تبلیغات
ღ❤Dolls Domination❤ღ - I promise-post 64
 
عروسک ها مهربانند...
با تو حرف می زنند برایت دست تکان می دهند و قول می دهند بچه های خوبی باشند... حتی خرسی شیطون بلا ...
همه شادند گاهی با هم دعوا می کنند... اما دنیای عروسک ها قانون قهر ندارد
حکم قاضی همیشه آشتی است. ...
دنیای عروسک ها خیلی قشنگ است همیشه عاشقند ....
عاشقانی که همیشه زیر باران قدم می زنند
همیشه با هم شام عاشقانه می خورند.
همیشه چشم به راه هم می مانند.
دنیای عروسک ها لغات تاریک ندارد فرهنگ لغاتشان پر از لغات زیباست خیانت کلام غریبه ایست....
دنیای عروسک ها مثل دنیای آدم ها نیست آنها تنها یک قلب دارند٬ یک عشق دارند و یک زبان برای ابراز عشق ...
شاید آدم ها برای همین عروسک ها را ساخته اند تا زیبایی ها را فراموش نکنند ....
دلم می خواهد عروسکی شوم در دست کودکی مهربان تا مرا در مهمانی عروسک هایش راه دهد و آنجا در کنار شاهزاده ی مهربان خواب هایم ترانه بخوانم و زیبا عاشق شوم و زیبا غزل بخوانم ....
دوست خوبم، می آیی در زمان سر بخوریم؟! سرسره بازی در زمان هم دنیایی دارد............دنیایی عروسکی......
.
.
به وبلاگ عروسک ها خوش اومدی.....
  :: مدیر وب سایت : F@ti KhanÔm Gôl
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

1 3 5 7 16





Powered by WebGozar

   

گاهی باید کودک باشی تا پاکی و زیبای و صداقت دنیای عروسک ها یادت نرود.......

I promise-post 64
پنجشنبه 18 آبان 1391 ساعت 03:30 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست .:FG*GirlS:. | ( نظرات )
سلااااااااااااااام
ما اومدیم
خب اینم قسمت بعدی ..امیدواریم خوشتون بیاد عزیزانFG
مثل همیشه عاشقتونیم..و ممنون بابت کامنت های قشنگتون...
خب برید ادامه
بووووووووووووس به توانFG
#########

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن.....

فرودگاه ایران...تهران... گویش آشنای  فارسی....دلتنگی غریب برای اینکه هرچه زودتر شهر رو لمس کنن.....
از هواپیما پیاده میشن...به دنبال چهره ای آشنا میون جمعیت ...لبای همیشه خندون حنا و بالا و پایین پریدناش رو از دور داخل سالن انتظار می بینن
اولین نفر شیوا خودشو به حنا میرسونه...دستای حنا و التهاب دخترا برای گریه.....بغض سیما رها میشه و همراه اشک های شیوا و نادیا میشه....
سوری:حنا ...پدر...
حنا سوری رو بغل میکنه...سکوت می کنه ...حنا با بغض جواب سوری رو میده:خوب میشه...شما که باشید حتما خوب میشه
سیما:همین الان بریم بیمارستان
حنا:باشه...من با رضوان اومدم..اون توی پارکینگه...اول باید وسایلتون رو ببریم خونه
شیما:نه مستقیم میریم بیمارستان..الان کی اونجاست؟
حنا:فقط خاله..مامان و بابای شما خونه ی پدربزرگ هستن با بقیه
نادیا:اول بیمارستان
همه به سمت پارکینگ میرن...چهره ی آشنای دیگه که انتظارشون رو می کشه و آغوش گرم استقبالش، اونا رو دلگرم تر میکنه
.....................
دخترا وارد بیمارستان میشن...
حنا:فکر نکنم بذارن همه با هم بریم...باید پشت در ICU صبر کنیم و یکی یکی بریم
سوری:مامان کجاست؟
حنا که جلوتره......با دست به زنی که روی نیمکتی نشسته و کتاب کوچکی دستشه اشاره میکنه
حنا:خاله؟
زن سرشو بلند می کنه....از روزی که مادرشون رو توی  صحفه ی کوچیک مانیتور دیده بودن فقط یک ماه میگذشت و به نظر سال ها می آمد
زن بلند میشه و به طرف دخترا میدوه...سیما خودشو توی بغل  مادرش مینداز و سوری وبقیه صبر میکنن تا سیما دلتنگیاش تموم بشه
نفر بعد سوری، که اول صورت مادرش رو توی دستاش قاب میکنه و بعد خودش رو توی آغوش مادر پنهون میکنه
تک تک دخترا رفع دلتنگی می کنن و با هم به طرفICU میرن
مادر:همه می تونیم وارد شیم .من با دکتر صحبت کردم.اما فقط از پشت شیشه اتاق..نمیتونیم همه بریم داخل اتاق
.....
سیم های وصل شده به پدر بیشتر از چیزیه که کسی رو نگران نکنه
لمس صورت و دست های پدر از پشت شیشه سرد اتاق و اشک های گرم که سردی شیشه که بینشون رو کم میکنن
سوری آهسته وارد اتاق می شه.....به خودش قول داده که جلوی  اشک هاش رو بگیره.....چند سال پیش که پدر اون توی بغل گرفته بود تا خداحافظی کنه  ازش خواسته بود که اشک نریزه....دست سیما که وارد اتاق شده و پشت سرش ایستاده اونو کمک می کنه تا نیوفته.....دو طرف پدر می استن...چشم های بسته پدر و سر بانداژ شده ی اون گلوی هر دوتاشون رو چنگ میزنه...بوسه های گرم سوری دست پدر رو نوازش میده و سیما شونه ی پدر رو قرض میکنه تا آروم بشه.....
.................................
سوری از پشت شیشه به زمزمه های آروم شیما و شیوا با داییشون نگاه میکنه...نگاه مادر به صورت اون دوخته است
مادر:چقدر رنگ پریده ای؟
سوری لبخند کمرنگی میزنه:از خستگیه
....................................
مادر سیما رو که توی آغوشش آروم شده نوازش میکنه:ببینم خوب مواظب هم بودین؟
سیما سرشو تکون میده و خودشو بیشتر توی بغل مادر فشار میده
مادر:باید برید خونه بقیه رو هم ببرید همتون خیلی خسته اید...سفر طولانی داشتید...باید استراحت کنید
سوری:شما چی؟
مادر:من منتظر عمتونم ...اون بیاد میام خونه
شیما و شیوا از اتاق خارج میشن و حنا و نادیا وارد اتاق میشن....
مادر:همتون برید، الانه هاست که عمتون بیاد
دویدن شیوا به طرف در ورودی و پریدن توی آغوش کسی که از در وارد شد همه رو به اون سمت کشوند
شیما پشت سر شیوا مادرش رو بغل کرد...وبعد تک تک دخترا....
خستگی سفر و ناراحتی از اتفاقی که برای پدر افتاده بود با دیدین خانواده و خانه ی پدر بزرگ که مثل قدیم بازسازی شده بود کمی آروم گرفت
باغ قشنگ خونه توی شب و درختایی که هنوز مقاوم ایستاده بودن...ایوان خونه و گلهای شمعدانی دور حوض ......نفس همشون رو جا آورد
سیما موفق به فرستادن ایمیل نشد و بخاطر خستگی اونو برای فردا گذاشت... دخترا تا نیمه های شب میون حیاط خونه و کنار آتش روشن و نوازش خانوادشون چندسال نبودن رو جبران کردن..............
..............................................
منصور(بابا شیما و شیوا):فردا اخرین عمله....بعد از اون همه چی دست خداست...
فاطمه(مامان سیما وسوری) آهی میکشه:امیدوارم همه چیز خوب پیش بره دکتر آریا خیلی خوش بین بود.
شیما:من مطمئنم خوب میشه....
فرشته(مامان شیما وشیوا) لبخند میزنه:همین که داداش فرشید(بابای سوری وسیما) خوب بشه یه مهمونی راه میندازیم همه خیلی دلشون برای شما تنگ شده
شیوا :مطمئنی مامان؟من که شک دارم کسی حتی مارو یادش باشه
رضوان:اینجوری نگو شیوا! همه دلشون براتون  تنگ شده
نادیا دست رضوان و میگیره و فشار میده:تو و حنا حسابتون جداست...
حنا از در اتاق پنج دری یه خونه وارد جمع میشه و سلام میکنه
خودشو بین شیوا و سیما جا میده
سیما:سوری کجاست پس؟
حنا:هر کاری کردم جاش بمونم بیمارستان حریفش نشدم
سیما:از دست این دختر یه ذره به فکر خودش نیست انگار نه انگار که......سقلمه شیما ساکتش میکنه
سیما با غرولند حرفشو میخوره
.................................................
سالن انتظار اتاق عمل بیمارستان و نیمکت هاش  تماشاگر نگرانی و استرس همه ی جمعیت حاضر اونجا هستن.....صدای یکنواخت ضربات آروم پاشنه پای شیوا با زمین....نگاه خیره سیما به دیوار روبرو.... و عقب و جلو شدن شیما و ...راه رفتن سوری در طول سالن....پچ پچ منصور وفرشته با فاطمه.....وارد شدن حنا با نادیا همه رو از حال خودشون در میاره
سوری :چی شد نادیا؟
نادیا میشینه و سوری کنارش می ایسته:نمیدونم جریان چیه؟کسی درست جواب نمیده..همه ارتباط ها قطع شده....سفارت هم که هیچی
سوری:خب فعلا حال  پدر از همه چیز مهمتره..
نادیا سری تکون میده
...........................
پدر با سیم ها و ماسک اکسیژنی که بخار داخلش تنفس اروم اونو نشون میده از در اتاق عمل ،خوابیده روی تخت بیرون میاد
سوری آهی برای رویای چشم های باز پدر میکشه و به همراه بقیه به دکتر که با لباس اتاق عمل جلوی در ایستاده نزدیک میشه
منصور:دکتر؟چی شد؟
دکتر:همه چیز خیلی خوب پیش رفت..امشب شبه مهمیه...اگه مغز فرمان بده و بدن واکنش نشون بده.همه چیز به خوبی گذشته
فاطمه اروم روی نیمکت میشینه و صدای زمزمه آرومش مثل یه نجوا به گوش میرسه
سوری و سیما دوطرفش میشینن تا دلداریش بده
......................................
خواب از چشم های اهالی راهروی پشت در اتاق ICU دور شده....شیماو شیوا و نادیا به اتاق استراحت رفتن...اما سوری و سیما و مادرشون پشت اتاق شیشه ای نظاره گر پدرشونن که خواب اونو توی خودش غرق کرده
مادر:دخترا شما هم برید که کم استراحت کنید من اینجا هستم..چیزی شد خبرتون میکنم
سوری:شما برو مامان از صبح یه لحظه هم آروم نگرفتی
سیما:نه اینکه خودت گرفتی...پاشو با مادر برو من اینجا میمونم..
سوری بلند میشه تا شاید به بهونه ی خودش مادر رو هم مجبور به کمی استراحت بکنه
.....................
اتاق فرش شده استراحت...شیوا وشیما که آروم گوشه ای دراز کشیدن و نادیا که نشسته در حال ور رفتن با موبایله...همه با ورود سوری و مادر می ایستن
مادر:راحت باشید بچه ها....فعلا خبری نیست...کاش همتون میرفتید...نمیدونین چقدر ناراحتم که شما اینجوری توی سختی هستید
سوری مادرش رو دعوت به نشتستن میکنه و خودش کنارش می شینه:نگران نباش مامان ...چیزی که ما بهش می گیم سختی خیلی فراتر از یه شب نخوابیدن و بیدار موندن
شیوا به سوری چشم غره میره:شما خانم یون سوری بهتره چند ساعت بخوابی و به کره ای ادامه میده:اگه نمیخوای بعدا هیون مارو بکشه
مادر:هیون؟؟؟
سوری اخمی تحویل شیوا میده:چیزی نیست مادر
نادیا:خاله(نادیا مامان سوری و سیما رو هم خاله صدا میزنه) اینجا چه خبره؟
مادر:چطور مگه؟
نادیا:همه چیز بهم ریخته....این کشور.....
شیما:نادیا الان وقتش نیست بذار واسه بعد
نادیاساکت میشه
سوری:مامان..پدر توی جاده چیکار میکرد؟
مادرآهی میکشه:برای یه ماموریت کاری رفته بود که تصادف کرد.
سکوت حکم فرما شده توی اتاق وبیمارستان رو قدم های شتابان یه نفر که در حال دویدن بود میشکنه
سوری به طرف در میره وقب رسیدنش سیما نفس زنان دستشو روی چار چوب در میذاره و بریده بریده حرف میزه:پدر....پدر ...چشماش...باز شد...
......................................
نزدیک به ده روز از امدن دخترا به ایران میگذره و دو روزه که پدر رو به خانه اوردن ..به درخواست دخترا و با خواست خود پدر اونو به خانه پدر بزرگ آوردن
رختخواب پدر رو به روی پنجره ی بزرگ اتاق که مشرف به حیاطه انداخته شده
صدای فواراره آب وسط حوض با موسیقیه ای که از ستار سوری بلند میشه واسه خودش یه درام کامل ساخته...پدر از دخترا خواسته که براش بنوازند.
گلهای بهاریه باغچه و عطر خوش پیچ امین الدوله روی ایوان خونه کمی دخترا رو دلتنگ کرده
سیما آهی میکشه:دفعه بعد با پسرا میایم
شیما نگاهی به داییش میندازه که در حال حرف زدن با شیوا و توضیح دادن چیزی برای اونه
شیما:سیما آروم تر
سیما:چرا مگه تو دلت تنگ نشده
شیما:چرا ولی قرار نیست همه بفهمن که
سیما نگاهی به پدرش میکنه:نگران بابا نباش دیرز عصر که منو سوری داشتیم از اتفاق های کره برای بابا تعریف می کردیم همه چیزو در مورد پسرا بهشون گفتیم...تازه مامان هم میدونه
شیما:وای سیما
سیما:چیه؟نباید میگفتم
شیما:چرا ولی...
فرشته وارد اتاق میشه و کنار بقیه میشینه:خب نهار آماده است
ببینم نادیا هنوز نیومده
سوری نگاهی به ساعت میکنه:الانه هاست که بیاد..امیدوارم عموسیاوش(بابای نادیا) بتونه کاری بکنه
فرشید(بابای سوری وسیما):نگفتن چرا اینجوری شده؟
سوری:نه پدر ارتباط اینترنتی ما با کره و عمو یون قطع شده.....سفارت جواب درستی نمیده و هیچ جا هم نمیتونیم بلیط تهیه کنیم
فرشید آهی میکشه:شما هم بد موقی اومدین...ایران بدجور توی تحریمه....همه ارتباطشون را با کشور قطع کردن
شیما:اخه چرا دایی؟
فرشید:دلایلاش سیاسیه شما خودتونو درگیر نکنید...
سیما :الان چند روزه که نمیتونم با کره هیچ تماسی بگیرم...خطوط تلفنی که هیچی...اینترنت هم تعطیله
فرشته:چه عجله ای برای برگشت دارید؟
سوری:اخه عمه ما قرارداد داریم و عمو یون ضامن ماست برای برگشت..
زنگ در خونه و نادیا که به همراه پدرش بحثشون رو داغ تر میکنن
سیاوش:اصلا معلوم نیست چه خبره...سفارت که کاری نتونست بکنه...همش میگه باید صبر کنید
نادیا:سوری نمیدونم دیگه چیکار کنم؟؟؟توی سفارت گفتن اگه بفهمن که ما خواننده ایرانیه مقیم کره هستیم دردسرامون بیشتر میشه
سوری:خب اخرش چی؟
نادیا :فعلا گفتن باید چند وقت صبر کرد
شیما:چند وقت؟
نادیا:شاید چند ماه
شیوا:وای نه...پس قرار داد چی؟فن میتینگ؟
........................
یک ماه بعد....
دخترا نگران از بی خبری این یک ماه و دلتنگ و پریشون برای برنامه هایی که خبری ازشون نیست
تنها ارتباطشون با کره شبکه تلویزیونی KBS بود که هر از گاهی اخبار و برنامه هاشو میدیدن..ولی توی هیچ برنامه ای خبری از پسرا و گروهشون نبود
شیما به عکس یازده نفرشون نگاه میکنه و اونو باز روی میز میذاره...دلش برای باغ خونشون پر میکشه و خنده های توی عکسشون و برفی که روی سرکول همشون هست نشون میده زمستون پر برف ولی گرمی رو گذروندن.
چند روزیه که دخترا کم حرف تر شدن و همشون سعی میکنن که جو رو عوض میکنن....دور بودن از پسرا و ندونستن اینکه چه اتفاقی توی این یک ماه افتاده همرو بهم ریخته...هر کسی گوشه ای نشسته و صدای تلفن سکوت خونه رو میشکنه..
سیما به تلفن جواب میده
سیما:الو
سیما:سلام حنا
سکوت سیما و هیجان زدگیش :باشه باشه بای
به طرف تلویزیون میره و اونوروشن میکنه..با صدای بلند همه رو صدا میزنه:شیما.سوری.نادیا.شیوا بدویین...بیاین
همه دورش جمع میشن
شیوا:سکتم دادی دختر، چیه؟
سیما به صفحه تلویزیون خیره است صدای مجری همه رو ساکت میکنه
....امروز میزبان گروهی هستیم که چند وقته به شدت پر خبر  بودن...این گروه خواستن تا یک اهنگ رو برای ما اجرا کنن
این شما و اینمSS501
پاهای شیوا با دیدن پسرا که روی صحنه میان شل میشه و شیما هم کنارش میشینه....سیما خیره است و بی حرکت.....صدای نفس های سوری کمی نامرتب میشه و مجبور به کشیدن نفس عمیق میشه...نادیا هم به تلویزیون خیرست
هیون رو به بیننده ها صحبت میکنه:سلام ما SS501 هستیم.امروز اینجادر کنار شما هستیم تا آهنگی رو بخونیم که برای همه ی ما پر از خاطره است...
جونگ مین ادامه میده:این اهنگ روتقدیم میکنیم به کسایی که از ما دور شدن...
کیو با خنده ی همیشگیش حرف جونگ مین رو تایید میکنه:بله اونا ازما دور شدن و ما با این اهنگ میخوایم بگیم که هیچوقت فراموششون نمیکنیم...
هیونگ:وامیدواریم که برگردن
یونگی:ولی آرزو میکنیم امروز اگر این آهنگ رو میشنوند در سلامت کامل باشن
با تشکر دست جمعیشون نور صحنه کم میشه وصدای پیانو که با ویولون ادغام شده پخش ......و آه از نهان همه ی دخترا بلند میکنه....
هیون خیره به دوربین شروع میکنه و سوری سعی میکنه به صندلی برسه تا نیوفته....چشمهای هیون نگاه خاصی داره که فقط سوری قادر به خوندنشه و ریتم صدای هیون با سوری دردودل میکنه
 آغاز خوندن سوزناک جونگ مین ... اشک های نادیا را روانه ی گونه هاش میکنه و نگاه پر از حسرت نادیا، توی لبخند تلخ و همیشگی جونگ مین غرق میشه
کیو که شروع میکنه سیما مثل برق گرفته ها قدمی به جلو برمیداره.. انگار که کیو روبروشه.... دستشو جلو میبره تا دستای بیتاب کیو رو که به میکروفون چنگ انداخته بگیره
سر شیما با خوندن هیونگ تاب میخوره و تمام وجودش میخواد که هیونگ نگاهشو از زمین بگیره و به دوربین نگاه کنه تا بار دیگه گره چشم هاشون آرومش کنه
هق هق شیوا از" هر رو هر رو" گفتن یونگی بلندتره  و صداش با صدای یونگی برای گفتن "توی همه چیز منی" یکی میشه...
باز صدای کیو و صدای سیما مثل یه کنسرت واقعی ادغام میشه و سوری نفر بعدی که با  هیون هم صدا میشه....شیما و نادیا می ایستن تا اون ها هم با پسرا از فرسنگ ها فاصله هم صدا بشن ...و افسوس میخورن که پسرا التهاب اونا رو برای شنیدن صداشون نمیشنون....بار دیگه یونگی اوج میگیره و شیوا نهایت قدرتشه به کار میبره تا شاید یونگی بفهمه که فقط خودش نیست که دلتنگه....صدای آروم جونگ مین و بعدش هیون و کیو...دخترا رو کمی آروم میکنه و دستهای اونا رو روی شونه های هم میاره ..تا هم صدا با یونگی داد بزنن که دوست دارم.
..........................
پسرا اماده اند که بعد از اوج صدای یونگی فریاد دلتنگیشون رو توی هر روز گذشته با هم صدایی به گوش دخترا برسونن....هیونگ و جونگ مین ویونگی که اخرین قسمت ها رو زمزمه میکنن به دوربین خیره میشن تا شاید دخترا نگاه پر از خواهششون رو ببینن...
اخرین نت های Only one day...و کمی صحنه تاریک تر..تا پسرا بتوننن بغضشون رو فرو بدن وآروم تشکر کنن
.......................................
مین جی از مغازه بیرون میاد و به دکه روزنامه فروشی روبروش میره ...تیترهای روزنامه ها مجلات و عکس های روشون..شوکه اش میکنه
-آیا این پایان یه گروهه؟؟؟
-رییس یون باید پاسخ گو باشد
-آیا این فرار است یا یک دعوا؟؟؟غیبت دخترا خبر ساز شد
-سکوت SS501 برای چیست؟؟؟
-آیا چند دختر دورگه ارزش فروپاشی گروه SS501 رادارند؟؟؟
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خب یه توضیح کوچیک....ماجرای  تحریم شدن دخترا ربطی به الان خودمون نداره...برنامه ی این قسمت همون دوسال پیش وقتی FG طرح اولیه داستان رو میریخت گفته شد....خداییش فکر نمیکردیم تا این حد داستان ما یه خورده واقعی بشه.....پس لطفا مساله رو سیاسی نکنید...این فقط یه داستانه
خب این پست بخاطر طولانی بودنش دو تا پست حساب میشه...تا جبران تاخیرمون بشه!
بووووووووووس به توانFG
هرگز نشه فراموش..کیه نظر نمیده!!!FG






:: مرتبط با: .:I Promise:. ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW جمعه 25 فروردین 1396 04:38 ب.ظ
This is a topic that's close to my heart...
Cheers! Where are your contact details though?
kyu*محدثه*kyu شنبه 11 آذر 1391 03:49 ب.ظ
پس کیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی میذاری سیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
داستان رو گذاشتیم بوخودا
Sima.FG شنبه 11 آذر 1391 07:53 ق.ظ
سلام بچه ها..من سیمام...نه..ادامه رو مطمئنن میذاریم..عصبانی نباشید..زود میایم..چشششم
بووووووس به توانFG
kyu*محدثه*kyu جمعه 10 آذر 1391 02:39 ب.ظ
من خواننده جدیدم
راستش دارم دیوونه میشم چرا نمیذارین ها؟؟نکنه بدون تموم کردن داستان رفتین !!!!!!!!!!!!!!!تو رو خدا جون دابل بیاین جون من جون شوملم بیاییییییییییییییییییییییییییین
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
خدانکنه عزیزfg
نگران نباش تا تمومش نکنیم نمیریم.....بوس یه توان fg
سمیرا پنجشنبه 9 آذر 1391 12:34 ق.ظ
الو؟از دست شما اف جی ها من اخر خودمو میکشم..دهه محرم که خیلی وقته تموم شده..نکنه سیما رفته بدون اینکه داستان رو تموم کنه؟؟؟؟ها سیما؟
راستی مامان بابای حنا کجان؟رضوان کیه؟مامان نادیا کوش؟
چقدر سوال!!!معلوم شد اینبار به دقت خوندم این پارت رو چون قضیه تحریمم فهمیدم!
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
الو..الو...صدا میاد...خدا نکنه عزیز fg....برو ببین اومدیم....تازه داره داستان تموم میشه حرص خوردن همه از دست fg هم توم م میشه
مامان بابا حنا توی داستان نیستن...رضوان خواهر حنا ست.....اول داستان رابطه ها رو گفتیم و گفتیم کیا توی داستانن...ولی بازم میگیم...مامان نادیا هم تو ی داستان فوت کرده....واسه همین اسمی ازش نیست...
نه عزیز fg راحت باش
بووووووس به توان fg
Maryam***** چهارشنبه 8 آذر 1391 12:26 ب.ظ
هیییییییییییییییییییییی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
.....خوببخشید
نادیا پنجشنبه 2 آذر 1391 04:05 ب.ظ
خیلی فکر کردم اما نمیدونستم کجا بزاریم این متنو که ژولیت جون هم ببینه!
نادیام.نویسنده ی ریترن..
ژولیت جون من به زودی میام..فقط باید یکم سرم خلوت شه...و ایده هایی که برای داستان رو دارم سر هم کنم و بتونم بقیه شو بنویستم..اون موقع اینقدر گرفتار شده بود و دسترسیم به نت محدود شده بود که دیگه نوشتنش رو قطع کردم.به زودی با دست پر برمیگردم.قولعصبی و ناراحت هم نباش
سمیرا پنجشنبه 2 آذر 1391 03:23 ب.ظ
ای بابا من چقدر مزاحمم!بچه ها میشه فایل ورد داستانتون رو به جای اون pdf بزارین.خواهش میکنم.
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
الهی...چرا مزاحم عزیزFG??
حتما..تو پست بعدی اپلودشو میزاریم عزیزFG
سمیرا پنجشنبه 2 آذر 1391 03:06 ب.ظ
الان اون پایینی من بودم
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
اوووووخی...مرسی
پنجشنبه 2 آذر 1391 03:05 ب.ظ
اما راستی قضیه تحریم شدن و الان خودمون و واقعی شدنش اینا چیه؟من نفهمیدم
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
اوووووووم...چیز مهمی نبود عزیزFG
سمیرا پنجشنبه 2 آذر 1391 02:44 ب.ظ
راستی من هی یک چیزی یادم میاد دوباره میام نظر میدم این جمله رو دارم به سیما میگم:
سیما تا داستان رو تموم نکردی برنگرد..اوکی؟تموم کن بعد برو.نباشی داستان نداریم
به شیما وشیوا و نادیا و حنا هم سلام برسونین.
همتون رو فراوون دوست دارم.
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سیما:الهی فدات شم عزیزم..نمیشه بخدا بمونم..من بیچاره اینقدر درسهام سنگین شده که نگو..ولی قول که تمومش کنیییییم..چششششم
چشم..به همه سلام میرسونیم عزیزFG
ما هم میدوستیمت....
بووووووووووس به توانFG
سمیرا چهارشنبه 1 آذر 1391 10:03 ق.ظ
پس بعد از دهه تمومش کنین.ببینیم اخرش چی میشه!!!
چه خوب.پس اف جی ها دور همن حسابی.خوش به حالتون.موفق باشین.منتظر میمونیم.التماس دعا
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
بهله عزیزم..بعد دهه انشالله تمومش میکنیم
امیدواریم....زود میایم...
بوووووووس به توانFG
برا FGها هم دعا کنین
سمیرا سه شنبه 30 آبان 1391 10:04 ق.ظ
سلام به همه ی بروبچ FG
فکر کنم سیما رفته که دوباره داستان خوابید!سوری جان تا زور بالا سرت نباشه نمینویسی؟؟؟مردیم ما باززززز.بیادیگه.ممنون
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سلام عزیزم
نه عزیزم بحث سیما نیست....گفتیم تا بعد از دهه داستان تعطیل باشه...ایشالله بعد از دهه محرم داستان رو دوباره میذاریم...تازه سیما هم فردا اینجاست.
بوووووووووس به توان fg
agra چهارشنبه 24 آبان 1391 09:27 ق.ظ
سلام با این که دیر ولی خوشحالم که برگشتین (فکر کرده بودمقسمت 63نظر دادم)
تازه دابل برگشته بود باز که میخواد جدا بشه
خیلی قشنگ اون قسمت که دابل شعر میخونه و fgعکس العمل نشون میده توصیف کردین
انشاالله زودتر راهها باز شن بچه برن بیش دابل
مرسی خسته نباشین نرین باز سال دیگه بیاین
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سلام
شرمنده بابت تاخیر
اوره
ممنون گلم خودمونم دوسش داشتیم
اره...اره
نه دیگه ایشاالله بعد از دهه ی محرم میذاریم و تموم میشه
بوووووووووووس به توان FG
fatima سه شنبه 23 آبان 1391 02:58 ب.ظ
میسیییییییی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنون
بوووووووس به توان FG
نازنین دوشنبه 22 آبان 1391 07:38 ب.ظ
مثل همیشه قشنگ بود اف جی زودی قسمت بعد رو بزار.راستی چقدره دیگه تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
مرسی عزیزFG
حتما..ایشالله بعد از دهه ی محرم قسمت بعدی......اخراشه...شاید یکی یا دو قسمت
سیماجوون شنبه 20 آبان 1391 06:30 ب.ظ
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
بوسسسسسسس به توان FG
ممنون
شنبه 20 آبان 1391 12:31 ب.ظ
زیبا روون...قشنگ..مثل همیشه!!!
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنون
بوووووس به توان FG
راستی اسمتون کو؟؟؟؟؟/
mahi جمعه 19 آبان 1391 10:35 ب.ظ
4 ساعت پیش خواندمش ببخشید نتونستم نظر بذارم...الانم...که دارم میتایپم...داغونم...
عالیییییی بود مرسی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
واه چرا داغون مادر
خدا نکنه
ممنون عزیزFG
بوووووووووووووووووووووووس به توان FG
افرا جمعه 19 آبان 1391 09:42 ب.ظ
سیما جون خیلی وجودت موثر بود ... ما یه 3-4 قسمت جلو افتادیم ...
هلیوووووووووووو .... خوفین ؟
دستتان درد نکند بسی بسی عالی بود ...
قربووووووووووووووووونتون
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ببین همه چی به پای سیما تموم شد رفت
بیچاره بقیه...بیچاره سوری
ممنون
بووووووووس به توان FG
mahsa*심장 جمعه 19 آبان 1391 03:57 ب.ظ
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنونیم....ممنونیم
بووووووووووووووس به توان FG
فهیمه پنجشنبه 18 آبان 1391 08:37 ب.ظ
عالی بود مثل همیشه
مرسی زیااااااااد
موچ موچ
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنون مثل همیشه خانمی
بووووووووس به توان FG
نیکا پنجشنبه 18 آبان 1391 06:41 ب.ظ
مرسیییییییییییییییییییییی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنون
بوووووووووووس به توان FG
Zahra center پنجشنبه 18 آبان 1391 06:39 ب.ظ
الهیییییی دابل اس...
کیووووووو...
من خراب این نگاه طلسم کننده کیو...
زهراسنتر فرررررت!!
‏.
‏.
نگفتم؟ نه نگفتم این سفره مشکوکه؟!
یالاfg ‎‏ زودی برگردین پسرا گناه دارن!!
عالی بود، بسی حال کردیم!
thanKYU
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
اوخی همشون...بالاخره اینقدر مشکل لازمه......تا قدر خوشی رو بدونن
وییییییییی.سیما هم فرت
که که که که....خباثت FG
حتما عزیزم...ایشاالله بعد دهه ی محرم ادامه داستان را می ذاریم
بووووووس به توان FG
fafa پنجشنبه 18 آبان 1391 06:21 ب.ظ
میسییییییییییییییییییییییییی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
ممنون غزیز
بووووووس به توان FG
mahboobe پنجشنبه 18 آبان 1391 05:39 ب.ظ
اون لبخند تلخ همیشگی جونگمینو خوب اومدی
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سلام گلم
جیگمله ماست اون خنده های تلخش....
بووووووووس به توانFG....
Maryam***** پنجشنبه 18 آبان 1391 05:08 ب.ظ
setii joooon پنجشنبه 18 آبان 1391 04:14 ب.ظ
akheeeeeeeeey kheili ghashang bud...mer30 golam booooooos FIGHTING
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
مرسی عزیزFG...خودمونم میدوستیمش(چه FGاز خود راضی شد)
بوووووووووووووووووس به توان FG
Maryian پنجشنبه 18 آبان 1391 04:12 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سلام خیلی ستم بود این قسمت
الهی بگردم برای FG و دابل اس
مرسی جیگرا
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سلام خانمی...خودمون حالمون بد شد اساس
مرسی گلم
بوووووس به توان FG
sare پنجشنبه 18 آبان 1391 03:54 ب.ظ
سلام من از خواننده های جدید این داستانم
الانم دارم قسمت60 رو میخونم داستان خیلی قشنگیه
.:FG*GirlS:. پاسخ داد:
سلام عزیزFG...ممنون بابت پیوستنت به این داستان پر داستان.....بازم ممنون
بوووووووووووووس به توان FG
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30