیم؟... وقتی جونگمین برگشت میتونیم از اینجا بریم... بدون هیچ جنگ و خونریزی...

هیون جونگ كنار جی وو نشست: درست فك كن جی وو.... الان ما دشمن اونا حساب میشیم... تقریبا نیمی از افرادشونو كشتیم... اونا دیگه كاری به مگومی ندارن... هدفشون ماییم حتی اگه روی آب بریم... اونا حتما كشتیشونو بازسازی میكنن و روی آب دنبال ما میان....

جی وو ساكت به هیون جونگ خیره موند... اصلا به این سمت قضیه فكر نكرده بود....

هیون جونگ: پس به محض اومدن جونگمین سمت كشتیشون حركت میكنیم تا پدر مگومی رو پیدا كنیم... امیدوارم كه با اونا برخوردی نداشته باشیم و سریع به كشتی برگردیم و از اینجا بریم......

: ناخدا... ناخدا....

با شنیدن صدای جونگمین اولین نفر جی وو از غار بیرون رفت....

: ناخدا... اونا رو یكم سرگرم كردم... فك نكنم راهشون این سمتی بشه....

هیون دستی روی شونه جونگمین زد: آفرین... یكم استراحت كن.... روشو به بقیه كرد: یونگ سنگ و دونگهو شما باید مگومی رو بیارین.... تا یه ساعت دیگه راه میفتیم.....

-----------------------------

بالاخره به اون كشتی ژاپنی برگشتن و مگومی تونست جنازه پدرشو پیدا كنه... كنار جسد پدرش نشسته بود و مات و مبهوت به صورت بی رنگ اون خیره بود.... صدای حرف زدن بقیه رو میشنید كه سریع میومدن و یه چیزایی به یونگ سنگ میگفتن....

: مگومی ما باید زودتر بریم... بلند شو، اینجا خطرناكه... یونگ بلند شد و زیر بازوهای مگومی رو گرفت.... مگومی با بیحالی بلند شد و لنگون لنگون همراه یونگ سنگ از كشتی بیرون رفتن.... شین جسد پدرشو روی دوشش گذاشت و دنبال اونا بیرون اومد... یونگ به محض خارج شدن از كشتی كنار هیون جونگ رفت.....

: میتونیم بریم ناخدا... اون جسد پدرشو پیدا كرد...

اما هنوز حرفش تموم نشده بود كه تیری از كنار سرش رد شد و به دیواره كشتی برخورد كرد................




تا هفته بعد یا علی  

.

.

.

.

 




:: مرتبط با: Time To Go ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
kyuna سلامی قد زیبایی گونه های سنتر :) دوشنبه 30 بهمن 1391 03:19 ق.ظ
پیول
سیماجوون پاسخ داد:
:-(.... هیون
ماه چهارشنبه 8 آذر 1391 09:04 ب.ظ
اون منم
سیماجوون پاسخ داد:
بلهههههه..... نمیگفتی هم میشد حدس زد.... ^^
چهارشنبه 8 آذر 1391 09:04 ب.ظ
من این زمستون رو با فكر كردن در مورد شما خوشگلا به گرمی ، خواهم گذروند ...
جدا كیو یه همچین چیزی گفته تو نامه اش.....
بیچاره بسكه ریاضت كشیده اینطوری شده...
سیماجوون پاسخ داد:
آخی... آره خواهر خودتو گول بزن... گوووووول... بسكه ریاضت كشیده....
elahe چهارشنبه 8 آذر 1391 09:44 ق.ظ
va man belakhare tonestam time to go bekhonam dastetmesi
hala 1dastan digam daram bekhonam
سیماجوون پاسخ داد:
خواهش خانمی... قربونت... بوووووووووووس
shadi* سه شنبه 7 آذر 1391 04:53 ب.ظ
ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام سیماجون
...
کیو جونگ هنوز به هوش نیومده؟...
...
هیون...
......
خسته نباشی
سیماجوون پاسخ داد:
سلام شادی جون
چرا یه بار به هوش اومد و دوباره از هوش رفت... طوری نیست نگرانش نباش....^^
ممنون عزیزم... بووووووووس
.:nilo0fari:. سه شنبه 7 آذر 1391 12:32 ب.ظ
خب الان حق من نیست زمین و زمان رو به هم بدوزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کامنتم رو میخوام...........
فکر کنم چون با گوشی نظر دادن ثبت نشد........
سیما جون عالی بود.....یه بار دیگه خوندمش ولی یادم نمیاد چیگفتم...چون همون روز اول تو خوابگاه با گوشی نظر ندادم...
میدوستمت
راستی اسم مامان من سیماست.....واسه همین خیلی میدوستمت
سیماجوون پاسخ داد:
نه نیلوفری... مشكل از من بوده فك كنم.... گریههههههههههههههه
شرمندههههههههههههههههه
ممنون عزیزم.... :-(
منم همینطور.... بووووووووووووس
چه خوب... خوشحالم نیلوفری.....
بازم شرمنده بابت كامنت:-(
.:nilo0fari:. سه شنبه 7 آذر 1391 12:27 ب.ظ
کامنت شیش متری من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سیماجوون پاسخ داد:
نیلوفری تو مطمئنی نظر گذاشتی؟
الان میزنم زیر گریه....
نمیدونم این پارت چه مرگم شده دستم به جا تایید میره رو حذف..... :-(
نظر الهام و یكی دیگه رو همینجوری حذف كردم.... حتما مال تورم حذف كرده ام یادم نیست....
گریهههههههههههههههه
الهام* شنبه 4 آذر 1391 06:09 ب.ظ
ای بابا پس کو این نظر من؟؟؟
یادم نیست چی گفتم همون روز که خوندمش
دستت درد نکنه...خسته نباشی سیماجون
سیماجوون پاسخ داد:
یادمه گفتی امتحان و اینا داری كلی غصه خوردم در جواب نظرت... ولی فهمیدی الهام نظر یكی دیگه از بچه هارو هم همینجوری حواسم نبود حذف كردم... الان میخوام موهای كلمو بكنم....
دستم به جای تایید میره رو حذف.... :-(.... مقصر میهنه... اینارو انقد نزدیك هم گذاشته.... "_"
ممنون عزیزم... الهامم.... بوووووووووووووووووس... بغـــــــــــــــــل♥
mahboobe پنجشنبه 2 آذر 1391 01:18 ب.ظ
ما بازگشت فرمودیم وای خدا اینجا شکلکه غش نداره؟؟؟من نمیدونم این جا هم قطع کردن داشت سیماااااااا جا به این حساسی الان یارو دزده میزنه همه رو لت و پار میکنه جدیدا خبیث شدم نه؟؟؟بقیه چرا گریه میکنن؟؟واسه هیونه؟؟خوب باید یه اتفاقی میوفتاد تا دزده دریای بشه و انتقام بگیره یا نه؟؟؟میگم سیما این روزا اینقده آقامونو با کت و شلوارهای زیبا وشکیل میبینم دیگه برام سخته تصور کنم دزده دریایی باشهبیشتر الان به جونگمینه مسترکلین میخوره قیافش نه؟؟؟؟اصلا یه جنتلمنه به تمام معنا شده
بگذریم این جی وو کلا فقط خاطره آقاشو میخواد بقیه بوقن؟؟؟
هدف خودش منو جذب میکنهالان اینجا ایهام داشت منظورش از هدف کی بود چی بود؟؟؟؟
سیماجوون پاسخ داد:
خدا نكنه محبوبه.... همه رو لت و پار كنه كه من زنده اش نمیذارم...^^
خب بالاخره غصه داره... بنده خدا زنشو واسه هیچی كشتن... كانگ مین نباید سراغ زن و بچه اش میرفت...
آره... الان بیشتر تو فاز مستر كلینه...
یه مقداری آره... بقیه بوق و شیپورن فقط جونگمینش... =))
منظورش جی وو بود دیگه... دلبری میكرد...^^
ماه چهارشنبه 1 آذر 1391 04:27 ب.ظ
نامه خورشیدمو خوندی
من غصته...كیو غصته...ستاره ها غصته...
توام غصته؟
سیماجوون پاسخ داد:
دقیقا منظورت كجاشه؟
"خوشگلا همیشه به یاد من هستن ^^... ممنونم بخاطر تشویق هاتون .. و اینكه میگید دلتون برام تنگ شده... منم دلم براتون تنگ شده ...^^"... استغفرالله..... "_"

"من همیشه متشکر بودم اما به نظر میرسه که احساس تاسفمم داره به اندازه ی این احساس زیاد میشه...!
همونقدری که ما درکنار هم بزرگ شدیم من میخوام از شما بیشتر مراقبت کنم و واستون یه شخص خوبی باشم...
متاسفم برای اینکه نتونستم اونقدری که میخواستم واستون خوب باشم.......".... این خدایی غصته داشت...:-(

"من این زمستون رو با فكر كردن در مورد شما خوشگلا به گرمی ، خواهم گذروند ..." بازم اسغفرالله....."_"
MAHSA_KIM HYUNA چهارشنبه 1 آذر 1391 04:06 ب.ظ
عالی بود
بدترین جای ممکن تموم شد
حالا چی میشه؟
سیماجوون پاسخ داد:
ممنون خانمی
^^....
پارت بعدی معلوم میشه كه.... ^^
pardisi چهارشنبه 1 آذر 1391 12:24 ق.ظ
هیونم
سیماجوون پاسخ داد:
پردیسیییییییییی..... بغـــــــــــــــل
Maryian سه شنبه 30 آبان 1391 11:56 ب.ظ
الهی بگردم برای کیو و هیون
مرسی جیگر
سیماجوون پاسخ داد:
آخی.... بغــــــــــــــل
خواهش خانمی
Maryam***** سه شنبه 30 آبان 1391 11:31 ب.ظ
داشت یادم می رفتااااااااااااااا!!
هیوووووووووووووووون نفسسسسسسسسسم آخیییییییییی کیووووووووووووو داداشییییییییییی
کلا گریههههههههههههههههههه
خب دیجه عزاداری تموم شد برین به کاراتون برسید!!کک
سیماجوون پاسخ داد:
مریمی..... بغـــــــــــــــل
باشه رفتیم...^^
mahi سه شنبه 30 آبان 1391 10:26 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام....بگیر گوشتو که من اومدم....
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ...
8 پارت رو با هم خواندم...
خیییییییلییییییییییییییییییییی خییییلییییییییی
دوست دارم داستاناتووووووووو....همین الان obvilion...رو تموم کردم....عالییییییییییی بود اونم...چون خیلی وقته تموم شده ستمه نظر بذارم...همینجا در مورد جفتش نظر میدم...

وااااااااااااای اون تیکه آخر عروسی که هیونگ یه چی ترکوند...
سوهیون هم که عشقه...عین خودمه...
اما این داستانت...
خیلیییییییییییییی خوشمله...از شخصیتها بی نهایت خوشم میاد...
الهی بگردم هیون و کیو چقدر زجر کشیدن...
یونگی هم که...ای بابا ....دکی فایتینگ...(به چشم برادریه ها...)
جونگی هم که اصلا نمک همه داستاناس...
راستیییییییی چرا هیونگ ندارههههههههههه...هیونگمممممممممممممممممم...من هیونگ میخوام....
زودی پارت بعد رو بذار باجه؟!!!!!!!!
سیماجوون پاسخ داد:
سلاااااااام.... خوب كاری كردی.... یهو همشو بخونی یه حال دیگه داره^^
عزیزم obvilion رو كه من ننوشتم اون كار سیمای اف جی بود....^^"
ولی اگه خوندیش برو توی پارت آخر نظر بذار... هیچ وقتم فك نكن واسه نظر گذاشتن دیره... ما نویسنده ها كلی شاد میشیم...^^
درمورد این داستانم نظر لطفته عزیزم... بله بایدم به چشم برادری باشه...^^
آخه برا هیونگ نقش خاصی نداشتم... میموند اون وسط هرپارت عین شین و جونهو اسمشون آورده میشد...
چشم حتما.... بغـــــــــل...... بوووووووووس
Maryam***** سه شنبه 30 آبان 1391 03:50 ب.ظ
حرف نداااااااااااااااااااااشت دی!!!
سیماجوون پاسخ داد:
ممنون خانمی
بوووووووووووس
mahboobe سه شنبه 30 آبان 1391 03:32 ب.ظ
من باید برم بعدا سره فرصت قربون صدقه شما و بچم میرم این جی وو چه اخلاقش شبیه منه!!!!!!!!!!
مستر کلیناز بس به بچم گفتیم جلف دیدی سیما رفت خودشو چه خوش تیپ کرد؟؟؟تو فرش قرمز با اون کت و شلوار دیدمش دیگه نمتونم بگم جونگمین خالی باید بگم آقا جونگمین مردی شده واسه خودش
سیماجوون پاسخ داد:
باشه عزیزم... برو سر فرصت بیا...^^
آره... مستر كلین.... آره دیدم... زیادی خوش تیپ و صاف و صوف شده بود...^^
mahboobe سه شنبه 30 آبان 1391 03:15 ب.ظ
تبریک میگم اوللللللللللللللللللللل
سیماجوون پاسخ داد:
بفرما خانمی....... بووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر